|
آیا سایه ِهما ، افـسانه است؟
چرا« تحوّل خدا، به انسان وبه گیتی
،و تحوّل گیتی وانسان، به خدا»،
که بنیادِ فرهنگِ ایران بود ،
افسـانه ومُحـال شد ؟
مـولـوی بلخی و مسئـلهِ « اصالتِ انـسـان »
( کـعـبه یا قاف، درمیان ِانسان )
و « اصـالـتِ گیتی »
(اینهمانی ماه با زمین )
هلال ِماه، « گاو زمین» میشود
کعبه چو آمد ، سوی من،
جانبِ کعبه نروم
ماه من آمد به زمین ، قاصدِ کیوان نشوم
گفتم : صنم ِ مه رو :
گهگاه مرا می جو
کز درد به خون دل ، رخساره همی شویم
گفتا : که ترا
جُستم ، درخانه نبودی تو !
یارب ! که چنین
بهتان ، میگوید در رویم
آیا « آمدن ماه به زمین » ، افسانه است یا واقعیت ؟ آیا
آمدن کعبه، بسوی انسان ، افسانه است یا واقعیت ؟ آیا کعبه ، که نماد مفهوم «غایت ومراد » است ، میتواند « درونسو»
شود، وخود ِ انسان ، گرانیگاه غایت ( غایت به خودی خود ) ، و به سخنی دیگر، کعبه ِ
خود گردد، وبه گِرد خودش برقصد وطواف کند
؟
هرکه به گرد ِ« دل» ، آرد ، طواف
« جان جهانی» شود ودلربا
زانک تنش ، خاکی و،
دل، آتشی است
میل ، سوی جنس بود ، جنس را
درُهزوارش ، دل ، « ریم من » نامیده میشود، که به معنای «
مینو یا مان ِ نی » است که همان « ریم ژدا» باشد . ریم ژدا ( نام نخستین روزماه
درسغدی وخوارزمی، بنا برابوریحان بیرونی درآثارالباقیه ) ، نام خرّم یا سیمرغ است
. پس دل ، اینهمانی با سیمرغ یا « جان جهان ویا جانان » دارد . درفرهنگ ایران ، د ل وجگـر( که اینهمانی با سیمرغ و بهمن دارند ) چون میان وجود انسان شمرده
میشدند ، سرچشمه اندیشیدن بودند . این « دل وجگر، یا هما و بهمن » است که « کعبه
حقیقی » است، و باید به گرد آن طواف کرد . به اصطلاح ما ، این« ژرفای آفریننده
خود» انسان است که باید میزان همه چیز قرارگیرد ، چون « جان جهان» است .
« کعبه » ، درعربی، به « بند نی » گفته میشود ، چون « بند
نی » ، « جایگاه نو زائی و نو آفرینی» شمرده میشده است . نام دیگر این « جایگاه نو
شوی ونو آفرینی ، « قـاف = کاو( کاب وکعب)= کاوه = کهف » بوده است . سیمرغ یا هما،
درکوه قاف است ، یعنی هرجا که سیمرغ فرود میآید ، ویا به عبارتی دیگر، سایه
میافکند ، سرچشمه آفرینندگی میشود .آیا خدائی ، که صنم ماهرو(سیمرغ یا صنم با ماه
، اینهمانی دارد) خوانده میشد، و نام دیگرش « سین و سن وسیمرغ و ُهما » بوده است،
آمده است تا مارا درخودی ِخودمان ، درکعبه که بُن ِ آفریننده ما باشد ، بـجـویـد،
ودرست ما در« خانه خود » ، « درآنجا که اصالت داریم و سرچشمه آفریننده ایم » ،
نبوده ایم ؟ چرا « آمدن ماه به زمین » ،
چرا « کوه قـاف » ، چرا ، « هما و سایه ای که برانسان و برزمین، میاندازد » ،
افسانه شده اند؟ چرا دیگر، کاوه ، برضد آزارندگان زندگی وخرد ، برنمیخیزد؟
همیشه یک حقیقت نیرومند وخطرناک است که افسانه ساخته
میشود . هنگامی یک حقیقت، خطرناک شد ، آنگاه است که به افسانه و روءیا و سایه و
مجازو تشبیه ، کاسته میشود ، تا کسی آن حقیقت را ، جد نگیرد، و آن را خوار وبی
ارزش وبی اعتبار بشناسد وازآن رو برگرداند .
« خود، میزان شدن » که اصل روشنگریست و « خود ، کعبه شدن
» ، که اصل دین است ، هم برضد هرگونه حکومتی است ، وهم برضد هرگونه دینی است ،
وطبعا همه حکومات و همه سازمانهای دینی ، برضد چنین حقیقتی میجنگند تا آن را
بدنیای افسانه ها وخرافات تبعید کنند. افسانه سازی حقیقت ، یک روند متداول و رایج
درتاریخ تحولات انسانیست . آمدن ماه به زمین ، یا « سایه انداختن هما برانسان » ،
داستان ِ « اینهمانی یافتن خدا با انسان وبا گیتی » ، بیان ِ « اینهمانی یافتن بُن آفریننده جهان، با
انسان » ، داستان « جفت شدن انسان ، با بُن ِ خودجوشش » بوده است ، که برای
قدرتمندان وقدرت خواهان سیاسی و دینی و اقتصادی ، بزرگترین خطر بوده است ، و
هنوزهم برای آنها خطرناکست ، و نمیخواهند که « آنچه روزگاری با هزار ترفند و حیله ،
به گستره افسانه ها و خرافات و بُت پرستی وحکایات کودکانه و بدوی » تبعید شده ،
ازسر،« حقیقت » شناخته شود ، وازسر، دراجتماع ، « ارج و اعتبار» پیداکند .
این جفت شدن انسان با بُن ِ خودجوشش ، این مالیدن سیمرغ ،
پرش را برسر انسان ، این فرود آمدن ماه به
زمین ، این بازآمدن کعبه از غربت درخارج ، به وطن ِ اصلیش در درون انسان ، این «
سایه افکندن هما برتارک سرانسان » است که انسان را لبریزو سرشار، و به عبارت مولوی
، مسـت میکند . « مستی » ، پرولبریزشدن ازجوشش بُن ، و فراریختن از« تنگی خودی »
است، که قدرتهای دینی و سیاسی درما جعل کرده اند ، و « گذشتن ازآن را» نه تنها « گناه»
، بلکه «محال» ساخته اند .
چون مست نیستم ،
نمکی نیست درسخن
زیرا ، تکلـّف است
و ادیـبـی و اجتـهـاد
( هنگامی سخن ، نمک ومزه ومعنا دارد، که بی تکلف و ادیبی
و اجتهاد، باشد. به عبارت دیگر، فقط ازبُن ِخود، جوشیده باشد)
اما دهان مست ، چو زنبور خانه است( شان=کندو)
زنبور ، جوش کرد ، به هرسوی ، بی مراد
زنبورهای مست و
خراب از دهان ِ شهد
با نوش و نیش خود ، شده
پرّ ان میان باد
یعنی که ما ، زخانه شش گوشه ، رَسـته ایم
زان خسروی که شربت
شیرین به نحل( زنبور) داد
درشاهنامه ، این فرود آمدن سیمرغ به زمین، و « مالیدن
پرخود برسرو تارک سر انسان » ، ویا « ایستادن سیمرغ برسرانسان » ویا « دادن پرخود
به انسان » ، بیان این فرود آمدن ماه به زمین ، یا جفت شدن انسان با بُنش ( که هما
و بهمن است ) میباشد، که برای ما، تبدیل به افسانه و خرافه و خیالبافی و تشبیهات
داده شده است . روی گردانیدن ما از افسانه ها، و خوار وبی بها ساختن آنها ، بیان
نفرت ما ازحقیقت، و کینه توزی ما با حقیقت است .
ما تنها ازاصل خود ، دور و بیگانه نشده ایم ، بلکه ما «
دشمن سرسخت اصالتِ خود » شده ایم . مسئله ما ، بیگانه بودن ازخود نیست ، بلکه
مسئله ما ، تـنفرو کین توزی با « سرچشمه شدن خود ، با نوشدن خود ، با میزان شدن
خود، با فرشگرد و نوزائی خود » است.
مسئله ما « نومیدی مطلق از رسیدن به بُن خود» است . با
این« نومیدی » هست که « تخمه سوخته » شده ایم ، و با آمدن « بهارنوزائی » هم ،
تخمه سوخته ، نمیتواند بروید. نسیم بهاری، هنگامی انقلاب میکند،که تخمه، سوخته
نباشد . انقلاب نوزائی و بهاری ، نیاز به تخمه هائی دارد که سوخته نباشند .
بهارنوزائی ، تخمه هائی را میرویاند ومیشکوفاند و روشن میکند ، که سوخته نیستند.
ما تخمه سوخته شده ایم ، چون خود، برضد بُن شدن خود هستیم ، چون ما گرفتارِ «
نومیدی مطلق ازخودشدن ، از رسیدن به بُن آفریننده درخود » هستیم . ما تخمه سوخته
هستیم ، چون ما، برضد سیمرغ شدن ِخود، برضد سایه هما شدن ، برضد « تخم سیمرغ شدن »
هستیم . ما برضد میزان ِخود شدن ، میجنگیم ، و آنرا روشنگری میخوانیم . ما دشمن سرسخت
«خودجوشی خود » هستیم ، و آنرا « پُست مدرنیسم ومدرنیسم » مینامیم . ما خود را ،
ازآبستن شدن و نوزائیدن باز میداریم ، چون درفکر ساختن اسلام راستین و زرتشتیگری
راستین، و یهودیت راستین و مسیحیت راستین و.... هستیم ، تا هیچگاه گوهر ِ خود مان،
راست وپیدا نشود، وسیمرغ وجود مان درآسمان ، پرخود را نگسترد .
ما برای رعایت کردن ِ اندیشه ها و آموزه های حاکم ومقتدر
ومستبد دراجتماع ، که آزادی مارا نابود میسازند، خود را از« بُن ِ خود » ،
میگسلیم، ومی ُبـرّیم . آنچه را ما محال میدانیم ، تراویده از« نومیدی مطلق ما
ازنوآفرینی خود » است . ما دراندیشه « بُن شدن » نیستیم ، بلکه بجای « تقلید از
آخوند » ، « تقلید ازمارکس» ، « تقلید از مدرنیسم و پست مدرنیسم »، « تقلید ازغرب»
میکنیم . تقلید از« نوترین اندیشه ها و پدیده ها ، تقلید ، و نابودسازی بُن خود
است .
چرا هنگامی که سیمرغ ، زال را با خود، ازآشیانش که سربه
پروین میساید ، به زمین فرود میآورد ، پرش را برسر زال مالید ؟ « په ری= پری » ،
درکردی ، هنوز به معنای « حجله عروسی » است .
دلش کرد پدرام و، برداشتش گرازان به ابر اندر افراشتش
زپروازش آورد نزد پدر
رسیده به زیر پرش ، موی سر
نام ِ « موی سر»
، « سن» یعنی سیمرغ است . همچنین موی سر اینهمانی با «ارتا فرورد= اصل
فرشگرد ونوزائی» ، یا به سخنی دیگر، « سیمرغ» دارد . مو، اینهمانی با « نی» داشت .
موهای سر، همان « نیستان » و جایگاه « باز زائی » است . اینکه سیمرغ ( خدای بزرگ
ایران ) ، پرخود را به سر زال میمالد ، بیان جفت شدن سیمرغ درکلیتش( بَن کل هستی
)، با تخم سیمرغ درفرد ِانسان( بُن فرد) است ( قرین شدن بُن کلی هستی، با بُن فرد
انسان= فرد انسان، مستقیما بُن آفریننده کل هستی را بدون واسطه در ژرفای وجودش ،
تجربه میکند ) . دراثر اینکه سیمرغ ،پرش را برموی سرانسان میمالد ، بینش وخردی
نوین درانسان ازنو زاده میشود .
همچنین پس از شکست رستم، درنبرد با اسفندیار، سیمرغ به
یاری رستم میشتابد، و از آسمان فرود میآید ، وپرخود را برتارک سر رستم میمالد، و
برتارک سراوبپا میایستد .« مالیدن » که دراصل، واژه « مرزیدن » است، به معنای «
همآغوشی وجفت شدن » است . اینکه گفته میشود ، خداوند، فلانی را بیامرزد ، دراصل به
معنای آن بوده است که سیمرغ یا خدا ، با او همآغوش شود، و جفت او گردد، چون اندیشه«آمرزیدن»
به فرهنگ سیمرغی بازمیگردد . خدا ، آمرزیدار است ، به معنای آنست که خدا ، انسان
را درمرگ درآغوش خود میگیرد .
بفرمود تا رفت ، رستم به پیش بمالید برتارکش، پرّ خویش
بدان راه سیمرغ بُد رهنمای همی بود برتارک او، بپای
انداختن سایه هما ، همان خود افشانی خدا ، و تبدیل خود
خدا به گیتی و انسان بوده است .
و این سایه انداختن هست که سپس در الهیات زرتشتی و ادیان
نوری ، تبدیل به افسانه ، ویا « امری محال »
ساخته شده است ، و مولوی درپی واقعیت بخشیدن به این محال ، و رفع « نومیدی
مطلق ازرسیدن به خدا که بُن پیدایش انسان است » هست، که تخمه وجود انسان را
میسوزاند. درغزلیات مولوی ، سایه ، درراستای « جفت بودن » درک میشود . سایه انداختن هما ، با مسئله بنیادی « اصالت
انسان » و « تبدیل شدن خدا ، به گیتی، یا سکولاریته » ، و با « میزان شدن انسان،
یعنی حقوق بشر» رابطه تنگاتنگ دارد . اینکه مولوی ، درگستردن این اندیشه، خاموش
مانده است ، از ترسش از شریعت اسلام بوده است . دربسیاری از غزلهایش از درد خاموشی
نالیده است . به حدی که بسیاری میانگارند ، خاموش ، تخلص اوست .
استاد خدا آمد ، بی واسطه ، صوفی را
استاد، کتاب آمد ، صابی و کتابی را
چون محرم حق گشتی، وز واسطه (انبیاء وکتب مقدس) بگذشتی
بربای نقاب از رُخ ، خوبان نقابی را
ُمنکِـر که ز« نـومـیـدی» ، گوید که : « نیابی این »
بند ِ ره ِ او سازد ، « این گـفـت ِ نـیـابـی را »
خاموش و مگو دیگر، مفـزای تو شور و شرّ
کز غیب ، خطاب آمد ، جانهای خطابی را
سایه انداختن هما برانسان ، یا جفت وهمآغوش شدن خدا ( یا
بُن جهان جان ) با انسان ، همان « پیوند ِ بی واسطه خدا، یا بُن هستی با هرانسانی
» ، وهمان « خود ، سرچشمه بودن » و « خود
، میزان بودن انسان » است . خدا ، درفرهنگ ایران ، « خالق انسان » نیست ، بلکه «
بُنی هست که انسان ازاو میروید » .
جستجوی ِ پدیده « سایه هما » و « سایه » درغزلیات مولوی
بلخی ، مارا به درک ژرفای اندیشه های مولوی و فرهنگ ایران، میکشاند . آنانکه در
جستجوی پرسیمرغ ، که همان « سایه هما »
باشد ، در منطق الطیر عطار، همراه شدند ، باهم سیمرغ شدند ، چون همه جویندگان ،
دارای همان « پرسیمرغ » هستند ، که فقط باید، به جستجو وبه پرواز، انگیخته بشوند .
وانسان ، آنچیزی میشود که میجوید .
|