|
خدا، یا « بُن ِآفریننده هستی »
درفرهنگ ایران
خـود ش ، « یک تـلـنگـُر» است
*******************
خدا یا بُن آفریننده هستی ،
یک برق ، یا آذرخش ، یا اخگر، یا یک تلنگر است. خدا ، یک
بوسه است
خدا ، یک آهنگ وسرود و ترانه است
خدا ، یک کوبه به دف ودایره وبه تار است
خدا ، یک دانه وهسته وتخمه است
خدا ، نگاهی ، به زیبائی ِ گـریـزنـده است
خدا، برقیست که زده میشود
« آذرگشنسپ »
به « بـرق » گفته میشود . « آذر» ، زهدان(= بنکده گرما+ آبگاه = ُبنکده تری و
نمناکی ) است ، و « گشن + اسپه » ، به معنای « ماه پـُر» ، یا بهرام است که «
مجموعه همه تخمهای نرینه گیتی » است . در تبری به برق آسمانی ، « اسبراد » گفته میشود . اینست که ما نیاز بدان داریم که
اندکی با « تصویراسب = اسپ » دراین فرهنگ آشنا شویم . چون ایرانشناسان، تصویری بسیارسطحی
در ذهن ما از اسب جا انداخته اند . نامهائی که دارای پسوند « اسپ » هستند ، همه به
غلط به « دارنده اسپ » ترجمه میگردند . گرشاسپ ، دارنده اسب لاغر است ( آخرکسی
باید ازاینها بپرسد که اسب لاغرومردنی ، به چه درد میخورد که کسی بدان افتخار بکند
که دارنده چنین اسبی است ) . « اســپ » ، نام ماه درمرحله سومش بود ( رجوع شود به
مقاله « سه خدای ماه » درپایان کتاب ) ، که اینهمانی با « سیمرغ وسقف یا ساپیته ،
زمان وهرماه قمری و آسمان دارد . این واژه
« ساپیته که به معنای سه زهدان و سه نای است ، ودرکردی به بلند ترین نقطه و سقف گفته میشود » ، تبدیل
به شکلهای « سبت ، سـپـد ، سـپـیـد ، اسپه، سپی » شده است . اینست که ماه یا سیمرغ
، درفرود آمدن به زمین « اسپی برق آسا ،
ویا براق که اسبی تیزرو است » میشود. براق ، معنای رخشنده و درخشنده و تابان هم
دارد . همای آسمان ، تحول به « اسب برق آسا به براق » می یابد هما یا ماه ، آذرگشن
اسپ یعنی برق میگردد. برق خاطر، برق خیال
، برق روان ، برق شتاب ، برق صورت ، برق جولان ... میگردد . شناخت آنی میگردد
ندا رسید به عاشق ز عالم رازش
که عشق هست ، براق خدای ، می تازش
همان واژه « ویر» که به معنای برق است ، تبدیل به « فکرو
یاد» میشود . مرغ سبکبال، تبدیل به « اسب برقی = براق » درروی زمین ، و سپس تبدیل
به « ماهی تیزنگر» در دریا میگردد . اگر نگاهی به دین یشت و بهرام یشت کرده شود ،
دیده میشود که دین که بینش چشم باشد ، درسه شکل پیکر به خود میگیرد 1- کرکس 2- اسب
3- ماهی کر، ودرهمه این سه ، این سبکی و تیزروی و دور روی بینش است ، که دین خوانده میشود . اینست که این
آرمان معرفت حقیقی درفرهنگ ایران ، در عرفان هم میماند . عرفان ، از« کندپائی عقل » مینالد .
دراینجا اشاره ای کوتاه به معنای اصلی واژه « اسپ »
میگردد ، تا روشن گردد که اسپ به ماه گفته میشده است . به « شبدر» ، نامهای
گوناگون داده اند . ازجمله « حندقوقا » است که دراصل « انده + کوکا » است و به
آسانی میتوان دید که « حندقوقا » به معنای « تخم ماه » است ، چون کوکا به معنای «
ماه » است(برهان قاطع ) . « شبدر= شب + در » هم به معنای « تخم آل » است ، چون شه
و، همان آل است ( شرفکندی، فرهنگ کردی - فارسی ) . نام دیگر شبدر، دواسپست است .
این واژه مرکب است از « دو + اسپ + است » . « است » به معنای تخم است و دیو هم
خداست . پس ناگزیر« اسپ » ، ماه است .
اینهمانی سیمرغ آسمان ، با « اسب » در زمین ، روشنی به ادبیات
ایران میاندازد . چنانکه « گرشاسپ » که « کرش + اسپه » باشد ، به معنای « ماه
لاغر» یا
« هلال ماه » است ، چون پیشوند « کرش »،
درسانسکریت به « لاغرشدن ماه » گفته میشود . ایرانیان ، با دادن نامی با پسوندهای
گوناگون « اسپ » خود را اینهمانی با سیمرغ میداند . همانسان که « جاماسپ » ، که
پیشوند « جام » را دارد ، به معنای « بهمنست که تبدیل به ماه ، یا هما » شده است ،
چون « جام » که همان « یام »باشد درهزوارش « مانمن» است که « مینوی مینو» یا «
بهمن » میباشد . این نام را به جاماسپ ،
به علت « فرزانگی و دانش و نیروی پیش بینی اش »
داده اند .
پس نیایشگاه آذرگشنسب ، مکانیست که « آذرخش آسمانی » ،
درفرازکوه ، با تن انسان ، میآمیزد ، و انسان
را به بینش بهمنی آبستن میکند . یا به سخنی دیگر، جائیکه برق یا سیمرغ ،
تخمی در اندام حسی کیخسرو میاندازد ، و
کیخسرو ، آبستن به شیوه بهمنی میگردد، و
بدینسان حقانیت به حکومت درایران پیدا میکند .
درشاهنامه دیده میشود که « رخش » اسب رستم ، درست چنین
ویژگیهای بینشی را دارد . درهفت خوان رستم ، رخش است که درتاریکیها می بیند ،
ودرهمان خوان نخست ، هنگامیکه رستم خفته است ، شیر درنده را که پیکریابی میتراس (
= ضحاک= دیوسپید ) و نشان « زدارکامگی » است می بیند ، و براو چیره میگردد ، و
درهمان گام نخست، بر « دیو سپید » چیره میشود که رستم ، درپایان هفتخوان، بدان دست
می یابد . این رخش است که درخوان سوّم ، « اژدهای نهفته درتاریکی » را می بیند، و
میکوشد که رستم را ازخواب بیدارکند وبا خطر، آشناسازد ، ولی رستم ازاین تلنگرها
برای بیدارشدن ، برآشفته میشود .
سوی رخش رخشنده بنهاد روی
روان رخش شد ، نزد
دیهیم جوی
همی کوفت برخاک ،
رو ئینه سـُم
سم برخاک کوفتن ، تلنگربرای بیدارکردنست
همیکوفت سُم و برافشاند دُم
تهمتن چو ازخواب ، بیدارشد
سر پرخرد ، پـُر
زپیکار شد
این جا فردوسی ، « سرپرخرد» را به طنز میگوید
به گِرد بیابان همی بنگـرید
شد آن اژدهای دژم
نا پدید
ابا رخش ، برخیره پیکار کرد
بدان کو ف سرحفته
بیدار کرد
دگر باره درشد ، به خواب اندرون
زتاریکی ، آن
اژدها شد برون
ببالین رستم ، تگ
آورد رخش
همی کند خاک و همی کرد پخش
دگر باره ، بیدارشد ، خفته مـرد
برآشفت و رخسارگان کرد
زرد
بیابان همه سربسر بنگـرید جز
از تیرگی ، او بدیده ندید
بدان مهربان رخش بیدار
گفت که تاریکی شب ، نخواهی نهفت
سرم را همی باز داری زخواب به بیداری من ، گرفتت شتاب
گرین بار سازی
چنین رستخیز
سرت را
ببرّم به شمشیر تیز
پیاده شوم سوی مازندران کشم خود و شمشیر وگرز گران
ترا گفتم ار شیرت
آید بجنگ زبهرتو آرم
من او را به چنگ
نگفتم که امشب بمن بر شتاب همی باش تا من بجنبم زخواب
سوم ره ، به
خواب اندر آمد سرش
زببر بیان داشت پوشش برش
ناگهان بدان اشاره به « ببربیان = بیوربغان» که رستم
دربرداشت . ببربغان ، جامه ایست که زندگی را ازهرگزندی باز میدارد و ازسوئی سگ آبی
مانند سگ ، نگهبان زندگی شمرده میشود
بغرید باز ، اژدهای دژم همی آتش افروخت گفتی به دم
چراگاه بگذاشت رخش آن زمان نیارست
رفتن بر پهلوان
دلشش زآن شکفتس ، بدو نیم بود
کش از رستم واژدها ، بیم بود
هم ازمهر رستم ، دلش نارمید
چو باد دمان ، پیش رستم دمید
خروشید وجوشید و برکند خاک
زنعلش زمین شد همه چاک چاک
چو بیدارشد رستم ازخواب خوش برآشفت بر باره دستکش
چنین خواست روشن
جهان آفرین
که پنهان نکرد اژدها را زمین
هرچه رخش ( سیمرغ ) زمین را میکوبد ، رستم، حاضر به بیدارشدن نیست و ازاین آذرخشهای
بینش ، برآشفته میشود ، و حتا رخش را با خشم ، تهدید به مرگ میکند (که هرگز نکرده
بود ) . این دشمنهای جان وخرد را دراجتماع ، که همیشه خود را درتاریکیها( مشتبه
سازیها ، زیر پرده های قداست ) پنهان میسازند، وفقط هـنگام خواب ، می تـازنـد وفرو
می بلعند ، با « بینش آذرخشی » ، میتوان دید . ولی رستم از بینش های آذرخشی سیمرغ
، بیدارشدنی نیست . آذرخشها وتلنگرهای
بینش ، نه تنها اورا به هوش نمیآورند ، بلکه اورامیآزارند وخشمگین میسازند . این داستان تراژیک و فاجعه آمیز تاریخ ایران
است . از بینش های آذرخشی حافظ و عطار و مولوی و .... بیدارنمیشوند ، و نیاز به « حفظ
کردن دستگاههای فکری کانت وهگل ومارکس و هایدگرو ...... » دارند . با ید از تاریخ
نهضت های اروپا رونوشت کامل بردارند، تا خود را بیدارکنند . ولی همیشه با یک
تلنگراست که انسانها و ملتها بیدارمیشوند
. بیدارشدن یک فرد و یا یک ملت ، خود را ازنو زائیدن آن فرد و آن ملت » است .
اینجاست که « خود ِعقل با همان استدلالاتش ، افسانه سازمیشود »
جان سپاریم بدان ، باده جان ، دست نهیم
پیشتر زانکه خردمـان ، سوی افسانه بـرد
خدا، یا « بُن ِآفریننده هستی »
درفرهنگ ایران
خـود ش ، « یک تـلـنگـُر» است
خدا یا بُن آفریننده هستی ،
یک برق ، یا آذرخش ، یا اخگر است
خدا ، یک بوسه است
خدا ، یک آهنگ وسرود و ترانه است
خدا ، یک کوبه به دف ودایره است
خدا ، یک دانه وهسته وتخمه است
خدا ،یک سنگریزه است که انداخته میشود
خدا ، پـیـتـک است
خدا ، یک دید ، یک لقیه است
خدا، یک مزه وچـاشـنـی است
خدا ، یک خیال است
خدا ، نگاهی به زیبائی ِ گـریـزنـده است
شاید ما همه اینها را به کردار ِ یک مشت تصاویر شاعرانه
بپذیریم . ولی فرهنگ ایران ، درست چنین میاندیشید که گوهر خدا ، یا بُن آفریننده
هستی ، تلنگریست . « خدا » ، مانند الله وپدرآسمانی و یهوه ، خلق نمیکند ، بلکه «
با یک تلنگر، جهان را به هستی میانگیزاند» . ازاین رو خدا، بهار(نای به = وای به )
است ، و با یک « وزش» ، همه جهان را آبستن میکند .
درخواندن منطق الطیر عطار ، یک نکته بنیادی ، درنخستین
دید ، به چشم نمی افتد . یک پرسیمرغ ، درچین افتاده است ، و با دیدن یا شنیدن
خبراین « پر» ، جستجو آغازمیشود . یک پرسیمرغ ، خود ِ سیمرغ درتمامیتش هست . سپس « هـد هـد » میاید . درگویش افتری دیده
میشود که نام اصلی هدهد ، هو توتوک است در تبری هم « هوتود ، و هوتو تک » خوانده
میشود . « هو + توتک ، هو + توت ، هو ته
تی » همه به معنای « نای به » است که سیمرغ باشد . نام دیگر هد هد ، « بـویـه »
است . و گلی که اینهمانی با « ارتا خوشت » دارد ( روزسوّم ماه ) ، مرزنگوش نامیده
میشود و نام دیگرش « عین الهدهد= چشم هدهد » است . ارتا ، دارای چشمان هدهد است که
جنبش آبهای روان در زیر زمین را می بیند و میتواند سرچشمه راپیدا کند . به همین
علت نیز او را « بویه » نامیده اند . و « آل
بویه » ، به معنای « ازتبار سیمرغ ، یا ارتا خوشت ، یا خرّم » هست .
سیمرغ ، یا بُن
هستی یا خدا ، در آغاز، تحوّ ل به یک « تلتگر، یا تلنگ » می یابد . خودش یک برق
میشود ، و این برق ( سنگ یا پر) را ، میافکند ، و این تلنگر، یا ناتریک ( درتبری )
، انگیزنده است و میانگیزد . انگیزش ، بعث و قیامت و رستاخیز است . انگیختن ، جنباندن و به حرکت درآوردن و ابداع
کردن و زنده کردن و افروختن وروشن کردن و، نقش وصورت برجسته پدید آوردن ، و شادی
آفریدن است .
زیزدان و از روز انگیختن
بیندیش و، بس کن
زخونریختن ( اسدی )
هنگامی سیمرغ به زال ، پـرخودش را میدهد ، با همان یک پرش
، همین « اصل انگیزنده » « اصل خود آفرینی » را به زال که فرزندش وجفتش هست ،
میدهد . گوهر خدای ایران ، بکلی با الاهان نوری ، فرق دارد . دیده میشود که یک معنای « تلنگ » ، اندروای است . « وای» ، همان واژه « بــا» ی
امروزه ماست ، چون « وای » ، « اصل پیوند کل هستی به هم » است ، « با » هست .
البته « وای به = نای به » ، همان سیمرغ است ، که اصل پیوند است . با پیوستن است
که «عشق وجان» باهم، پیدایش می یابد . این واژه، هم تبدیل به « بایست » شده است،
که ضرورت باشد، و هم خود واژه ، معنای« حاجت» رایافته است ، و « اندرواخ » معنای «
یقین » را دارد، چون آنچه بهم بسته شد ، یقین میآورد . درلغت فرس چاپ اقبال ( ص
207 ) میتوان دید که تلنگ به معنای « روزبه » هم هست . روزبه ، یا بهروز، همان بهرام است . بهرام و سیمرغ (
بهروز وصنم ) همان مهرگیاه و «هه سن به گی» و «همان سنگ» وهمان « مار» و همان
«پـر» ، و همان بُن زمان و انسان است . ما تلنگررا با انگشت میزنیم . انگشت (
سبابه یا انگشت شست درکردی ، ئال خواج یا
شاده خوانده میشود، و انگشت میانه، « گشتا
ئورتی » خوانده میشود . آل خواجه و شاده و ئورتی، که تلفظی از « ارتا وارتی » هست
، همان سیمرغند .
در تبری به تلنگر، « ناتریک » گفته میشود . پیشوند « نات » ، همان ناد یا نی
است ، وپسوند ریک ، خنده ایست که دندانهای انسان ، نمایان بشود . پس « ناتریک » ، خنده وقهقه نی است . تلنگر، لبخند
ویا خنده نای است . تلنگر، انسان را قل قلک میدهد .خارخاردر دل است . سیمرغ ،
سئنا( یا سه نای ) ، یا نای به = وای به است . خنده نای ، تلنگراست .
درفرهنگ ایران ، گوهر برق ( آذرخش ، ویر) خنده است . برق
میخندد . تلنگر، خنده برقست . تلنگر، بینش خندانیست که برمیانگیزاند، و ازنو زنده
میکند ، و به طرب ورقص میآورد ، و میآفریند
. سیمرغ و بهرام وبهمن ، در تلنگر، تبدیل به « دانه وتخم و سنگ ریزه یا
اخگروبرق » ، میشوند، و گنج در زمین ( در
زهدان یا تن هرچیزی وهرانسانی ) میگردند .
همچنین واژه تلنگر در کردی ، که « په له پیتک» یا « پیتک »
باشد ، تصویری را که سیمرغیان ازگوهر تلنگری خدا (بـُن زاینده وروینده وجوشنده ِ
هستی بطورکلی ) داشته اند، چشمگیرتر میسازد . « په له » به معنای شتاب + بسیار+ عجله است . په لک ، هم به برگ وهم به شاخه، وهم به « پـِلک
چشم » گفته میشود . البته « بهم زدن پلک چشم » ، متناظر با « دیدن برق » هست . «
په ل » دارای معانی 1- اخگر 2- شاخه 3-
برگ 4- جزء 5 - موج 6 - سنگ برای انداختن است . هر واژه ای ، دراصل
« تصویری » بوده است، و معانی آن واژه ،
صورت اصلی را باز سازی میکند . مثلا به رنگین کمان ، په لکه ره نگینه گفته میشود، که مقصود « گیسو
وزلف رنگارنگ » است . آنچه ویژگی تلنگری خدا یا بُن هستی را درفرهنگ ایران مشخص
میسازد ، « پـیـتـک » است . پیتک در تبری
، به خمسه مسترقه گفته میشود . این پنج روزپایان سال که شمرده نمیشد ، در فرهنگ
سیمرغی، تخم پیدایش شش بخش هستی (1- ابرآسمانی = سیمرغ=خدا + 2- آب + 3- زمین + 4-
گیاه + 5- جانور+ 6- انسان ) هست . درست دیده میشود که نخستین پیدایش این تخم ،
سیمرغ یا خدا هست ، و ازخداست که آب پیدایش می یابد ، و درپایان ، برومیوه درخت ِ انسان
، همان « پیتک » است ، که ازآن خدا و گیتی میروید . دراین تصویر ِ بسیار ژرف ، خدا
و انسان وجانور و... همه ازیک گوهر هستند و ازهم، پیدایش می یابند .
درپهلوی این « پیتک » را «وهی زک= بهی زک vahizak» مینامند که به معنای «
زهدان بهی » است . درتبری ، پیتک به « سرپنجه بی سروصدا راه رفتن » و همچنین به «
مه غلیظی که با عث محوشدن محیط گردد »
گفته میشود . دراردو ، پیت ، به شکم و
زهدان، و درکردی به « فواره و آغاز و اندک و یمن وبرکت ...» گفته میشود . این معانی ، نشان میدهد که بُن کل هستی جهان
وخدایان ، اندکی ( اند= تخم ) است ، که بُن است، و کل هستی وخدایان ، ازهمین «
اندک » فواره میزنند و برون افشانده میشوند .
این تخم وبن کل هستی،
یک تلنگر( = پیتک ) است . افتادن و انداختن تخم ( تخم = اَست ) برق آسا در تن (زهدان= َاست ، در زمین ) است ، واین
تلنگر زدن ، همان روندیست که به آن « سایه انداختن + سایه افکندن » هم گفته میشود .
|