FarhangIran
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برگ نخست
در باره ما
راهنما
جستجوی پیشرفته
پیوند با ما
فرهنگ باستانی
شاهنامه فردوسی
شاهنامه خوانی
زرتشت ، اوستا و گاتاها
سیمرغ در فرهنگ ایران
جشن های ایرانی
خنیاگری
باغ ایرانی
نام های ایرانی
چامه سرایی
نسک ها و نو یسندگان
نسک خانه
آوا و رخشاره
نسیم شمال
گفتگو ها
جستار ها
رو یداد ها
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
یادمان های تاریخی
واژه نامه زبان پارسی
پرسش و پاسخ
 
 
تازه ترین ها
پر بیننده ترین ها
 
 
 
 
 
 
برگ نخست arrow سیمرغ در فرهنگ ایران arrow مسائل کنونی ما ، مسائل هزاره های ماهستند
مسائل کنونی ما ، مسائل هزاره های ماهستند چاپ ارسال به دوست
نویسنده منوچهر جمالی   
۱۷ شهريور ۱۳۸۶

مسائل کنونی ما ، مسائل هزاره های ماهستند

تنها با پرداختن به سیاست روز، مسائل کنونی ما، حل نمیشوند

« زندگی»، درپیکاربا « ضدزندگی» تـاریخ ِ فـرهـنگ ایـران ، تـراژدی ِ پـیـکــا ر

« زال زر »  و « زرتـشـت » برای « یک غایت مشترک » ولی با«  دوشیوه متضاد » است

 اصل « ضد زندگی » برای زال زر،«اژدهـا»هست اصل « ضد زندگی » برای زرتشت ، « اهریمن» است

« اژدهـا »  و  « اهـریمن » دو مفهوم ِمتفاوت از« اصل ضد زندگی »هستند التقاط این دوشیوه متضاد باهمدیگردر تصویر« ضحاک»، درشاهنامه

«اهریمن ِزرتشتی »، « اژدهای زال زر» را، که « دراصل، نیک» است ، به « اژی بودن= ضدزندگی بودن » مـیفـریـبـد!

و لی« اژی» زرتشت، خودش« اصل ضدزندگی»است ، ونیاز به فریب خوردن ِ به آن ، ندارد ! وهیچگاه نیز« نیک نمیتواند باشد »،

اهریمن،خودش «اصل فریب، یا چنگ واژگونه زدن»است و« فریفتن » ، خودش ،  « اژی بودن » است ، ولی موبدان ، این را فراموش میکنند و دربندهش ، این اهورامزداست که اهریمن را« میفریبد» ، ودراثر«این فریب » است که اهریمن درپایان زمان ، ازبین خواهد رفت، نه درپیکار اهورامزدا با او ! ولی اهورامزدا ، بااین فریب، خودش، « اژی» میشود!!!

زرتشت و زال زرکه پسرسام (=گرشاسپ) بود ، هردو « یک غایت » داشتند، که این غایت ، قطبِ (= بهی) فرهنگ ایران بوده است ، وهردو، برای واقعیت بخشیدن به این « ارزش متعالی درجامعه بشری » برخاسته بودند .  « اژدها و جنگ بااژدها » ، درشاهنامه ، داستان جنگ با جانورافسانه ای، ویا یک جنگِ خرافه ای نیست ، بلکه « اژدهـا = ضحاک » چنانچه بررسی خواهد شد ، به معنای « اصل ضد زندگی »  است . سام ، که با « اژدها » میجنگد ، کسی است که با « ادیان وآداب وقدرتها و عقایدی که ضد زندگی و بهزیستی  بوده اند » جنگیده است . همان داستان زاده شدن زال ، دراجتماعی که سام را مجبور به دورانداختنش میکند ، چگونگی تحول یافتن سام وبرگشتن ازخدای حاکم برآن اجتماع ، و پیکارسام ، با « اصل ضد زندگی» را نشان میدهد . فریدونی که با ضحاک میجنگد ، میکوشد ،« اصل ضد زندگی » را ازجامعه انسانی ، تبعید کند . شاهنامه ، دربرگیرنده پیکار فرهنگ ایران، با « اصل ضد زندگی» است.

آنچه بنام « شاهنامه شناسی » ، تا کنون ، نام علم وعلمی برخود نهاده است ، جزسطحی سازی و پوچ سازی و بی معنا سازی، وحتا مبتذل سازی شاهنامه وفرهنگ ایران نبوده است. با نهادن نام علم، به این گفتارها که انسان را سرد وافسرده وملول میگذارد، آنها را علمی نمیسازند، ولی معنا وارزش« علم » را به کلی میکاهند . بزرگترین دشمن فرهنگِ ژرف ایران  ، سطحی نگری و سطحی سازی است ، به ویژه وقتی به « این سطحیات » ، نام علم وعلمی هم داده شود . البته مقالات تبلیغاتی درباره فرهنگ ایران ،  ارزشی ندارند که کسی درباره آن ، اتلاف وقت بکند . این غایت متعالی ومردمی را ، زرتشت برای نخستین باربه فرهنگ ایران  نیاورد ، بلکه این غایت ، پیش ازاو ، بُنمایه فرهنگ ایران بوده است ، و زرتشت ، یکی ازکسانیست که برای رسیدن به این غایت ، با شیوه ویژه خودش ، که با شیوه « سام و زال زر» فرق کلی داشت ، برخاست واندیشید ، و ازآنچه آموزه او، در درازای تاریخ کرده است ، میتوان فرازوفرودو« امکانات گسترش ِ تازه آموزه او» را بررسی کرد .

«برترین ارزش وغایت»، هم برای زال زر، وهم برای زرتشت ، « نفی ضد زندگی » ، یا «  نفی ِ ا+ ژی » ، از« زنـدگـی = ژی » بود . « ژی » همان « گی= جی = زی » هست ، که « زندگی » باشد . تفاوت فرهنگ ایران، با ادیان ابراهیمی، آنست که ادیان ابراهیمی ، گردِ محور« نجات دادن انسان وبشریت ازگـُنـاه دربرابرحکم ِ الهی » میگردند ، و فرهنگ ایران ، گردِ محور« نجات یابی انسان وبشریت ازآنچه ضد زندگی است » میگردد.  این تفاوت ، فوق العاده اهمیت دارد .این « اصـل ضـد زنـدگـی ، « اژی » یا « اژدها و ضحاک »، خوانده میشود  . پیام زرتشت ، پیام تازه ای درایران نبود ، وچنانکه از موبدان زرتشتی ادعا میشود ، ایران پیش از زرتشت ، ایران ِ جاهلیت نبوده است ، بلکه خانواده سام ، همین آرمان وارزش وغایت را ، روزگاران درازپیش ازاو، به شیوه ای دیگرو حتا مردمی تر ،  دنبال میکرده اند .  تفاوت این دو ، درشیوه رسیدن به این ارزش متعالی بوده است . ودرست « شـیـوه رسـیـدن  به یک غایت » ، چه بسا محتوای خود ِ آن غایت را ، به کلی  دگرگون میسازد، و درست ، بجای « غایت » ، ولی بنام « غایت » ، « ضدغایت » را فراهم میآورد . بجای  رسیدن به غایت ِ« زندگی» که نوید داده  ، « ضد زندگی » را واقعیت میبخشد . بجای بهشتی که نوید داده،  و همه را شیفته آن ساخته ، دوزخ را برای همه آنها درهمین گیتی میسازد ، و دوزخش را نیز بنام « بهشت » ، میستاید  .

آنها که شیفته غایت های مردمی ومتعالی میشوند ، بندرت ، دقت و تاءمل در« شیوه رسیدن به آن غایات » میکنند . « غایت  های و آرمانهای بزرگ ونوید بخش » ، با آوردن ِ چنین آزمونهای تلخ درتاریخ ، بد نام و بی ارزش و خوار ساخته میشوند ، چون شیوه های رسیدن به آن ، درست برضد خود آن غایت ها بوده اند . تازه همین مبارزان ، برای غایت های مردمی وعالی ، از راههای ناسازگاربا آن غایتها ، و واقعیت بخشیدن به « ضد غایت » بجای « غایتی »که نویدش را داده اند ، میکوشند همین « ضد غایت » را ، بنام « غایت »،  به جامعه بباورانند . واین کار، چنگ وارونه زدن، یا خدعه کردن با مردمانست . واینجاست که خود این کوشندگان برای غایت های بزرگ ومردمی ، از« شیوه های ناجور با آن غایت ها» ، که آنها را آسمانی والهی نیز میدانند ، با دست خودشان ، درانسانها ، شک ورزی وبد بینی ودرپایان، نیهلیسم Nihilism (یکسره ، زیر همه ارزشها وآرمانها زدن ) را خلق میکنند .  پیدایش « رنـدی » در ایران ، پیآیند همین « پوچ ازآب درآمدن همه آرمانها درواقعیت » بود . ناگهان ، همه غایت ها ، فقط « آلات  ووسائل  رسیدن به قدرت » ساخته میشوند.

«غایت مردمی ونوید بخش » ، با زرق وبرق و دلربائیش، پوشه ای برای « همه غرضهای ناپاک وضد زندگی » میشود . زیرغایتِ « حقیقت ، یا زندگی وبهزیستی ، یا عدالت، یا آزادی » که در واقع «غایت ِ دلربای نمایشی ، ولی فرعی »است ، غایتی دیگر نهفته است ، که « ضد حقیقت ، یا ضد زندگی ، یا ضد عدالت، یا ضد آزادی » است، وآن ، غایت ، غایت اصلی است که تاریک و پوشیده میماند.  

1- رابطه « غایت » ، با « شیوه واقعیت بخشیدن به آن غایت »  مسئله ایست که ادیان نوری و ابراهیمی ، با رابطه « غایت» با « وسیله » ، حل میکنند. « وسیله ِ  شرّ » ، یا « آزارنده زندگی انسانها » ، برای رسیدن به « غایت خیر» روا داشته میشود، و آن را « حکمت » مینامند  .

2- خانواده سام وزال زر، «غایت » و « شیوه واقعیت دادن» را ، در رابطه « یــوغ = سـنگ= وَن = سم ویا سام = یان= لاو » ، که مفاهیم نامشخص و گنگی برای ما شده اند ، روا میدانستند . این اصطلاحات ، درست اینهمانی با واژه « ییما = همزاد » دارند . زرتشت، با « دادن معنائی دیگر به این اصطلاح » ، میخواست ، « کل روابط و پیوندها » را درجهان تغییر دهد . یوغ یا سنگ یا سم ، یا « وَن » یا « یان » ، مسئله « پیوند بطورکلی » میان « آنچه هست، چه گیتی وچه خدا ، بود . زرتشت با وارونه ساختن مفهوم « همزاد » که همان « یوغ= سنگ = سم » است، همه روابط و پیوندهای را که میان« کل ِ هستی» میباشد ، تغییر میداد ، و کاملا در تضاد مطلق با « شیوه پیوند دادن همه چیزها  باهم » از دید گاه خانواده سام ( همان سم = هم = همآهنگی وتوافق واتحاد= همان یوغ ، درسانسکریت، سم ، سنگ خوانده میشود ) وزال زر بود . ازجمله این روابط ، همین رابطه میان « غایت » و « شیوه واقعیت دادن آن غایت »  است ، یا بطورکلی شیوه ارتباط غایت ، با « روش و وسیله و واسطه وسبب » است . « میان همزاد » زرتشت ، « خلاء، یا فضائی که درآن هیچگونه ارتباطی ممکن نیست » ، وجود دارد .

از دید سام و زال زر، « شیوه واقعیت دادن یک غایت » ، بــا خود ِ « غایت» ، « دواسب همگوهر، ولی گوناگون هستند، که باهم، باید « گردونه » آفرینندگی و عمل را بکشند و پیش ببرند. غایت و « شیوه واقعیت دادن آن غایت » ، ازهم جدا نیستند . دراین بررسی ، این شیوه ، که بنیاد فرهنگ ایران بوده است ، بطورگسترده بررسی خواهد شد . « ابــزار » در فرهنگ اصیل ایران ، به هیچ روی معنای « وسـیـلـه و آلـت وواسطه وسبب » را ندارد  . ازاینرو ، نمیتوان اصطلاح ِ « ابزار= افزار» را جانشین اصطلاح « واسطه = وسیله » کرد .  ازاجتناب وگریز عرفان درایران از « واسطه » ، میتوان دید که ایرانی رابطه مثبتی با مفاهیم وسیله = واسطه نداشته است که دراین اشعارنیز بازتابیده شده است . عطارگوید :

هرچه ازتو بما رسد پذیریم      این واسطه ازمیان ، بینداز

ودرست این شعرمولوی نشان میده که این « سمندریا سیمرغ » ، خدای زال زر است ، که واسطه و وسیله ورابطه را نمیشناسد.

سمندریا سیمرغ ( ارتا ) که درگوهرش یوغست، با هرجانی وانسانی، جفت است . درکردی به همزاد ، « لفه » میگویند که همان واژه « لـَو» درفارسی است که به معنای پیچک ( سن = سیمرغ ) است که اینهمانی با عشق دارد . و این واژه ، همان واژه لاو (love )  انگلیسی است .

اندرآتش کی رود بیواسطه      جزسمندر، کورهید از رابطه

« یوغ = سنگ = وَن = یان = جفت » مسئله « پیوستگی بلاواسطه ، بی وسیله » میان همه چیزهاست . این پیوند بیواسطه ، تنها مربوط به « رابطه انسان با خدا » نیست ، بلکه درسراسر پیوندها در جهان، گسترده شده است .

اکنون درابتدا ، فقط یک نمونه ازمعنای « افزار= ابزار» آورده میشود ، تا فرق آن، با « وسیله= واسطه » ، به چشم بیفتند . « افزار» ، نام ادویه و چاشنی خوراکها و خورشها ست . ادویه وچاشنی ، درخوراک ، چنان با آن آمیخته و آغشته، یا جفت و یوغ  میشود که نمیتوان ادویه را ازخوراک، بازشناخت. چاشنی وادویه یا افزار، خورا ک را با مزه میکند . این « بهمن » و « ارتا= سیمرغ » و « شهریور» است که مزه به آب ( همه شیرابه ها ، آش ها ) میدهند ( بندهش، بخش پنجم ، پاره 43) و این اهریمن در الهیات زرتشتی است که آب را « بی مزه » میکند . « زندگی ، هنگامی زندگیست که مزه دارد . آنکه زندگی درگیتی را « بی مزه یا بدمزه » میکند ، ویژگی « اژی = ضد زندگی » دارد .  گوهرومعنای زندگی ، مزه اش هست . « مزه » درفرهنگ ایران که « رس و رسا » باشد ، بیان آمیختگی با گوهرچیزهاست . سپس دراین گفتار، فرق مفهوم « ابزار» با « وسیله وآلت و سبب وواسطه »  گسترده تر بررسی خواهد شد .

مفهوم « واسطه » ، با مفهوم « میان » درفرهنگ ایران ،فرق کلی دارد . درفرهنگ ایران ، « میان » ، مایه ایست که دوچیز را باهم میآمیزد، و آنهارا چنان باهم تخمیر میکند ، که در یگانگی و وحدت درهمآهنگی آنان ، اصل آفرینندگی وحرکت ازاین یوغی ، پیدایش می یابد . درواقع ، میان ، ازمیان برمیخیزد ، وخودرا نفی میکند .

3- زرتـشـت ، دراثر اینکه « بریدگی و تضاد همزاد زندگی وضد زندگی » را ، گرانیگاه آموزه وبینش خود کرده بود ، نمیتوانست از « پیوند یوغی وسنگی » بهره ببرد ، چون یوغ و سنگ و وَن..... ، با همزاد ، هم معنا وهمگوهرند . درکردی بخوبی میتوان دید که اساسا به « ییما = همزاد » ، جوغ یا یوغ میگفته اند . درکردی جیمک ( همزاد ) = جمک = دوانه = لفه = لفه دوانه = جوی ( که همان جوغ = یوغ است ) میگویند . لفانه ، هنوز درکردی ، به معنای « دو میوه بهم چسبیده » است .  باید درپیش چشم داشت که فرهنگ ایران ،« جی » را که زندگی باشد ، همان یوغ (= سنگ = لـفـه= یـان = وَن= میت maete ) میدانست . این به معنای آنست که زندگی ، عشق ومهراست . اکنون، زرتشت با گستاخی بی نظیری ، درست بی سروصدا ، همین یوغ یا همزاد را ، با یک عبارت ، جدا ومتضاد باهم میساخت، تا نیمی ازآن را ، ژی ، و نیمی دیگر را « اژی » بداند . این اندیشه ، یک اندیشه انقلابی، ولی به همان اندازه ، فاجعه انگیز بود ، چون « عشق  فطری » را درمیان هرجانی ازبین می برد . این جدائی درهمزاد ، که نماد پاره کردن ِ کل پیوندهای جهان ازهمدیگر بود ، یکراست، «غایت » را نیز از « شیوه رسیدن به آن » ، جدامیکرد.

زرتشت ازسوی دیگر نمیتوانست « شیوه واقعیت دادن » را به کردار « وسیله وآلت عمل » بپذیرد ، چون با پدیده « مقدس بودن ژی = جی = زندگی » در ایران ، سازگارنبود . تنها راهی که باقی ماند ، و درهمه متون اوستا ئی و پهلوی بکار برده شده است ، همان روشی است که ضحاک درشاهنامه بکار میبرد .

« اژدها یا ضحاک » ، نماد « ضد زندگی = اژی » درآموزه سام و زال زر ورستم بود . در داستان ضحاک درشاهنامه ،  ابتکارعمل از « اژدها = ضحاک » گرفته میشود،  و به « اهریمن » داده میشود ، که « اصل ضد زندگی » در مزدیسنان است . اهریمن ، با « بستن پیمان » که به او « دانش بیاموزد و آموزگاراو باشد » ، و « فریفتن او به کشتن وخونریزی و قربانی خونی » ، ضحاک را نا آگاهبودانه ، آلت و وسیله هدفهای خود میسازد . این تصویر ِ « اژدها » ، تصویر ِ اژدهائیست که زیر نفوذ زرتشتیگری ، پیدایش یافته است . در گاتا ، همین اندیشه میآید که دروند ( آنکه می درّد = اژی )، برغم آنکه « اژی » را برمیگزیند ، ولی این خودش نیست که آن را برمیگزیند ! بلکه « بدان ، فریفته میشود » . همین اندیشه دربندهش، درمورد مشی ومشیانه ( نخستین جفت انسانی درالهیات زرتشتی ) تکرارمیشود .

بدینسان مسئله « شیوه واقعیت بخشیدن غایت » درآموزه زرتشت ، بسیارپیچیده میشود . چون پذیرفتن اندیشه « حکمت = کاربرد شرّ به غایت خیر» ، با مفهوم فرهنگ ایران از « راستی » سازگارنبود . راه حلی که برای آموزه زرتشت باقی میماند ، همان راهیست که ضحاک درشاهنامه میرود و ازهمان آموزه زرتشت ، مایه گرفته است . ضحاک ، برای رسیدن به قدرتِ جهانی دراثر فریب اهریمن ، باید پدرش را « مرداس = میتراس » که « اصل جانفزائی و زندگی بخشی است » ( داشتن گاوان شیرده که به همه رایگان شیر میدهد ) بکـُشـد( با آزردن اصل زندگی، میتوان به حکومت جهانی رسید )  و هنگامی که او، از کردن این کار، هرچند بسودش برای رسیدن به قدرت جهانی هست ، امتناع میکند ، اهریمن ، بجای او ، و بدون آگاه ساختن او، این کار را انجام میدهد ، و پدرش را که « اصل زندگی بخشی » است ، درچاه می اندازد .

این شیوه عمل در آئین زرتشتی  ، جانشین مفهوم « حکمت ، که بکاربستن آگاهانه و عمدی ِ شرّ  برای رسیدن به غایت خیر درادیان ابراهیمی باشد» میگردد . غایت خیراهورامزدا ( که همان ازبین بردن ضد زندگی =اژی میباشد ) ، بدون آگاهی اهورامزدا ، بوسیله خود اهریمن ، واقعیت داده میشود .درست همین « کلیشه یا پارادیگم عمل » در همه متون اوستائی و پهلوی، برای چیره ساختن آموزه زرتشت ، بکار برده شده است . با سنجش « آموزه سام وزال زر» با « آموزه زرتشت » ، این مطلب ، برجسته و چشمگیر، « درون نما » میگردد .

چنانکه گفته شد ، زرتشت و زال زر، هردو یک غایت داشتند ، و آن ، طرد و نفی « ضد زندگی =  ا ژی = ا + ژی » بود . ولی رسیدن به این ارزش متعالی ، در شیوه زرتشت ، فوق العاده ساده و روشن ولی سطحی ، ودرست دراثر همین سادگی و روشنائی ، ازسوئی برای همه ، بسیار مفهوم و گیرا و موءثر، ولی ازسوی دیگر ، واقعیت دادنش ، برای وجود انسان ، فوق العاده گران تمام میشد ، چون انسان را از« میـزان بـودن » ، از« اصالت= تخم  ِ ارتــا بودن، یـا فرزند سیمرغ بودن » میانداخت . زرتشت « ارتـای خوشـه»  ، یا « ارتاخوشت » را نمی پذیرد ، و اورا فقط « اردیبهشت= ارتا واهیشت » می نامد . زرتشت دیگر، وجود خدا را ، « خوشــه ای که مرکب ازانبوه به هم پیوسته ِ ِ تخمه های  همه جانداران ، یا همه  ژی ها وجی ها هست » نمیداند . به عبارت دیگر، اهورامزدا ، « جـانـان » نیست ( چنانکه الله و پدرآسمانی ویهوه نیز ، جانان نیستند ) .  اهل فارس ، « ارتا»  را « ارتا خوشت = ارتای خوشه » مینامیدند ، و خوارزمیها وسغدیها ، « ارتا » را « اردوشت = ارتای وَ شی » مینامیدند . و این نام ، افزوده بر معنای ِ« خوشه بون » ، معنای « رقصیدن، و طبعا خنیاگری و رامشگری » و « شادی و نوشوی و مزاح » را هم دارد، که دربندهشن ( ) درمورد دین سام وخانواده اش آمده ، رد پای آن، درخود ِمتون زرتشتی باقی مانده است . درست موبدان زرتشتی ، رقص و خنیاگری و سرود خوانی را کاراهریمن میدانستند . به عبارت دیگر، رقص وخنیاگری و سرود خوانی ، « کاری برضد زندگی » شده بود ! زرتشت درگاتا ، هیچگاه ، « ارتا » را بدین نامها نمیخواند ، بلکه فقط بنام « ارتا واهیشت » مینامد ، تا اصل « خوشه بودن خدا ، و اصل موسیقی وخنیاگری واصل وبُن ِ شادی بودن خدا ، و اصل تحول یابی ِ خدا ، به گیتی و انسانها » را حذف کند .  اهورامزدائی که بنا بر بندهش ، خدائی را از« ارتا واهیشت » گرفته است ، دیگر ، « خوشه» ، یا « تخم » ، یا « بُن =van »  ، یا « زهـدان= آگـر= اگرا » نیست. درک همین نکته ، سراسر اندیشه های زرتشت ، و شیوه رسیدن او به غایت  را ، آشکار وفاش میسازد . خوشه بودن خدا ، بیان اینهمانی ِ« خدا با گیتی » ، اینهمانی آن جهان با این جهان ، واینهمانی ِ « مینو ، و جهان استومند= جهان جسمانی »  است .

 این شیوه رسیدن به غایت را ، که برتری وفرازپایگی و جدائی اهورامزدا از« جانان = جهان جان وگیتی » باشد ، میتوان با نخستین نگاه ، از نخستین عبارت سرود های زرتشت ، دید . « گـُش ئورون » ، که معمولا درکتابها ، به « روان آفرینش » ترجمه میشود ، ترجمه ای این اصطلاح ، از دید موبدان زرتشتی است ، که دید گاه ِ خانواده سام وزال زر را ازهمان اصطلاح، بکلی تاریک میسازد، ومعنای اصلیش را میپوشاند . زرتشت هنگامیکه دستانش را به آسمان بلند میکند، وازاو میخواهد که او را یاری بدهد، تا « گوشورون » را خشنود سازد . تفاوت نگرش او با سام وزال زر، پدیدار میشود . برای سام وزال زر،  زمین ( = ارض درعربی = Erdeدرآلمانی = درانگلیسی  earth) ، همان  ارتــا ، یا سیمرغست. برای سام و زال زر و رستم ، خود ِ آسمان یا خدا هست ، که تحول به زمین یا گاو زمین = گــَُش می یابد . خودش ، تخمیست که درهرتنی(= هرانسانی) ، افشانده شده است . « گـُش» ، یا گاو زمین، یا همه جانها ، اینهمانی با« ئورونurvan» دارد ، که همان رام (= روان هرانسانی ، رام، یا پیدایش وتحول یابی ِ سیمرغ درموسیقی و ترانه ورقص وشناخت است .« رام » که هم ئورون ur+van وهم زرون zr+van= زمان است) ، نخستین پیدایش ارتا یا سیمرغست.

سیمرغ ، یا خدا ، خودش ، درزمان ، « میگردد ، میگذرد، میرقصد » . سیمرغ ، درگیتی ، خود را امتداد میدهد( کــش می یابد، کشش پیدا میکند ) ، به گیتی ، تحول می یابد . او سال وماه وروز و ساعت و« گذر = سپنج » میشود . زمان ، گشتن خدا ، به چهره های گوناگونست . سیمرغ یا خدا ، « گردونه » است . گردیدن  = تحول یافتن که همان « ورتنwartan » باشد ، گردونهwartanchik وارابه است.  گردونه ، پیکر یابی « اصل تحول و گشتن وشدن » بود . پدیده شدن و گشتن وتحول یافتن ، از تصویر « گردونه = ارابه » فهمیده میشد .

سیمرغ یا فروردین،  warte (= بهار)است که همزمان به معنای «  گردش و تحول» است.گردونه بودن ، به معنای « گردنده = اصل شدن وتحول » است . درسغدی به گردونه ،pariwert پری ورت گفته میشود و پری ورتpariwart به معنای چرخیدن و گردیدن و شدن است .مفهوم « شدن » در چرخیدن و گردیدن ، معین میشد، وهردوی این واژه ها همان « فرورد » است که نام ارتا هست . این بررسی ، درکتاب مولوی جلد چهارم ، شده است که میتوان در زیراین نوشتار نیز آن را خواند ( بخشی ازاین بررسی، در زیرنویس-1- آورده شده است) . پیآیند این اندیشه آنست که اگر زرتشت درهمان نخستین بند نخستین سرودش، ازاهورامزدا، یاری میخواهد، تا بلکه بتواند جهان جان( گوش ئور ون ) را ، خشنود سازد ، زال زر  که میداند ، خود ارتا، همان « گـُش یا گاو زمین » شده است، و درهرجانی ، ازجمله، درجان خود او نیزهست ، پس مسئله برای او خویشکاری گوهریست که اوبا جانهای دیگر (کل گیتی ) با هم خوشند ، با هم میتوانند خوش باشند. « خویشکاری مقدس همه » ، آنست که همدیگر را خوش و خرّم سازند. سیمرغ درجان هرکسی ، این را گوهر هرجانی وروانی و ضمیری ، ساخته است . خوش وشاد ساختن همدیگر، همپرسی خدا ( ارتا وبهمن ) درهمه انسانها باهمست . این دو اندیشه ، کاملا متفاوت ازهمند . درخود واژه « ژی » (= جی = زی = گی ) ، این رد پا بخوبی باقی مانده است . واژه « جی» ، هم به معنای « زندگی » است ، و هم به معنای یوغ ( جفت= همزاد = مهر) است . هنوز واژه «جوت » درکردی ، که همان « جفت و یوغ » باشد ، دارای این معانیست :

 این دومعنای واژه « جـی » ، نشان میدهد که گوهر زندگی ، مهر است . بی مهر، زندگی ، نیست . ازمهر، کاستن و به دشمنی پرداختن و کینه ورزیدن ، ضد زندگی ، شدن اسـت. به اصطلاحی دیگر، زندگی ، بی مهر ، خودش ، « ضد زندگی » است . آنکه مهرندارد، خودِ زندگیش ، تبدیل به ضد زندگی شده است . او در زندگی کردن ، با زندگیش میجنگد . خودش ، خودش را کیفر میدهد . به همین علت ، در آغازشاهنامه، نخستین نیاز کیومرث ، که نخستین انسان درالهیات زرتشتی است ، بی مهر، نمیتواند زندگی کند . بی یوغ (= جی) زیستن ، زیستن (= جی) نیست .

درست زرتشت ، این «جفت یا همزاد یا یوغ » را که پیکریابی « مهر» میباشد، و اصل زندگیست ، به شکل « فطرتا ازهم بریده و فطرتا باهم ضد » گرفت . بدینسان ، خود زرتشت ، با این اندیشه بنیادیش ، که گرانیگاه همه آموزه اش هست ، اژدها = اژی + دهاک را ، که  به معنای « اصل ضد زندگی » است ، خلق میکند . ازاین جا میتوان دریافت که چرا زال زر و رستم ، از پذیرش دین مزدیسنان سرکشیدند .

در تبری ودرسیستانی ، جی به معنای زندگی است . درسیستانی « جی پرji+ppar » به معنای اندام زه و زاد مادینه است . و جیگو( باید جی + گاو باشد ) به معنای یوغ است .  در دوانی جی ، به معنای یوغ گاو هنگام خویش است . یکی بودن زندگی ، با یوغ (= یوگا = جفت = همزاد = نیر= سنگ= میت maete ، ریشه مهر) ، درست اختلاف میان زرتشت و زال زررا مینماید .

 

بخش یکم گفتار

 بخش دوم گفتار، بزودی منتشر میشود

 

--------------------------------------------------------------زیرنویس ( 1)

ازکتاب مولوی جلد چهارم :

معنای « گاو » درفرهنگ ایران چیست ؟

« گاو» یا « گوسپند» ، اصل همه جانهای بی آزار

است، که نماد « قداست زندگی » میباشد

« گی» که ریشه واژه« گاو»است، نام سیمرغست

گاوزمین( مانگ) ، گاوآسمان ( مانگ= ماه )

گائوgaao=گاونروگاو ماده

گیتی gaetha= گهانgehaan= جهانjihaan=مجموعه همه جانها= جانان

گئوکرناgaokerena

گئوتماgaotema=gotaama= تخم زندگی

گئوسپنتاgaospenta= جان مقدس( آنکه نمی آزارد)

گیهgaya(gi )=گایه gaaya=گانgaan = جانjaan

واژه گیه gaya و گایهgaaya درسانسکریت و گان gaan درهزوارش و jaanجان امروزه از ریشه « گی gi» ساخته شده اند، و به معنای « زندگی » هستند . درفرهنگ دکترمعین، میتوان دید که « گی» نام مرغ نامعلومیست که پرابلق دارد و آن پررا برتیرنصب میکنند . این مرغ نامعلوم ساخته شده، و « پردورنگش »، نام سیمرغست که مرتبا ازهمین راهها ، سرکوب ومجهول ساخته میشود . سیمرغ ، به عمد ، نامعلوم ساخته میشود .« جان» که « گی + یان » باشد ، خانه سیمرغ است .

« گیتی » ، که درهزوارش گهان و دربخارائی « جیهان » و « گیهان » است ، دراصل به معنای « مجموعه جانها =جانان » است . در فرهنگ ایران ، برای بیان کردن « اصل آزار» ، گرگی را تصویر میکردند که مجموعه همه گرگهاست . آنها گرگ را ، نمونه درندگی میدانستند . گرگ ، معنای « درنده » بطورکلی را میداد . همانسان برای بیان « اصل بی آزاری » که همان « اصل قداست جان » باشد ، یا گاو یا اسب یا گوسفند = گئوسپنتا ، بسیاربزرگی که مجموعه همه جانوران  بی آزاراست ( گزند به جانی نمیزند ) درنظر داشتند . این بود که  زمین یا گیتی را درذهن ، یک گاو بزرگ می انگاشتند . همینگونه، همه « ضمائر انسانها » که مرغان چهارپربودند ، باهم میآمیختند، وباهم یک مرغ بنام سیمرغ( سه + مرغ ، سه + مر) یا ارتافرورد تشکیل میدادند. « بُن وبیخ » ، درفرهنگ زنخدائی ایران، مرکب ازسه تائی بود که باهم یکی شده بود . این سراندیشه را زرتشتیان درمتونشان، بکلی حذف کرده و کوبیده اند ، چون برضد اندیشه « اهورامزدا به کردارآفریننده واحد » بود. کسی از راه این مآخذ ، نمیتواند ، مستقیما به این پدیده « سه تا یکتائی » برسد  . درواقع ، « خدا » ، تصویر« مجموعه آمیخته همه جانوران بی آزارباهم » ، بود .

اینست که « گاو» ، یا « گوسفند = گئوسپنتا » ، مجموعه همه ِ جانهای بی آزار، شمرده میشد . اصطلاح « سپنتا » که امروزه به « مقدس » ترجمه میشود ، به علت آنست که بیان « اصل قداست جان یا زندگی » بوده است . این واژه خودش « سه + پنت= سه + پند » است، که به معنای « سه زهدان = سه اصل زاینده جهان » است . سپنتا ، بُن واصل پیدایش جانهای بی آزاراست، که هم به جانی ، گزند وارد نمیآورد ، وهم دیگران را ،ازگزند زدن به جانها بازمیدارد . اینکه امروزه به جانوری ویژه ، « گوسفند » گفته میشود ، برای آنست که این جانور، نمونه درخشانی از این اصل بوده است .، ولی بدینسان ، معنای اصلیش، قربانی این تخصیص و کاربرد شده است . مثلا به ماه ، ماه گوسپند تخمه gaocithra  گفته میشود . مثلا دربخش نهم بندهش پاره 72 میآید که « چنین گوید که ماه ، گوسپند تخمه است ، زیرا آئینه گاوان و گوسپندان به ماه پایه ، ایستد » . «آئینه »، جانشین واژه « دین » شده است که به معنای « اصل زایش » و همزمان با آن، « اصل پیدایش و روشنی » است . ماه ، بدین علت « گوسپند تخمه » نامیده میشود، چون همه تخمه ها ی جانوران بی آزار، درماه پایه جمع میشوند و باهم میآمیزند، و اصل جانهای بی آزارپدید میآید و ازاین رو ، ماه ، اصل روشنی شمرده میشود . درهمین پاره میآید که : «  هرمزد ، آن تن و آئینه گاو را برگرفت ، به ماه سپرد که این آن روشنگری ماه است که به گیهان بازتابد » . البته بندهش ، درنقل اسطوره های سیمرغی، آنهارا در راستای الهیات زرتشتی ، تغییر شکل میدهد. این اهورامزداست که تخمهای گاو را به آسمان می برد . بدینسان ،ازگاوماه وازگاو زمین ، سلب حق و توانائی ِ آفرینندگی میگردد ، درحالیکه این کار، بدون دخالت اهورامزدا، روی میداده است . 

درماه ، همه تخمه ها یا چیتراهای زندگان جمع، و باهم آمیخته میشده اند . ازاین رو، درنقوش برجسته میترائیسم درغرب ، درهلال ماه، که زهدان آسمانست ، گاوی دیده میشود که ایستاده است . مقصود ازاین گاو آسمان ، این نیست که درآسمان ، گاوی بوده است . بلکه مقصود آنست که « تخم همه زندگان وجانها در درون هلال ماه یا زهدان یا جایگاه آفرینندگی آسمان » ، باهم جمع میشوند و باهم میآمیزند . این زهدان آسمان، درخود ، یک گاو بزرگ ، یا یک خوشه دارد،  که مرکب ازکل جانهاست ، و نام این خوشه ، پروین یا « رمه » نامیده میشده است .(در برهان قاطع ، رمه ، پروین است ) .  اینست که هم در زمین و هم درآسمان ، گاو ، یا « خوشه ِ تخم همه زندگان = مجموعه تخم همه جانها » هست . اینکه به گاو ، گـُش هم گفته میشود ، گـُش، همان گوش= خوشه است . برای ما این واژه ها ، کاربرد محد ودترو تنگتری پیدا کرده اند . هلال ماه ، که اینهمانی با « رام = رم = ریم » داده میشد ، اصل آفریننده جهان بود، که در نهاده شدن این خوشه تخمها درآن ، آنهارا میپروراند ، وسپس فرومیافشاند . پس با تصویر گاو ، گاوبه معنای ِ امروزه درنظر نبود . گیتی ، که زمین دانسته میشد ، مجموعه تخمهارا دارد، و بُن روینده درختی است که فرازش ، آسمان یا « هلال ماه درحال اقتران با خوشه پروین » است . گاو یا خوشه آسمان ، بـرو سردرخت است، و گاویا خوشه زمین ، بیخ و بُن است . 

 

از « رام ، خدای زمان »

تا  آرمئتی ( خدای زمین )

چرا، رام وآرمئتی باهم، دوچهره ِ یک خـدایـنـد

روز 28 هرماهی درماهروز( تقویم ) زرتشتیان ، اینهمانی با «زامیاد » دارد، که به آرمئتی ، زنخدای زمین تعبیر میشود ، ولی نزد اهل فارس این روز، بنا برابوریحان درآثارالباقیه ، رام جیت خوانده میشده است، که به معنای « رام نی نواز» است . درکردی هنوزچیت به معنای نی است . چیت جا ، حجله است، و چیته لان ، نیستان است . شیت ، به معنای سوت و همچنین به معنای « دین = دیوانه » است . درخرده اوستا ( پورداود ) ، این روز، « زم » نامیده میشود .  این هردونام درست است . علت هم اینست که رام، که سقف زمان و اصل زمان است ، آرمئتی هم هست. زرتشتیها این روز را « زامیاد» نهاده اند ، تا نظر را از یک نکته بنیادی، منحرف و دور سازند .  این نکته آنست که سه روز آخرهرماه ( 28+29+30 ) مانند سه منزل آخرین ماه ( سه کهت = سه کات = سیکاد= چکاد)، بُن و تخم پیدایش زمان تازه و ماه تازه است . هرکدام ازاین منزلها، کهت یا کات یا کت نام دارند . یکی از تلفظهای کات، سات میباشد که به معنای « وقت » است و معربش « ساعت» است . سقف ، « ساپیته » و« سابات » نامیده میشده است . هنوزهم درکردی، ساپیتک به معنای سقف است، و ساپیته به معنای « بلندترین نقطه » است . این واژه « ساپیته » ، شکلهای گوناگون پیداکرده است ، چون معنای « بُن واصل و مایه » داشته است، و به بُن و اساس بودن ، اهمیت فوق العاده داده میشد . ازشکلهائی که نقش بزرگی بازی میکنند :

1-  سه به ته ( درکردی ) = سبد است که گاو در داستان بهمن نامه ، روی شاخها میبرد ، و ازاین سبد است که گاو آسمان ( فلک ماه : بام زمین نامیده میشود). مولوی، هلال ماه را « زنبیل» مینامد ( زنبیل = زنبه = زنبر، زنبه = زن به ،  زنبر= زن+ ور)

2- « سـپـد» است که واژه « سپاه= جمعیت متفق باهم »باشد. این واژه در نام گاهنبارششم ( خمسه مسترقه ) پیش میآید . گاهنبارششم ، که پنج روز پایان سال است، وازجمله روزهای سال شمرده نمیشود( مفهوم صفر) ، « پیتک » هم نیزنامیده میشود ( پیته ، ساپیته ، سا پیتک ) . این پنچ روز، تخمی است که جهان ازنو ازآن میروید . زرتشتیها ، سرودهای زرتشت را به پنج قسمت کردند و نام این روزها را تغییر دادند و بجای نام خدایان گذاشتند تا نشان دهند که جهان ، از سرودهای زرتشت و سخنان اهورا مزدا آفریده میشود . ولی دراصل دراین تخم ، مجموعه همه تخمهای گیتی باهم جمع انگاشته میشد . این جمع بودن و خوشه بودن کل ، دریک بُن است است که محتوای واژه « سپد = سبد = ساپیته و طبعا سپاه » را معین میسازد. ازاین رو گاه ششم همه+سپت+ مدیا maedya+spath + Hamaنامیده میشود . « همه سپت ، درواقع به معنای - کل همه تخمه ها باهم - است . البته همین واژه سپت= سبد ، تبدیل به واژه « سپاه » هم شده است ، چون سپاه مجموعه و کل به هم پیوسته است ، ودارای همه تخمه هاست . درتبری ، به سبد ، چـپـی گفته میشود، که ازنی وترکه ساخته میشود . درتبری ، چپ ، به معنای « مالامال وسرریز= لبریز» است . درست سبد ، همین معنای انباشتگی و لبریزی و خوشه ای وپری را دارد . تصویر سبد به معنای پری درشعرجامی  میآید که میگوید :

چون ز  ده ، دستمزد خود ستدم     پرشد ازآروزیشان سبدم

در کردی ، چه پ ، به معنای دسته گل و گیاه است . چه پک ، به معنای دسته گل و دسته مو هست . معانی « چپی » ، معنای « سبد = سپد = سه په ته » یا ساپیته = سقف و بالاخره « بُن فرشکرد » را روشن و چشمگیر میسازد . اینست که واژه spate دراوستا به معنای  کامل وتمام و پـُراست . spatyaak به معنای « کمال » است . اوج وسقف که کمال است ، مالامال و سرشاریست و همزمان با آن، بُن هم هست . ازآنجا که درفرهنگ زنخدائی ، تخم ، سرچشمه روشنائی هست ، اینست که همین واژه « سپد= سبد= سپت ،  ت=th » در تلفظ « سپاس » ، معنای  نگریستن و نگاهبانی کردن راهم پیدا میکند .spasan به معنای نگاهبان است . سپاه ، سپاس جامعه است . « خرد» درشاهنامه ، « سپاس جان » است ، یعنی « نگهبان جان است . اساسا واژه « مغز» در اوستا  به شکلspaz+ga نیز نوشته شده است ، که به معنای « سرچشمه و اصل نگهبانی » است . فردوسی میگوید :

نخست آفرینش، خرد را شناس  نگهبان جان است وآن را سپاس

سپاس تو گوش است وچشم و زبان

کزینت رسد نیک و بر بیگمان

 با این اندیشه بود که درپیدایش تصویر تازه ازاهوره مزدا ، هم اورا موبد وهم اورا ، سپاهبد  کردند ، ولی اینکه او روئیده و پرورده شده از زمین تاریکست ، انکارمیشد .

3- سابات = بازار سقف پوشیده ، سایبان. ساختن سقف درگزیده های زاداسپرم ، اینهمانی با « فرشگرد کرداری » دارد ( بخش 34 پاره 21 ). فرشگرد ، به معنای « نوزائی خود و باز آفرینی » است . همانند « بهار» یا ماه است که همیشه درپایان هرماهی خود را ازنو میزاید ( بخش 34 پاره 27) . واین مرحله پایانی را که « کمال » باشد ، همانند پیدایش تخم میداند( بخش 34 پاره 29) و میگوید : « ... باز آفرینی همه چهره ها درپایان ، به آغازهمانند باشند ، چنان که مردم که هستی آنان از تخم ( نطفه ) است ، ازنطفه به وجود آیند وگیاهان که هستی آنان از تخمک است ، کمال پایانی آنها نیز همان تخم است .

4- نزد یهودیها Sabathiel شده است (سبت+ ایل = خدای سبت ) که روزشنبه میباشد، و اینهمانی با « کیوان= زحل » داده میشده است.

5- واژه سـپـیـد دراوستا spaeta است  که معنای درخشان دارد . مثلا به سپنتا دار ، سپید دار( سپیدار) هم میگویند که بخوبی میتوان دید ، « سپید » ، جانشین « سپنتا = سه پنت » شده است .  سپید تاک ( کرمة البیضاء = خسرو دارو، برهان قاطع ) و سپیدخار( شوکة البیضاء، برهان قاطع ) و سپید  مرد ( گلی مانند بستان افروز= برهان قاطع) و سپیده دم ( گیاهی شبیه بستان افروز- برهان قاطع - که گل سیمرغ باشد)  و سپید دست ( ید بیضاء که نماد خود افشانی بوده است ) همه بدون استثناء، با این بُن جهان و زمان و سیمرغ کاردارند . درکردی واژه « سپی» ، هم معنای « سفید» و هم معنای « پوست کنده » را دارد . چون این روزهای پایان ماه و سقف ، پوست و خوشه شمرده میشد .

6- واژه سپهرspithra درپارسی باستان  همان معنای « سه پیت » را دارد . در پهلوی به ان هوسپیتر Huspitr و سپهرspihrگفته میشود و « هوسپی یا خسپی ، معنای مشتری = خرّم = سیمرغ را دارد .سپیتره ، همان معنای « سه + پیت = سه + فیت = سه نی» را دارد. چنانکه « سوفرا» همان معنای « سوف = نی» را دارد. همانسان که « انگرا » همان معنای « انگ » را دارد .

ازاین بُن ، زمان (= ماه نوین ) میروید . این اندیشه ، برضد الهیات زرتشتی بود که میخواست اهورامزدا را آفریننده جهان و زمان سازد .

این سه روز، در عرف سیمرغیان1- روز رام 28 است + روز 29ماراسپند ( مهراسپند = سیمرغ ). ماراسپند است .مار اسپند ، به معنای سپنتای مادر است .   دراصل ماترا سپنتا « مادرمقدس یا آب مقدس ، شیرابه بُن زمان و هستی »  است( مادر، اینهمانی با آب وشیرو شیرابه وخور، داشت، ماترا درعربی مطر شده است) ، و سپس درالهیات زرتشتی به معنای « سخن مقدس اهورامزدا » بکار برده میشود . علت نیز این بود ، که وقتی انسان، که تخم شمرده میشد ، آب ( ماتراسپنتا ) را جذب میکرد ، میروئید و روشنی و بینش ایجاد میشد .  ماترا سپنتا ، سیمرغ درتحولش به « آب = دریا = مشک = آوخون، یا خونابه یا خور= ساقی = رود وه دائینی = دریای وروکش » هست .ازکاربردهای  واژه ماراسپند دراین متون ، میتوان دید که او روان سپید ، درخشان و تابنده » است (یشت 13بند 81 ) و نیروی پاسداری کننده دارد ( یشت 4 بند 4 ) . این ویژگیها بخوبی بیان سقف زمان بودن اوست.سپس مانندسایرایزدان،گماشته هرمزد میشود( اصالت ازاو سلب میگردد) ، تا هرمزد ، تنها آفریننده گردد .

بالاخره  روز 30، از سه روز پایان ماه - بهرام یا انگره مینو بود ه است. اینها سقف و کمال زمان، و بن رویش زمان تازه اند .طبعا درالهیات زرتشتی ، میبایستی از بُن زمان وگیتی بودن ، افکنده شوند . ازاین رو ، هم روز 28 را زامیاد = آرمئتی نامیدند، و هم روز 30 را انغران و انارام و مانند اینها نامیدند ، تا این سه روز، که سقف و بام زمان است ، دیگر معنای « بُن و بیخ » را ندهد .

درست روز 28 نشان میداد که سقف زمان ، اینهمانی با زمین ( آرمئتی ) دارد . زمین درآسمان ، جفت بُن زمان است . زمین ، سبد آسمانست . درست درفرازشاخهای خود بردن سبد، بوسیله گاو کشاورز، همین معنا را یاد آور مقتدران ( موبد + شاه ) میکند.

این ،« رام » هست ، که « آرمئتی »  میشود

آرمئتی ، سایه رام، یا سایه سقف گیتی و سقف زمان است

سپهر، زمین ، میشود

درگویش دشتسانی و لاری به « ویار» ، آرمه میگویند . ودرافغانی ، زروانگی و زروانه ، به معنای « ویارانه » است .

ویار، به آنچه زن به شدت به آن هوس کرده باشد، میگویند . ویار، به معنای « میل وهوس و اشتها زن آبستن » است . دراینکه « رام » ،« زروان = زمان » ، هست جای هیچ شکی نیست . درستایش سی روزه ، ستایش رام ( ترجمه عفیفی ) میآید که  : «  سپاس دارم از دادار به افزونی .. چون او فراز آفرید تو رام ، مینوی رامش ِ خوارم ( = مزه غذا ) چونکه مردمان مزه خورش ...  خدای زروان ، زمان بیکرانه ... »، و درهمین ستایش در رابطه با رام ... نام سپندارمذ ( آرمئتی) را می برد « ...  بستر و جامه چابک و دیگر نیز تخمه ، و آن نیز سپندارمذ چهره ( = تخمه ) خوش خوی، زن نیک ... » و این بستگی تنگاتنگ رام و آرمئتی را نشان میدهد . اینکه روز 28 اینهمانی با خدای زمان دارد، از نام سغدی و اوستائی آن  نیز آشکار است . درسغدی نام این روزezmugtag  میباشد و نام اوستائی این روز   zemo-hudaeho میباشد ( زمان دایه نیک ).

چون این سه روزپایان زمان درماه ، بُن زمان ، یا « فرشگرد و نوزائی زمان وهستی » است ، خواه ناخواه « اصل رویش و زایش » زمان تازه وجهان تازه هست . درفرهنگ زنخدائی ، مفهوم کلی « آفریدن » ، ازاینهمانی دادن دو پدیده « زایش » و « رویش» ( زائیدن و روئیدن ) پیدایش می یابد . بدین علت واژه کانیا ، هم معنای « نی » و هم معنای « دخترجوان » را دارد . ازآنجا که نام رام ، زورنZrvan است، این دویژگی زایش و رویش درمفهوم زمان هست . مفهوم « زروان یا زمان » ، از سنتز تجربه  دو پدیده روئیدن و زائیدن ، پیدایش یافته است . در آمیختن دوپدیده باهم است که پدیده زمان را شناخته اند، یکی در روند کشاورزی و کاشتن ، و دیگری در روند قاعدگی( مانگانه ) ماهیانه زن ، و مدت زمان حاملگی . درهزوارش دیده میشود که zarhuntan=zarhonitan به معنای زادن وzaritonitan به معنای کاشتن است .  پیشوند « زر» که پیشوند « زروان = زمان » هم هست ، دراصل به معنای نای است ، چنانکه به نای نهاوندی « زریره » گفته میشود، که درواقع به معنای « سه + نای = سئنا = سیمرغ » است ( ایر= هیر= 3 ) . زریر برادرگشتاسپ ، نیز نام سیمرغست . « صریرا » نیز که به گل بستان افروز( برهان قاطع ) گفته میشود ، و گل سیمرغ ( ارتا فرورد ) است همین نامست . بخوبی میتوان دید که زرونZr+van ، به معنای « بند نی » است ، چون معنای اصلی « وَن = بَن = بند » ، همان گره نی است . ازآنجا که این سه خدا ، بُن، یا « بند نی = اصل نوآفرینی ونوشوی زمان وجهان » هستند ، نام هرکدام ، درضمیر خود( بطورپوشیده درخود ) ، دونام دیگر را هم دارد، چون این سه باهم، بیان اوج عشق ومهرو اشه و یکی شدگیست است . نام یکی، نام هرسه است . به هرحال « ویار» که با « آرزوی مزه کردن در هنگام آبستنی » بکار برده میشود ، بایستی مرکب از دو بخش « وی + یار»  باشد . پیشوند « وی » همان « وای به = نای به » است که رام باشد . درافغانی واژه « وَیه » که به معنای « عرض و پهنای سقف و اشکوب خانه » است ، همین واژه است . « ویار» به معنای « جفت رام ، یار رام = رامیار »  است .

اینکه رام ، خودش آرمئتی هست ، ازهمان واژه « آرمه » که به معنای « ویار» است، مشخص میگردد ، چون ویار، اینهمانی با « زروان » دارد . پس راه ما برای تعیین واژه « آرمئتیaarmaiti » باز میگردد . پسوند ti ، همان واژه « دی = مادر» و « دای » است ، و واژه « تائو» درچینی ، همین واژه است . آرمئتی ، مرکب است از « آرمه + تی » است . این آرمه ، همان واژه ِ « رمه و رام » است ، و پیشوند « آ » ، ازملحقاتست .

در نقوش برجسته میترائی ، دیده میشود که گاو زمین ، شکل هلال ماه را دارد که همان « رام » میباشد . درواقع ، همان « سبد= ساپیته » است .در بررسی « ماه و سه خدای ماه » ، این نکته، روشن تر خواهد شد . ماه، خودش بام زمان یا ساپیته هست.

آنچه شگفت انگیزاست ، معانی باقی مانده درلغت نامه ها ، از « رم + رمه » میباشد ، که نه تنها این نکته را روشن میکند ، بلکه نکات دیگر را نیز، پدیدار و آشکارمیسازد .

----« رمه » ، دربرهان قاطع دارای این معانیست : 1- پروین ( ثریا) 2- همه و مجموع ( کـُل ) 3- سپاه ( که همان سپد است ) .

--- « رم » دربرهان قاطع دارای این معانیست 1- خاک 2- مغزهرچیز 3- رمه وگله و گوسفند  4- اجتماع  5- ریم

« ریم » دراصل به  معنای « نی » بوده است ، چنانکه به کرگدن بواسطه شاخش ، ریما میگویند . ریم آهن ، درشوشتری به معنای « قطرات آهن که از ذوب یا گداختن آهن بدست میآید » . نام روزیکم ماه، که سیمرغ باشد نزد خوارزمیان بنا برابوریحان « ریم ژد » بوده است که اهل فارس « خرمژدا » مینامند . پس خرّم ، همان ریم است . « ریم» به معنای چرک زخم ، معنائیست که الهیات زرتشتی برای زشت ساختن این فرهنگ ، به این خدا داده است .چون شیرابه نی، اینهمانی با نی داده میشده است .

ازمعانی که درباره « رم و رمه » آمد ، میتوان دید که آرمه تی ، هم خاکست ( هاگ = آگ، خروم ، دراوستا وسغدی، خاکست )  و هم خوشه پروین ، وهم « کل وهمه » و هم « مغزچیزها » . پس آرمئتی ، مجموعه کل جانها و خوشه پروین است که در زهدان هلال ماه قرار داشت . و اینکه واژه « سپاه» همان واژه سپد است ، سپد = رمه ( خوشه پروین = ارتا فرورد + بهمن ) است ، معنای « نگهبان » دارد . ازاین گذشته روان ، که اینهمانی با رام دارد ، در گزیده های زاد اسپرم ( بخش 29 پاره 7 ) سپاهبد تن وجان شمرده میشود : « و سپاهبد ، روان است که خدای و نظم دهنده تن است که برآن رد است . جایگاه دراو دارد ... » .معنای واژه « سپد » ، در گاهنبار ششم سال، معین میگردد . این پنج روز بیان تخمیست که  جهان ازنو ، ازآن میروید . نام این جشن پنج روزه که سقف زمان در گیتی است ، hama+spath+maedya است که هرچند به « حرکت همه سپاه » ترجمه میگردد، ولی به معنای « میانه یا بُن ِ همه نگر، نگران همه » است .spath  هم « سپاه به معنای کل شده است » و هم « سپاس » به معنای « نگاه کردن و نگاهبانی کردن » است. درواقع خویشکاری سپاه ، نگریستن و مراقبت کردن ازهجوم دشمن و دفع آزارازجان اجتماع است . اینکه درفراز، خوشه و مجموعه تخم هاست ، به معنای آنست که مجموعه « بینش ها و روشنی ها» است ، چون تخم ، اصل رویش و پیدایش و روشنی و بینش است .  ازاین رو معنائی که « سبد » دربرآیندهایش در ذهن تداعی میکند ، چشمگیر و ملموس میگردد .

درفرهنگ زنخدائی ،

آسمان وزمین (کرمائیل وارمائیل) ُجفت هم هستند

هم درآسمان، آسمان با زمین ُجفت ویوغست

و هم درزمین ، زمین با آسمان، یوغ وجفتست

آسمان درهرانسانی(تنی)، هست

درزرتشتیگری ، آسمان ، فرازپایه،وجایگاه  روشنی است

وگیتی ، فرود، جایگاه آلوده شدن روشنی با تاریکی است

آسمان ( آخوند با لباس سفیدش و حکومت که سپاه آسمانست ) ،

باید بر زمین( کشاورزو طبقه پائین) حکومت کند

آغازسرکشی سیمرغیان

برضد حکومت دینی( موبدشاهی) زرتشتی

تا آسمان و زمین باهم، « یک تخم = هاگ = آگ » بودند ، هردو باهم ، « بـَر و بُن » ، « فراز وفرود » ، « سرو بیخ »، « روشنی وتاریکی» ، « سپید و سیاه » بودند . آسمان ، بـَر ِدرخت هستی بود، و زمین ، بُن آن درخت .  ولی درآن « بـَر» ، بُن، که زمین باشد بود ، و دراین « بُن » که زمین باشد ، آسمان وبـَر بود . «کـمال » ، آسمان وروشنی وفراز نبود ، بلکه « تخم » بود که همانقدر که « بـَر= فراز» هست ، « بُن = فرود » هم هست . همانسان که آسمان ، ساپیته = سه بُن وسه اصل دارد ، زمین هم سه اصل وسه تخمه است .« گوشورون » که نام گاو زمین است ، مرکب ازسه واژه «گــُش + ئور+ وَ ن » هست، و هرسه واژه به معنای خوشه هستند . « گـُش » ، خودش ، همان واژه « خوشه » است که قوش = هما نیز هست . ئورکه همان « عور» باشد درخُتنی به معنای « زهدان » است وعور درکردی شکمبه است . درترکی به خوشه پروین ، ئورکار گفته میشود( سنگلاخ ) . درست همین« ئور»، همان « رمه = برم = پروین = ثریا » است . و« ون » ، هم معنای خوشه دارد و هم درختی است که سیمرغ که خوشه درخت ون است فرازش روئیده است . « دری گوش ، یا دری غوش » که همان واژه « درویش » باشد ، هم به معنای سه خوشه ، سه تخمه است، وهم به معنای سه مرغ ( سیمرغ ) هست . « درویش » ، طبقه زمینی وبرزیگروبینوا و بی چیزی بود ، که درهمین گاو لاغر، نمودار میشوند .

پس « ساپیته » که سقف آسمانست ، به زمین سایه انداخته ، وتحول به زمین ( گـُش+ نور+ ون ) یافته است . بهمن ، هلال ماهی ( رام ) شده است که درشکمش ، خوشه پروین رادارد، و ازاین زایمان ، زمین ( گـُش + ئور+ ون ) زاده شده است .

 خود ِسیمرغ که آسمان باشد ، « ساینه » ، سایه ( ساینه ) بر زمین میشود ( درتبری به سایه ، ساینه گفته میشود ) . نارون ، که درخت سیمرغ است ( نار= زن که سیمرغ است ،  ون = درختی است که سیمرغ فرازش نشسته است ) ، « سایه خوش » نام دارد . درخت ، سایه خوش است .« سیور» ، که در زبانهای گوناگون ، نام سایه است ، ما نند ساینه که درتبری، نام سایه است ، نام خود سیمرغ است . « سیور» ، که به معنای سه زهدان و سه اصل ، سه تخمه هست ، همان سیوره ( کردی) یا سی بره ( دشتستانی ) است که « شب در= انده کوکا = تخم ماه » است که به فرود ، افشانده میشود .   سیمرغ ، یا خدا ، سایه است . فرود آمدن ، فرو افتادن ، به زمین آمدن ، ازخدائی او نمیکاهد ، بلکه تا به زمین نیاید ، نمیتواند ، تخم وبُن آفریننده بشود . روشنائی ، درفراز، باید با تاریکی درفرود ، باهم بیامیزند ، تا اصل آفرینندگی شوند . اهورامزدا و الاهان دیگر، با روشنائی دانائی نمیتوانند ، آفریننده بشوند .

تا نقش تو درسینه ما خانه نشین شد

هرجا که نشینیم ، چو فردوس برین شد

آن فکر و خیالات چو یاءجوج وچوماءجوج

هریک چو رخ حوری ، چون لعبت چین شد

بالا، همه باغ آمد و،  پستی همگی گنج

آخرتو چه چیزی که جهان ازتو چنین شد

این اندیشه « آمیخته شدن آسمان با زمین » ، این اندیشه آمیخته شدن سیمرغ با آرمئتی ( کرمائیل و ارمائیل ) ، فقط درسرآغاز تاریخ آفرینش ، یکبار، روی نداده است ، بلکه این اندیشه « یک تخم شدن و جفت و یوغ شدن آسمان و زمین » ، درهرتخمی ، درهرجانی ، درهرانسانی ، همیشه هست . اینست که پوست تخم مرغ ، « خرّم» نامیده میشود، و زرده تخم مرغ « مح » که همان ماه(=مه ) است ( تحفه حکیم موءمن ) . اینکه آسمان وسپهرها ، پوست وجامه زمین اند ، تشبیهی شاعرانه نیست ، بلکه به معنای آنست که « موو پوست و رگ » هرانسانی ، کیوان(= رام ) و خرّم و بهرام است، و ماه ، که درافلاک ،« میان » شمرده میشود ، مغزانسان است . مو و پوست و رگ هرانسانی ، بخشی از« کیوان و مشتری و بهرام » در آسمان است . آسمان ، پوستی نبود که بتوان ازتن انسان کـَند . چنین کاری یک « انتزاع » بود . اگر پوست انسان را کسی می « کـَند » ، جان را ازانسان ، میکند . این کار، جان کندن انسان بود . « نزع » ، برکشیدن و برکندن چیزی ازجای خودش هست ( منتهی الارب ) .  چرا یک فکر ِ عقلی ،انتزاعیست ؟  چون می انگارند که عقل ، جان را از تن واقعیات ، میکـَند ، و به جان خالص آن تن ، دست می یابد .  این جان و روح را از تن کـَندن ( فکر انتزاعی کردن ) ، همان روند « آسمان متعالی ورفیع » را از « تن زمین » کندن است . چرا یک فکرعقلی ، تجریدیست ؟  چون بیرون کردن پنبه از پنبه دانه ، تجرید است .  چون برکندن موی از پوست ، تجرید است . چون کندن پوست درخت از درخت ، تجرید چوب است .  چون برهنه کردن هرچیزی، از زوایدی که برآنست ، تجرید است . در الهیات زرتشتی ، درختان و گیاهان ، درآغاز بی پوست هستندو با آمدن اهریمن ، پوست پیدا میکنند . این پوست را باید کند و دور انداخت ، تا از شرّ اهریمن ، نجات یافت .  البته خوداین موبدان ، فراموش میکردند که اهورامزدا را ، پوست سپهر میدانند . ولی معنای پوست کندن ، آن بود که جان و روان ، از تن ، از زمین ، نجات داده میشود ، چون جان و روان و روح ، آسمانی و متعالی هستند . ولی این تجرید و انتزاع ، این پوست کندن ، بازکردن پوست از گوسپند کشته ، ازگاو کشته بود .

این پوست کندن ، نشان آن بود که دیگر، جانی و روانی نیست . تا این پوست به تن چسبیده و آمیخته است ، گوسپند و گاو ، زنده است. تا سپهرهای فرازین از سپهرهای فرودین ، کنده نشده اند ، جهان هستی ، جان دارد .

با کندن پوست  وجامه ِ آسمان ، از گوشت ِ زمین، حق ذبح وقربانی زمین وزمنیان ، بدست آسمانیان ( آخوندها و حکومتگران و ارتشیان ) میافتد .  مسئله حاکمیت و قدرت رانی با زدارکامگی از بالا به پائین ، حقانیت، پیدا میکند ، و طبعا کشاورز و برزیگر و واستریوشان ، برضد این آموزه هستند . مسئله بلند کردن سبد بوسیله گاو لاغر کشاورز ، که پیمانه خورش و پروش است ، همان مسئله امروزین است ، که به آگاهبود ِ قدرتمندان دینی و حکومتی رسانیده میشود که « درگردن شما ، وام ما هست »  

ما به شما ، همه بخش ازغذای نیرو زای خود را وام داده ایم ، و شمارا پرورده ایم، و دررگهای وجود شما ، چیزی جز خون وجود ِ ما نیست، که شیری شده بود که شما از پستان ما مکیدید ونوشیدید . فقط شما ، به شیوه طفیلیها میاندیشید . طفیلی ها ، میاندیشند که جانداران ( همه کیهان و همه بشریت ) به غایت خون مکیدن آنها ، خلق شده اند . اگر طفیلی نبود، جهان ، خلق نمیشد . خدای شما ، آسمان شما ، اهورامزدا و الله شما ، همه ازهمین « سبد ما » ، خورده اند، و پرورده شده اند . خدای شما ، وجودش را به ما بدهکاراست . ازما ، هستی یافته است . قدرت شما ، ازما ست و به خودی خود ، هیچ قدرتی ندارید . خدای شما ، ازما ، « هست » .

 

آخرین بروز رسانی ( ۱۷ شهريور ۱۳۸۶ )
 
 

دریافت آگاهی نامه

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
انتشارات فرهنگ ایران
انتشارات فرهنگ ایران
نسک خانه
library
شاهنامه فردوسی
shahnameh
پرچم های ایران
Taherian.jpg
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
RSS های فرهنگ ایران
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Untitled Document
                              

Copyright © 2004, All rights reserved. Created by The Iranian cultural foundation
E-mail: webmaster[at]farhangiran.com