|
زال زر، بُـنـیـادگـذار حـق ِ ســرپـیـچـی از« دیــن جـهــادی » درفــرهــنگ ایــران
زال، کاروگفتارواندیشهِ « نیک » را درشناخت ِ انسان از« هـنگام » میداند
زرتشت، کاروگفتارواندیشهِ« نیک » رادر شناخت « خـواسـت اهورامزدا» میداند
زال زرورستم ، برضدِ« جهادِ دینی» زرتشت ، بنیاد گذار ِ« جهادِ دینی»
دربُندهِش میآید که مشی ومشیانه ، نخستین جفت انسان در
الهیات زرتشتی ، درزمان «پیدایش»، ورویش از زمین ، « انـدیـشـیـدنـد » . نخستین
کاری که انسان درگیتی میکند ، «اندیشیدن » است . اندیشیدن و پیدایش( روشن شدن،
زائیدن شدن درگیتی ) ، جفت همدیگرند . درحالیکه درقرآن ، نخستین کاری که آدم
میکند، پذیرش الله، به تنها الاه بودن ( الست بربکم ) ، وبستن میثاق ِ عبودیت
باالله است . درفرهنگ ایران ،« اندیشیدن، تنها ، با پیدایش ، یا بسخنی دیگر با
روشن شدن » اینهمانی می یابد . این اندیشه که بنیاد فرهنگ ایرانست ، به زرتشتیگری
میرسد ، ولی به این اندیشه درزرتشتیگری ( مزدیسنان ) به گونه ای دیگر، گزارده
میشود . نیاز به روشن بودن، با اندیشیدن ، بطورفطری ،
دراینجا گره خورده است . ولی الهیات
زرتشتی ، آن را دراین راستا میفهمد که: اندیشیدن ، باید ازآغاز تا انجام ، سراسر،
روشن باشد .
« یقین» فقط از روشنی است . بدینسان ، نیاز به روشنی
دراندیشیدن ، باخود ، « اکراه ونفرت ازتاریکی » میشود ، و این اکراه ونفرت، بدانجا
میکشد که ، بکوشد ، « بُـن خود » را ، هم
روشن کند . درفرهنگ زنخدائی (= ایزد بانوئی ) ، چیزی روشن ، و « ازخودش روشن » است
، که « بُـنش= تخمه اش= بیخش» معلوم باشد . ما« بُن» هرچیزی را که شناختیم ، به
حقیقت وگوهرش رسیده ایم . از« بُن تاریک » ، « بـر ِ روشن » پیدایش می یابد ، واین
دو ( تاریکی و روشنائی ) ، درهر« تخمی = دانه ای = هسته ای = آگی= ارپی » با هم
جفت هستند .
وچون « بُن » ، همیشه درتاریکی قرار دارد ، و از«
بُن تاریک» ، « شاخ و خوشه و بــر ِ روشن» پدیدارمیشود ، « بُن وبر» در تخم ، یا «
تاریکی و روشنی درهرتخمی » ازهم جداناپذیرند، وبا هم جفت و همزادند ( دربخارائی به
خـوشـه ، سَـرَ ک sarak گفته میشود ) . به همین علت ، واژه « دانـه » ،
دراصل ، « دوانـه » بوده است . تصویر ِ « همزاد= ییمای » زرتشت ، درگاتا ، به «
تضاد وجدائی ِ همزاد دربُن» ، کشیده میشود . اینست که خواه ناخواه ، روشنی هم،
باید از روشنی باشد . روشنی ، نمیتواند از تاریکی، پیدایش یابد .
ازاینجاست که الهیات زرتشتی، ناچاربود ، « جایگاه اهورا
مزدا » را « روشنی بیکـران » بکند . همه روشنی های ِ جهان ، منحصرا دراو جمعند . «
اندیشیدن » دراینجا باید از« روشنی » آغازکند ، یعنی « بُن » نداشته باشد . بخارائیها به آغازکردن ،« سرکردن » میگویند .
درحالیکه خود واژه « انداچیدن = اندیشیتن » ، چیزی جز گسترش و رویش از « انـد = انـدا
= انـده » نیست . این واژه هم درسانسکریت، وهم درتحفه حکیم موءمن، به معنای « تخم=
بیضه= ویج » است، و درکردی ، « هه ند = هـَند » ، به معنای زهدان است . برهما ، از
تخم جهان ( هرن گربهه ) که از علة العلل اولیه پیدا شد ، بوجود آمد . تخم برهما Brahmaanda برهم آند نامیده میشود وپسوند ِ « انده anda
» تخم است. « بهمن » درفرهنگ ایران ، همان « برهمن » هندیست
و هنوز دراردو به برهمن، بهمن میگویند . برهمادر
سانسکریت ، « مظهر ایجاد » است . به همین علت درفرهنگ ایران ، بهمن ، « اندی + من
» تخم
ِ تخم ، مینوی مینو نامیده میشد . این تخم درون تخم ( درون جان هرانسانی)
همان « انــد » است ، که درپیدایش ، « انـدیـشه » میشود . « اندیشه ، درهرانسانی
»، مستقیما با بُن آفریننده کیهان و زمان ( با بهمن ) که همان « گنج پنهانی » است
، کاردارد . درهراندیشه ای ، این کل جهان ، این اصل آفریننده کیهان ، هست . این
همان اندیشه مولوی است که میگوید : « تو کی ای دراین ضمیرم ، که فزونتر از جهانی »
«اندیشیدن » در
فرهنگ زال زری ، روند پیدایش و رویش ازتخم و بُن تاریک است . خود واژه تخم = توم ،
معنای تاریکی یافته است . درآموزه زرتشت ، دراثرهمان « بدیهی بودن تضاد ِهمزاد
باهم ، و بریدگی همزاد ازهمدیگر » ، راهی جز پذیرش « اندیشه روشنی از روشنی » ،
نیست . بنا براین ، معنای اندیشیدن درالهیات زرتشتی ، با معنای اندیشیدن در فرهنگ
سیمرغی ( زال زری ) بکلی باهم متضادند . زال زر، تاریکی وروشنی را باهم جفت وهمزادِ
ازهم ناگسستنی، میداند ، و به تاریکی ، همانقدر معنای مثبت میدهد که به روشنی .
درحالیکه آموزه زرتشت ، در تاریکی ، شرّ و دروغ و ناپاکی و تباهی ، و در« روشنی »،
خیر و راستی و پاکی و نیکی می بیند . که البته این ارث ِ نکوهیده ، امروزه به ماهم رسیده است . حتا « روشن فکری » ، نیز
امروزه، ضدیت اخلاقی وگوهری با « تاریک اندیشی » دارد . اینست که با دادن چنین ارزش اخلاقی و دینی به «
روشنی » ،« آغار= سر» هم باید روشن باشد . « آغاز» ، نمیتواند « بُن وبیخ تاریک »
باشد . اندیشیدن ، باید با« آغاز روشن= باسر= با آسمان = با ایده » ، باشد .
درفرهنگ سیمرغی ،« خــرد » ، درسراسر تن انسان ( ازپا
گرفته تاسر) پخش است، و انسان، با تمام تنش میاندیشد . تن ، به معنای « زهدان »
است که تاریکست ، و « تـن » ، اینهمانی با « آرمئتی = ارمائیل » دارد.« خرد » باید
ازهر تنی (زهدان) ، زائیده شود . به عبارت دیگر، خرد ، درکل اجتماع وملت است. و
عبارتی که در دهان بزرگمهرگذاشته شده است که می گوید ، همه چیز را همگان دانند ،
پیآیند همین سراندیشه است که : خرد درسراسر تن ، پخش و با آن آمیخته است. انسان ،
تـنـیسـت ( زهدانیست ) که آبستن به « خرد » است . اندیشیدن ، از« سر» و در« کله »
تنها، نیست . وقتی « سر»، تنها میاندیشد ، سر( = آسمان ، ایده ، حکومت ، الله ، پیامبر،
رهبر، معلم ، آن جهان وغایت )، میخواهد ، برکل تن ( گیتی ) ، چیره باشد . ازاینرو
کمربند ( کـُشتی= زنار ) در الهیات زرتشتی ، به
میان بسته میشود ، تا نیم تنه بالا را، از نیم تنه پائین، جدا کند. نیم تنه
پائین، باید محکوم نیم تنه بالا شود ! سراسر تباهی و درگیری فرهنگ غرب ، اینست که
عقل ، با « سر» ، گره خورده بوده است .
خردی که کل تن در اندیشیدنش ، انبازو آفریننده است ، « همآهنگی نیازهای همه اندام
را باهم میاندیشد» . درچنین اندیشیدنی ، آسمان با زمین ، ایده با ماده ، روح با
جسم ، آن جهان با این جهان ، خدا باانسان ، باهم « یک تخم » هستند .
1- درادیان نوری ، اهوره مزدا و یهوه والله و پدرآسمانی ،
همین آغاز ِ روشن (= هـمـه دان و پیـشدان ) هستند . ودرست پدیده « قدرت » ، قابل
گسستن از« انحصارروشنی درآغاز= همه دانی و پیشدانی » نیست .
2- در عـلـوم ، اندیشیدن ، نیاز به « آغاز روشن » دارد ،
ولی « غنای محسوسات وتجربیات درگیتی و تاریکی آنها » ، سبب میشود که آنها ، برای «
آغاز اندیشیدن » ، اندیشه ها ئی را « بدیهی
میگیرند » . و طبعا آنچه را خود ، « بدیهی گرفته اند » ، خود نیز، اختیار آنرا
دارند، که عوض کنند و تغییر بدهند . هیچ اندیشه ای ، بدیهی نیست ، ولی انسان حق دارد
که « اندیشه ای را بدیهی بگیرد » ، و در پیآیندهائی که دارد ، بیدارباشد، و بیازماید
وبجوید ، که تا چه حد آنها ، با تجربیات و محسوسات ، نزدیکی یا اینهمانی یا دوری
وبیگانگی دارند . بدیهی گرفتن یک یا چند اندیشه یا اصطلاح ، دراندیشیدن علمی ، فقط
آزمایشی است . اینست که علوم در واقع ، به همان تجربه سیمرغی ( زنخدائی = ایزد
بانوئی ) بازمیگردند. آنچه بدیهی گرفته میشود ، فقط بطورگذرا ، از آزموده شدن ،
معاف میگردد ، ولی همیشه « حق و توانائی به آزمودن آن » دراختیارانسان میماند .
3- درتـفـکر فـلـسـفی (آنانکه واژه ها و اصطلاحات ویژه ای
را ناگفته و پنهان از دید ، بطوربدیهی ، بکارمیبرند ) ، بدیهیات فرهنگی و زبانی را
، آغازفلسفه خود قرار میدهند . ازاین رو ، یک مکتب فلسفی ، همیشه ، ریشه درفرهنگی
ویژه خودش دارد .
اندیشیدن در ادیان نوری و مکاتب فلسفی که « روشنی باید از
روشنی باشد » ، سبب میشود که « آغاز ِکاملا روشنی » هم بیاندیشند ، و درآغاز، قرار
بدهند . وجود این روشنی درآغاز، برای اندیشیدن ، یک « بایست = ضرورت » است . در
زرتشتیگری ، جایگاه اهورامزدا ، روشنی بیکران شد ، و همه چیزها ، با این روشنی
بیکران ، آغازمیشد . اینست که «خواست اهورامزدا » ، راستی ونیکی و روشنی و زیبائی
، و معیارخوب وبد، یا میزان ِ ارزشها هست. البته باید درنظر داشت که « جـا » در
ذهن مردم آن روزگار، معنای « زهدان » را داشته است . با عبارت اینکه «جای
اهورامزدا » ، روشنی بیکرانست ، گفته میشد که روشنی بیکران ، زهدانیست که
اهورامزدا درآن جای دارد! اگر اصطلاحی دیگرجز این ، بکار برده میشد، مردمان آن
زمان ، مطلب را نمی فهمیدند . چون برای مردمان ، شناخت ، فقط امکان « شناخت از بُن
» بود .
نزد زال زرهم ، سیمرغ ، یا ارتا ، « آذرخشی یا روشنائی
وفروغی ازابرتاریک بود ». این بود که این دو را باهم ، « همزاد» یا « سنگ » ، که امتزاخ واتصال دوبخش باهم »
باشد، میدانست . «روشنی ازتاریکی » ، یا
به عبارتی دیگر، ِ « بینش، ازجستجو و آزمایش گیتی درزمان » ، پیدایش می یافت . زندگی ، برخورد با «
اتفاقات و تصادفات واشخاص و حوادثی » بود که درخود ، بیگانه و تاریک ومبهمند ، و
شناخت آنها ، نیازبه « مامائی روشنی از تن یا زهدان هرکدام ازآنها » بطور جداگانه
دارد . « روزگار» ، روند زمان ، برخورد به « گـره ها »، به « بند ها »، به « طلسم
» هاست که گام به گام باید آنها را گشود. روند زمان و زندگی ، روند جستجو کردن و
آزمودن است . ولی زایانیدن بینش ، از « هرموردی و هرحادثه ای و هرتصادفی » ، انسان
را ، ناشکیبا وملول و خسته میسازد . انسان ، درپی « زندگی بی تصادف و بی خطر و بی
« رویداد » و « بی گره » و « بی مسئله »، میگشت وهنوز نیز میگردد . انسان هرچه نیرویش
میکاهد ، درپی گونه ای از زندگی میگردد ، که روندش ، کاملا روشن باشد . آرمان ِ « یقین همیشگی » درزندگی ، کم کم
بسیارقوی میشود ، ومیخواهد زندگی بی « خطروبی تصادف وبی اتفاق » داشته باشد . این
سستی اورا بدان میراند و میکشاند که : همه آنات و ساعتها و روزها و ماهها و سالها
، محاسبه پذیر باشند . ازاین رو ، زمان و روند حرکت در زمان ، بایستی ، ازسر تا ته
، همه روشن باشد . این بود که درمسیر زندگی ، ازآغاز تا به انجام ، هیچ چیز تاریکی،
هیچ گرهی ، هیچ بندی، هیچ پیچشی ، نباید
پیش بیاید . او، حوصله جستجو و آزمایش را درسراسر
زندگی ندارد . او نمیخواهد که روند زمان ، آموزگار او باشد . غافل ازآنکه ، در چنین روند زمانی که او آرزو
میکند ، همه چیزها و طبعا خود او ، نـازا
میشوند . چون هرتاریکی ، آبستن به رویداد نامعین و تصادفی است . غافل ازآنکه ،
درست دربرخورد با تصادف و حادثه ویا « هنگام ِ ناگهانی وناشناس » است که « آزادی »
او میروید و شکفته میشود و میگسترد .
زمان ، درگذشتن از برهه ای به برهه ای، « بندی» میزند ،
که گذشته و آینده را بهم پیوند میدهد ، واین بند ، همیشه ، تخمه ایست تاریک . بـرهه
ِ گـذشـته ، یکنواخت ، ازخود ، امتداد هندسی نمی یابد، بلکه به بـرهـه آیـنده ،
گره میخورد ، ودرست این « گره، یا بند ، که وَن یا قف و یا گـه و، نامیده میشد » ،
کور وتاریکست . زمان ، « زر+ وَن » ، بندها وگره های نی بود .این « بند= وَن » ،
زهدان تاریکیست که به برهه بعدی ، آبستن است . درست این « بند» زمان ، خودش « بیخ
تازه » ، خودش « اصل آفریننده » هست . زمان ، وارونه شیوه تفکر درالهیات زرتشتی ،
گذرا ( فانی ) نیست ، بلکه دست بدست دادن ، اصل آفرینندگی است. اصل آفرینندگی،
درهرگرهی وبندی از زمان ، حاضراست. اصل آفرینندگی ، درگشت زمان است .خدا در زمان ،
میگردد . دراین بند و گره ، باید منتظرپیدایش ِ امری یا حادثه ای ، و رویدادی، و
اندیشه ای ، ناگهانی ونوین ، و ازپیش
نااندیشیدنی شد . هربندی اززمان ، یک « هنگام » است . آنچه ازاین بند یا گره میان
دوزمان ، پیدایش می یابد ، به هیچ روی، « امتداد گذشته نیست » و طبعا ، تاریکست .
روند زمان ، برهه ها ولخته های روشنند، که
درگره های تاریک، به هم پیوسته شده اند( بند شده اند ) . اینست که انسان ، در
اخلاق و سیاست و درزندگی ، با « هنگام » کار دارد . زندگی در زمان و در روزگار،
برخورد با زنجیره ِ« هنگام ها و هنگامه ها
»ست . همانسان که ما گامی برمیداریم، وسپس درجائی ، « میگذاریم » تا گام دیگر را
بتوانیم بازبر داریم و پیش برویم ، زمان
نیز، گام به گام ، و« لولا شدن دو گام به هم» است . ازاین رو هست که درکردی « گام
» و «گامه » هم معنای « قدم = گام »را دارد، و هم معنای « وقت وزمان » را دارد .
زمان ، گام به گام ، میرود . میان این
دوگام ، جائیست که دوگام ، به هم پیوسته ولولا میشود . در کردی به لولا ( لاو+ لاو
= جفت همزاد ) ، ئه نجامه گفته میشود که درست همان واژه « هنگام = هنگامه » هست .
« هنج کردن » ، به هم رسانیدن و به هم متصل کردنست . « هنجار» ، به هم رسانیدن و
به هم متصل کردن دوبخش گوناگون ازهمست .زال زر، نیکی را در کارو گفتار و اندیشه به
« هنگام » میداند ، که بکلی با اندیشه زرتشت درباره بدی ونیکی وخیروشر، فرق دارد .
هنگامها درروند ِ زمان ، همیشه « برخورد با تاریکیها »
هست ، همیشه با زایانیدن ومامائی هنگامها ، و تصمیم گیری ازنو برای اینکه درآن « مـورد
ویـژه » ، چه باید کرد، هست ، و زیر بار یک معیارکلی وانتزاعی و عمومی، که زرتشت
می نهد ، نمیرود ، بلکه مسئله شناخت نیک وبد ، همیشه ، « شناخت ازنو ِهنگام
وازهنگام » و تصمیم گیری ازنواست ، که چه کاری و گفتاری و اندیشه ای متناسب با آن
هنگامست . محتویاتِ خود ِ هنگام ، امکانات گزینش را میگشاید . این اندیشه با « فرصت
طلبی » فرق کلی دارد . در فرصت طلبی ، معیار، سود خواهی برای شخص خود یا برای جامعه و گروه خود است، که میکوشد به هرنحوه
شده بر« هنگام » تحمیل کند. « هنگام » را به کردار، اصل آفریننده نمیشناسد ، بلکه
درواقع او از هر« هنگامی» میگریزد . او خودرا به ظاهر، انطباق با زمان میدهد ، تا
از« هنگام » ، نجات پیدا کند . فرصت طلبی ، ورزیدن خدعه ومکر،یا زدن چنگ وارونه با
« هنگام » است .فرصت طلب ، انباز در نو آفرینی زمان نمیشود ، بلکه زمان را میخواهد
« بگذراند تا بگذرد » .
اگر روند زندگی در زمان ، همیشه امتداد روشنی بود ( زمان
، زنجیره هنگام ها نبود ) ، همه زندگی را میشد با یک نور، روشن ساخت . ادیان نوری
و مکاتب فلسفی ، که اصل « روشنی از روشنی » را بنیاد کارخود میدانند ، با ارزشها و
معیارهای کلی و انتزاعی دراخلاق وسیاست ونظام اجتماعی واقتصادی وحکومتی کار دارند
» . درحالیکه روند زندگی ، با « هنگام ها
» کار دارد ، نه با « امتداد یکنواخت زندگی درزمان » . هرهنگامی ، « یک مورد
استثنائی وبی نظیر» ، درزندگیست . واقعیت ، همیشه« مورد » است، همیشه « هنگام »
است . هرموردی ، تک و استثنائی و ناگهانی و غیرمنتظره است . با ارزشها ومعیارهای کلی
و انتزاعی ، درسفارش یا حکم به اینکه این را بکن و آن را نکن ، با « مقوله اینها»
و با « مقوله آنهای کلی و انتزاعی » کارد ارد . زندگی ورویداد هایش ، توده ای از«
اینهای همسان » و « آنهای همسان » هستند .« این » ، یک« این تک وبی نظیر و
استثنائی» نیست ، بلکه « اینهای همانند باهم » است . اینست که ادیان نوری ومکاتب
فلسفی، برای « جملگی اینها » و « جملگی آنها » ، معیار خوب وبد و خیروشرّ معین
میسازند . طبعا ، باید درزندگی ، همه رویدادها و حوادثی را که درزیر اینها و آنها
نمیگنجند ، حذف و طرد کرد . زندگی ازاین پس، با مجموعه ای از اتفاقات ازپیش مشخص
شده وروشن ، روبرو میگردد ، که معیار برخورد با آنها را نیز دارد، وبا یقین کامل،
میتواند زندگی کند و رفتارهای خود را سامان بدهد . درواقع ، انسان ، هیچ نیازی به
« هنگام اندیشی » ندارد . از پیش میداند که هر رویدادی ، هرانسانی ، هراندیشه ای
... یک مورد استثنائی ( تکواره ، تکداده ،
تکبوده ) و اسثنائی و درخود بی نظیر نیست ، بلکه همه را میتوان ، در دویا چند
مقوله همانند وهمسان، ازهم جدا ساخت . یک بخش ، همه کافروملحد ومشرک یا دروند
وغیرخودی و اغیار هستند، و بخش دیگر، همه موءمن و موّحد و ُمقـِر و اشون و خودی و
احباب هستند . یک بخش از رویدادها و اشخاص
و کارها واندیشه ها و گفتارها واحساسات ، خوبند ، و یک بخش از رویدادها و اشخاص وکارها و اندیشه ها و
گفتارها و احساسات ، بدند . اینگونه نیک وبدها ، خیروشرها و .... همه پیآیند مفهوم
« روشنی از روشنی » هستند . الله و یهوه و اهورامزدا ، تنها اصل « ازخود روشن
»هستند ، و ازاین روشنی ، همه چیزها را باید و میتوان روشن ساخت . وارونه این سراندیشه که زرتشت هم داشت ، سیمرغ
یا ارتا واهییشت (= اردیبهشت ) ، خدای زال زر و سام ورستم ، « بُن وبر» یا « تخم »
هستند . ارتا ، در « اردیبهشت= ارتا واهیشت » ، که اهل فارس برعکس زرتشتیها ، آنرا
« ارتاخوشت = ارتای خوشه » مینامیدند ، « بُن» است ، چون تخمهائیست که درجهان
افشانده میشود ( ازاین رو اورا ازخدایان آتش میشمرند : « آتــش » ، معنای ِ تـُخم
وبـُن را داشت . همه ساعات زمان درهر روزی هم ، بُن هستند . هرانسانی نیز ، دانه
ای ازاین خوشه بزرگ ارتا شمرده میشد ، و ارتا ، در « ارتا فرورد » ، « بـَر ، و
آسمان و روشنی » است . اینست که زال زر، نیکوئی را درکاربه هنگام میداند . نیکوئی
را « اجرای خواستها و احکام واوامر اهورا مزدا یا خدای دیگر » نمیداند . وکار در همه این هنگامها ، چه پیآیند نیک چه بد
، بدهند ، آموزگاراوهستند . اینست که او « هنگام جو و هنگام شناس » است . لبته
الهیات زرتشتی ، سپس ملقمه ای ازاین هردو اندیشه میگردد و نمیتواند ازآمیخته شدن
با فرهنگ سیمرغی ، گریزبزند ، ولی اولویت را به « خواست اهورامزدا » میدهد . برای
تحمیل خواست اهورامزدا ( معیارهای خوب وبدش ) ، از پدیده « هنگام » سوء استفاده
میکند . این « قاطی شدن دو اندیشه ناجور باهم » یا « گمیختگی » ، همه تنش ها و کشمکش های رفتار
زرتشتیان را درسیاست و دین و اخلاق و ... فراهم میسازد .
درجنگ اسفندیاربا رستم
زال زر ، « هنگام شناس » است
چراگشتاسپ ، درزال زر، فرزند خدا را نمیتواند بشناسد ؟
ولی در زرتشت ،
میتواند پیامیرخدا را بـشناسد ؟
گشتاسپ ، بنا برشاهنامه ، دوسال مهمان زال زر و رستم بوده
است . گشتاسب که دراسفندیار، کودتاچی میدید که میخواهد ، خود را به هر شیوه ای
ممکنست به تخت شاهی برسد و اورا به زندان انداخته بود ، راهی جزجلب رستم وخانواده
اش به پشتیبانی ازشاهیش نداشت . این
پشتیبانی ، برای خانواده رستم ، خویشکاری شمرده میشد ، ولی این پشتیبانی ،
پشتیبانی از ارزشهائی تازه ای شده بود، که برضد ارزشهای خانواده سام وزال زر بود
. گشتاسپ آمده بود تا زال زر و رستم را به
هرگونه ای ممکن شده است ، به « دین زرتشت » فراخوانند ، تا رستم ، رهبر جهاد دین
زرتشت درجهان گردد. خانواده رستم میبایستی « بـُت آذری » را که سیمرغ باشد ،
بشکنند و دور بیندازند ونفرین کنند . آداب
ومناسک مربوط به آتش ، آنهم به مفهوم زرتشت ،
باید جانشین « بتکده » بشود که جایگاه همه خدایان ( همه بت ها ) بود . ولی
ارتا یا سیمرغ ، که بُت آذری باشد، خدائی بود که محور تجربیات دینی سام و زال زر
بود .
چرا گشتاسپی که چنان شیفته ومسحور شخصیت زرتشت شده، واورا
به پیامبری از« اهورامزدا » شناخته بود ، درآشنائی و نزدیکی دوساله با دستان زند ،
فرزند وهمال سیمرغ (= ارتا خوشت = اردوشت ) ، به هیچ روی انگیخته نمیشود ؟
چرا گشتاسپی که آمده بود ، زال زر ، فرزند وهمال سیمرغ (
=ارتا ) را ، پیرو زرتشت و اهورامزدایش کند، دراین کارخود ، خوارشماری زال زرو
سیمرغ را نمیشناخت ؟
زال زر، با شکیبائی وبردباری سیمرغی، این گستاخی و نادیده
گیری گشتاسپ را ، نه تنها تاب میآورد ، بلکه مهمان نوازی و تسامح و بزرگواری را،
به اوج خود نیز میرسانید . پیام آوری که تبلیغ آموزه زرتشت را ، با قدرت پادشاهیش
با هم آمیخته ( تبلیغ = قدرت ) ، درفرزند
خدائی ( ارتا = سیمرغ) که « مهر به جان وزندگی را بطورکلی» ، فراتر ازهرآموزه ای و
ایمانی میداند ، جزکودنی نمی بیند، که تن به ایمان به آموزه آن پیامبرنمی دهد . گشتاسپ ، نمیتواند « خدا را درانسان » ببیند ، ومیهمانداری از چنین شخصی ، دوزخی بوده است که
دوسال زال زر، درآن بسرمیبرد .
ارتا خوشت یا اردوشت ( ارتا + وشت ) یا خدای ِ
زال زر، بیان افشانده شدن دانه های ( وَ شاندن= فشاندن ) خوشه خدا درتن
هرانسانی بود ، واندیشه ادعای پیامبری و واسطه ای که اهورا مزدا ، برگزیده است
وفرستاده است، به کلی متضاد با تجربه دینی او ازسیمرغ ( ارتای خوشه ) و ازپیوندش
با انسان بود.
آموزه واندیشه های زرتشت ، درفضائی پیدایش یافته بود که «
میتراگرایان = ضحاکیان » ، آداب خود را چیره ساخته بودند . آموزه زرتشت، برای
پیکار با آموزه و آئین ضحاکیان ، درمغز زرتشت ، پیدایش یافته بود وعبارت بندی شده
بود . دراین آئین ، بـُریدن ، یا کشتن ( = قربانی خونی ) بنام میتراسMithras ، مقدس ساخته شده بود . زرتشت ، این کار را، به درستی و با قاطعیت
، پیکار با اصل« ضد زندگی » میدانست ، و غایتش در آموزه اش ، پیکار با میتراگرایان
(= ضحاکیان ) بود . جدا ساختن دقیق ِ « زندگی » و « ضد زندگی » ازهمدیگر، و روشن
ساختن این دو اندیشه ازهم ، برای مبارزه با ضحاکیان، هم بسا وهم نیرومند بود. ازاین
رو نیزهست که آموزه زرتشت ، برای مبارزه با ادیان ابراهیمی ، فوق العاده نیرومند است ، هرچند که دراثـر ناتوانی موبدان
زرتشتی ، ازاین توانائی، هیچ بهره ای درتاریخ گرفته نشده است . ولی گشتاسپ به شهری
آمده بود که سام ، پدر زال زر( گرشاسپ ) ، با تجربه دینی بسیار ژرف ومتعالی که ازسیمرغ( = ارتا ) داشت، اساسا ورود آئین ضحاکی ( میترائی ) را به سیستان باز داشته بود ، و نگذاشته بود که آئین ضحاکی
یا میترا گرائی Mithraism در سیستان ریشه بدواند . غایت زرتشت از آموزه اش
، که رهانیدن جان وزندگی ، ازگزند وآزار وبالاخره
، طرد قربانی خونی ، وذبح مقدس و تقدیس کشتن به فرمان خدا بود،درهمین اقدام گرشاسب(=سام)زمانها
جلوتردرسیستان انجام داده شده بود . رد
پای این رویداد بزرگ ، درتاریخ سیستان بخوبی باقی مانده است : « ... بنا کردن سیستان آن روز بود که گرشاسب
دانایان جهان را گرد کرده بود که من شهری
بنا خواهم کرد بدین روزگار که ضحاک ، همه جهان همی ویران کند ، و آزادگان
جهان را همی کشد وازجهان بجادوئی همی برکند ، تا مردمان عالم را - ســا مـــه - باشد ، که اورا برشهری که مـن کـرده بـاشم ، فـرمان
نباشد .... » . آوردن پیام زرتشت به
سیستان ، به کردار ، پیامبری که آموزه اش ، « رهاننده زندگی از ضد زندگی » هست ،
مانند بردن زیره به کرمان بود .
این کار را سام و زال زر، درست برپایه دین سیمرغی (=
ارتائی) کرده بودند، که استوار برمفهوم « جفت = یوغ = همزاد = سنگ = سم وسام ، یا
همآهنگی و مهر» میباشد . ارتا ، در خوشه بودن ( زرتشت دیگرنامی ازخوشه بودن ارتا
نمی برد ، و آنرا اشا واهیشت مینامد ، که همان اشم وهو= اش به = ارتای به باشد ) بُن همه جانها وانسانها میشود، و درارتا
فرورد ، ابرسیاه بارنده و آذرخش و آسمان و ماه و خورشید و گرزمان ( گرو + دمن )
میگردد، که جانان (= آمیزش همه جانها وانسانها پس ازمرگ ، همان سیمرغ عطار، که همه
مرغها دراو باهم یکی میشوند ) است . این دو ارتا ( ارتاخوشت وارتا فرورد ) ، باهم
جفتند . چنانچه درهمان داستان زال زر، زال زر، بچه دیو خوانده میشود ، چون « پلنگ
دورنگست یا خود ، پریست ! » . چشمانش ، سیاهست و مویش سپید است . چشم که « پیه »
باشد، اردیبهشت است و« مو» که سپید است ،
ارتا فرورد است . زال زر، تخمیست که دراو اردیبهشت و فروردین ( ارتا فرورد =
فروهر) دراو جمع و باهم یک تخمند. زال زر، هم بُن وهم براست . ازاین رو ، تخم دیو
است . انسان ( = ییما ) دراین فرهنگ، از« مـهـرگـیـاه » میروید . مهر گیاه ، که «
بهروج الصنم » باشد ، انبازبودن و همآغوشی و همزاد بودن بهروز(= بهرام ) و صنم (سن
= سیمرغ = ارتا فرورد ) است . نه تنها انسان، بلکه زمان وروز و گیتی ازاین « بُن
عشق» میروید . واژه مهر که « میترا » باشد از ریشه « maetha
» است که به معنای « جفت و وصال وهمآغوشی » است ( یوستی )
ولی برای روشن
ساختن
ناب ِ « زندگی » از « ضد زندگی » ، زرتشت ، همین«
همزاد یا جفت » را ، نه تنها ازهم جدا ، بلکه فراترازآن ، « متضاد باهم » نیز
میدانست، که در حقیقت ، مفهوم « مهر» را به کردار« بُن کیهان و جان و انسان» ،
ازبین میبرد . پدیده « روشنی » ، با پدیده « مهر= جفت »، باهم جفت و آمیخته بودند
. فقط با برتری دادن پدیده ِ « روشنی » بر
« پدیده مهر » میشد ، چنان گونه « روشنی خالص وناب ویکدست » ایجاد کرد . با اضداد گرفتن این همزاد ، چه در گیتی ، چه در
درون انسان ، چه در روءیا چه دربیداری ، جنگ وستیزو کین ورزی و خشم ، بُن انسان یا
تاریخ یا جهان میگردد . این بینش ژرف را زال زر داشت ، ولی گشتاسپ ، دراثر
ایمانش به زرتشت ، ازآن به کلی ، بی بهره وتهی بود .
دیدارگشتاسپ، تنها برای « آموختن آموزه زرتشت به زال زرو
رستم » نبود ، بلکه هدفش آن بود که آندو ،
فرمان شاه را برای جهاد دینی( گستردن دین زرتشت با سپاه و جنگ ) بپیذیرند ، و جهاد
دینی را « تکلیف دینی » خود سازند . گذشته ازاین ، گشتاسپ میخواست « حقانیت به حکومت
» را درایران ، به کل تغییر دهد، و حکومتی ، برپایه « ایمان به اهورامزدا و زرتشت
» تاءسیس کند . دراین صورت ، «عهد پادشاهی » ایران ، با خانواده رستم ، ازهم
میگسست ، و اساسا « حقانیت گشتاسپ به پادشاهی درایران » بکلی نابود ومنتفی میشد .
ولی گشتاسپ ، با نادیده گرفتن این « عهد » ، میخواهد حکومت یا پادشاهی نوینی
تاءسیس کند ، که استوار بر«عهد یزدان » ، یا « پیمان با اهورامزد» است ، واین «
آشفتگی وتنش و کشمکش» است که پادشاهی کیانیان را به زوال کشانید. این نکته ژرف را
درسخنی اسفندیار به پدرش میگوید ، ولی از
پاسخ گشتاسپ میتوان دید که او ، « عهد پادشاهان » را به کلی ، فاقد اعتبار میداند
. اسفندیار به گشتاسپ میگوید که درستیزه جوئی با خانواده رستم :
همی دورمانی زرسم
کهن براندازه باید که
رانی سخن
تو باشاه چین، جوی جنگ ونبرد زچین
وز خلـّخ ، برانگیزگرد
چه جوئی به نزد یک مردپیر که کاوس خواندی ورا شیرگیر
زگـاه مـنـوچـهـر تـا کـیـقـبـاد همه
بوم ایران ، بدو، بود شاد
نه او درجهان، نامداری نوست
« بزرگست » و با
« عهد ِ کیخسروست»
اگر « عهد شاهان »
نباشد درست
« نـبـاید ز گـشتـاسـب ، مـنـشور جـُسـت »
چنین داد پاسخ به اسفندیار که ای شیردل پرهنر نامدار
هرآنکس که از« عـهـد یـزدان» بـگـشــت
همه عهد او و ، همان بــاد ِ دشــــت
با این سخن ، گشتاسپ ، سراسر پیمانهای شاهان
بنیادگذارکیانی را با خانواده رستم ، و سراسر خدمات این خانواده را در نگهبانی
وبهزیستی ایرانیان وبقای ِ « پادشاهی کیانیان »، خوار و بکلی بی ارزش وفاقد اعتبار
میشمارد. و پیآیند آنرا که پس « نباید ازگشتاسب ، منشورجست ، یا به سخنی دیگر، خود
ِ گشاسب ، هیچگونه حقانیتی به حکومت کردن درایران ندارد » ازیاد میبرد .
اینست که رستم ،
بنا برتاریخ سیستان ، ازاین تکلیف و ازاین خدمت، سرمی پیچد . درتاریخ سیستان میآید که : « وپیکار که میان
رستم و اسفندیار افتاد، سبب آن بود که چون زرتشت بیرون آمد، و دین مزدیسنان آورد ،
رستم آنرا منکرشد و نپذیرفت ، و بدان سبب ازپادشاه گشتاسب ســرکــشـیـد، وهرگز،
ملازمت تخت نکرد » آورد
این سرپیچی رستم از پذیرش ِ فرمان شاه ، برای درک « دشمنی
، با معیار ایمان وکفر» ( دروند + اشون ) ، و « دشمن را اهریمن وشـیـطـان شمردن »
، و اعتراض از« دینی که استوار بر« جهاد دینی » است ، چکاد ِپیکریابی آرمانهای
فرهنگ ایرانست . فرهنگ ایران ، درتضاد کامل با اندیشه « جهاد دینی » است. فرهنگ
ایران ، پادشاهی یا حکومت را ، فقط برپایه « خردبهمنی، که اندیشیدن بر ضدخشم یا
ضدقهروتهدید است» ، و «بُن هرانسانی » میباشد ، می پذیرد ، نه برپایه « خواست
واراده و امرونهی یک الهی که با واسطه ای به مردمان ابلاغ میکند ».
اهمیت ِ منشور کورش کبیر، دربرابر « سرپیچی رستم از جهاد دینی بطورکلی » ، درسایه
قرارمیگیرد . زال زر و رستم ، « حق به زیستن وخرد ورزیدن را، بدون هیچگونه شرط ایمانی » ، درهمان « مقدس
شمردن جان » ، کاری بدیهی میدانند . اینکه
انسان، « به شرط ایمان به دینی و آموزه ای و شریعتی ، حق به زیستن درگیتی » وبرخوردادی
از حق آزادی دارد ، برضد « مقدس بودن جان وزندگی » است .
« حق به زندگی کردن وخرد ورزیدن » ، مشروط به داشتن هیچ دینی و شریعتی
وایدئولوژی ، ویا متعلق بودن به هیچ طبقه ای ، نژادی ، جنسی ، ملیتی ... نیست . حکومت
، حق ندارد ، « حق فطری زیستن و آزاد بودن ِ خرد » را ، به « حق زندگی کردن ، فقط برپایه یک ایمان»
بکاهد . درچنین حکومتی ، حق زیستن ، به « قبول یک گونه بهزیستی یا سعادت » ، کاسته
میگردد . « حق به زیستن» درانسان ، استوار بر حق کاربستن ِ خردیست که دراندیشیدن ِ
خود ، نوع ِ « بهترزیستی » را برمیگزیند .
« ســروش » ، نـزد « زال زر »
اصل خرد ِ فـرد ِ
هـرانـسـانی
درسرپیچی از« دیـن جهـادی »
وهرگونه قانونیست ، که برضد آزادی خرد باشد
حکومت باید آزادی افراد را برای « برگزیدن بهزیستی خودشان
» تضمین کند . و« آزادی درگزینش ِ گونه از بهزیستی » ، ریشه در « آزادی فرد ،
درشناخت ودر جستجو و آزمودن» دارد . ازاین رو بود که درفرهنگ سیمرغی ، یا جهان
بینی زال زروخانواده اش ، هرفردانسانی ، « سروش ویژه خودش » را داشت . « سروش » ،
آورنده « فرمانی که از خرد کیهانی در بُن انسان ، برمیآید ، ویژهِ پیامبری و رسولی
نیست ، بلکه آورنده فرمان از« خرد بنیادی نهفته درهرانسانی » است . سروش ، جبرئیل
یا روح القدس ِ زرتشت نیست . سروش نزد خانوداه سام ، فقط یک جبرئیل، یا روح الامین
نیست که امرونهی الله را، به برگزیده اش ، محمد برساند. یا فقط یک روح القدس نیست ، که وحی را فقط به شخص عیسی برساند . هرفردانسانی ، سروش ویژه
فرد خودش را داشت ، که بینش را ازخرد مینوئی و بنیادی او میزایانید ، و طبعا
هرکسی، مفهوم ویژه خودش را از« بهزیستی » داشت . این سروش هرفردی است که بینش را
ازخرد بنیادی دروجود او میزایاند ، تا زندگی خود و دیگران را از آزار وگزند برهاند
. « نجات دادن جان وخرد انسان از آزار» ، خویشکاری
ِ سروش موجود درهرانسانی است .« آزار که درپهلوی آژار aazhar
است به معنای « شکنجه دادن » است( از ریشه آژ است که همان اژی = ضد زندگی باشد ) .
و این نقش را که اهورامزدا در گاتا ، به زرتشت میدهد ، سلب حق نجات دهی ازانسان
، واز خرد هرانسانیست .
در بندهش ( بخش بیستم )
دیده میشود که بنیاد جهان بینی خانواده سام ، « ســروش » و « ارتـاواهـیـشـت
» بودند . «ارتا واهیشت » که همان « ارتای خوشه ، یا سیمرغ، یا هُماست » ، فرزند ،
یا نخستین تابش ِ« بهمن = خرد ِ مینوی» ، یا« خردِ سامانده هرانسانی » است که در« بُن
هرانسانی » است .
« سروش » ، وارونه ادعای موبدان زرتشتی درمتون پهلوی ، « گوش - سرود خرد » است، نه « شنیدن وفراگرفتن
منقولات دینی وغیر دینی » . « گوش» هرانسانی ، درفرهنگ ایران ، اینهمانی با « سروش
» داده میشود. ولی سروش ، تنها گوشی نیست که سروصدا و گفتگو و سرود در خارج را
میشنود ، بلکه دراصل ، « سروش هر انسانی ، گوشیست که آهنگ وسرود و آواز ِ خرد
بنیادی ( آسن خرد = خرد سنگی = خردی که ازهماغوشی جفت ارتا و بهروز پیدایش می یابد
که اصل آفرینش زندگی در زمان است ) را ، دربُن تاریک و نهفته انسان میشنود » ، و این بینش را ، از هرانسانی،
میزایاند . سروش ، شنونده زمزمه « اصل آفریننده جان و زمان ومهر وخرد » دربُن هستی
هرانسانی است . این تصویر « سروش » که
مستقیما «مامای بینش از هرفرد انسانی ، برای نجات دادن زندگی وخرد از آزاراست » ،
بکلی برضد « ایمان به یک آموزگارو پیامبر وخدایش هست، که با آموزه اش ، میخواهد
همه جانها را از درد و آزاروشکنجه برهاند »
.
هرکسی رسالت دارد
، با امکان زایش بینش ازخودش ( با داشتن چنین سروشی دربُن هستی خود ) ، خودش را در
روزگار بیازماید . به عبارت دیگر، هرکسی باید خودش ، مانند رستم ، به « هفت خوان
آزمایش خود درروزگار» برود ، تا چشم خورشید گونه بیابد، و چشم دیگران را نیز
خورشید گونه بسازد . هرکسی باید خودش ، دراثر جستجو و آزمودن ، « خردی » بیابد که
نه تنها ازخود روشن میکند ، بلکه ازخود هم می بیند . این اندیشه ، بکلی با « رهاندن جهان
ازآزارندگان جان وخرد ، با آموزه ای ازیک رهاننده » فرق دارد . این خردِ نهفته در
هرانسانیست که باید خودش را ازآزارنده جان وخرد برهاند اساسا به تعلیم دادن
درپهلوی « خـرتـنـیـدن xraatenidan» گفته میشود که « بسیج
ساختن خرد شاگردان ، خردورزساختن » است ، نه انتقال معلومات به او. برترین گناه
درفرهنگ ایران ، آزردن جان و خرد انسانست .
از تفاوت دوهفتخوانی که درشاهنامه هست ( هفتخوان رستم
وهفتخوان اسفندیار ) میتوان این نکته ژرف را ، چشمگیروبرجسته ساخت . رستم ، بی
راهنما وبی رهبر به هفتخوان میرود ، تا خرد خود را بیازماید ، و با این خرد بنیادی
که نمونه خرد حقیقی است ، کاوس و سپاه ایران ( نگاهبانان ایران ) را ازگزند و آزار
نجات بدهد . درپایان ، سه قطره خون می یابد ، که با چکاندن آنها درچشمهای کاوس و
سپاه ایران( نگهبانان ایران ) ، چشمان همه را ، خورشید گونه میسازد . به عبارت
دیگر، هرکسی ، خردی می یابد که ازخودش ، روشن میشود ، وازخودش ، همه چیزهارا روشن
میکند، و با این روشنائی همه چیزها را می بیند ، تا جان وخرد خود و دیگران را از
آزار، نجات بدهد . چشم ، مانند ماه وخورشید ، نگهبان زندگی ، یعنی ، « سپر زندگی
ازآزار ودرد» هستند .
رســتـم ، مانند
زرتشت ، یک آموزه نمیآورد که دیگران ، بدان ایمان آورند ، تا جهان را از درد و
آزار و ستمگری برهاند ، بلکه چشمان هرانسانی را خورشید گونه میسازد . درفرهنگ
ایران ، « چشم » ، اینهمانی با « ماه وخورشید » و با « خرد » دارد . البته چشم که
« پیه=پی » باشد، بنا بربندهش ( بندهش بخش سیزدهم196) ، همان « ارتای خوشه =
اردیبهشت = سیمرغ » است . خویشکاری ِرستم برای یافتن راه نجات جانها ازآزاروگزند ،
انگیختن خردهای خودشان ، به خود اندیشی است ، نه تدریس یک آموزه ، ونه اجبارمردمان
به ایمان آوردن به یک « آموزه رهائی بخش » بنام « دین » . « دین » برای ارتا ، بینش زایشی ازخود انسان ، یا
زایش سیمرغ ازخود انسانست .
دربرابر این داستان اصیل فرهنگی ازماجرای هفتخوان رستم که
برخورد با هفت « هنگام » است ، موبدان زرتشتی ، هفت خوان خنده آور ِ اسفندیار را
جعل کرده اند ، که سراپا برضد منطق هفتخوان رستم است . ازهمان آغاز، اسفندیاری که
خودش مرد ایمان است ، نیاز به « رهبر و راهنما » دارد . کرگساری را که ترک است،
ودرجنگ اسیر کرده است ، به رهبری برمیگزیند ، و این کرگسار، باید همیشه پیش بینی
آزارها و خطرهای سهمناک را بکند ، و برای آنکه دشمنی که رهبریش را میکند ! راست
بگوید ، پیش ازهرخوانی ، به او به زور، باده مینوشاند ، وبه او یک مشت وعده های
دروغین و پوچ میدهد، که به یکی ازآنها هم وفا نمیکند، و سراسر این معرکه گیریها ،
برای آنست که دوخواهرش را که « همای » و« به آفرید » نام دارند و اسیر ارجاسب
هستند ، از « روئین دژ » برهاند . مفهوم « نجات انسان وجامعه وجهان ، از راه
خردورزی خود ِ هرانسانی» ، به « نجات چند خویشاوند خود ازبند » کاسته میگردد. درواقع
، او به هفتخوان نمیرود ، که چشمان ( خرد ورزی ) شاه و سپاهیان ایران را که
نگهبانان ایرانند ، « خورشید گونه سازد. اسفندیار، مفهوم « سروش ، یا مامای بینش
شدن » رستم وزال زر را ، که « دایه خرد مردمان » شدنست ، بکلی ازیاد برده است ، یا
آن را بکلی نادیده میگیرد .
« سـروش » برای خانواده سام وزال و رستم ، گوهری دیگر داشـت
که « سـروش » ، درالهیات زرتشتی دارد . تصویر ونقش سروش ، درفرهنگ سیمرغی ، ودر
میتراگرائی ، ودر الهیات زرتشتی ، با هم فرق دارند . ما با تصویر یک سروش درسراسر
تاریخ عقاید ایران ، روبرونیستیم . پروبال ِ « سروش » درفرهنگ سیمرغی ( ارتائی )
را موبدان زرتشتی ، در یشت ها و یسناها ، ازبیخ وبن کنده اند، و ازسروش ، چیزی جز
گماشته و وردست و پادو اهورامزدا باقی نمانده است . بدین سان ، با « مسخ سازی
تصویر سروش » ، فرهنگ آزادی و حقوق بشر و سکولاریته ایران را ، که برپایه « خود
میزان بودن ِ خـرد ِفرد انسان » باشد ، مسخ و تحریف کرده و نابود ساخته اند .
هنوز درکردی « سه روشک = سـَرو شک » ، به معنای « سرسخت ،
و اسب رام نشده » است . درمناطقی که موبدان زرتشتی ، نفوذ چندانی نداشته اند ،
واژه ها و اصطلاحات ، معانی اصلی خودرا نگاه داشته اند . بدین علت است که بررسی
گویشها ، فوق العاده مهم است . درهمان
آغازشاهنامه دیده میشود که نخستین فرمان خیزش ومقاومت برضد اصل آزار، وبرضد « حکمت
» و « مکروخدعه مقدس» را، « سروش» برای سیامک میآورد . فرمانparmaan درسغدی ، اساسا به معنای «
فکر واندیشه » است که سپس اینهمانی با معنای « دستور وامر» داده شده است، و درخود
اوستا دراصل ، به معنای « باهم رای زدن و سگالیدن » است ( یوستی ). ازپسوند « مان » درفرمان ، میتوان دید که با «
منی کردن = منیدن =اندیشیدن برپایه پژوهیدن » کاردارد . هنگامی هرفرد انسانِی ،
سروش ویژه خودش را دارد که ازبُن هستی خودش ، اندیشه را میزایاند ، خواه ناخواه ،
آن انسان ، دربرابر هراندیشه و دستور وامری، به خرد بنیادی خود و سروش خود رجوع
میکند . بویژه ، از اندیشه یا فرمانی که بخواهد به او، با قهرتحمیل شود ، سر پیچی
وسرکشی میکند، و حق ، بدین سرکشی دارد . « خود ، میزان بودن درمعرفت » که با چنین
تصویری ازسروش ، پدیده ای بدیهیست ، با « اعتراض و مقاومت و سرپیچی فردی » رابطه
تنگاتنگ و مستقیم دارد .
به همین علت ، چنانچه« سروشک » درکردی به ما مینماید ، انسانی
که سروش خودرا میشناسد، وگوش به زمزمه سروش خود میدهد ، وسرود بُن بهمنی خود را
میشنود ، سرسخت و رام ناشدنیست . در وندیداد، شانزدهمین کشوروسرزمین نیک را جائی
میداند که ، مردمان « بی سر» ، یا بی سرور، و بی فرماندار، و بی شاه ، و بی حاکم،
زندگی میکنند . آنها ، هیچ فرمانده و شاه و حاکم وحکومت و سروری را برنمی تابند .
آنها مردمی هستند که هیچ فرمانروائی را به سالاری خویش نمی پذیرند » . دارمستتر
براین نکته ، میافزاید که این ترکیب ،
ترجمه « اسروشه » است که « سرکشی و شورش و نافرمانی دربرابر قانون باشد » ، که در
دوره ساسانی به درستی درباره مردم سرزمین میان رود دجله وفرات که پیروان کیش مزدا
پرستی نبوده اند بکار میرفته است . بنا برابوریحان بیرونی ، ملوک اسروشنه ، خود را
« افشین » میخوانده اند . و اصطخری مینویسد که « اسروشنه » ، مانند« سغد» نام اقلیم است، نه نام یک
شهر. درهمان آثارالباقیه میتوان دید که
خوارزمیها وسغدیها ، به سروش ، « اسروف » میگفته اند . « سروش » و « اسروش » یک
واژه اند . « سروش » و « اسروشه » ، ربطی به قومی وشهری و اقلیمی ندارد ، بلکه درتصویر
فرهنگ ایران ازانسان ، ازبخشهای بنیادی « بُن هرانسانی » است . هرکجا که این تصویر
انسان و سروش درآن ، بسیج شد، و به آگاهی رسانیده شد ، انسان آگاه از« حق مرجعیت
خرد خود» ، و« میزان بودن خود» میشود ، وطبعا حق به سرپیچی و اعتراض دربرابر هردین
و آموزه و شریعت و ایدئولوژی و حکومتی پیدا میکند، که این « مرجعیت خرد فردی» را،
نادیده میگیرد، یا پایمال میکند .
پایمال کردن « خرد
» ، با اولویت دادن ِ« ایمان برخرد » ، وتابعینت « خرد ازایمان » و« سرنگون کردن
خرد از اصالت » آغازمیشود . در داستانهای گوناگون درشاهنامه فردوسی ، رد پای این
تصویر از « سروش » باقی مانده است ، که درمتون اوستائی ، دستکاری وتیره و تاریک
ساخته شده اند . در داستان فریدون ،
برادرانش ، کیانوش و پرمایه ، دررشک ورزی به فریدون، میخواهند با فروافکندن سنگی
ازکوه برسرش ، اورا تباه کنند، و جان اورا بیازارند، و سروش ، این آگاهی را به«
هنگام» به فریدون میرساند. ســروش ، آورنده اندیشه وبیـنش برای نجات بخشی جان
ازآزار، به« هنگام » است :
چو شب تیره ترگشت، ازآن جایگاه
خرامان بیامد ، یکی « نـیـکـخـواه »
فروهشته از « مُشگ » ، تا پـای ، مــوی
به کردار حـور بهشتیش ، روی
سروشی بدو آمده از « بهشت »
که تا بازگوید بدو خوب و زشت
سوی مهترآمد بسان پری
نهانی ، بیآمختش افسونگری
که تا بندها را بداند کلید گشاده به افسون کند ، نا پدید
فریدون بدانست کان ایزدیست نه اهریمنی و نه کاربدیست .
1- سروش ، نیکخواه است .
نیکخواه ، ترجمه واژه « خجسته = jaste+ hu» است که صفت سروش است . پسوند
« جسته » در ترجمه وتفسیر پهلوی zhaadhitan=zhastan است که به معنای خواستن است. که به ریشه gad بازمیگردد .ولی نیکخواه یا خجسته، درمورد سروش، محتوای خاصی دارد
. درسغدی همین واژه نیکخواه xwaze- shir
معنای « دوست » هم دارد . و shir-xwaztyaa معنای « دوستی ومحبت» دارد . آنچه اهمیت دارد ، درسغدی بجای
پیشوند « هو » ، پیشوند « شیر» بکاربرده میشود ، که جانشین واژه « srira » دراوستا و « sri» در سانسکریت شده است . به جمشید دراوستا « جمشید سریره » گفته
میشود که معمولا به « جمشید زیبا » برگردانیده میشود . « سری » و« سریره » ، بیان
آن هستند که « ارتا » ، « اصل زیبائی » و همچند همه زیبایان جهان، زیباست .
ازاینرو گفته میشود که روی سروش، مانند « حوربهشتی» زیباست . ولی« سریره » که همان
« زریره » هست ، به معنای نی است . نی نهاوندی که خوشبواست ، زریره نامیده میشود .
دربرهان قاطع دیده میشود که صریر به گل بستان افروزگفته میشود که اینهمانی با «
ارتا فرورد = سیمرغ » دارد . و« سریر» دارای دومعناست( اورنگ + قوس قزح ) که یکی
همان بهرام، و دیگری همان ارتا است . پس « جمشید سریره » ، به معنای « جمشید ،
فرزند بهرام وارتا هست . جمشید، فرزند جفت وهمزاد بهرام و صنم ( سیمرغ ) ، یا «عشق
نخستین= بُن عشق درزمان و جهان وانسان » است . پس نیک یا به در نیکخواه ، که شیریا
سریره باشد ، به معنای « خواستی است که از
بُن آفریننده جان وخرد و مهر» است که معنای « بـــه » را مشخص میسازد . « به = بهی
= وانگهوئی= وهو » ، همان « ارتا ، یا جفت نخستین = همزاد » است .
2- «مشگ » ، بوی خوشی است که ویژه ِ «مهرسیمرغی » میباشد
. پیدایش این بو را هم هنگام فرود آمدن سیمرغ به سام و هم هنگام فرود آمدن سیمرغ
به زال پس ازنخستین نبرد رستم واسفندیارمیتوان درشاهنامه دید .
3- مو، اینهمانی با ارتافرورد = سیمرغ= سن دارد . سراپای
سروش پوشیده ازسیمرغ ( ارتا ) هست .
4- آمدن سروش از« بهشت » - همان داستان آوردن آتش بوسیله زرتشت ازبهشت
درشاهنامه ، یا همچنین داستان آوردن سرو ازبهشت است که ، درواقع به معنای آن بوده
است که زرتشت ، « آتش » را از« ارتا واهیشت » میآورد . دراینجا نیز، سروش ازبهشت میاید ، به معنای
آنست که ازنزد «ارتا= سیمرغ » میآید .
5- سروش برای این میاِید که : خوب( زیبا ) وزشت ، یا نیک
وبد را به فریدون بگوید وبنماید . سروش ، فریدون را مستقیما از خوب وزشت آگاه
میسازد .خرد بنیادی انسان ، نیک وبد ، زشت وزیبا را مستقیما وبیواسطه باز میشناسد
.
6- انسان با آگاهی از سروش ، کلید همه بندهارا میداند .
یا به عبارت دیگر درشاهنامه ، کلید همه بندها ، خرد انسانی است .
7- این آگاهسازی ، درشب وتاریکی ونهانی و پری آساست .
سروش با زایمان روشنی ازتاریکی کار دارد .
درگزیده های زاد اسپرم( بخش دهم ، پاره 9 تا 12 ) ، در
زندگی زرتشت ، که اسطوره های زنخدائی ،
درمورد او ، بکاربرده شده ، و تنها به او نسبت داده شده است ، میتوان دید که ، «
سروش و بهمن » ، ملازم و جفت همند، و برای « نجات دادن جان کودک ازگزند و آزاردرگرگ
که نماد درندگیست » میآیند، و به او « ازمیش کروشه ( که میش سه شاخ ، و همان ارتا میباشد)
، شیر مینوشانند . شیر ، شیرابه ومان ِزندگی
و بُن بینش جهانیست. پدیده « نجات زندگی از آزار» را با « بینش فطری وخرد بنیادی
درانسان » پیوند میدهند. بهمن و سروش ، با فطری ساختن بینش درهرانسانی ، چشمی که خوب را ازبد، میشناسد، و«خردی که نگهبانی از زندگی » میکند، و«
خردی که جان را ازآزار، نجات میدهد»، به انسان میدهند .
در ویس و رامین میتوان دید که سروش ، روشنی را در تاریکی
میآورد، و شادی را آورده ، و سختی را میبرد .
سروش آمد سوی اشکفت دیوان ازاوروشن شداین تاریک ایوان
برآمد آفتاب نیک بختی
ببرد ازما شب اندوه وسختی
باز در ویس و رامین می یابیم که سروش ، « رهاننده ونجات
دهنده از آزار» است . سروش که گوهرضد خشم ( قهرو خشونت و تهدید) دارد ، با آوردن
روشنی و بینش از خرد بهمنی که دربن هرانسانیست و « خرد ضدخشم = خرد ِ ضدقهر، و ضد
وحشت انگیزی وانذارو ترس » است ، جان را از آزار و ستم و گزند و عذاب میرهاند .
به خواب اندر، فراز آمد ، سروشی
جـوانـی، خـوبـروئی، سـبز پـوشـی
خجسته ( نیکخواه )، که صفت ویژه سروش است ، نام گل همیشه
بهار، همیشک جوان ، همیشه جوان ، حی العالم
میباشد . همیشه سبزبودن ، بیان آنست که هیچ آزاری ، اورا سست و نابود
وافسرده و پژمرده نمیسازد . سروش ، نسیم ِ
بهار آفرین همیشگیست . اندیشه هائی که سروش ، ازبن انسان میآورد ، انسان را ازنو
تروتازه و زنده میکند . درانسان ، انقلاب بهاری ، میآفریند . سروش در« سبزپوشی » ،
اینهمانی با «وای به » دارد که دربندهش دیده میشود که جامه سبزدارد( بخش نهم ،
پاره 131) و همان سیمرغ ، وخـضـر است که به هرکجا که گام نهاد ، با آب بینشی که
میآورد ، بهارو سبزی میآورد . سبزی ، نیکبختی است . و سبزقبا( سوزقبا ) درشوشتری ،
به رنگین کمان گفته میشود ( سن + ور) که همان سیمرغ است .
مرا برداشت ازکاخ شبستان بخوابانید در باغ و گلستان
مرا امشب زبند تو رها کرد چنان کاندرتنم ، موئی نیازرد
بخوبی دیده میشود که سراندیشه « نجات انسان ، ازآزارو درد
وستم ِ زدارکامگان ، که آرمان بنیادی
فرهنگ ایران است » ، با خرد بنیادی ، که درفطرت هرانسانیست ، و سروش هرفردی ، آنرا
میتواند بزایاند ، گره خورده است ، و با اندیشه زرتشت ، برای نجات دادن جهان جان
ازآزارو ستم ، فرق کلی دارد .
انسان ، با کاربرد « آسن خردِ» خودش هست که میتواند ، جان
را از آزار ودرد و ستم زدارکامگان نجات
بدهد . این امتداد همان اندیشه « یکی آزمایش کن از روزگار» میباشد . نجات اجتماع ،
ازبالا ، و از« فرازپایگان » ومدعیان « منجی گری » نیست ، بلکه پیآیند ، بسیج سازی سروش ، درهرفردی دراجتماعست
.
شاهنامه درست با همین اندیشه آغاز میشود . زندگی کیومرث ،
نخستین انسان زرتشتی که بُن همه انسانهاست ، درخطر آزارو ستم است . اهریمن زدارکامه
( آنکه از زدن وکشتن وتهدید و انذار ، کام میبرد . کشتن و خونخواری را ، ثواب و
عمل مقدس، واصل خیر میداند. کشتن وکین ورزی درجهاد دینی ،
برای او، برترین جشن زندگی میگردد ) که اصل خشم ( قهروتهدید و تجاوزطلبی ) است ،در
چهره وظاهر ِ مهرورزی و رحمت و نیکخواهی ، دراندیشه کشتن کیومرث ( بُن همه
انسانها) است . این واژگونه سازی حقیقت را ، که دوروئی است ، و« شرّ را درخیر، وکین را درمهر، ومهر را در بریدن
میپوشاند» و درعربی ، مکر وخدعه ، ودر قرآن ، « حکمت » نامیده میشود ، درمی یابد . «حکومت » و « احکام
الله درقرآن » و« حکیم بودن الله » ، همه
زاده ازاین سراندیشه ِ « پوشاندن شرّ، درجامه خیر، یا پوشانیدن ِ کشتار، درجامه
قداست ، ویا شکنجه دادن مردمان درجامه
خیرخواهی » هستند . این بینش به « چنگ واژگونه زدنها » را که بر« ضد زندگی a+zhi = a+ ji» است ، به سیامک میرساند
، وبا این بینش ، سیامک را بدان میانگیزد که دربرابر اهریمن ، دربرابر اصل حکمت (
پوشاندن شرّ درخیر ، پوشاندن کین درمهر ، پوشاندن غضب در رحم ... ، بدیهی گرفتن
بریدن میان همزاد ، در آموزه زرتشت نیز چنین پوششی است ) برخیزد ، و اورا ازاین آزار و ستم ، باز
دارد . این نخستین فرمان را درفرهنگ ایران که « بُن هرفرمانی است » ، و بیان « اصل
ضدخشم و قهر وتهدید بودن » است ، و از «خرد بهمنی انسان، برخاسته » ، سروش میآورد
. اینکه سیستان ، جایگاه ِ « سام » ، تنها کشوریست
که ضحاک ( = اژی + دهاک ) نمیتواند به آن
راه یابد ، درست به علت همین تصویر ویژه از« سروش » است . پیشوند « اژی » که « a+ zhi = a+ji» باشد به معنای « ضد زندگی » است . پیکارپهلوانان درشاهنامه با « اژدها= اژی + دهاک » ، ازجمله پیکار سام با اژدها ، پیکار با « آئین های ضد زندگی » است ، نه با
جانوری افسانه ای وخرافی .
درکردی به خشم ، ئاژر ( آژر) میگویند . آرمان اصلی زرتشت
نیزهمین پیکار با اصل « ضد زندگی » است که درسرودش « ajayaitim » مینامد . شیوه برخورد خانواده سام و زال زرورستم
، با مسئله « نجات زندگی ، ازترس و تهدید و قهرو خشونت » ، با شیوه برخورد زرتشت
با همان مسئله « نجات زندگی ازترس وتهدید و قهروخشونت » فرق دارد . آرمان هردو ،
رویارو شدن با قوائیست که « ضد زندگی »
هستند .
سیمرغ ، روزگاران دراز، پیش از آمدن زرتشت ، این مسئله را
، گرانیگاه آئین خود ، قرار داده بود و سام وزال زر، آنرا از ارتا یا سیمرغ آموخته
بودن . زرتشت، نخست در محیطی میزیسته است که میتراگرایان ( همان ضحاکیان، یا دارندگان xur-drushدرفش خونین+ درفش زخم زن) چیره بوده اند . ازاین رو نیز رسالت خود را ،
خیزش برضد این آئین میدیده است .
ولی سام و زال زر و رستم ، درست درفضائی « خالی
ازتفکرضحاکی » میزیستند ، وپیش ازاو، با پیکار با این دین ، به شیوه ای دیگر، همین
مسئله را ازبُن، حل کرده بودند ، وبرای چنین کاری ، نیاز به جهاد دینی نداشتند .
سام ، درست در تحول دینی اش در دورانداختن زال ، این تجربه را پشت سرگذاشته بود .
سام وزال زر، به این بنیاد اندیشگی رسیده بودندکه : خرد ، سپر زندگیست . سپرکه
درکردی( سه پر) به معنای « سنگر» هم هست ودرسغدی، به شکل sparya به معنای « غار» است ، درست همان زهدان سپنتا ( سه
+ پند = سه زهدان که باهم یک زهدانند ) است که اصل قداست جان است، ،پناهگاه ( سه
پنتا = سه پنا ، پـَن نیزهمان واژه پنت = زهدان است ) هرجانی ازگزند و آزارو ضد
زندگی است . دراین فرهنگ ، زهدان ، پناهگاه جانها ازگزند و آزار و جایگاه قداست
زندگیست . ازاین رو « ور» که زهدان است ، هم معنای « غاز» وهم معنای « شهر» دارد .
ازاینگذشته، « سپر» درکردی به شاهین ( ئالو ، که همان اله است، که دراصل ، ال
وسیمرغ میباشد ) گفته میشود . « سپر= سه پر» ، مانند« سپنتا » ، به معنای ِ هرگونه
قداستی= گزند ناپذیری نیست ، بلکه منحصرا به
معنای ِ« قداست جان و زندگی » است . درفرهنگ سیمرغی ، فقط وفقط « نیازردن زندگی و
جان » ، مقدس است . ازاین رو نیز « سپنتا » که به مقدس ، ترجمه میگردد، باید به «
مقدس بودن زندگی » ترجمه گردد . تنها آزردن زندگی ، وخردی که نگهبان وسپر ِ
زندگیست ، گناه است . « نجات ازگناه نافرمانی دربرابر اهوره مزدا، یا الله ، یا
یهوه یا پدرآسمانی» مطرح نیست ، چون اگر خدائی هم ، فرمان به آزار جان ( فرمان به
آزردن آنکه ایمان نمیآورد ، آزردن بت پرست ، یا کافر، یا دروند ، یا مشرک ، یا بیدین
، یا ملحد ) بدهد ، آن خدا، خدا نیست. درفرهنگ ایران ( سام وزال زر ) ، هیچ کتابی
، وهیچ شخصی ، مقدس نیست . تنها وتنها ، جان وزندگی درهرانسانی ، مقدس است .
« گناه » ، درادیان نوری ، متلازم با امروحکم وفرمان
مرجعیتی است . درفرهنگ ایران ،« نخستین فرمان » که « گوهر فرمان » را معین میسازد ، استوار بر «
نگاهبانی اززندگی و مهر به زندگی است که
مقدساست » ، و اندیشه ایست که سروش ، اصل
ضد خشم ( که ضد زندگی است ) از« خرد بنیادی
انسان » میآورد . نجات دهنده از درد و آزارو ستم وقهروخشونت ، خرد بنیادی
خود انسانهاست که درهمپرسی ، بدان میرسند .
چنانکه در داستان هفتخوان اسفندیار، نخستین مبلغ دین
زرتشت دیده شد ، مفهوم « نجات انسان از
راه خردورزی خود ِ هرانسانی» ، به نجات خویشان خود او ازبند » کاسته میگردد . علت نیز آنست که پدرش گشتاسب وخودش ، نیاز به «
چشم خورشید گونه ، چشمی که ازخود، روشن میکند، و خودش میبیند » ندارند . بخوبی تمایز وتفاوت فاحش ِدوگونه مفهوم « نجات
» برای زال زر، ورستم ازسوئی ، و برای گشتاسپ و اسفندیار ازسوئی دیگر، ازهمین
دوهفتخوان ، نمایان میگردد .
دراین دیدارگشتاسپ با زال زر، نخستین بار، فرهنگ ایران
درشخصیت زال زر پیکر به خود میگیرد ، و دربرابر اندیشه « نجات زندگی از راه ایمان
به دین زرتشت » و « نجات جامعه ، بوسیله حکومت دینی زرتشتی » میایستد وسرپیچی
میکند ، و ازحق خرد انسان ، به نجات دادن خود انسان، از « جان آزاری » و « خرد آزاری » ، با نهایت دلیری ، دفاع میکند .
زال زر و رستم ، خط بطلان برسر اندیشه « نجات دهی بوسیله منجی که اینهمانی با قدرت
حکومتی » پیدا میکند، میکشند.
این سفر تبلیغی گشتاسپ (= شاهی که مبلغ دین میشود= شاهی
که پیامبریک دین میشود= وگسترش پیام دینی را باقدرت میآمیزد ) به سیستان ، که با
پیروزی ازجنگ با ارجاسپ ، و بت شکنی ها( شکستن بت های آذری = ارتا ) و تحمیل دین
زرتشتی با شمشیر اسفندیار، بازگشته بود ، بیش از یک « فراخوانی دینی درگفتگو وهمپرسی
و مهرورزی » بود . این بود که وقتی گشتاسپ، نزد زال و رستم مهمان بود ، درهمه جا
شیوع پیدا کرد که گشتاسب ، رستم را دربند و زنجیر، اسیرکرده است ، و برای این به
زابلستان رفته که « بُـت آذری = دین ارتائی یا سیمرغی » را نفرین و لعن کند ، و
آنرا نابود سازد . گشتاسپ ، میخواهد آیئن سیمرغی را نابود سازد ، تا آموزه زرتشت
را جایگزین آن کند . این شایعه که درهمه اطراف ایران می پیچد ، سبب سرکشی همه
ایران ازگشتاسپ میگردد، وارجاسپ ، به پشتبانی از خانواده رستم ، و برضد زورچپانی
دین زرتشت، ناگهان به بلخ که پایتخت گشتاسپ بوده است ، می تازد .
برآمد برین میهمانی دوسال همی خورد گشتاسب، با پور زال
به هر جای که شهریاران بُدند چو ازکارگشتاسپ آگه شدند
که او ، پهلوان
جهان را ببست تن پیلواره ، به آهن بخست
به زابلستان شد به پیغمبری که نفرین کند بر « بـُت آذری »
بگشتند یکسر، زفرمان اوِی ( گشتاسپ )
بـه هـم بـرشـکـسـتـنـد ، پیــمان اوی
زال زر، که خودش ، فرزند و هم آشیان با سیمرغ ( اردیبهشت
) بود ، تضاد فرهنگ ارتائی را ، با آموزه زرتشت، بخوبی میدید، و طبعا با رستم ، ازآن سرباز زدند که بیاری گشتاسپ ، به
جنگ با ارجاسب بشتابند ، که درست درهنگام این مهمانی ، دربلخ ، لهراسب و هیربدان
را کشته بود ، و آتشکده اشان را خراب کرده بود، و دختران گشتاسپ را نیز اسیر کرده
بود ، چون گشتاسب جهاد دینی خود را باارجاسب ( که همان دین سیمرغی را داشت ) آغاز
کرده بود . زال زر ، جهاد دینی را بکلی برضد اندیشه « قداست جان » میدانست، که
درآن ، « جان وزندگی»، اولویت بر« ایمان » داشت. این نخستین باربود که فرهنگ
سیمرغی ، با « مسئله جهاد دینی درزرتشت و گشتاسپ و اسفندیار» روبرو میشد . « جهاد
دینی » ، مسئله « دفاع مقدس از دین خود » نیست ، بلکه مسئله گسترش دین خود ، با
تهدید ووحشت انگیزی و ارهاب و تجاوز و خونخواری و کشتار، یا طلبیدن « جزیه برای بی ایمانی » است . هرکه
ایمان نمیآورد ، جرم و گناهیست نابخشودنی که باید برای آن ، تا عمر دارد ، برای حق
زیستن و کشته نشدن ، بپردازد .
پس ازفراغت ازجنگ با ارجاسب ، اسفندیار، که مانند پدرش
فوق العاده قدرت پرست است، منتظردست یابی به پادشاهیست و گشتاسپ ، هیچگاه به وعده
خود، برای انتقال پادشاهی به اسفندیار، وفا نمیکند، و همیشه نااستوار درانجام وعده
های خود هست ، تا آنکه برای بازکردن اسفندیار ازسر خود ، اورا بنام « جهاد دینی »
، به جنگ با رستم وخانواده اش میفرستد، و به او بازقول میدهد که اگراو رستم را
دربند، اسیر به بلخ بیاورد، و او و خانوادش را کشتارکند، و سیستان را بسوزاند،
ودرواقع ( آنچه آشکارا گفته نمیشود ) مردم سیستان را زرتشتی کند، و بت هایشان را
بشکند ، پادشاهی را به او میدهد . دسترسی
به شاهی ایران ، بشرط تحمیل دین به مردم سیستان و به سیمرغیان . اسفندیار، قدرت
پرستی خود را ، با غایت مقدس جهاد دینی، باهم میآمیزد، و بسراغ رستم و سیستان
میآید . زال زر و رستم که دوسال پدرش را مهمان خود داشته اند، و اورا گرامی داشته
اند ، و سده ها، تاج بخش کیانیان بوده اند، ازاین واقعه ، سخت مضطرب شده و به دهشت میافتند .
برای آنها، این جهاد دینی، با با وفادارترین پشتیبانان
پادشاهی درایران ، با دهندگان حقانیت به پادشاهی درایران ، با تضمین کننده ارزشهای
سیاسی ایران درحکومت ، غیرقابل تصور بوده است .
اینست که هنگام رسیدن اسفندیاربه سیستان ، و به پیکار طلبیدن رستم ، و
امتناع ازهرگونه آشتی ، زال زرورستم ، میکوشند که اندیشه « رزمان پرهیز سیمرغی »
را دراوج نابی اش ، در برابر اسفندیار، بکار گیرند .
ناب ترین شکل ِ « رزمان پرهیزی، یا دفاع ازجان » ، « سـپـر
بودن» است. ماه وخورشید درادبیات ایران ،« سـپر » خوانده میشوند ، چون « ماه و
خورشید » نماد چشم = خرد هستند . . دربرخورد با دشمن و درپیکاربا دشمن ، کوشیده
میشود که فقط ، نقش سپر را بازی کنند . درسپر بودن ، انسان ازخود ، دفع آزار میکند
، ولی دشمنش را نمی آزارد. چنانکه کیخسرو
در هنگام دادن رسالت به رستم برای رهائی دادن بیژن، به رستم میگوید
برستم چنین گفت پس شهریار( کیخسرو )
که ای « نیک پیوند » و « به روزگار»
زهر بد ، تو بر پیش ایران ، سپر
همیشه ، چو سیمرغ گسترده پر
چه بر رزم ایران ، چه پشت کیان
همه بر در رنج ، بندی
میان
در ادبیات ایران ، ماه ، سپر خوانده میشود ، برای آنکه،
ماه ، همان سیمرغ ، و نخستین پیدایش « بهمن= خرد ضدخشم » است. ازاین رو، سیمرغ ،
نقش سپر ازهرگونه بلا و گزند و زخم و آزار را داشته است . این اندیشه درمیان
ایرانیان باقی میماند ، و ازهر پالیز و کشتزاری که میخواهند گزند و آزار را دور
دارند ، نقش وصورت سیمرغ را برپا میکنند( مترس که همان میتراس میباشد )، یا آنکه
مهره ای را که پیکریابی اوست ، برپیشانی یا گردن کودکان آویزان میکنند( خرّمک ) .
اینست که نابترین شکل مبارزه سیمرغیان ، آن بود که در پیکار، فقط « سـپـر ، ازآزار
وگـزنـد و زخم » باشـنـد، و از زخم زدن و آزردن جان دشمن تا ممکن است ، بپرهیزند .
البته چنین کاری ، فوق العاده دشواروسختست، که اوج شکیبائی ونیرومندی را میخواهد .
دراین گونه جنگ ، عملا از« واکـنـش» و« قصاص » ، که استوار بر مفهوم کینه ورزی و
انتقام است ، پرهیز میشود . درفرهنگ سیمرغی ، انسان نباید درسراسر زندگی اجتماعی
واخلاقی اش « عـمـل واکـنشـی» بکـنـد . آنکه به من کین میورزد ، « واکنشش »، کین
ورزیست. چنین واکنشی ، برضد تصویر آنها ازانسانست، که « بهمن = خرد ضدخشم » ، بُن
و« خوی » اوست . به همین علت ، ایرج نمیخواست در مقابل کین برادرانش ، به آنها کین
بورزد . داد ، به مفهوم فریدون از او چنین واکنشی میخواست و او چنین واکنشی را رد
کرد . باید درپیش چشم داشت که ایرجErez یا همان « ارد = ارته = ارتا » یا سیمرغ است که
زال زر، فرزندش وجفتش هست .
در سغدی، به « بهمن » ، « خـومـن » گفته میشود .« خـوی
انسان = فطرت انسان = خرد بهمنی » ضد خشم است. هرانسانی ، بهمن خو هست، خوی بهمن
را دارد . بهمن ، سرچشمه کارو اندیشه وگفتار ِ« ضد خشمی ، ضد قهری ، ضد تهدیدی ،
ضد ارهاب ، ضد آزار، ضد پرخاش » است . ازخشم دیگری ، به خشم ، انگیخته نمیشود .
ازکین ورزی دیگری ، به کین ورزی انگیخته نمیشود . اگر دیگری اورا زشت میسازد، او
دیگری را زشت نمیسازد .
« عمل خشم ورزانه دیگری ، به من » ، مرا به خشم ، که
بنیاد کینه ورزی است ، نمیانگیزد . بهمن درمن ، یا« خوی من» ، ازچنین واکنشی ، سرباز
میزند . درسـپـربـودن ، کین ورز را ازگزند زدن ِ به خود، بازمیداشت . « کینه ورز شدن در واکنش کین دادن » هم ،
گزندیست که دشمن به من میزند. گزند و زخم دشمن به من ، آنقدرزیان ندارد که واکنش
به عمل او( کین ورزی ) که درمن ایجاد میشود . من درکین ورزشدن ، درواکنش به دشمن ، آزرده و
آلوده ساخته شده ام ، که مهلک تراز زخمهای اوهست . درسپر شدن ، فقط دشمن را از
گزند زدن و آزردن خود ، باید با زداشت . این
اوج مفهوم مردمی بودن در جنگ است ، که حتا درجنگ هم ، نمیگذارد که جامعه یا انسان
، واکنشی در راستای انتقام بکند . او درمقابل کین ، کین نمی ورزد ، بلکه میگذارد
که درروند تهاجم و پرخاشگری ، آتش خشم دشمن فرونشیند ، و آنگاه ، امکان آشتی با
دشمن و امکان تحول اندیشیدن در دشمن ، بازشود . امتناغ از نشان دادن واکنش کین ،
دررویاروئی با کین ، دشمن را تکان میدهد ، و به اندیشه میانگیزد، وخوی بهمنیش را ،
بیدار و بسیج میشود . تو برغم کین ورزی بامن ، نمیتوانی مرا به خودت ، کین ورزکنی
! تو برغم خشم آوری به من ، نمیتوانی مرا به خودت ، به خشم بیانگیزی ! این
سراندیشه « سپربودن » است .البته این
پیدایش اوج مردمی درجنگ ، هنگامی کارگذاراست که دشمن ، تشخیص بدهد که او برغم
نیرومند بودن ، ازچنین کاری، امتناع ورزیده است .
درست رستم به سفارش زال زر، درنخستین پیکار با اسفندیار،
درسراسر گیرودارو گلاویزی ، « رفتار سپربودن » را به قیمت آزرده شدن بسیار زیاد ،
ادامه میدهد، که این بیان اوج بزرگواری وجوانمردی و بلند منشی ومهرسیمرغیست . ولی
تفکر جهادی اسفندیار، و سائقه فوق العاده زورمند قدرت پرستیش ، اورا از درک این
بزگواری وجوانمردی ، باز میدارد .
داستان در روایت حماسی که در دوره ساسانی یافته ، ومحبوبیت
فوق العاده دینی که اسفندیار، درمیان زرتشتیان داشته است ، طبعا کوشیده شده است که
این محتوا را حذف کنند ، و دورقیب سرسخت .همزور را ، رویاروی هم قرار دهند . زال زر، با پیش آمدن چنین « هـنـگـامـی » که
جنگ را برای رستم ، ناگزیرمیساخت ، میخواست درست ، با کاربرد این شیوه ، اسفندیار
را ، به نرمش و دوستی، وسپس به دیگرگونه ساخت منشش بیانگیزد . آنچه برای دیگری ، جهاد دینی شمرده
میشد، برای زال زر، « هنگامی » برای تحول دادن منش و اندیشه اسفندیار بود .
|