FarhangIran
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برگ نخست
در باره ما
راهنما
جستجوی پیشرفته
پیوند با ما
فرهنگ باستانی
شاهنامه فردوسی
شاهنامه خوانی
زرتشت ، اوستا و گاتاها
سیمرغ در فرهنگ ایران
جشن های ایرانی
خنیاگری
باغ ایرانی
نام های ایرانی
چامه سرایی
نسک ها و نو یسندگان
نسک خانه
آوا و رخشاره
نسیم شمال
گفتگو ها
جستار ها
رو یداد ها
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
یادمان های تاریخی
واژه نامه زبان پارسی
پرسش و پاسخ
 
 
تازه ترین ها
پر بیننده ترین ها
 
 
 
 
 
 
برگ نخست arrow سیمرغ در فرهنگ ایران arrow شنا در دریای اندیشیدن
شنا در دریای اندیشیدن چاپ ارسال به دوست
نویسنده منوچهر جمالی   
۱۷ شهريور ۱۳۸۶

شـنا دردریـای انـدیـشیـدن

یا داشـتن ِچـنـدماهـی ُمـرده

            در         کناره دریا

***********************

از دریای پهناور اند یـشـیـدن

تاحکمت وآموزه وفلسفه ای محدود،که اندیشنده ، بدام میاندازد

پـس ، فـکـر، چو بـحر آمد،    حکمت، مثـل ِ ماهی

درفکر، سخن ، زنده ، درگفت ، سخن ، مرده

نی فکر، چو دام آمد ،    دریا ، پس  این دام است

در دام ، کجا گنجد ،   جز ماهی بشمرد ه

مولوی
اندیشیدن ، دریای بیکرانست ، و هرفکرو آموزه و مکتبی، ماهی دراین دریاسـت .  اندیـشیدن ، روند به دام ا نداختن ماهیسـت ، ولی دریا ، برضد این بدام انداختن است ، چون غنا و پهنای دریا ، در هیچ دامی  نمیگنجـد .  در بدام انداختن افکار در اندیشیدن (درمکاتب فلسفی ودرآموزه های دینی ) ، فقط میتوان،افکارمعدودی را گرفت . تا زمانی که اندیشه در دریاست ، آن اندیشه ، زنده است ، ولی به محضی که در دام « گفته و صورت » افتاد ، میمیرد. شناختن حقیقی ، شناختن اندیشه های مـواج ، در شناوری در دریا سـت.

شـاد بـاش به ســیمُـرغ

انسان ، آن چیزی میشود که می پرسـتـد

« پرستش » درفرهنگ سیمرغی، با صلوة درشریعت اسلام، فرق دارد . « صلوة » ، بیان عبودت انسان و تعظیم الله ، یا بسخنی دیگر، گواهی دادن برآنست که وجود انسان، « گوهری جداگانه » از الله و« ناچیزدربرابر» الله است ، وباید، درهرکاری وهرگفتاری و هراندیشه ای ، اقرار به  این غیریت خود با الله ، در اقرار به عبودیت خود، و درشهادت دادن به عظمت اوکرد .

ولی « پرستش» درفرهنگ  سیمرغی، برای« پیدایش بُن جشن ازخود انسان میباشد ،که خداست » . پرستش که« شادونیتن» باشد ، گرفتن جشن عروسی ( شادی) انسان، با خداست.

سیمرغ ( رام ) ، دراین عروسی ، بُن جشن یا نطفه جشن  درروان انسان میشود . درفرهنگ سیمرغی ،نیایشگاه ،« جشنگاه عروسی خدا با انسان » بود. جشن که همان « یسنا» باشد ، سرود نی(موسیقی) است. پرستش، برپاکردن جشن عروسی  خدا با گیتی وبا انسان است . « ُهما » در زمین، « گنج شادی درهستی هرِانسانی » میگردد. هما، گنج عروس میگردد .

شادشدن ، برپاکردن جشن عروسی سیمرغ یا« شاده» باانسان و با گیتی ست

« شاده » ، نام سیمرغ

یا خداهست

خدا، بُن ِ شادی در زمین است که دردل هرانسانی کاشته شده است

دربلخ ، زادگاه مـولـوی

 نیایشگاه ِ شــاد ویــا نـوشـاد

 ویـا نیایشگاه « هما = سیمرغ »  بود

هما یا سیمرغ یا سمندر

خود را به شکل تخم ها، به زمین فرو می پاشد

تا درهرجانی ، در زمین ،« گـنـج نـهـفـتـه» گردد

چگونه ُهما (= خدا )

گنج نهفته، درتن ِ انسان ، میگردد ؟

هما ، خدائی که خود را نـثـار= نـسار میکند

نـسـار= سـایه

ای هـُمای زیبا، شـاد بـاش 

ای هما، کز سـایـه ات ،  پـَر یافت  کوه قاف نیز

ازسایه تو ای هما، همه چیزها، پروبال پیدا میکنند

ای همای خوش لقای آن جهانی ، شـاد بـاش

هم ظریفی ، هم حریفی  ، هم چراغی ، هم شراب

هم شاهدویار، هم شمع ونوری ، هم شراب(پدیدآرنده گوهر)

هم «  جـهـانـی » ، هم نهانی، هم عیانی، شـادبـاش

تو خودت جهان (= گیتی ) میباشی

تـحـفـه هـای آن جهانی ، مـیرسـانی  دمـبـدم

شادباش که« نـثـار» باشد، نام  «سیمرغ درخودافشانیش» هست

میرسان و میرسان ، خوش میرسانی، شـاد بـاش

ای جـهـان را شاد کرده، وی زمین  را جمله «گـنج »

خویشکاری هما ، شاد کردن وجشن ساختن جهانست

خویشکاری هما ، گنج یا کنزمخفی درهرتنی شدنست

تا زمین ، گوید  ترا :    کای آسمانی ، شـاد بـاش

هما درسایه انداختن برزمین،درآنچه زمینی است«گـنـج» میشود

« بهمن وهما » ، « کنزمخفی »، در هرانسانی درگیتی هستند

چرا مولوی به ُهما ، شاد باش ( تحیت وتهنیت) میگوید ؟ چرا مولوی به پیشوازهما میشتابد ومیخواهد ازسایه هما، نواخته شود ، تا خودش، پروبال درآورد، وهما شود ؟ چراهما درسایه انداختن ، انسانهارا ، ازخود آبستن میکند ، وهمه، جوجه های هما میشوند و پـر اورا می یـابـنـد  ؟

داستان سیمرغ و زال

یا فلسفه زندگی انسان

داستان سیمرغ و زال درشاهنامه ، افسانه ای خام برای کودکان نیست ، بلکه فلسفه ِ بنیادی زندگی ِ هرانسانی هست . شاهنامه، سرودهائیست که گرد ِ « پیکریابی  سیمرغ خدای ایران ، در پهلوانان وضد پهلوانان » میچرخد ، و وارونه آنچه پنداشته میشود، شاهنامه ، نامه سیمرغ ( شاه ، نام ویژه سیمرغ است ) ، و کتابیست کاملا « دیـنـی » .

فقط « مفهوم دین» در فرهنگ سیمرغی ، صد و هشتاد درجه ، با « مفهوم دین در ادیان ابراهیمی و زرتشتی » فرق دارد . این دین ، پدیده « واسطه » را میان وجود خدا ووجود ِانسان ، یا خدا و گیتی ، نمیشناسد . سیمرغ یا هما .. خودش را که خوشه همه جانهاست ، میافشاند، وخودش ، گنجی نهفته درزمین ( = تن ) هرانسانی میگردد . دراین دین ، خدا ، خودش ، به گیتی  وانسان ، « تحول می یابد» ، خدا ، گیتی و انسان « میشود » .  خود ِ خدا ، تبدیل به گنج نهفته، در وجود هرانسانی میگرد . خود خدا ، « گنج عروس »، درتن انسان میگردد .

معـنای « جــان » درفرهنگ ایران

جان ، دراصل ، « گـیـان » میباشد ، که هم به معنای « آشیانه سیمرغ » و هم به معنای « آبگـیـر» است . « گـی » که پیشوند « گی+ یان= جان » میباشد ، بنا بر فرهنگ معین ،  نام مرغ ابلقی است که پرش را برسر پیکانها میزنند ، واین سیمرغ ( باز= وای) است ، و« گی » ،به معنای تالاب و استخرآب نیزهست . جان ، درفرهنگ ایران دوچهره و برآیند دارد ، یکی « شیرابه ومان وشیره وجود » است ، و دیگری، « اصل جنبش و اصل عشق » است که به شکل « باد وابر» نمودارمیشود . سیمرغ ، درست همین باد و ابرسیاهست که میبارد، و در خنب تن ، هم شیره وجود انسان ( آب)، وهم مرغ چهارپرضمیر  میشود . « گی » که پیشوند جـان ( گیان) میباشد ، درشکلهای 1- ژی ( ژیان ، ژیو ) 2- جی ( جیو) درزبانهای گوناگون ایرانی باقی مانده است . نام اصفهان یا بخشی ازاصفهان، « جی » بوده است . معنای اصلی « جی = گی = ژی » در گویش دوانی باقیمانده است که مارا به مفهوم « جان »  درفرهنگ ایران راهنمائی میکند . درگویش دوانی « جی ji » ، به معنای « یوغ ، هنگام خیش کردن » است .   یوغ ( یوگا در سانسکریت ) مانند ِ سنگ وسیم.... ، اصطلاحی  ، برای بیان « بُن عشق در آفرینش زمان وجهان و انسان» میباشد.

پس جان ( گیان = ژیان = جیان ) ، به معنای « خانه همآغوشی سیمرغ وبهرام ، یا بُن پیدایش جهان وزمان و انسان » ، یا همان « آبادیان = خانه آباد، بیت معمور » در بندهش وگرشاسپ نامه اسدی توسی  است . پس « جـان= گـیـان » ، بُن آفریننده زمان و جهان و انسان است . دریافتن مفهوم « جان »  در غزلیات مولوی و سایر عرفاء ایران ،  نیاز به شناخت این معنا دارد . « جان » ، اصلیست که خودش ، خودش را می بیند ، ازخودش درجوش است. خودش را میپرستد . خودش به خودش ، عشق میورزد ( بُن عشق ومهر) است . گستره ِ این معانی ژرف ، در غزل مولوی ، باز تاب شده است که :

جان ، آب لطیف دیده خودرا  

 درخویش، دوچشم را گشاده

ازخود، شیرین ، چنانک شکّر   

وزخویش به جوش، همچوباده

خلقان بنهاده چشم درجان    

جان، چشم به خویش درنهاده

خود را ،    هم خویش، سجده کرده

بی ساجد و مسجد و سجاده

هم برلب خویش، بوسه داده   

 کای شادی جان و، جان شاده

هرچیز، زهمدگر بزاید   

ای جان ، تو زهیچکس، نزاده

« دین» ، بینشی هست که ازهمین گنج نهفته درزهدان، یا آبگاه وجود هرانسانی ، پیدایش می یابد . این « اصل ازخود شیرین » ، « ازخود درجوش » ، « بیننده درخود» ، « آنکه ساجد ومسجود خود و مسجد و کعبه خود » است ، انکه خود، عاشق وخود، معشوق خوداست ، آنکه « شادی جان » و جان ِشاده ( جان سیمرغ ) است ، و آنکه « خود زا= خود آفرین » هست، و درخود آفرینی ، فقط خود را تحول میدهد، جان انسان هست . شناختن مفاهیم جان وجانان و « جان جان » در غزلیات مولوی با دانستن این مفهوم « جان » درفرهنگ ایران ، ممکن و مقدوراست . این جان یا اصل خود زا و خودجوش ، همان  تخم هماست که درتن انسان پرورده میشود ، و پر درمیآورد ،تا به معراج و وصال با هما برود . خدا (= سیمرغ = یوغ = سین = عشق ) ، مجموعه همه خدایان (= مرغان ) است .

تو مرغ چهارپری ، تا برآسمان پـر ّ ی

تو ازکجا و ،  ره بـام و نـردبان  زکـجـا

تو نیاز به رفتن به آسمان از راه بام و با نردبان ( واسطه و انبیاء ) نداری . تو میتوانی ، مستقیما با بالهای مرغ ضمیرت، به آسمان پروازکنی وبا خدا، بیامیزی .

ازآن پری که ازو یافتی، بکن پرواز

هزارساله ره ، اندر پرت ، نباشد دور

 نیروهای ضمیر،یا« فـطرت انسان» درفرهنگ  ایران ، چهارتا هستند، که همان « پـَرهای هما » میباشند . « فطرت »، یا « بـُن انسان » ، هما یا فروهریست که همیشه در آمد وشد، وآمیزش با همائیست که مجموعه همه هما هاست. خدا ، خوشه خدایانست. حقیقت ، خوشه حقایق است . فطرت انسان ، درفرهنگ ایران ، بکلی برضد فطرت انسان در قرآن است . هما درسایه انداختن ، تحول به « هما در فطرت هرانسانی » می یابد . هما ، مرغ چهارپر، در ضمیر هرانسانی، ویا « فطرت هرانسانی » میگردد .

 درواقع ، دین ، زادن هما ( خدای مهر) یا خدا ئیست که هرانسانی بدان آبستن است ، ونام خود این خدا ، دین = دی = دای = دایه = دیو است . با آمدن ادیان نوری( یهودیت ، مسیحیت ، اسلام ، زرتشتیگری ) ، انسان ازاین بُن ِ زاینده خود ، دورافکنده و تبعید میشود ، وبه اصطلاح ادیان ابراهیمی ، هبوط میکند .  آنچه را این ادیان ، « هبوط » میخوانند، چیزی جز « کـَـندن بُن خدا ، از وجود انسان » ، نیست .

ماهستیم که درجامعـه ، بنام داشتن ِ نقصی وکمبودی و گناهی ، ازبُن خود، گسسته و دور افکنده شده ایم . ما ئـیم که پر و بال همای ضمیرمان را ، قیچی میکنند، تا نتوانیم به آشیانه امان ، نزد دایه امان، سیمرغ بازگردیم( سلب حق وتوانائی رفتن به معراج ازهمه انسانها ) ، و آنکه مارا باز، به آشیانه خود می برد ، خود ِ سیمرغست ، تا مارا باز، با « فطرت سیمرغیمان » ، آشنا کند ، تا باز، جفت سیمرغ بشویم ، تا باز به ما ، پـرتازه ای از خود  بدهد ، تا باز، بینش ما ،  جام گیتی نما بشود ، که دریک آن ، گرد گیتی را می پیماید .   

سیمرغ ، تنها به زال ، درهنگام فرودآمدن به گیتی، پـرخود را نمیدهد، بلکه به هرانسانی درفرود آمدن به گیتی ، پـرخود را نـثـار میکند ، به سخنی دیگر، پرخود را دراو، و ازاو میرویاند. سیمرغ ، یا جانان، « خوشه همه جانها » است ، و شیوه آفریدن و دادن او ، شیوه الله ، نیست، که هرچیز ی را فقط به امانت  میدهد، تا وقتی خواست ، پس بگیرد . الله ، نمیتواند « خود را نثازکند ». ولی سیمرغ یا هما ، در دهش و در آفرینش ، چیزی جز گوهر هستی ِخودش را ندارد، که بیافشاند و بپاشد . « نـثـار» ، افشاندن گوهر ِخود هما هست. سایه انداختن هما ، همان خود را نثار(= نسـار= سایه) کردن هما میباشد .  هرچند که « نثار» و « نسار» ، به نظر، دو واژه بیگانه ازهم میآیند ، ولی یک واژه اند. یاد کردن ازهما و سیمرغ و عنقا و سمندر، یا یاد کردن از سایه هما ، یاد کردن ازفطرت و بُن گمشده خود انسان است ، که بی آن، نمیتواند زندگی کند . با سرکوبی خرّمدینان ، دیگر نمیشد آشکارا ، یادی از « خرّم » ، وازاین خدائی کرد که جفت هرانسانی وبُن هرانسانی است . ولی این خدا، نامهای فراوان داشت که ایرانیان میشناختند، وعربها ازآن بیخبر بودند . خرّم ، که « خور+ رم » میباشد ، به معنای « خونابه و شیرابه نی » است. « شیرابه گیاهان و میوه ها و باده » ، برترین نماد « عشق و آمیزش » بود، و خدا ، همین « شیره و لباب در درخت کل هستی » شمرده میشد . انسان ، تخمیست که از خدا ، که آب ( آپه = آوه ، باده ) است ، میروید و گوهرش پدیدارمیشود . بینش حقیقت ، پیدایش گوهر خود انسان است ، که بدان ، راستی گفته میشد .

مرا چو مست کنی ، زین شجر، برآرم  سر

بخنده ، دل بنمایم  به خلق ، همچو  انار

ولی « هما» نیز ، که « هوم+ مایه » باشد ، به معنای « آب نی » است . هنوز ُکردها به خدا ، « هوما » میگویند . این شیره ویا مان ویا ژد ، که « جان جهان » شمرده میشد ، در« خرابه و خرابات » هم بود . جستن گنج درخرابه و درویرانه ، همان جستن فطرت خدائی خود بود . ویرانه ،  « ویر+ یانه » میباشد . ویرانه ، جائیست که « ویر» هست . « ویر» ، چاه آب است . چاه آب و قنات (= فرهنگ) ، که زهشگاه آب است ، اینهمانی با سیمرغ داشتند . به همین علت معنای دیگر« ویر» ، فکر است ، چون روشنی ، ویژگی آب شمرده میشد. ازاین آبست که درخت وجود انسان ، بارورمیشود و روشن میگردد و بینش ، پیدایش می یابد . همچنین « ویره » به « عشقه یا پیچه که سن = سیمرغ نیزنامیده میشود » گفته میشود .  در سجستانی ( واژه نامه خمک ) ، ویره به معنای میل و اشتیاق و هوس وعشق است . پس « ویرانه = ویر+ یانه » به معنای « خانه عشق و وصل و خانه سیمرغ » نیزهست . انسان ، نیاز به گرفتن بینش وعشق ازکسی ندارد . بینش، پیآیند آمیزش خدا (= آب ) با انسان (= تخم ) است .

با نوشیدن آب ، گیاه ، میروید و روشن میشود . با نوشیدن باده(= بگمز= خدای ماه ) ، تخم انسان میروید و حقیقتش ، پدیدارمیشود . این بود که گنج ، در ویرانه ، یا درخرابه و خرابات بود . انسان درخرابه ( خرابات ) ، باده مینوشد تا گوهرش ، پدیدارشود . باده ، که بگمز( بغ + مز= خدای ماه = سیمرغ )باشد ، خود خداست.

« خرابه » ، که  «خور+ آوه » باشد، به معنای « خونابه وافشره ِ سیمرغ یا خدا » است . « خر» معنای « نی » هم دارد. خرخره که به گلو ( گرو= نی ) میگویند ، همین واژه « خر» است . « آوه » یا « آپه » ، نام سیمرغ است .« مهراب= محراب » که مهرابه باشد ، به معنای «عشق سیمرغ » است . نام دیگرسیمرغ ، « گلچهره »  بود . گلچهره ، به معنای آنست که ذاتش وگوهرش ، گل است . همیشه شکفته و همیشه خندانست .

خواجوی کرمانی میگوید :

خواجو چه خواهی ، اورنگ  شاهی

گلچهر خود را ، بنگر، « خور آئین »

« خور آئین » ، همان معنای « خرّم دین » را دارد، که خواجو، ازگفتن آشکارش درآن زمان ، میپرهیزید . « خور» ، معنای « خونابه = شیرابه » دارد، و درکردی به درخت سپیدار( سپنتا + دار= درخت سپنتا ) هم، خور، گفته میشود . همچنین خواجو میگوید :

شمسه چین نیست درتصور اورنگ ( = بهرام )

جز رخ گلچهر، ماهروی « خور آئین »

نام دیگراین خدا ، گل کامکار بوده است . خدا ، گل است . خدا، گل میشود . همه گلها ، پیکریابی خدایانند . گل ، معنای خوشه را هم دارد . ذات خدا ، خوشه  است .خدا ، خوشه گندم و جو و انگوروخرما و ... است . خدا ، خوشه خدایان ِ گوناگونست . حقیقت ، خوشه حقایق رنگارنگ است. جائی حقیقت هست که خوشه حقایق هست . درنیایشگاه سیمرغیان، همه خدایان ، جمع بودن . زمان ، حلقه های به هم پیوسته خدایان است. جائی خدا هست که خوشه خدایان هست .سیمرغ ( ارتا فرورد ) ، خوشه همه مرغانست  .این ُهما ویا سیمرغ و خرّم وفرّخ ویا« خورآوه» و یا« گلچهره » ویا « سلمی » ، خود را تحول به بُن و فطرت انسان داده است. هما یا خدا ، بُن وفطرت انسان ، « گشته » است. خدا ، اصل گشتن و گردیدن و تحوّل یافتن وجنبیدن و نوشدن است . فرهنگ ایران ، استوار بر« جستجوی بُن » برای « پیدایش از بُن خود = راستی » است . مسئله بنیادی ِ اجتماع  ، دادن  ِ آزادی برای رویش همه بُن های گوناگون است ، نه تحمیل یک حقیقت بنام « وحدت کلمه و ایمان » به همه . جائی حقیقت هست که خوشه حقایق هست .جائی خدا هست که خوشه خدایان هست . 

با همه سرکوبیهای حکومت زرتشتی ساسانی ، وسپس حکومتهای اسلامی ، درد و شوق و کشش برای جستن و یافتن ِ این بُن انسانی خود ، ازیاد نرفت . آنچه « کفروضلالت وشرک » شمرده میشد، و دچار عذاب این جهانی و آن جهانی میگردید ، همان بُن یا فطرت همائی یا سیمرغی انسانست ، که « فرهنگ » ، یا « چشمه زاینده ازانسان» است . ای انسان :

تو ز خاک سر برآور،  که  درخت سربلندی

تو بپر به قاف قربت ، که شریفتر همایی

این خدائی که تحول به بُن وفطرت هر انسانی می یابد ، وقتی درسینه یک انسان درآمد ، آنگاهست که خدامیشود ، آنگاهست که طورسینا میشود . وقتی به خانه وجود یک انسان درآمد ، آنگاهست که نورو چراغ و شمع میشود ، وقتی به مجلسی درآمد ، آنگاهست که ، شراب میشود، و دیدن زیبائیش ، همه را مست عشق میکند، ونیاز به ایمان آوردن کسی به خود ندارد . او آبی میشود که وقتی جذب گیاه وجود یک انسان شد، او را میرویاند و به طرب در میآورد . شاهیست که آنگاه شاهست که ازهرانسانی ، گدائی کند ، و این گدائی را بجائی برساند که آن انسان ، احساس شاهی بکند .

صفت خدای داری، چو به سینه ای درآئی

لمعان طور سینا ، تو  زسینه وانمائی

صفت چراغ داری ، چو به خانه شب درآئی

همه خانه ، نورگیرد ، ز فروغ و روشنائی

صفت شراب داری ، تو به مجلسی که باشی

دو هزار شور و فتنه ، فکنی زخوش  لقائی

چو طرب ، رمیده باشد ، چوهوس ، پریده باشد

چو گیاه وگل بروید ، چو تو خوش کنی  سقائی

چه عجب اگر گدائی ، زشهی عطا بجوید ؟

عجب اینکه پادشاهی ، زگدا ، کند گدائی

و عجب تر آنکه آن شه ، به نیاز رفت چندان

که گدا غلط درافتد ، که مراست پادشاهی

فرهنگ ایران ، استوار برتصویر همائی بود که سایه اش، همه را تحول به هما میداد. خدائی ، که آنگاه به خدائی میرسید، که همه را به خدا یان ، تحول داده باشد . خدای ایران ، هنگامی خدا میشد که همه خدایان وگیتی و انسان ، به وجود آمده باشند . وقتی حقیقت میشد که خوشه حقایق پیدایش یافته باشد . هنگامی تخم ِ خدا ، خدا میشود، که همه  خدا شده باشند . تا همه جهان ، خدایان نشده باشند ، خدا، خدا نمیشود . خدا ی ایران همائی است که تا همه را ، هما نکرده باشد ، خود ، همائی نمی یابد .

تو چنان همائی ای جان ، که بزیر سایه تو

به کف آورند زاغان ، همه  خلقت  همائی

 
 

دریافت آگاهی نامه

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
انتشارات فرهنگ ایران
انتشارات فرهنگ ایران
نسک خانه
library
شاهنامه فردوسی
shahnameh
پرچم های ایران
flag_ali_qoli-shah-adel.jpg
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
RSS های فرهنگ ایران
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Untitled Document
                              

Copyright © 2004, All rights reserved. Created by The Iranian cultural foundation
E-mail: webmaster[at]farhangiran.com