|
انسان« وجـودِ
ازخود، پـُرسـنـده » و« ازخـود، یـابـنـده »« یافتن درجستن »، موجودشدنست ،روان انسان =
نیـروئی که ، هم میجـوید،و هم به آنچه
میجوید ، میـرسـد،هم می پرسد ،
و هم پاسخ رامی یابـد
هم گمان
وسرگردانیست، وهم یقین وحقیقتست ،روان انسان، اصـل
ِ تـاشـونده درخوداست
من استادی درفلسفه داشتم که نخستین و آخرین درسش به من
این بود که : ازمن مپرس ، بلکه ازخود بپرس . ازمن مپرس، تا من، میزان
تونـشوم ، و ازخودت بـپـُرس، تا تـو، میزان ِ خودت بـشوی . او میگفت که سراسر
فلسفه، یا « بینش بنیادین ِ انسان » درهمین گفته، خلاصه میشود .
شاگرد ( اشه + گرد= gert=asha+kert+ashaa
) ، دنبال « اشه، که شیرابه هرچیزی باشد ، میگردد » . او « اشو زوشت » ، یعنی « دوستداراشه
» هست ، که نام مرغ « بهمن= هومن » ، « بنیادِ خردِ کیهانی » درهرانسانی بوده است
. او، « شیرابه درون هرچیزی» را « دوست » میدارد ، و میخواهد با آن، همپرس وهم رَو
ِش و همدم شود . دنبال شیره یا جوهر چیزها گشتن ، « پـُرسیدن » است . بسیاری ،
استادان دانشگاهها، شده اند ، ولی من هنوز« شاگرد حسابی » هم نشده ام ، و دراینکه
همیشه شاگردم ، شادم . وهنوزاین درس اورا ، چنانچه شایسته است ، یاد نگرفته ام .
شگفتا ، چه درس مشکلیست ، هرچند بسیار آسان، به چشم میآید . نام این استاد م ، « رام » است . او ، ازخود میپرسد
، چون ازخود، یقین دارد، که به پاسخ آن نیز، میرسد .
« پرسیدن » ، هنگامی پرسیدنست ، که گوهر و « شیرابه = اشه
= مان » هر چیز را بـرهنه کند، ویا بیرون
بیفشارد و آشکار سازد ، تا دوستش را ببیند . در پرسیدن ، گوهر هرچیزی را
میتوان پدیدارساخت . اهریمن ، دربندهش ، میگوید « ازمن مپرسید » ، چون با پرسش شما
، گوهر من، پدیدار خواهد شد ، ومن از پدیدارشدن گوهرم ، ترسانم . آیا بسیاری
ازخدایان ، به همین علت نیست که ، ازلم وبم ، میترسند ، چون گوهرشان ازچون وچراها
، فاش وافشاء میشود ؟ پرسیدن ازخدایان ، برای بهره گرفتن ازدریای دانش آنها نیست ،
بلکه برای « آشکارساختن گوهرِ خود آنهاست ». کسی ، هنگامی دوست ماست که با گوهر
او، آشنا شویم وبا او بیامیزیم . ولی این خدایان ، ازآ میختن با انسان ،
ازهمگوهرشدن با انسان ، میگریزند . « خدا » ، درفرهنگ ایران ، آشکارساختن گوهر خود
را ، « توانائی » میداند .
چو دانا (= خدا ) ، توانا بـُد و دادگر
ازیرا نکرد ایچ ،
پنهان هنر ( شاهنامه )
« توانا بود هرکه دانا بود » ، به معنای آنست که دانا
،کسیست که میتواند هنرها (=فضیلت های مردمی وتازگی وراستی) ی خود را ازخود ،
بزایاند . توانائی، به معنای آن نیست که انسان با قلدری و تهدید و پرخاش وعقل
وشمشیرو پول ، میتواند همه مردمان را تابع و عبد وبرده خودسازد، وبرهمه چیره گردد،
و اراده خود را برهمه تحمیل کند .
هنگامی انسان ازخدا ، میپرسد ، گوهر خدا ( هنرهای خدا )
را میزایاند و آشکار( اشه + کار ) میسازد . درپرسش ازهرچیزی ،انسان ، مامای آن
چیز، میگردد . پـُرسنده حقیقی ، قابله یا دایه هر زائویست . همه جانها وانسانها ،«
آبستن » هستند، ودرانتظارفرارسیدن ِ دایه ای هستند . اینکه سیمرغ ، « دایه = قابله
وماما » است، برای آنستکه پرسشش، آوازنایش ، وزش بادهای پـَرَش ، زایاننده گوهر
هرانسانیست .
« پرسش » ، هنگامی پـُرسش وجویندگی است ، که مانند وزش
باد بهاری ( وای به = نای به )، گوهر چیزهارا بشکوفاند، و پدیدار سازد . « پـُرسش
» ، با « استنطاق وتفتیش » ، فرق دارد . استنطاق ، کوشیدن با ارعاب وتهدید و زور،
برای « بیرون آوردن آنچیزیست که انسان، در دل وضمیر خود ، پوشانیده » است ، واز ِافشایش ، سرمی پیچد .
اینست که « پرسیدن » درفرهنگ ایران ،« استنطاق کردن » نبوده است . درتورات ، پس
ازآنکه آدم وحوا از درخت ممنوعه میخورند، و خودرا ازترس ، پنهان میکنند « وخداوند
خدا ، آدم را ندا درداد وگفت کجا هستی ؟ . گفت چون آواز ترا درباغ شنیدم ترسان
گشتم ، زیرا که عریانم، پس خودرا پنهان کردم » . این همان استنطاق یا « تـرس+
پـُرسی » است. با این پنهان شدن ازترس ، هر بهشتی ، دوزخ میشود . آنکه در گیتی ،
همیشه ازخدا میترسد ، در دوزخ ، زندگی میکند .
« پـُرسش » ، 1- جستن در نگران بودن برای دیگری ، و 2-
جستجوی باهمدیگر(= همپرسی) است. هرپرسشی، همپرسی است. همپرسی ، زایانیدن همدیگر
درجستجوهست . « رام» ، به ما میآموزد که : ما بجای آنکه، تبلیغ حقیقت خود را بکنیم
، و دراندیشهِ« روشن کردن و هدایت کردن دیگران، باشیم »، باید یاد بگیریم که با
همدیگر ، چگونه میتوان، حقیقت زندگی را
جـُست . رام ، انسان را میانگیزد، که بجای «ارشاد دیگران با حقیقت و روشنی خود» ،
هنر با هم جستن ، با هم پرسیدن را دنبال کند، و نام این هنر، « همپرسی » است .
پـُرسش ، وزش باد نیکو، یا نسیم بهاری است ، که گوهر
هرچیزی را ازخاک، آشکارمیسازد . این استاد ، که
به من آموخت که ازمن نپرس ، بلکه ازخود بپرس ، تا خودت ، میزان خودت بشوی ،
نامش ، « رام » هست .این « رام » ، دربُن
من ، تبدیل به « روان من » شده است . این « رام »، نه تنها روان من ، بلکه ، دربن
هرانسانی ، روان هرانسانی شده است . « رام » که « هم اصل جویندگی ، وهم اصل رسیدن
به آنچه میجوید » میباشد ، تبدیل به « روانهای همه ِ انسانها » گردیده است .
نام دیگر او، « در+ وای » ، یا « اندر+ وای » میباشد ، که
به معنای « اصل آبستنی ومادینگی، یا دین ِوای ِبـه » ، یا بسخنی دیگر « زهدان
سیمرغ »، یا «اصل آفریننده خدا » است، که با انسان آمیخته ، ونامش « روان=ur+van » شده است .
« دروای » ، هم « سرگشته و سرگردان ، وسرنگون آویخته »
بودنست، و هم « چیزضروری و مایحتاج و درست و تحقیقی» است. « درواخ » نیز که تلفظ
دیگراز همین واژه است ، به معنای « شجاع و دلیر+ محکم و مضبوط + یقین و درست و
تحقیق + حالت برخاستن ازبیماری » میباشد .
پس« دروای »، هم سرگشتگی وسرگردانی وحیرتست ، که پیآیند جویدگی و آشفتگی در
راههاست ، وهم یقین است که در، « یافتن آنچه جُسته میشود » ، پدید میآید ، و این
دو، ازهم بریده و پاره نیستند . « جویندگی وسرگشتگی» ، در « یقین » ، « تـا میشود
» . پرسش ، درپاسخ ، میخمد . دروای، یا رام یا روان ، پرسشی است که پاسخ میشود ،
گمانیست که یقین میشود . این رام ، همیشه درجستن ، سرگشته و سرگردانست ، و همیشه
درمسائل ، خود را سرنگون آویخته و مـُعلـّق درهوا می بیند ، وهم دلیرو گستاخست ،
وهیچگاه تزلزل به خود راه نمیدهد ، و مطمئن ازآنست که به یقین وراستی میرسد . او، هم پرسش است ، وهم
پاسخ . او هم میجوید، وهم به آنچه میجوید ، میرسد . هم شک میکند و گمان میبرد، و
در دوراهه ها و سه راهه ها و چهارسوها ، درد و بیماری ِبلاتکلیفی خود را درهنگام
گزینش میان راهها، تا به استخوان درمی یابد ، ولی، هم یقین دارد که به حقیقت
میرسد، و ازین بیماری ، بهبودی می یابد . جستجو، هم مصیبت ودرد، و هم بزم وجشن است
.
وارونه این پدیده که جهان بینی زال زریست ، زرتشت ،
ازاهورامزدا، میپرسد ، وهمیشه درانتظار پاسخ ازاوست ، و اورا ، تنها پاسخ دهنده به
پرسشهای خود میداند. ولی « رام »، که پیدایش سیمرغ ، دایه زال زر بود ، میآید،
وخودش، درتن انسان ، تبدیل به « روان انسان » ، که روان شما ومن و دیگری باشد ،
میگردد ، تاهم درما وبا ما بپرسد وبجوید، وتا هم درما وهم با ما، برسد . پس جهان
بینی زرتشت و جهان بینی زال زر، کاملا باهم گوناگون ، بلکه باهم متضاد بودند.
انسان با چنین روانی ، « خودش میپرسد » ، وخودش اطمینان دارد که آن پرسش ، نسیمیست
( وای به ) که به همه چیزها میوزد، و گوهر چیزها را پدیدارمیسازد وبه پاسخ میرسد .
همپرسی ، ازخودِ انسان ، آغازمیشود ، چون انسان ورام ،
انسان و سیمرغ (ارتا = ارد = دل )، جفت باهم ، یا همزاد هستند . درپرسیدن ،
گوهرهرچیزی را میتوان پدیدارساخت، یا زایانید . اینست که درهمپرسی ِخود با خدا (
نام دل ، ارد است که ، ارتا یا سیمرغ باشد ) یافتن میزان درخود است . با پرسیدن
ازخوداست که ما درمی یابیم که میزان وکلید گشودن هرچیزهستیم . « دل » ، که نام
دیگرش « ارد = ارتا = ارته = ارزه = ایرج » میباشد، با جگر، جفت وهمزاد ، و « اصل
میان درهستی انسان » میباشد . انسان، هنگامی میپرسد ، که با میان ِهستی اش ، همپرسی ( دیالوگ ) میکند .«
خرد » ، درسراسر تن انسان ، پخش و پراکنده
است ، و« دل » ، که خون یا زندگی به همه میرساند ، درمیان انسان، و درست ، « میان
ِخرد » است. « میان خرد » ، « دل» نامیده میشود .
هرپرسشی ،پرسشی راستین است، که درخود، میخمد ، و درخود،
تا و دوتا میشود ، و از« پرسش ازخود » با یک چرخش و پیچش، « پاسخ ِبه خود » میشود
. از دیگری پرسیدن ، انداختن خود از اصالت ، وعقیم ساختن خود است . این عادت ِ « از دیگری پرسیدن ، ازدیگری جُستن
» ، انسان را از میزان بودن ، میاندازد ، چون پاسخ به نیازخود را، از دیگری میطلبد
. هرپرسشی ، هنگامی پرسش راستین است که
خودش ، تا میخورد ، و به پاسخ ، تحول می
یابد . هرپرسشی ، جنبش درراهها و بیراهه ها است ، و طبعا سرگشتگی درراهها و
« آویختگی میان آسمان وزمین » است . گریز زدن از پیمودن این راهها و بیراهه ها ،
نشان سستی خود، و نبود دلیری و گستاخیست .
ولی پـُرسیدن از خـود ، نشان نیرومندی انسانست ، چون انسان ، دلیروگستاخ ،
درآزمودن و در گسستن از اندیشه هائیست که بدانها ، عمری عادت کرده است . اینها هستند که راه ِ یافتن پاسخ به پرسش را می
بندند . اینها هستند که دلیری و گستاخی را ، شوم و طغیان میدانند ، و نفرین
میکنند. انسان میپرسد ، چون درافکاری ، که به آن عادت کرده ، زندانی شده است، و
عادت ، پا را از « شادی در جنبش، از رقص درجنبش» ، میاندازد ، وبـا عادت ، «
زنـدان » ، تبدیل به « اطاق خواب » میگردد . اندیشه ، هنگامی زنده است که درخود
نمی ماند ، وبا ماندن در یکجا ، خود را زندانی می یـابـد . انسان دراندیشه ای که
میماند ، آن اندیشه ، گوریست که درآن، او مرده است . اندیشه ، همیشه رویا ، همیشه بازو گشوده است .اندیشه
، آغوش باز است . اندیشه ای که مـُرد و افسرد و سفت و سخت شد ، تبدیل به « حقیقت
منحصر به فرد » میگردد . آن اندیشه، تبدیل به حقیقتی میشود که فراسویش ، فقط دروغ
و باطل و کفراست . هرحقیقت منحصر به فردی ، درجهانی از دروغ و باطل و تباهی و ظلمت
، زندانیست. اودرقلبِ دروغ ، زندگی میکند .
ازاین پس ، جهان گرداگرداو ، همه انباشته از دروغ و باطل و بی معنائی و تباهی
و تاریکی و فساد و گمراهی میگردد . چنین
موضعگیری ، توهین به بشریت ، توهین به جهان
زندگی است ، که بالاخره ، به تجاوز به آنها نیز کشیده میشود . چنین آموزه
ای ، « بی ارزش سازی کل هستی ، غیرازخودش » هست .
بدینسان خودرا از پرسیدن ، ازجستجو کردن ، از آزمودن ، نجات میدهد ، و
بربستر حقیقت خودش ، تا ابد دراز میکشد .
کسیکه میپرسد و میجوید ، درپی ِ« گشودن » است، و « هستی
گشوده و گشاینده » دارد . آنچه را هم او میجوید و حقیقت، مینامد نیز گوهر ِ گشوده
و گشاینده دارد . به عبارت دیگر، حقیقت یا « آنچه او میجوید» ، « نوآفرین » هست . او
تنها، چیزهائی نوین، نمیجوید ، بلکه او «
اصل نو آفرینی » را درهرچیز نوینی میجوید .
حقیقت ، چیزیست که بازو گشوده است، ودر رابسوی نوها ، بازمیکند ومیگشاید .
حقیقت ، کلیدِ درگشا هست . حقیقت ، چیزی باز وگشوده ، و طبعا بازکننده و گشاینده
است ، که خود را برای پذیرش ، میگشاید ، به پیشواز آمیختن با جهان دیگر میرود .
این را فرهنگ زال زری ، « دیـن
» مینامید . حقیقتی که خود را می بندد ، هستی معتقد به آن رانیز، بسته میکند .
چنین حقیقتی ، انسان را درخود، بندی و زندانی میکند . هر بهشتی ، چون بسته است ،
زندان است . آموزه هائی که مارا به بهشت خود فرامیخوانند ، همه بهشتشان در دژ
وقلعه وحصار، دربسته است ودربان دارد . وجود ِ موءمنان به این آموزه ها ، به خودی
خود ، تبدیل به « بهشت های دربسته وسربسته » میشود . آنها در زندانی هستند که
برایشان بهشت است .
ولی « بهشت » ، که ویژگی « ارتا واهیشت = اردیبهشت » است
، بهشت باز وگشاده هست ، چون « ارته » که همان « رته » ، « راه » یا « مجموعه همه
راهها» است ، نه « یک راه مستقیم » . ارتا یا سیمرغ ، گوهرخوشه ای دارد. خوشه ،
نماد ، کثرت به هم پیوسته » است . « خوشه پروین » که نماد «همه تخمهای جهان هستی»
بود ، « خوشه ، یعنی دانه های به هم پیوسته » بود . ازاین رو « ارتا = سیمرغ » که
روز سوم است ، با « ثریا = تریا =thrya 3 = خوشه پروین » اینهمانی
داشت . او شبکه رگها ، شبکه راهها ، شبکه رودهـا، شبکه ریشه ها است . او شبکه
قناتهاست . اودریائیست که شبکه ملیارها کاریز، به دل وجگر همه انسانهاست.
اواقیانویسیست( نام اقیانوس، سمندر است که نام سیمرغست ) که مخزن آبش ، کاریز یا
لوله به همه خانه دلها کشیده است( بندهش، بخش نهم پاره 151) . « شبکه »، سبکشده
واژه « شباک » است . در منتهی الارب میآید
که « شباک » ، هرچه ازنی و مانند آن ، که درهم نهاده باشند برصنعت بوریاها . رشته
لوله های آب شهررا ، شبکه خوانند ( متن اللغة ) . سیمرغ ، همانسان که خوشه دانه
هاست ، رنگین کمانست ، چاههائیست که به یکدیگر راه دارند ، « چـپ» است ( دست گل و
گیاه ) است( نه حزب ِ صراط مستقیمی مارکسیست ) ، « شباک و شبکه » و « قبه شباک »
است . دهخدا مینویسد که « قبه شباک » ، قبه ای بوده است مشبک ، وخلیفه ، گاه
«بیعت» ، برکرسی می نشست و در بیرون ، منبری می نهادند، و زیر ، بر منبری می نشست
و - استاد الدار - به یک پایه زیرتر، و ازمردمان برای خلیفه بیعت میستدند . پایان
. پدیده « بیعت و پیمان بستن » ، با شباک سیمرغ ، به هم گره خورده بود، چون بیعت
کردن ، پیوند یابی است . کردها به اسرار درویشان ، « شه به ک » میگویند . در بندهش دیده میشود که در زیر درخت « وس تخمک
که سیمرغ برفرازش نشسته » ، قناتها و کاریزهای بیشمار، بسوی همه درختان زمین ،
کشیده شده است ، و این سیمرغست که همه را، مستقیما و بی واسطه آبیاری میکند . همین
قناتها وکاریزها نیز، از اقیانوسی که در زبان اردو، « سمندر = سیمرغ » نامیده
میشود، به همه دلها کشیده شده اند . جان هرانسانی ، مستقیما چشمه ایست که سیمرغ
ازآن فرا میجوشد . درچشم یا خرد و دل هرکسی ، مستقیما ، خدا ، میزهد و میتراود .
مولوی ، همین اندیشه را درغزلهایش بازمیتابد :
از« چشمه جان » ، ره شد ، درخانه هرمسکین
ماننده کاریزی ، بی تیشه و بی میتین ( کلنگ )
ازاینجاست که درفرهنگ زال زری ، هرانسانی ، خودش ، سرچشمه
و کاریز( فرهنگ) است . خدا، چشمه ایست که درچشم که اینهمانی با خرد هرانسانی دارد،
میجوشد، ودر هرچشمی وخردی ، به گونه ای دیگر می بیند و میاندیشد . مولوی درگفتکو
از « خود » و « بیخودی » ، همیشه سخن از این دوگونه « من » میکند . بیخودشدن از «
خود قراضه ای » ، و پیوستن به « خود دریائی» است . گسستن از« من ِقراضه ای، من
قـرضی»، برای رسیدن به « من چشمه ای » است
.ازاین « من قراضه ای» ، از این « من ِ قطره ای » ، باید راه روان شدن به « خود
دریائی» را ، که درما ، سر چشمه نهفته است، جست ویافت
منیّ ِ دیگری داری ،
که آن بحراست ، و این قطره
قراضه است این منیّ تو ، و آن من هست ، چون معدن
این ارتا ، رگ ، به معنای « شبکه رگها » ، کاریز، به
معنای شبکه چاهها ، آهنگ ونوا ، به معنای « پیوند همه سازها و ابزارهاست . چنانچه در گرشاسپ نامه ، سیمرغ (=سمندر) ،
همآهنگی و پیوند نواهای همه سازهاست .
برآنسان که باد آمدش پیشباز همی زد نواها به هرگونه ساز
فزونترزسوراخ ، پنجاه بود که ازوی، دمش را برون راه بود
به هرصدهزارش خروش از دهن
همی خاست ، هریک به دیگر شکن
تو گفتی دوصد بربط و چنگ و نای
به یک ره ، شدستند ، دستانسرای
فراوان کس از خوشی آن خروش
فتادند و زیشان ، رمان گشت ، هوش
ازاین رو نیز ارتا ، « راه » ، به معنای « شبکه راهها»ست
.
ارتا (
سیمرغ = دل = ارد) ، ، رته = راه است
ارتا ،
همه راههاست ،
و« راه »
، « اصل پیوند دادن » است
ازاین رو
، برضد ِ مفهوم « راه راست » است
دل یا سیمرغ ( اردیبهشت ) ، بهشت میآفریند
چون همه را درمهر، به هم پیوند میدهد
«ارتا واهیشت» را بنا برابوریحان بیرونی ، سجستانیها ، «
راهو » مینامیدند ، وراهو ، همان « رگ یا رگا » هست، که نام شهر « ری = راگا» شده
است . چرا ،« راه » ، اینهمانی با « رگ » داشت ؟ ویژگی « رگ = ارتا»، که درفرهنگ
ایران جداناپذیر ازجفتش پی( عصب= بهرام ) است ، « رسانیدن خون یا زندگی، به همه
اندام و پیوند دادن همه اندام ، برای زیستن با هم » است .جیوهjiva در سانسکریت، به خون گفته میشود ، که اینهمانی با« زندگی= جی = ژی
=گی» دارد . جیوه یا خون ، زنده میکند ، اصل زندگیست ، روح وناموس حیات است، و یک
معنایش نیزه « زه کمان » است که پیکریابی « اصل کشش » میباشد . همانسان نام دیگر« خون » درسانسکریت ، آگنی Agneyaاست که به معنای « متعلق به آتش یا خدای
آتش ، آگنی » است . درفرهنگ ایران نیز« آتش» ، «خویش ارتا واهیشت » است ، که خون
در رگها ورگهاست . درترکی به آتش ، اورت
گفته میشود، وurt همان ارتا واهیشت هست . درست مفهوم
« رگ ، و رساندن خونش به همه اندامها » ، تصویر « راه » را درفرهنگ ایران معین
میسازد . « راه » و « رگ » ، اصل پیوند دادن هستند . ازاین رو هردوازیک ریشه ،
برآمده اند . هنوز درکردی ، « راگه یاندن » ، به معنای تبلیغ کردن و ابلاغ کردنست
.« راگه یشتن » ، به معنای رسیدن است . راگوستن ، منتقل کردنست . درکردی « ره هـ » نیز به « رگ» گفته میشود . یا « ره هگرتن
= ره گ داکوتان » ، ریشه دوانیدن است . با
ریشه دوانیدن ، گیاه خودرا به زمین می پیوندد . قناتهای اقیانوس سیمرغ در بندهش (
وروکش= دریای فراخکرت ) ، چیزی جز ریشه های درخت همه تخمه ( درخت کل هستی ) نیستند
که چشمه زندگی را به همه جانها وچشمها متصل میسازند.
ارتا ، خدای خانواده زال زر، همان « ارتا خوشت = ارتای
خوشه » و « اردوشت = ارتا + وشی » بود، که متون زرتشتی اورا « ارتا واهیشت=
اردیبهشت » مینامند . ارتا که همان سیمرغ میباشد ، « راه » است ، نه « راه راست » .
این خدایان نوری که پیشاپیش ازهمه چیز آگاهند ، مخترع ومبدع « راه راست، یا صراط
مستقیم » هستند . البته کسیکه راه راست را می پیماید ، نیازی به « دیدن » ندارد .
او، میتواند چشمش را ببندد ، و درراستای شکمش برود، وغایتش ، رسیدن به فراسوی گیتی
است ، نه پیوند دادن همه راهها وخردها وبینش ها به همدیگر .
جائی که خم و پیچ هست ، جائی که کج وکوله میشود ، نیاز به
« دیدن » هست ، و هنگامی که راه به دوراهه میرسد ، نیاز به « اندیشیدن و تصمیم
گرفتن » هست . در راه راست ، نه خبری ازخم و پیچست ( دراین صورت ، راست نیست ) که
نیاز به دیدن باشد ، و نه نیازبه اندیشیدن و تصمیم گرفتن است ، چون هیچگاه راه
راست ، دوراهه وچهارسووچهارراه نمیشود . آموزه ها و شریعت ها و دینها و مکاتب
فلسفی که « راه راست » هستند ، فقط « یک راه » هستند . هرراه دیگری ، کجراهه
وبیراهه است، که انسان را گمراه میکند . ولی « ارتا = سیمرغ » ، که سیستانی ها
اورا « راهو » و اهل ری، اورا « رگا » میخواندند ، « راه = رگ » بود ، نه « راه
راست » . او هم راه بود وهم رگ . به
گردونه و چرخ نیز، که با آنها راه پیموده میشود ، « رته » گفته میشود . اساسا به «
نخستین گردونه و یوغی که جهان را درحرکت در راهها ، میپیماید و میآفریند» ،aghrae+ratha اگره + رته گفته میشد، که
نام برادر افراسیاب بود . به سخنی دیگر، راه
پیمودن ، آفریدن است . چنین گردونه ای ، همه راهها را میپمود، تا به همه جا برسد،
و پیام را برساند ، یا بار را منتقل سازد . « راه پیمائی » ، ماندن استوار دریک
راه راست نبود . ارتا ، همه راهها بود، و همه راهها را میپمود ، چون گوهری روان
بود که باید همه را زندگی ببخشد . اینکه « راهها و رگها ، باهم اینهمانی داشتند »
، از این زمینه برمیخاست که راهها ، مانند رگها و پی ها ، « اصل پیوند دادن »
هستند . همانسان که رگها و پی ها ، با خم
و پیچهایشان ، با انشعاباتشان ، سراسرتن انسان را بهم پیوند میدهند ، راهها نیز در
یک کشور و درجهان ، همه مردمان را به هم پیوند میدهند . اندیشه ها و آموزه ها و
مکاتب فلسفی و عقاید دینی نیز، باید گوهر « راه » را، بدین معنا داشته باشند . همه آنها ، درچهارسوها و میدانها، به هم
برسند و خودرا برای رفتن به راه دیگر بگشایند، و « گشتگاه برای اتصال» به راههای
دیگر بجویند . ولی تصویر مفهوم « راه راست یا صراط مستقیم » ، بکلی برضد «
گوهربنیادی راه ، به معنای سیمرغ » است . غایت یا آماج « راه » ، پیدایش « شبکه
راههای متصل به هم » ، برای پیوند دادن همه مردمان و همه بینش ها به هست ، تا همه
باهم ، « خوشه ارتا » یا « جانان » بشوند . خود « آماج = غایت » ، به معنای « یوغ
یا اتصال » است . آماج ، جایگاه پیوند و رسیدن به دیگریست . ولی راه های راست،
تکراهه هائی هستند که پیچیدن و کج شدن ازآن راه ، ودخول در راه دیگر را، نه تنها
ناروا میشمارند( ارتداد ) ، بلکه هرراهی جز خود را ، بیراهه و گمراهه میداند .
غایت راه راست ، رسیدن به فراسو هست . این بود که مفهوم « ارتائی راه » ، گسستنی
ناپذیر از« پیوند دادن » بود . « یک راه » وجود ندارد . همه چشمها ، ازیک چشمه
اند، ولی به گونه ای دیگر می بینند . همه خردها، ازیک چشمه میزهند، ولی هرکدام به
گونه ای دیگر میاندیشند. ازهمان تصویر « ارتای خوشه » میتوان دید که با مفهوم ِ «
شبکه خطوط به هم متصل» کاردارد . ازاین رو، پیمودن راهها ، نیازبه « سنگ نشان = میل
سنگ = فرسنگ » دارد، تا یک راه ، گشتگاه به راه دیگر بیابد . اصطلاح ِ « فـرسـنـگ
» ، وارونه آنچه امروزه پنداشته میشود ، اندازه فاصله و دوری جائی ازجای دیگر، به
تنهائی نبود ، بلکه افزوده برآن ،« نشان ِ گشت و خمیدگی در راه دیگر» ، و« پیوند
یابی یک راه به راه دیگر» بود. ازاین روهست که ، نام دقیق آن ، میل سنگ » است که
درگرشاسپ نامه توسی ، باقیمانده است . میل سنگ وفرسنگ ، سنگیست که نقطه گشتن و
اتصال یک راه به راه دیگر، یا یک راه و انشعاب آن را به چند راه را نشان میدهد .«
میل سنگ یا فرسنگ » ، یک راه را به راه دیگر، پیوند میدهد . دراین گشتگاه ، دوراه
یا چند راه، به هم متصل میشوند ، و انسان ، امکان برگزیدن راهی را که میخواهد دارد
، و رفتن ازیک راه به راه دیگر را ، گمراه شدن و کج روی و لغزش نمیشمارد .
« راه » درفرهنگ زال زری ، معنائی کاملا متفاوت با معنای
« راه راست » در آموزه زرتشت و سایر ادیان نوری دارد . پیدایش مفهوم « راه راست »
، پیدایش یکنوع « بدویت فکری » بود . راهها ، رگها ، برای جریان خون ویا مایه
زندگی و بینش ، درسراسراجتماع بود . راهها یا « ارتا وسیمرغ » ، اصل پیوند دهنده
راهها به همدیگر هستند . غایت وجود راهها ، همین پیوند دادن است . غایت ( آماج )
راهها ، پیوند دادن مردمان درهمه جا هست ، تا « جانان = سیمرغ » به وجود آید .خودِ
« اماج = غایت » ، به معنای « یوغ » یا « اتصال وهمزاد و پیوند» هست . گوهر« آماج= غایت » ، پیوند است . این بود که
مفهوم « راه » ، ناگسستنی از« پیوند دهنده » بود . « یک راه » که « راه راست »
نامیده شود ، وجود نداشت . ازهمان تصویر« ارتاخوشت = ارتای خوشه »، میتوان دید که
با « شبکه خطوط اتصالی» کاردارد . ازسوی دیگر، سغدیها وخوارزمیها بنا برابوریحان
درآثارالباقیه، اورا « اردوشت » مینامیدند، که « ارتا وشی » ، « ارتای وشتن» ،
«ارتای گشتن » باشد . این « وشی و وشتن » برآیندهای دیگررا
چشمگیرمیسازد . وشتن ، رقصیدنست . وشتن ، دوباره زنده کردنست . وشتن ، پخش کردن و
پاشیدنست . در کردی ، « وه شین » ، وسیله پخش کردنست . وه شینه ک ، وسائل ارتباط جمعیست . افزوده
براین که معنای « وه شی » ، خوشه است . خوب دیده میشود که « تصویر راه » ، درفرهنگ
زال زری ، به کلی، برضد تصویر« راه راست = صراط مستقیم » بوده است . « راه مستقیم » ، فقط یک راه است، و نمیخواهد به راهی
دیگر برسد ، و رفتن در راه دیگر را گمراهی و کفروشرک میداند . این اندیشه بود که
در مفهوم « ورای کفر ودین » یا « فراسوی ایمانها و جهان بینیها و احزاب » عرفان ،
و « رندی حافظ » باز ازنو زنده و بسیج ساخته شد . این فرهنگ اصیل سیمرغیست که
فرهنگ خانوداه سام و زال زراست . همین اندیشه ، در منشور حقوق بشرکوروش بازتابیده
شد .
|