|
شـنا دردریـای انـدیـشیـدن
یا داشـتن ِچـنـدماهـی ُمـرده
در کناره دریا
***********************
از دریای پهناور اند یـشـیـدن
تاحکمت وآموزه وفلسفه ای محدود،که اندیشنده ، بدام
میاندازد
پـس ، فـکـر، چو بـحر آمد، حکمت، مثـل ِ ماهی
درفکر، سخن ، زنده ، درگفت ، سخن ، مرده
نی فکر، چو دام آمد ،
دریا ، پس این دام است
در دام ، کجا گنجد ،
جز ماهی بشمرد ه
مولوی
اندیشیدن ، دریای بیکرانست ، و هرفکرو آموزه و مکتبی،
ماهی دراین دریاسـت . اندیـشیدن ، روند به
دام ا نداختن ماهیسـت ، ولی دریا ، برضد این بدام انداختن است ، چون غنا و پهنای
دریا ، در هیچ دامی نمیگنجـد . در بدام انداختن افکار در اندیشیدن (درمکاتب
فلسفی ودرآموزه های دینی ) ، فقط میتوان،افکارمعدودی را گرفت . تا زمانی که اندیشه
در دریاست ، آن اندیشه ، زنده است ، ولی به محضی که در دام « گفته و صورت » افتاد
، میمیرد. شناختن حقیقی ، شناختن اندیشه های مـواج ، در شناوری در دریا سـت.
شـاد بـاش به ســیمُـرغ
انسان ، آن چیزی میشود که می پرسـتـد
« پرستش » درفرهنگ سیمرغی، با صلوة درشریعت اسلام، فرق
دارد . « صلوة » ، بیان عبودت انسان و تعظیم الله ، یا بسخنی دیگر، گواهی دادن
برآنست که وجود انسان، « گوهری جداگانه » از الله و« ناچیزدربرابر» الله است ،
وباید، درهرکاری وهرگفتاری و هراندیشه ای ، اقرار به این غیریت خود با الله ، در اقرار به عبودیت
خود، و درشهادت دادن به عظمت اوکرد .
ولی « پرستش» درفرهنگ سیمرغی، برای« پیدایش بُن جشن ازخود انسان
میباشد ،که خداست » . پرستش که« شادونیتن» باشد ، گرفتن جشن عروسی ( شادی) انسان،
با خداست.
سیمرغ ( رام ) ، دراین عروسی ، بُن جشن یا نطفه جشن درروان انسان میشود . درفرهنگ سیمرغی ،نیایشگاه
،« جشنگاه عروسی خدا با انسان » بود. جشن که همان « یسنا» باشد ، سرود نی(موسیقی)
است. پرستش، برپاکردن جشن عروسی خدا با
گیتی وبا انسان است . « ُهما » در زمین، « گنج شادی درهستی هرِانسانی » میگردد.
هما، گنج عروس میگردد .
شادشدن ، برپاکردن جشن عروسی سیمرغ یا« شاده» باانسان و
با گیتی ست
« شاده » ، نام سیمرغ
یا خداهست
خدا، بُن ِ شادی در زمین است که دردل هرانسانی کاشته شده
است
دربلخ ، زادگاه مـولـوی
نیایشگاه ِ شــاد
ویــا نـوشـاد
ویـا نیایشگاه « هما
= سیمرغ » بود
هما یا سیمرغ یا سمندر
خود را به شکل تخم ها، به زمین فرو می پاشد
تا درهرجانی ، در زمین ،« گـنـج نـهـفـتـه» گردد
چگونه ُهما (= خدا )
گنج نهفته، درتن ِ انسان ، میگردد ؟
هما ، خدائی که خود را نـثـار= نـسار میکند
نـسـار= سـایه
ای هـُمای زیبا، شـاد بـاش
ای هما، کز سـایـه ات ،
پـَر یافت کوه قاف نیز
ازسایه تو ای هما، همه چیزها، پروبال پیدا میکنند
ای همای خوش لقای آن جهانی ، شـاد بـاش
هم ظریفی ، هم حریفی
، هم چراغی ، هم شراب
هم شاهدویار، هم شمع ونوری ، هم شراب(پدیدآرنده گوهر)
هم « جـهـانـی »
، هم نهانی، هم عیانی، شـادبـاش
تو خودت جهان (= گیتی ) میباشی
تـحـفـه هـای آن جهانی ، مـیرسـانی دمـبـدم
شادباش که« نـثـار» باشد، نام «سیمرغ درخودافشانیش» هست
میرسان و میرسان ، خوش میرسانی، شـاد بـاش
ای جـهـان را شاد کرده، وی زمین را جمله «گـنج »
خویشکاری هما ، شاد کردن وجشن ساختن جهانست
خویشکاری هما ، گنج یا کنزمخفی درهرتنی شدنست
تا زمین ، گوید
ترا : کای آسمانی ، شـاد بـاش
هما درسایه انداختن برزمین،درآنچه زمینی است«گـنـج» میشود
« بهمن وهما » ، « کنزمخفی »، در هرانسانی درگیتی هستند
چرا مولوی به ُهما ، شاد باش ( تحیت وتهنیت) میگوید ؟ چرا
مولوی به پیشوازهما میشتابد ومیخواهد ازسایه هما، نواخته شود ، تا خودش، پروبال
درآورد، وهما شود ؟ چراهما درسایه انداختن ، انسانهارا ، ازخود آبستن میکند ،
وهمه، جوجه های هما میشوند و پـر اورا می یـابـنـد ؟
داستان سیمرغ و زال
یا فلسفه زندگی انسان
داستان سیمرغ و زال درشاهنامه ، افسانه ای خام برای
کودکان نیست ، بلکه فلسفه ِ بنیادی زندگی ِ هرانسانی هست . شاهنامه، سرودهائیست که
گرد ِ « پیکریابی سیمرغ خدای ایران ، در
پهلوانان وضد پهلوانان » میچرخد ، و وارونه آنچه پنداشته میشود، شاهنامه ، نامه سیمرغ ( شاه ، نام ویژه سیمرغ است ) ، و کتابیست کاملا
« دیـنـی » .
فقط « مفهوم دین» در فرهنگ سیمرغی ، صد و هشتاد درجه ، با
« مفهوم دین در ادیان ابراهیمی و زرتشتی » فرق دارد . این دین ، پدیده « واسطه »
را میان وجود خدا ووجود ِانسان ، یا خدا و گیتی ، نمیشناسد . سیمرغ یا هما .. خودش
را که خوشه همه جانهاست ، میافشاند، وخودش ، گنجی نهفته درزمین ( = تن ) هرانسانی
میگردد . دراین دین ، خدا ، خودش ، به گیتی
وانسان ، « تحول می یابد» ، خدا ، گیتی و انسان « میشود » . خود ِ خدا ، تبدیل به گنج نهفته، در وجود
هرانسانی میگرد . خود خدا ، « گنج عروس »، درتن انسان میگردد .
معـنای « جــان » درفرهنگ ایران
جان ، دراصل ، « گـیـان » میباشد ، که هم به معنای «
آشیانه سیمرغ » و هم به معنای « آبگـیـر» است . « گـی » که پیشوند « گی+ یان= جان
» میباشد ، بنا بر فرهنگ معین ، نام مرغ
ابلقی است که پرش را برسر پیکانها میزنند ، واین سیمرغ ( باز= وای) است ، و« گی »
،به معنای تالاب و استخرآب نیزهست . جان ، درفرهنگ ایران دوچهره و برآیند دارد ،
یکی « شیرابه ومان وشیره وجود » است ، و دیگری، « اصل جنبش و اصل عشق » است که به
شکل « باد وابر» نمودارمیشود . سیمرغ ، درست همین باد و ابرسیاهست که میبارد، و در
خنب تن ، هم شیره وجود انسان ( آب)، وهم مرغ چهارپرضمیر میشود . « گی » که پیشوند جـان ( گیان) میباشد
، درشکلهای 1- ژی ( ژیان ، ژیو ) 2- جی ( جیو) درزبانهای گوناگون ایرانی باقی
مانده است . نام اصفهان یا بخشی ازاصفهان، « جی » بوده است . معنای اصلی « جی = گی
= ژی » در گویش دوانی باقیمانده است که مارا به مفهوم « جان » درفرهنگ ایران راهنمائی میکند . درگویش دوانی «
جی ji » ، به معنای « یوغ ، هنگام خیش کردن » است . یوغ ( یوگا در سانسکریت )
مانند ِ سنگ وسیم.... ، اصطلاحی ، برای
بیان « بُن عشق در آفرینش زمان وجهان و انسان» میباشد.
پس جان ( گیان = ژیان = جیان ) ، به معنای « خانه همآغوشی
سیمرغ وبهرام ، یا بُن پیدایش جهان وزمان و انسان » ، یا همان « آبادیان = خانه
آباد، بیت معمور » در بندهش وگرشاسپ نامه اسدی توسی است . پس « جـان= گـیـان » ، بُن آفریننده زمان
و جهان و انسان است . دریافتن مفهوم « جان »
در غزلیات مولوی و سایر عرفاء ایران ،
نیاز به شناخت این معنا دارد . « جان » ، اصلیست که خودش ، خودش را می بیند
، ازخودش درجوش است. خودش را میپرستد . خودش به خودش ، عشق میورزد ( بُن عشق ومهر)
است . گستره ِ این معانی ژرف ، در غزل مولوی ، باز تاب شده است که :
جان ، آب لطیف دیده خودرا
درخویش، دوچشم را
گشاده
ازخود، شیرین ، چنانک شکّر
وزخویش به جوش، همچوباده
خلقان بنهاده چشم درجان
جان، چشم به خویش درنهاده
خود را ، هم
خویش، سجده کرده
بی ساجد و مسجد و سجاده
هم برلب خویش، بوسه داده
کای شادی جان و،
جان شاده
هرچیز، زهمدگر بزاید
ای جان ، تو زهیچکس، نزاده
« دین» ، بینشی هست که ازهمین گنج نهفته درزهدان، یا
آبگاه وجود هرانسانی ، پیدایش می یابد . این « اصل ازخود شیرین » ، « ازخود درجوش
» ، « بیننده درخود» ، « آنکه ساجد ومسجود خود و مسجد و کعبه خود » است ، انکه
خود، عاشق وخود، معشوق خوداست ، آنکه « شادی جان » و جان ِشاده ( جان سیمرغ ) است
، و آنکه « خود زا= خود آفرین » هست، و درخود آفرینی ، فقط خود را تحول میدهد، جان
انسان هست . شناختن مفاهیم جان وجانان و « جان جان » در غزلیات مولوی با دانستن
این مفهوم « جان » درفرهنگ ایران ، ممکن و مقدوراست . این جان یا اصل خود زا و
خودجوش ، همان تخم هماست که درتن انسان
پرورده میشود ، و پر درمیآورد ،تا به معراج و وصال با هما برود . خدا (= سیمرغ =
یوغ = سین = عشق ) ، مجموعه همه خدایان (= مرغان ) است .
تو مرغ چهارپری ، تا برآسمان پـر ّ ی
تو ازکجا و ، ره
بـام و نـردبان زکـجـا
تو نیاز به رفتن به آسمان از راه بام و با نردبان ( واسطه
و انبیاء ) نداری . تو میتوانی ، مستقیما با بالهای مرغ ضمیرت، به آسمان پروازکنی
وبا خدا، بیامیزی .
ازآن پری که ازو یافتی، بکن پرواز
هزارساله ره ، اندر پرت ، نباشد دور
نیروهای ضمیر،یا«
فـطرت انسان» درفرهنگ ایران ، چهارتا
هستند، که همان « پـَرهای هما » میباشند . « فطرت »، یا « بـُن انسان » ، هما یا
فروهریست که همیشه در آمد وشد، وآمیزش با همائیست که مجموعه همه هما هاست. خدا ،
خوشه خدایانست. حقیقت ، خوشه حقایق است . فطرت انسان ، درفرهنگ ایران ، بکلی برضد
فطرت انسان در قرآن است . هما درسایه انداختن ، تحول به « هما در فطرت هرانسانی »
می یابد . هما ، مرغ چهارپر، در ضمیر هرانسانی، ویا « فطرت هرانسانی » میگردد .
درواقع ، دین ،
زادن هما ( خدای مهر) یا خدا ئیست که هرانسانی بدان آبستن است ، ونام خود این خدا
، دین = دی = دای = دایه = دیو است . با آمدن ادیان نوری( یهودیت ، مسیحیت ، اسلام
، زرتشتیگری ) ، انسان ازاین بُن ِ زاینده خود ، دورافکنده و تبعید میشود ، وبه
اصطلاح ادیان ابراهیمی ، هبوط میکند .
آنچه را این ادیان ، « هبوط » میخوانند، چیزی جز « کـَـندن بُن خدا ، از
وجود انسان » ، نیست .
ماهستیم که درجامعـه ، بنام داشتن ِ نقصی وکمبودی و گناهی
، ازبُن خود، گسسته و دور افکنده شده ایم . ما ئـیم که پر و بال همای ضمیرمان را ،
قیچی میکنند، تا نتوانیم به آشیانه امان ، نزد دایه امان، سیمرغ بازگردیم( سلب حق
وتوانائی رفتن به معراج ازهمه انسانها ) ، و آنکه مارا باز، به آشیانه خود می برد
، خود ِ سیمرغست ، تا مارا باز، با « فطرت سیمرغیمان » ، آشنا کند ، تا باز، جفت
سیمرغ بشویم ، تا باز به ما ، پـرتازه ای از خود
بدهد ، تا باز، بینش ما ، جام گیتی
نما بشود ، که دریک آن ، گرد گیتی را می پیماید .
سیمرغ ، تنها به زال ، درهنگام فرودآمدن به گیتی، پـرخود
را نمیدهد، بلکه به هرانسانی درفرود آمدن به گیتی ، پـرخود را نـثـار میکند ، به
سخنی دیگر، پرخود را دراو، و ازاو میرویاند. سیمرغ ، یا جانان، « خوشه همه جانها »
است ، و شیوه آفریدن و دادن او ، شیوه الله ، نیست، که هرچیز ی را فقط به
امانت میدهد، تا وقتی خواست ، پس بگیرد .
الله ، نمیتواند « خود را نثازکند ». ولی سیمرغ یا هما ، در دهش و در آفرینش ،
چیزی جز گوهر هستی ِخودش را ندارد، که بیافشاند و بپاشد . « نـثـار» ، افشاندن
گوهر ِخود هما هست. سایه انداختن هما ، همان خود را نثار(= نسـار= سایه) کردن هما
میباشد . هرچند که « نثار» و « نسار» ، به
نظر، دو واژه بیگانه ازهم میآیند ، ولی یک واژه اند. یاد کردن ازهما و سیمرغ و
عنقا و سمندر، یا یاد کردن از سایه هما ، یاد کردن ازفطرت و بُن گمشده خود انسان
است ، که بی آن، نمیتواند زندگی کند . با سرکوبی خرّمدینان ، دیگر نمیشد آشکارا ،
یادی از « خرّم » ، وازاین خدائی کرد که جفت هرانسانی وبُن هرانسانی است . ولی این
خدا، نامهای فراوان داشت که ایرانیان میشناختند، وعربها ازآن بیخبر بودند . خرّم ،
که « خور+ رم » میباشد ، به معنای « خونابه و شیرابه نی » است. « شیرابه گیاهان و
میوه ها و باده » ، برترین نماد « عشق و آمیزش » بود، و خدا ، همین « شیره و لباب
در درخت کل هستی » شمرده میشد . انسان ، تخمیست که از خدا ، که آب ( آپه = آوه ،
باده ) است ، میروید و گوهرش پدیدارمیشود . بینش حقیقت ، پیدایش گوهر خود انسان
است ، که بدان ، راستی گفته میشد .
مرا چو مست کنی ، زین شجر، برآرم سر
بخنده ، دل بنمایم
به خلق ، همچو انار
ولی « هما» نیز ، که « هوم+ مایه » باشد ، به معنای « آب
نی » است . هنوز ُکردها به خدا ، « هوما » میگویند . این شیره ویا مان ویا ژد ، که
« جان جهان » شمرده میشد ، در« خرابه و خرابات » هم بود . جستن گنج درخرابه و
درویرانه ، همان جستن فطرت خدائی خود بود . ویرانه ، « ویر+ یانه » میباشد . ویرانه ، جائیست که «
ویر» هست . « ویر» ، چاه آب است . چاه آب و قنات (= فرهنگ) ، که زهشگاه آب است ،
اینهمانی با سیمرغ داشتند . به همین علت معنای دیگر« ویر» ، فکر است ، چون روشنی ،
ویژگی آب شمرده میشد. ازاین آبست که درخت وجود انسان ، بارورمیشود و روشن میگردد و
بینش ، پیدایش می یابد . همچنین « ویره » به « عشقه یا پیچه که سن = سیمرغ
نیزنامیده میشود » گفته میشود . در
سجستانی ( واژه نامه خمک ) ، ویره به معنای میل و اشتیاق و هوس وعشق است . پس «
ویرانه = ویر+ یانه » به معنای « خانه عشق و وصل و خانه سیمرغ » نیزهست . انسان ،
نیاز به گرفتن بینش وعشق ازکسی ندارد . بینش، پیآیند آمیزش خدا (= آب ) با انسان
(= تخم ) است .
با نوشیدن آب ، گیاه ، میروید و روشن میشود . با نوشیدن
باده(= بگمز= خدای ماه ) ، تخم انسان میروید و حقیقتش ، پدیدارمیشود . این بود که
گنج ، در ویرانه ، یا درخرابه و خرابات بود . انسان درخرابه ( خرابات ) ، باده
مینوشد تا گوهرش ، پدیدارشود . باده ، که بگمز( بغ + مز= خدای ماه = سیمرغ )باشد ،
خود خداست.
« خرابه » ، که «خور+
آوه » باشد، به معنای « خونابه وافشره ِ سیمرغ یا خدا » است . « خر» معنای « نی »
هم دارد. خرخره که به گلو ( گرو= نی ) میگویند ، همین واژه « خر» است . « آوه » یا
« آپه » ، نام سیمرغ است .« مهراب= محراب » که مهرابه باشد ، به معنای «عشق سیمرغ
» است . نام دیگرسیمرغ ، « گلچهره » بود .
گلچهره ، به معنای آنست که ذاتش وگوهرش ، گل است . همیشه شکفته و همیشه خندانست .
خواجوی کرمانی میگوید :
خواجو چه خواهی ، اورنگ
شاهی
گلچهر خود را ، بنگر، « خور آئین »
« خور آئین » ، همان معنای « خرّم دین » را دارد، که
خواجو، ازگفتن آشکارش درآن زمان ، میپرهیزید . « خور» ، معنای « خونابه = شیرابه »
دارد، و درکردی به درخت سپیدار( سپنتا + دار= درخت سپنتا ) هم، خور، گفته میشود .
همچنین خواجو میگوید :
شمسه چین نیست درتصور اورنگ ( = بهرام )
جز رخ گلچهر، ماهروی « خور آئین »
نام دیگراین خدا ، گل کامکار بوده است . خدا ، گل است .
خدا، گل میشود . همه گلها ، پیکریابی خدایانند . گل ، معنای خوشه را هم دارد . ذات
خدا ، خوشه است .خدا ، خوشه گندم و جو و
انگوروخرما و ... است . خدا ، خوشه خدایان ِ گوناگونست . حقیقت ، خوشه حقایق
رنگارنگ است. جائی حقیقت هست که خوشه حقایق هست . درنیایشگاه سیمرغیان، همه خدایان
، جمع بودن . زمان ، حلقه های به هم پیوسته خدایان است. جائی خدا هست که خوشه
خدایان هست .سیمرغ ( ارتا فرورد ) ، خوشه همه مرغانست .این ُهما ویا سیمرغ و خرّم وفرّخ ویا« خورآوه»
و یا« گلچهره » ویا « سلمی » ، خود را تحول به بُن و فطرت انسان داده است. هما یا خدا
، بُن وفطرت انسان ، « گشته » است. خدا ، اصل گشتن و گردیدن و تحوّل یافتن وجنبیدن
و نوشدن است . فرهنگ ایران ، استوار بر« جستجوی بُن » برای « پیدایش از بُن خود =
راستی » است . مسئله بنیادی ِ اجتماع ، دادن ِ آزادی برای رویش همه بُن های گوناگون است ،
نه تحمیل یک حقیقت بنام « وحدت کلمه و ایمان » به همه . جائی حقیقت هست که خوشه
حقایق هست .جائی خدا هست که خوشه خدایان هست .
با همه سرکوبیهای حکومت زرتشتی ساسانی ، وسپس حکومتهای
اسلامی ، درد و شوق و کشش برای جستن و یافتن ِ این بُن انسانی خود ، ازیاد نرفت .
آنچه « کفروضلالت وشرک » شمرده میشد، و دچار عذاب این جهانی و آن جهانی میگردید ،
همان بُن یا فطرت همائی یا سیمرغی انسانست ، که « فرهنگ » ، یا « چشمه زاینده
ازانسان» است . ای انسان :
تو ز خاک سر برآور،
که درخت سربلندی
تو بپر به قاف قربت ، که شریفتر همایی
این خدائی که تحول به بُن وفطرت هر انسانی می یابد ، وقتی
درسینه یک انسان درآمد ، آنگاهست که خدامیشود ، آنگاهست که طورسینا میشود . وقتی
به خانه وجود یک انسان درآمد ، آنگاهست که نورو چراغ و شمع میشود ، وقتی به مجلسی
درآمد ، آنگاهست که ، شراب میشود، و دیدن زیبائیش ، همه را مست عشق میکند، ونیاز
به ایمان آوردن کسی به خود ندارد . او آبی میشود که وقتی جذب گیاه وجود یک انسان
شد، او را میرویاند و به طرب در میآورد . شاهیست که آنگاه شاهست که ازهرانسانی ،
گدائی کند ، و این گدائی را بجائی برساند که آن انسان ، احساس شاهی بکند .
صفت خدای داری، چو به سینه ای درآئی
لمعان طور سینا ، تو
زسینه وانمائی
صفت چراغ داری ، چو به خانه شب درآئی
همه خانه ، نورگیرد ، ز فروغ و روشنائی
صفت شراب داری ، تو به مجلسی که باشی
دو هزار شور و فتنه ، فکنی زخوش لقائی
چو طرب ، رمیده باشد ، چوهوس ، پریده باشد
چو گیاه وگل بروید ، چو تو خوش کنی سقائی
چه عجب اگر گدائی ، زشهی عطا بجوید ؟
عجب اینکه پادشاهی ، زگدا ، کند گدائی
و عجب تر آنکه آن شه ، به نیاز رفت چندان
که گدا غلط درافتد ، که مراست پادشاهی
فرهنگ ایران ، استوار برتصویر همائی بود که سایه اش، همه
را تحول به هما میداد. خدائی ، که آنگاه به خدائی میرسید، که همه را به خدا یان ،
تحول داده باشد . خدای ایران ، هنگامی خدا میشد که همه خدایان وگیتی و انسان ، به
وجود آمده باشند . وقتی حقیقت میشد که خوشه حقایق پیدایش یافته باشد . هنگامی تخم
ِ خدا ، خدا میشود، که همه خدا شده باشند
. تا همه جهان ، خدایان نشده باشند ، خدا، خدا نمیشود . خدا ی ایران همائی است که
تا همه را ، هما نکرده باشد ، خود ، همائی نمی یابد .
تو چنان همائی ای جان ، که بزیر سایه تو
به کف آورند زاغان ، همه
خلقت همائی
|