FarhangIran
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برگ نخست
در باره ما
راهنما
جستجوی پیشرفته
پیوند با ما
فرهنگ باستانی
شاهنامه فردوسی
شاهنامه خوانی
زرتشت ، اوستا و گاتاها
سیمرغ در فرهنگ ایران
جشن های ایرانی
خنیاگری
باغ ایرانی
نام های ایرانی
چامه سرایی
نسک ها و نو یسندگان
نسک خانه
آوا و رخشاره
نسیم شمال
گفتگو ها
جستار ها
رو یداد ها
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
یادمان های تاریخی
واژه نامه زبان پارسی
پرسش و پاسخ
 
 
تازه ترین ها
پر بیننده ترین ها
 
 
 
 
 
 
برگ نخست arrow سیمرغ در فرهنگ ایران arrow « سایهِ هُما» ،« آفتاب» را میزاید؟
« سایهِ هُما» ،« آفتاب» را میزاید؟ چاپ ارسال به دوست
نویسنده منوچهر جمالی   
۱۷ شهريور ۱۳۸۶

چرا برای مولوی

« سایهِ هُما» ،« آفتاب» را میزاید؟

فـرق  ِ« سایه ِهُما» درفرهنگ ایران

با « پدیده ِهـبـوط » در اسلام

درادیان ِابراهیمی ، تصویرانسان

از« هبوط او» مشخص میگردد

ولی درفرهنگ ایران ،تصویر انسان

از « سروی مشخص میگرد، که درافراختن، ماهِ آسمان میشود»

درفرهنگ ایران ، انسان، درختیست

که فرازش، « ماه یا هما» ، یا « روشنی وبینش» است

و بُن وبیخش، آفرینندهِ « خلود وابدیت » است

انسان درفرهنگ ایران ، نیازبه درختِ بینش ودرختِ خلود دربهشت ندارد، که خدائی اورا درهبوط،

از تمتع بردن ازبینش وخلود محروم سازد

به سر ِدرخت مانم، که زاصل، دورگشتم

به میانهِ قشورم ، همه ازلـباب گویم

من اگرچه سیبِ« شیبم»،زدرختِ بس« بلندم»

من اگر« خراب ومستم» ، سخن صواب گویم

 

در ذهن ما ، سایه ، وقتی پیدایش می یابد ، که سرچشمه نوری ، به جسم کثیفی (= متکاثفی) بتابد ، وچون این سرچشمه نور، معمولا آفتابیست که ازبالامیتابد ، سایه هرجسمی و هردرختی و هرابری ، به پائین یا به زمین ، افکنده یا انداخته میشود . ازهمین اصطلاح متداول ِ « سایه افکندن و سایه انداختن » ، میتوان درپدیده « سایه » ، مفهوم « هبوط و سقوط و نزول » را بازشناخت . « سایه » ، در ذهن ما ، نماد پدیده ای سقوطی، یا کم اعتبارو کم ارزش ویا مجازی وغیرواقعی است .

«افکندن» و« انداختن »، هردو به ساقط کردن بچه و جنین، گفته میشود . « افگانه» ، که همان « افغانه و افغان » باشد، به بچه نارسیده گفته میشود که ازشکم انسان یا حیوان بیفتد . « زال » درشاهنامه، چنین« کودک دورافکنده و دورانداخته ای» بود . ولی همین« انسان  دورانداخته و مطرود» را، سیمرغ که  نام دیگرش هماست، وهزاره ها « خـدای بـزرگ» ایران بوده است ، برمیدارد و به فرازالبرز، جائیکه« سر به پروین میساید» ، به« آشیانهِ گزند ناپذیر ِ خود» میبرد ، و به او شیرمیدهد و دایه او میشود و اورا میپرورد، و کودک او، وبالاخره« جفت وهمال او» میگردد . « انسان هبوطی ، همخانه خدا میشود » .آنچه را دیگران ، هبوطی کرده اند ، و طرد و تبعید و ساقط کرده اند ، برای خدای ایران ، بی ارزش و حقیرنیست ، بلکه « بُنی هست که به فرازمیرود و  فرزند خدا مبشود و همال خدا میگردد » .

آنچه دراین داستان، درمورد زال ِ کودک آمده ، بیان ویژگی اصلی وکلی ِ سیمرغست که هر تخمی را در زمین ، میبالاند، تا به آسمان و به ماه برسد و خودش بشود .  برای خدای ایران، افکندن و انداختن ، معنای « هبوط » ندارد ، چنانچه خودش که سیمرغ باشد ، دراین داستان، « به زمین فرود میآید » . سیمرغ ، خودش، جفت زمین ، جفت آرمئتی میشود، و با آن، « یک تخم ، یک هستی وجان » میگردد . روز 28 ماه را زرتشتیان ، زامیاد ( آرمئتی = خدای زمین ) مینامند ، اهل فارس بنا بر ابوریحان در آثارالباقیه ، رام جید مینامیده اند ، که « نخستین پیدایش سیمرغ وسقف زمان وآسمان» است . دونام برای یکروز، بیان « اینهمان باشی این دوخدا باهمست » .  سه روز پایان ماه( 28+29+30) ، نماد « سقف زمان» بوده اند . درسقف آسمان ، زمین وماه باهمند . همانسان در نقوش برجسته مهرپرستان دراروپا ، گاو زمین ، شکل هلال ماه را دارد . به عبارت دیگر، زمین و آسمان ، هم درفراز و هم درفرود ، باهم آمیخته اند، و باهم اینهمانی یافته اند . فرازوفرود ،« بروسر» با « بُن و بیخ »، «روشنی باتاریکی» ، با هم درهمه جاها، اینهمانی دارند.هرانسانی وهرجانی ، همین جفت سیمرغ ، یا جان ، یا خدای فروافکنده ، با تن است( جان وتن) . گوهر درون تن هرانسانی، مرغ چهارپر، یعنی ُهماست . زمین ، جفت آسمان میشود .

آخرهمه صورت مبین ، بنگر به  « جان نازنین »

کزتابش روح الامین ، چون چرخ شد ، روی زمین

« تن وجان » ، « زمین و آسمان » ، « بـَر و بُن » ، ، فرازو فرود» ، دراین جهان نگری ، جفت جدا ناپذیر ازهمند . « فرود» ، بی ارزش و کم ارزش و بی اعتبار و نازل نیست، ومحتوای پدیده ِ « هـبـوط » را ندارد. ازاین رو انداختن و افکندن، معنای « کاشتن بذ ر» را دارد، نه معنای « هـبـوط» را.

اینست که « تن وجان » ، « باروبَر- و- بُن وبیخ » همیشه همدیگر را میکـشند( جذب  میکنند )، تا جفت هم بشوند، تا باهم عشق بورزند، ودرعشق، برابریست، ودرعشق ، آفرینندگی وابدیت هست .

این جفت شدن ِ« فرازوفرود » ، این جفت شدن « برومیوهِ » درخت با « بُن وبیخ » درخت ، این جفت شدن « جان و تن » ، کشش عشقی ، درگوهرآنهاست، و دراین جفت شدنهاست که آنها، حالت خوش ِمستی وجشنی وشادی پیدا میکنند ، و به شناخت نیک وبد و به جاودانگی میرسند .  سردرخت و بُن درخت، جفت همند، و هسته، که به اوج روشنی رسیده است ، ازسر درخت، به زمین تاریک، فرومیافتد، تا در تاریکی زیر زمین ، بُن درخت بشود، و ازسربروید و به زندگی ، دوام و جاودانگی بخشد. روشنی و بینش درفراز ، جفت خلود و جاودانگی درفرود است . مولوی میگوید :

ای داده « جان » را لطف تو ، خوشتر زمستی ، حالتی

خوشتر ز « مستی ابد » ، بی باده و بی آلتی

یک ساعتی تشریف ده ، جان را چنان تلطیف ده

آن ساعت پا ک ازکی و تاکی ، عجایب ساعتی...

جان ، چون  نداند نقش خود ؟، یا « عالم جان بخش خود »

پا می نداند کفش خود ، کان لایقست و با بتی ؟

پا را زکفش دیگری ، هرلحظه ، تنگی و شری

وزکفش خود ، شد خوشتری ، پارا درآنجا راحتی

جان نیز داند جفت خود ، و زغیب داند، نیک وبد

کزغیب ، هرجان را بود ، درخورد آن جان ، ساحتی

« مستی» ، حالتیست که « جان با جفت خود»، پیوند می یابد . این همان آمیزش سیمرغ ( آسمان ) با آرمئیتی ( زمین ) است . این همان  جفت شدن « سر درخت » با « بُن درخت » است . به همین علت ، سیمرغ، درفرود آوردن زال به زمین ،« پرش » را به سرزال« میمالد » ، یا در جنگ اسفندیار با رستم ، سیمرغ ، پرش را برتارک سر رستم میمالد . خدا، انسان را « میآمرزد».

این بیان « جفت شدن سیمرغ با زال و بارستم ، یا بطورکلی با انسان»است. (آمرزیدن=مرزیدن=مالیدن=جفت شدن ) .هرتخمی ، درفرهنگ ایران، بیان این جفت بودن فرازوفرود ، هست .  ازفراز، به فرود آمدن ، هبوط نیست ، بلکه « کشش عشقی برای ازنو، آفریننده شدن » است .

«هـُما » ، در ادبیات ایران ، بنام « استخوان رند » خوانده میشود.« استخوان»، مجموعه هسته هائیست که هما، آنهارا ازنو ، به زندگی  میانگیزد . « رنــد » ، معنای « انگیزاننده به زندگی نوین » را دارد ، که فراموش شده است . و مفهوم « رند و رندی » درادبیات ایران ، نام همین خداست( رنـد آفـریت = رند آفریس= زن رند=زنخدای نوساز) که خویشکاریش،جان بخشی و نوآفرینی است.  .دراذهان وبه ویژه درادبیات ، این رد پا باقی مانده است که « هما ، بسیار قانع است ، و فقط استخوان میخورد » . ولی هما یا سیمرغ ، مرغی شمرده میشد ، که « استخوان مردگان » را نمیخورد ، بلکه « سایه برآنها میافکند »، و دراین سایه افکندن برآنها ، « با آنها جفت میشود ، و آنهارا ، مانند همان « زال» ، به آسمان ، به آشیانه خود میبرد » ، تا همیشه ازگزند و آزار، بری بمانند، و از پستان او، شیر بنوشند.« استخوان= است + خوان » ، به معنای « خوان تخمه ها و هسته ها » است . همه تخمه جانها درزمین، درآسمان درسیمرغ ، ازسر، گردهم میآمدند، و با سیمرغ میآمیختند و زنده و نو میشدند .  « سایه انداختن سیمرغ یا هما، بر تخمه جانها ، چه گیاهی چه حیوانی چه انسانی » ،  معنای « برافروختن ، یا ازنو زنده ساختن » آنها را داشت . ازاین رو به سیمرغ یا هما، یا عنقا ، آتش فروز(= آتش افروز) میگفتند ، چون « آتش » ، اصطلاحی برای « تخم » بود( تش = تخشه، به معنای نی= دوخ  است. افروختن نی ، به معنای « انگیختن زن به آبستنی است » . همانسان که باد( وای به = سیمرغ )، مریم را آبستن میکندد . نی ، ازآتشگیره هاست، نیستان و احتراق درشاهنامه و غزلیات مولوی) .

« سو شیانس یا سوشیانت » که رهاننده موعود زرتشتیان شمرده میشود ، درست همین معنای « آتش فروز» را دارد ، که دراصل ، نام سیمرغ و بهمن میباشد ، و جشن چهارشنبه سوری ( سور= نام دیگر این خدا، ونام درخت سرو است ، به جوامعی که پیرو این زنخدا بود ، سورستان میگفتند ) . « سوش یا سوچ »، که پیشوند این واژه است، همان واژه « سوز » و « سوختن و سوزاندن وسوزش » امروزی است . 

مثلا hemashak-soch به معنای « همیشه سوز، یااتشی است که همیشه روشن است » . sochaak به معنای سوزاننده و روشن است . سیمرغ و بهمن درنزدیک شدن  به انسان ، با « بُن انسان که تخم خودشانست »، جفت میشوند، و بُن انسان ، تخمیست آتشگیره که ازاین آتش زنه ( افسانه = اوسانه ) افروخته میشود .

درسانسکریت انگره( angira ) که همان « انگره مینو » باشد ، نام « ستاره برجیس » است، که همان مشتری وخرّم و آناهوما یا سیمرغ است . اورا « روحانی خدایان » میدانند . انگره  ، درسانسکریت، لقب « پدر آگنی »، خدای آتش است .

هم سوشیانس وهم کواد (= قباد ، درلاتین: کاوتِـس ) ، نام وصفت سیمرغ ِآتش فروز است ، و ازآنجا که الهیات زرتشتی ، دشمن سرسخت سیمرغ ( =این زنخدا ) بود( جنگ اسفندیار با سیمرغ درهفتخوانش، و کشتن سیمرغ ، که خدای رستم و زال و سام بود ، بیان دشمنی شدید خدای زرتشت، با سیمرغ ، زنخدای ایران بوده است. ازاینرو متون زرتشتی ، سیمرغ را ، مرغ افسانه ای میسازند ) ، مردم ، پیدایش دوباره این خدا را، به آخر الزمان انداختند، تا جهان را نجات بدهد . خدایان وپهلوانان اولیه ، که مطرود الهیات زرتشتی واقع شـد ند ، معمولا درروایات زرتشتی در رستاخیز، ازسر، نقش آفریننده ِ پیشین خود را بازی میکنند. این آتش فروزی ( سوشیانس یا کواد ) ، بیان « اصل نوآوری و ابداع » است ، که درفرهنگ ایران ، قرین وجفتِ گوهری هرانسانی هست ، و پیدایشش، محدود به آمدن ِ آخرالزمان نیست ، بلکه فقط آزادی برای  پیدایش خود ، در اجتماع و سیاست و قانون و اقتصاد میخواهد . این محرومیت انسانها ازپیدایش نوآوری و آتش فروزی ازگوهر خود ِآنها  در درازای هزاره ها ، سبب پیدایش تصویر مهدی و سوشیانس و بازگشت مسیح وماشیه ... دراجتماع درزمان آخر، یا در پایان زمان ( موقعی که تاریخ ، بسته میشود و پس ازآن ، زمانی نمیآید ) میگردد. این انتظار عبث و بیهوده ، هنگامی پایان می یابد ، که به خود ِانسانها ازسر، آزادی داده شود، تا گوهرسیمرغی و سوشیانسی و نوآوری و آتش فروزی وقبادی (کوادی) خود را آشکار سازند .

نفی و انکار و سرکوبی « اصل آتش فروزی یا نوآوری و نو اندیشی » درانسان ودراجتماع ، علت پیدایش انتظاربه « یک منجی ورهاننده » میشود .

 هما یا سیمرغ ، هرکجا سایه میانداخت ( = نسا = نی سایه) ، یا به عبارت دیگر، تخمهای زندگی (= تخم خودش) را که خود درخاک ( خاک = هاگ = تخم ) افشانده بود ، درخاک و درانسانها ، میافروخت، وطبعا  آنجا ، آبادی وشهرو مدنیت ایجاد میگردید و شکوفا میشد . به همین علت همه آبادیها ، درگذشته ، « نـسـا »  نامیده میشدند .« نسا » ، که باشد به معنای « آبادی» است ودر ساری « نسا » ،  به « سایه » گفته میشود .

ودراصل «ni+saaya نی سایه » بوده است، که به معنای « سایه نای ِ به = تخم سیمرغ ، یا« وای به » یا به معنای - سه نای = سئنا = سیمرغ » میباشد . چنانکه درکردی به سایه ، « نیسی= نی + سه » میگویند، که به معنای « سه تا نای » ، یعنی « سیمرغ » است . درکردی به سایه ، « سه هه ند گفته میشود ، که به معنای « سه تخم یا سه زهدان » است .  بخوبی  دیده میشود که ، « سـایـه » که برای ما ، یک پدیده هبوطیست ، برای آنها ، درست معنای وارونه اش را داشته است و« اصل اعتلاء» بوده است.

سایه انداختن و سایه افکندن ، چیزی جز« افکندن یا انداختن بذر، یا تخم در زمین، برای فرابالیدن ، ودرخت شدن » نبوده است،  که تارک  این درخت ، به ماه میرسیده است ، که اینهمانی با همان سیمرغ یا هما می یافته است .

این دو معنای ِ  متضاد « سایه » ، ازکجا سرچشمه گرفته اند ؟ چرا در یکجا، با پدیده « هبوط » روبرو هستیم ؟ و چرا در جای دیگر، با پدیده « افراخته شدن و ماه و سیمرغ، وبالاخره خورشید شدن یک تخم » کار داریم ؟

درفرهنگ ایران ، انسان، « مردم = مر+ تخم » خوانده میشود ، انسان، « فرزندِ مر» یا به سخنی دیگر، « تخم ِ سیمرغ  » است . یکی از نامهای دیگر سیمرغ ، « سـایـه » یا « سه تخمه = تخم ماه » بوده است ، ازاین روست که در لغت نامه ها میآید که سایه ، نام یک دیو یا جن ( پری ) است . و سایه ، در سغدی و کردی و پشتو « سیـور» نامیده میشود ، که به معنای « سه + ور» است . ازسوئی ، یکی از نامهای درخت سرو ، سیور است ( فرهنگ گیاهان ، ماهوان ) . سرو ( سیور) ، همان  سایه ( سیور) است . به « حندقوقا یا شبدر » نیز درکردی « سی وره » گفته میشود، و حندقوقا ، همان « انده کوکا » است، که به معنای « تخم ماه = تخم اصل ومبدء » است .  تک تک این مطالب دراین کتاب، درجای خود ، بطورگسترده، بررسی خواهند شد . فقط دراینجا بطوراجمالی، پیوند  این مطالب، بیان میگردد . انسان ، تخمیست که سیمرغ از وجودش میافشاند و به زمین میافکند ، و به سخنی دیگر سایه هما، یا سیمرغست که به زمین میافتد ، با زمین (= تن) جفت میشود، ومیروید، و به آسمان سر میافرازد، و ماه یا سیمرغ میشود. بسخنی دیگر، سیمرغ ، این تخم=آتش را برمیافروزد ، وتخم ِ انسان میبالد، و سروی بلند میشود، که فرازش ماه( سیمرغ ) است. 

ما درفرهنگ ایران با « تصویری از انسان » کارداریم ، که بکلی با تصویر انسان، در ادیان ابراهیمی ، فرق دارد . تصویرانسان در فرهنگ ایران( فرهنگ ایران، با تاریخ شاهان وموبدان درایران ، اینهمانی ندارد ) ، با افراختن و بلندشدن و ماه شدن و سیمرغ شدن و میترا شدن، کار دارد ، و تصویر انسان، در ادیان ابراهیمی ، با « فرو افکنده شدن و تبعید شدن ازبهشت » کار دارد .این اندیشه « هبوط انسان » در فلسفه غرب نیز ، ریشه ای ژرف دوانیده است ، و عبارت بندیهای فلسفی به خود گرفته است ، که در دید نخست ، این حقیقت ، چشمگیرنیست .  درپیروی از مکاتب فلسفی غرب ، برغم آنکه ازاین ادیان هم روبرگردانیده شود ،  درواقع ،همان راستای فکری ، دنبال میشود .

هرچند هم نام وصورت تعلق به این ادیان ، انکار وطرد میشود، ولی محتوا ، شکل دیگر به خود میگیرد ، ودررویکرد به فلسفه های نوین و تئوریهای اجتماعی و سیاسی علمی ، بجای میماند.

اندیشه هبوط درتورات و انجیل و قرآن و درالهیات زرتشتی ، تنها « بیرون انداخته شدن و دور انداخته شدن ِ یک باره، درهمان آغاززمان » و « بیگانه شدن یکباره از اصل، درآغاززمان » نیست ، بلکه « انسان ، برای پیشرفت در زمان و تاریخ ، باید « آن به آن » ، ازاصلش ، بیشتردورافکنده شود»، آن به آن ، ازخدا ، بریده شود  . این داستان آدم وحوا درتورات یا قرآن ، بیان یک واقعیت تکامل طبیعی نیست، که به نام خرافه دورانداخته شود . این داستان ، طرح تصویرانسان است و اهمیت فوق العاده دارد. همین تصویر انسان ، در قانون اساسی ماست . یهودیت و مسیحیت و اسلام ، میکوشند که انسان را، به این تصویر بسازند .خویشکاری حکومت و سازمانهای دینی ، درآموزش وپرورش و درقوانین ، دادن اینن صورت به انسان است . درجامعه اسلامی ، انسان باید به این تصویر درآید ، تا عضو جامعه اسلامی شناخته شود . در القاء این تصویر، در درازای ِ سده ها و هزاره ها، فطرت و طبیعت انسان را ، مسخ میسازند. واین فطرت جعلی وساختگی را ، فطرت وطبیعت حقیقی انسان ، میشمارند . درواقع ، دردرون هرموءمنی به این ادیان ، جنگ همیشگی میان « فطرت اصلی سیمرغی»  که ریشه کن شدنی نیست ، و « فطرت جعلیست که باید جانشین آن » گردد ، و خودرا « فطرت اصلی وحقیقی » میخواند . درهرانسانی « دوفطرت » باهم درنبردند . « فطرت جعلی وساختگی اسلامی » ، برضد « فطرت سیمرغی وبهمنی نا گرفتنی ونادیدنی » . درهرانسانی ، « دو دین ، همیشه درنبردند » . دین اعترافی و ایمانی ، و دین زاینده بینش، که درگوهرهرانسانی است ولی هیچ انسانی آنرا نمیشناسد، ونمیتواند به آن اعتراف کند :

اوهست ازصورت بری ، کارش همه صورتگری

ای دل ، زصورت نگذری ، زیرا نه ای ، یکتوی او

 « آدم » درتورات و انجیل وقرآن، تصویری ازانسانست که درمغزو دل و روان و آگاهبود و نا آگاهبودهمه، جا انداخته میشود . و چنین انسانی ، درگوهرش « هبوطی » است .« آدم » ، تاریخ خلق طبیعی انسان، درچند هزارسال پیش نیست ، بلکه انسانی است که برای یهودی بودن ، مسیحی بودن ، مسلمان بودن ، باید همیشه در روند هبوطی باشد ( همیشه دنی بشود ، همیشه به پستی بگراید ، همیشه درفکرگناه کردن باشد ، همیشه میل به رزالت داشته باشد ، همیشه اغوا پذیر باشد ، همیشه دراندیشه خود پرستی ، وربودن سود وقدرت برای خود باشد ) .

دراین تصویر ، هرلحظه که گامی فراتر درزمان برداشته میشود ، گامی فروتر، هبوط کرده میشود . دراین داستان ، اندیشه پیشرفت بطورکلی، با اندیشه انحطاط بطورکلی ، با هم گره کور خورده اند . مسئله بنیادی این ادیان ، گشودن و جدا کردن اندیشه پیشرفت ، از اندیشه انحطاط، نیست ، بلکه مسئله بنیادی دراین ادیان، آنست که چگونه میتوان ازسوئی ، « روند انحطاط و اُفت و بیگانگی ازاصل » را درهرگامی ، ازآگاهبود ِ خود، پوشانید ، و آنرا برای خود ، تاریک ساخت، و ازسوی دیگر، چگونه باید « از نزدیک شدن و آمیخته شدن با اصل خود، احساس برترین گناه » را کرد و آنرا محال دانست  .

دراین ادیان ، روند ِ « پیشرفت در زمان » با « هبوط و فروافتی ازاصل »، به هم گره خورده اند . « درخت بینش ودرخت خلود یا حیات » درباغ عدن در  تورات ، « گـوهـرخـدائـی » را مشخص میسازند . یهوه ، از « همانند شدن و همگوهرشدن انسان با خود ، ترس دارد » ، و برای دفع این ترس از« همگوهرشدن انسان با خود » ، اورا ا زباغ عدن ، و به عبارت دقیق تر، « از نزدیکی به درخت » اخراج میکند . این هبوط واخراج  ، چنانچه به نظر میآید ، یکباره و « یک عمل بی نظیرو استثنائی ِ تاریخی » نیست ، بلکه « این ترس ازهمگوهرشدن با خدا ، که همگوهری  با اصل بوده است » ، همیشه بجاست و این تلاش برای هبوط و انحطاط و بیگانه شدن ازاصل ، همیشه درکاراست . این همگوهرشدن انسان با خدا، که « بُن او» میباشد ، محال شمرده و محال ساخته میشود .

درک تفاوت ژرف تصویر « هبوط» در تورات ، و « انسانی که سروبلند میشود ودرفراز، تبدیل به ماه روشن وبینا میشود » درفرهنگ ایران ، فوق العاده اهمیت دارد ، چون این تفاوت ، درست علت پیدایش تصویر هبوط را در تورات وانجیل و قرآن  روشن میسازد . این تصاویر، همه ، برضد « تصویر نخستین انسان درفرهنگ ایران » ساخته و پرداخته شده اند . در تورات ، سِـفر پیدایش میآید که : «  خداوند خدا باغی در عدن بطرف مشرق غرس نمود و آن آدم را که سرشته بود درآنجا گذاشت و خداوند خدا هردرخت خوشنما و خوشخوراک را از زمین رویانید و درخت حیات را دروسط باغ و درخت معرفت نیک وبد را .... وخداآدم را گرفت و اورا درباغ عدن گذاشت تا کار آن را بکند و آنرا محافظت نماید و خداوند خدا آدم را امرفرموده گفت ازهمه درختان  باغ بی ممانعت بخور اما از درخت معرفت نیک وبد زنهار نخوری زیرا روزی که ازآن خوردی هرآینه خواهی مرد ....» .  پس ازخوردن از درخت معرفت نیک وبد ، انسان از یهوه میترسد وخود را ازاو پنهان میسازد ، و عداوت میان زن ومار( اصل فریبنده به معرفت ) ایجاد میگردد، و الم وحمل برزن میافزاید، و مرد برزن حکمرانی میکند و چون آدم فریب زنش را برای رسیدن به معرفت نیک وبد ( میوه درخت ) خورده ، « پس بسبب تو زمین ملعون شد و تمام ایام عمرت ازآن با رنج خواهی خورد  » آنگاه یهوه ، ازهمانند شدن انسان با خود، میترسد، و برای ممانعت ازاین کار، اورا اورا ازباغ عدن( جنت قرآن ) بیرون میکند ، « و خداوند خدا گفت همانا انسان مثل یکی ازما شده است که عارف نیک وبد گردیده .  اینک مبادا دست خودرا دراز کند و ازدرخت حیات نیز گرفته بخورد و تا بابد زنده بماند . پس خداوند اورا از باغ عدن بیرون  کرد ..... و شمشیر آتشباری را که به هرسو گردش میکرد تا طرق درخت حیات را محافظت کند » .

درفرهنگ ایران درست « انـسـان » ، خودش ، درختی است که فرازش ، اصل روشنی و بینش است، و بیخ و بُنش، اصل نوشوی و خلود و حیات همیشگیست . انسان ، نیاز به تصرف بینش و حیات، ازفراسوی خود ندارد ، که مجبور به اطاعت، از« دارنده آن بینش و حیات و جاودانگی » گردد . درفرهنگ ایران ، خدائی نیست ، که اورا و بهشت و درختانش را ، خلق کند ، بلکه خدا و انسان ، دراین درخت ، باهم آمیخته اند، و پیدایش خدا وانسان ، ازهمدیگر است( هم خدا ازانسان وهم انسان ازخدا ، پیدایش می یابد ).آنچه در« تاریخ ایران » ، رویداده است ، اینهمانی با « فرهنگ ایران » ندارد . تاریخ ایران ، بیشتر، شکست یابی، درصورت دهی به فرهنگ ایرانست . در فرهنگ ایران ، خدائی نیست که با امرو قدرتش ، اورا از رسیدن به بینش و جاودانگی ، منع کند . درفرهنگ ایران، خدا ، بهشتی نمیسازد که انسان را ازآن، بیرون کند . خدا و انسان باهم ، همین یک درخت هستند ، وخدا وانسان ، هنگامیکه باهمند ، و با هم آمیخته اند ، و ازهم ، پیدایش می یابند ، بهشت هستند .

بهشت ، چیزی جز درختی نیست که سرش ، بینش و روشنی (= توتیای چشم ) ، وُبـنـش (=کیمیائی که مرده را زنده میسازد) ، نوآفرینی و جاودانگی است . درفرهنگ ایران، خدا وانسان باهم ، یک درخت هستـند . تورات ، برای ضدیت با این اندیشه « اینهمانی خدا و انسان دریک درخت باهم ، و همسرشت بودن و انباز بودن در بینش و خلود »، از تصویر درخت درفرهنگ ایران ، استفاده کرده است ، تا آن اندیشه را، واژگونه سازد .

یهوه ، درختان دیگری هم درباغ ِ عدن (= ادونای ) خلق میکند، که هیچکدام ویژگیهای بینش و خلود را ندارند ، و ازاین درختها ، انسان ، حق دارد بخورد، وازسوی دیگر، دوپدیده بینش و جاودانگی را ازهم جدا میسازد، و ازآنها، دو درخت متفاوت وجدا وبریده ازهم میسازد ، درحالیکه در فرهنگ ایران ، فراز درخت ومیوه درخت ، توتیای چشم ( آفریننده چشم خورشید گونه ) است ، و بُن درخت ، کیمیا ، یا اصل فرشگرد و تحول دهنده ِمُرده به زنده است .

آشنائی دقیق و ژرف، بااین دوتصویر،ویژگیهای فرهنگ ایران را چشمگیرمیسازد.درفرهنگ ایران، این«تخم افکندن ازفرازدرخت، که بینش و روشنائیست ، به زمین ، وزیرزمین تاریک رفتن، برای بُن وبیخ تازه، برای آفرینش نوین شدن » را ، سایه افکندن و سایه انداختن میدانسته است .

اساسا دیده خواهد شد که معنای ِ واژه ِ « سایه = سیور»، « تخم سیمرغ» یا « تخم ماه » است . دراین بررسیها، دیده خواهد شد که ماه ، درفرهنگ ایران ، ترکیب و آمیزش سه خدا باهم بوده است ، و ازآنجا که ماه ، مجموعه همه تخمه های زندگان ( گیاهان + جانوران + انسان ) هست ، هرتخمی ازماه نیز ، سیور، یا سایگ( سه هاگ)، یا سه هند (= سه تخمه ) یا سی کک ( سه کوکا= سه ریشه و اصل= سه پیوند وهمآهنگی ) است . درهرتخمی که ازخوشه ِ سیمرغ ، افشانده میشود ، بُن ماه ، یا تخم ِ سیمرغ، یا« آگ » یا « گه را ی » خدای آسمان هست ( همین دو واژه اند  که امروزه - آقـا - و - گرامی - شده اند ). این نامها ، همه، نامهای گوناگون « سایه » اند، که درواقع ، همان نام سیمرغ و ماه هستند . انداختن سایه هما ، فرو افشاندن تخم وبُن خدا برای کاشته شدن در زمین، و اینهمانی یافتن با زمین بوده است ، تا ببالد و باز، ماه وآسمان و سیمرغ بشود .

« افکندن و انداختن » ، « طرد واخراج و هبوط وسقوط و تنزل» نبوده است ، بلکه تحول ِ( گشتن = وشتن ) تخم ، ازحالت باروبری ( روشن و بینش ) ، به حالت ِ بُنی و بیخی بوده است . همان تخمی که دراوج وفرازاست، و پیکر یابی « بینش و روشنائی »است ، درفرود و ژرفا وتاریکی، تبدیل به «اصل نوآفرینی وفرشگرد وجاودانگی » میگردد . درهر تخمی ، « جفتِ فرازوفرود » ، « جفتِ آسمان و زمین » ، « جفتِ روشنی و تاریکی »، « جفت جان سیمرغی ، و تن آرمئتی» هست . جفت ، همان واژه « یوغ »و « یـوگا» درسانسکریت است که دارای معانی : اتصال ، به هم پیوستن ، وصل ، اتحاد ، موافقت ، متناسب ، گردونه ، اتحاد روح فردی با روح کیهانس ، قران ، ومنازل قمراست ( ماه درهرخانه با آن ستارگان ، جفت میشود ) . درفرهنگ ایران، اصل آفرینش ، یوگای انگره مینو وسپنتا مینو ( بهرام و سیمرغ ، اورنگ و گل چهره ) است .

همین « ور» که به « اصل و بُن ِ رویش و زایش » گفته میشود ( سایه = سیور= سه ور= حندقوقا = تخم ماه ) ، همان واژه « بـَر » است ، که به « گندم » گفته میشود( تحفه حکیم موءمن ) . به گندم ، « آگ » نیز گفته میشود( همان واژه ِ آقـا یا آغـا ) ، و واژه« سایه » دراصل پهلوی، « سایگ» است که « سه آگ = سه هاگ » میباشد . ودرروایات اسلامی ، سخن ازخوردن ِ گندم میرود، نه از درخت. معرب واژه ِ « آگ و َ اگ »، « َحق» است.

سیمرغ، به معنای « سه مرغ » است، و درکردی به آن ،« سیمرخ » نیزگفته میشود ، که به معنای « سه بید یا سه سرو» است، وسیمرغ ، نماد آسمان وسقف است( سقف = سه قه ف = سه بند نی ، سه خوشه ، درگذشته ، مرکب از سه لایه بوده است ، بازارهای سرپوشیده را ساباط = سابات مینامند، دریهودیت به شنبه ، سابات گفته میشود . سابات ایل ، که- خدای سابات- باشد ، همان کیوان، سپهرهفتمست، که سقف آسمانست) ، که درکردی «  سا پیته » باشد ، وپسوند « پیت » دراردو ، به معنای شکم (= ور= زهدان) است، وازسوئی ، پیت ، همان فیت و فیتک است ، که به معنای « نی » میباشد، و سا پیته = سقف ، وجودی جز  « سئنا » نیست که « آسمان » است  .« تخم سیمرغ= انده کوکا = سیور »آمیزش سه بخش باهم است ،  پیکریابی اندیشه « عشق= اشه = اشک = ارتا » است . دراین بر رسیها دیده خواهد شد ، ماه یکتا نیز ، مرکب از سه تا خدا = سه بخش است ( سه تائی که یکتاست ). «انداختن ِ سایه سیمرغ »،همان خود افشانی و خود پاشی سیمرغ درگیتی، برای ازنو روئیدن بسوی آسمان است ، ودرست برضد تصویر « هبوط » است .

اندیشه ِ« هبوط» ، تنها محتوای مفهوم فرود آمدن و به زیر آمدن نیست ، بلکه فراسوی آن ، حکایت از « درافتادن دربدی ، و خوارو کوچک و ضعیف شدن ، و کاستن ارزش » میکند . هبوط ، دارای محتوای طرد شدن و منحط شدن و « ازاصل و ازسعادت دور افتادن » و بالاخره « از امکان خداشدن ، که فطرت انسان است ، بیگانه شدن » است .  با تصویر هبوط ،  زمان و تاریخ ، « روند ِ پیشرفت در پس روی » میشود . این  سراندیشه ، شکلهای گوناگون به خود میگیرد ، ولی همیشه ازاین پس درکاراست .« پیشرفت قدرتیابی یهوه و پدرآسمانی و الله » ، با منحط سازی ، با «احساس انسان در گناهکاربودن بیشتر» ، درافزایش ایمان که افزایش ِ اتکاء به بینش الهی است ، « کاهش یقین به سرچشمه بودن خود واصالت خود » روی میدهد ، که قرآن آنرا « ظالم و جاهل سازی انسان » میخواند .

پیشرفت و انحطاط ( یا ازخود بیگانگی ) ، همزاد وجفت  میشوند . دوپدیده ِ پیشرفت و انحطاط( یا ازخود بیگانه شدن ) را ازآن پس ،  ازهم نمیتوان جدا ساخت . انحطاط و « ازخدا درخود، بیگانه شدن ، از سرچشمه بودن، افتادن »، سایه ِپیشرفت قدرتیابی الله و پدرآسمانی و یهوه دراجتماع و حکومت است .

درادیان ابراهیمی ، این اندیشه تواءمان بودن « پیشرفت درزمان» و « انحطاط مداوم دراصالت » ، درآغاز، چشمگیرنیست ، چون انسان ، تصویر درخت و گندم را در بهشت، رها میکند . چون این تصویر، بخودی خود ، خطرناکست . « خوردن از درخت یا گیاهی که پیکریابی گوهر خداست » ، و یافتن ویژگیهای بینش و خلود، نماد امکان ِهمسرشت وهمگوهرشدن با خدا است .

نفوذ فرهنگ سیمرغی درایران ، چنان نیرومند بود که نگذاشت الهیات زرتشتی ، دست ازتصویر « درخت زمان » بکشد . اینست که الهیات زرتشتی ، مجبوربود ، اندیشه «  پیشرفت زمان » و «انحطاط در زمان » را با همان تصویر درخت، نشان بدهد . درختی که نماد اعتلاء و بلندشوی بود ، تبدیل به درختی ساختگی میشود که هرچه فراترمیروید ، گوهر شاخه هایش ، خوارترو کم بها ترو چرکین تر میگردد . درست الهیات زرتشتی کوشید دراین تصویر، فرهنگِ اصیل ایران را وارونه سازد . درخت زمان ، در الهیات زرتشتی ، هرچه فراترمیروید( در زند وهومن یسن ) ،  دارای شاخه هائی ازفلزات بی ارزشتر و خوارترو ناپاکتر میگردد . همین اندیشه ، در ادیان ابراهیمی و درمدنیت غرب بشدت، کارگذاربود وهنوز نیز کارگذار هست ، ولی چنین شفافیت در بیان را ندارد که دراین تصویر، چشمگیراست . همیشه ، انحطاط و هبوط و « از امکان ِخدائی ِخود ، بیگانه شدن » ، ســایــه ِ « پیشرفت و تعالی و علم »  میشود ، وهمیشه این « ســایـــه » ، بی ارزش و فرعی ، و « ناموجود و غیرواقعی و مجازی وناچیز » ، گرفته میشود .

انسان درمارکسیسم ، به سایه ای ازروابط ابزارتولیدی کاهش می یابد . انسان درجامعه شناسی آمریکا ، به وجودی کنترل پذیرکاسته میشود که چیزی جز سایه نیست .

درحالیکه ، این سایه انحطاط و هبوط و توّحش ، درست جفت و همزاد آن پیشرفت و تعالی و علم و محبت ومردمی خواهی هست . اوج مدنیت ، نقطه فراز ِ موجیست که همیشه به قعرتوّحش کشیده میشود . دربطن مدنیت وعلم و مردمی خواهی ، آتشفشان توحش  درنهان درگدازاست وناگهان درجائی و درزمانی ، سرباز میکند ، و فوران توحش و رذالت و قساوت و خباثت وخونخواری و تد ّنی اخلاقی زیر سرپوش قداست آغاز میشود  . اینها ، سایه مجازی و فرعی و ناچیزنیستند که بتوان آن را نادیده گرفت ، بلکه « سایه های جفت و همزاد و جداناپذیر ازهمان پیشرفتها » هستند . این همزاد و جفت بودن ِ« پیشرفت و هبوط » « فرهنگ و توحش » ، صفت گوهری و ذاتی همه ادیان نوری ( ادیان ابراهیمی و الهیات زرتشتی ) هستند، و مدنیت غرب و دین اسلام ، به سهولت نمیتوانند خود را ازچنگال این « گره خوردگی کور» نجات بدهند .

فرهنگ ایران ، « درخت خدا » را درباغ عدن ، تنها باقی نگذاشت، و انسان را ازآن ، جدا ودورو طرد نساخت . فرهنگ ایران ، انسان را خورنده ازدرخت معرفت و حیات ( خلود) ، به اجازه یا منع هیچ قدرتی  ندانست . فرهنگ ایران ، به خدائی ، اجازه نداد که انسان را  از درخت ، جدا سازد ، و حق خوردن ازمیوه آنرا ازانسان بگیرد . درخت معرفت نیک وبد و درخت حیات یا خلود ، درجنت قرآن ، و یا درباغ عدن تورات ، تصویری ، ازجدا گوهری انسان و خدا است، و فرهنگ ایران ، چنین بهشتی را، بهشت نشمرد که علاقه واشتیاق به بودن درآن ، و یا بازگشت به آن داشته باشد. درفرهنگ ایران ، بهشت ، درختیست که خدا وانسان باهم درآن، آمیخته اند .

جائیکه خدا و انسان ، مراحل گوناگون ِ تحول یک درخت نیستند ، بهشت و باغ عدن ( ادو+ نا ) نیست .  به همین علت ، در فرهنگ ایران، انسان چنین بهشتی را، بهشت نمیدانست ، و طرد و هبوط ازآن را، مسخره ومضحک میشمرد .

پدرم ، روضه  رضوان ، به دو گندم بفروخت

نا خلف باشم اگرمن ، به جوی نفروشم

حافظ ، دم ازتبعید و اخراج و « اهبطوا » نمیزند . برای او،این الله یا یهوه نیست که انسان را ازجنت بیرون میاندازد ، بلکه این انسانست که فطرتش، چنین بهشتی را بی ارزش میداند و نمیخواهد درچنین بهشتی بماند، و چیزی دراین بهشت نیست که ازآن خوشش بیاید ، و اگرهم پدرش آنرا با دوگندم،فروخته است ولی خود او، آنرا ، به یک جو نامقدار میفروشد ، و نیازی بدان نیست که یهوه یا الله یا پدرآسمانی اورا ازآنچه بهشت و باغ  ، مینامند ، بیرون بیندازند .

فرهنگ ایران ، سراندیشه « هبوط » را که « اندیشه پیشرفت و انحطاط » را، در ادیان ابراهیمی و درفرهنگ غرب ، معین میسازد ، نمی پذیرد . ایرانی ، احساس هبوط ازاوج و اصل درگوهر خود، ندارد . انسان ایرانی ، مردم است و مردم ( مر+ تخم ) ، تخمیست که روئیده  ازاصل (= مر )،و همگوهر با آنست . انسان یا مردم ، دراثر« تخم بودن » ، همیشه « هم بُن و بیخ است وهم باروبر ». درخود ، آسمان وزمین وفراز وفرود ، را به کردار دو اصل هم ارزش و همگوهر، باهم آمیخته دارد.

درفرهنگ ایران، انسان، تخمیست که در رویش و افزایش ، درختی میشود که  پیکریابی ِ کل جهان هستی وخدا ست ، و لی درتورات ، یهوه از ترس اینکه مبادا انسان، همانند خدا بشود، اورا به قعرپستی و خواری فرو میافکند .

 

انسان : سروی بلند، که فرازش ماه است

 

گفته شد که درادیان ابراهیمی ، تصویرانسان از« اخراج و تبعید وهبوط ِ آدم ازباغ عدن یا جنت » مشخص میگردد ، و درفرهنگ ایران تصویر انسان، از سروی بلند مشخص میشود، که فرازش ماه میروید. این تصویر ازکجا آمده است ، ودارای چه معنائی ومحتوائیست ؟ این تصویر، یک تشبیه شاعرانه ، ساخته و پرداخته از نیروی صورت اندیشی ِ فردوسی یا مولوی نیست ، بلکه ریشه در ژرفای فرهنگ ایران دارد . فرهنگ ایران ، غیر از دین، یا الهیات زرتشتی است . درآغازشاهنامه ،  پس از« گفتار در باره آفرینش عالم » ، « گفتاردر باره پیدایش انسان» میآید ، و تصویر انسان ، بدین گونه عبارت بندی میشود :

چوزین بگذری ، مردم آمد « پـدیـد »

مردم یا انسان ، « خلق » نمیشود ، بلکه « پـدیـد مـیـآیـد »

شد این بندها را سراسر کلـیـد

همه آفرینش، « بند و طلسم و سربسته» هستند، وانسان، کلیدیست که میتواند همه درهای بسته را بگشاید و مشکلات را حل کند ، و یا به عبارتی دقیق تر، همه را بگشاید و بگستراند و بپرورد . خرد انسان ، کلید همه چیزهاست .

سرش راست برشد ، چوســرو بـلـنـد

انسان ، وجودیست که سربرمیافرازد، و جنبش، به « برشدن، یا تعالی وعروج » دارد  ، وپدیده « راست بودن ، و راستی»، ازاین تصویر، معین میگردد . درهمین اصطلاح، که به نظرما ، تشبیهی بیش نیست ، اندیشه « گوهر ِضد هبوطی ِانسان» بیان شده است ، که برضد همه ادیان ابراهیمی ، وبرضد الهیات زرتشتی است . 

بگفتارخوب و خرد کاربند

ولی این تصویر، در بسیاری ازداستانهای دیگرشاهنامه ، شکل اصلیش را می یابد . انسان ، نه تنها سروی بلند است ، بلکه « سروی هست که فرازش، ماه » است .  در داستان سیندخت و رودابه درشاهنامه میآید که :

یکی سرو دید از بـرش، « ِگـرد مـاه »

نهاده زعنبر به سر برکلاه        یا میآید که

چنین داد مهراب پاسخ بدوی      که ای سرو سیمین بر ِماه روی

یا در داستان زایمان رودابه ( مادر رستم )، سیمرغ

چنین گفت با زال ، کین غم چراست

به چشم هژبر اندر او ، نم چراست

کزین « سرو سییمین بر ماه روی »

یکی نره شیر آید و نامجوی

یا جای دیگر میآید که :

برآمد سیه چشم گلرخ به بام     چو سروسهی برسرش ماه تمام

یادرباره دخترجمشید ( وزن ضحاک ) میآید :

به کاخ اندرآمد دوان کندرو    درایوان یکی تاجور دید نو(فریدون)

نشسته به آرام درپیشگاه   چو سرو بلند از برش « گرد ماه »

همین چند گواه، بس است که دیده شود که تصویر دقیق انسان درفرهنگ ایران ( چه مرد و چه زن ) ، سرویست که فرازش ماه تمام ، هست. دراین کتاب ، دیده خواهد شد که ماه ، همان سیمرغ یا هما است. پس درفرهنگ ایران ، انسان ، درخت بلندی شمرده میشود ، که فرازش سیمرغ نشسته است . درشاهنامه ، در داستان سام وزال ، آشیانه سیمرغ ، فراز سه درخت است که فرازکوه البرزاست، و این آشیانه، سر به خوشه پروین میکشد . مولوی درغزلی ، خطاب به « انسان »وارجش ، میگوید :

منگر به هرگدائی ، که تو خاص ازآن مائی

مفروش خویش ارزان ، که تو بس گرانبهائی ...

تو زخاک سر برآور ، که درخت سربلندی

تو بپر به قاف قربت ، که شریفتر همائی

این « پیوند درخت و سیمرغ » ، دراین شعر، تصادفی نیست ، بلکه بیان تصویرانسان، درفرهنگ ایران میباشد. انسان درختیست که میبالد، وفرازش« خوشه » میشود . خوشه (= قوش )، اینهمانی با مرغ، و بویژه هما دارد . درترکی ، به هُما « لوری قوش » یا « بوغدای تو » گفته میشود . بوغدای ، خوشه گندم است ، و پسوند « دائیتی » همان خداست . بهتراست دراین تصویر، دقیق ترشویم ، تا اختلاف فاحش آنرا، از تصویر « انسان هبوطی» دریابیم . درشعر دیگری که دربالا آمد، مولوی میگوید :

به سر ِدرخت مانم، که زاصل، دورگشتم

به میانه قشورم ، همه ازلباب گویم

من اگرچه سیب« شیبم»،زدرخت بس« بلندم»

من اگر« خراب ومستم» ، سخن صواب گویم

یا درغزلی دیگر درباره انسان میگوید :

بیخ درخت ، خاکست ، وین چرخ ، شاخ و برگش

عالم ، درخت زیتون ،« ما» ، همچو روغنیمش

سروباروبر ِ درخت ، ازاصل وبُن درخت ، هرچند که دورمیشود ، ولی ازسوی دیگر، همان سروباروبردرختست که « تخم و بُن درخت تازه » میشود ، و ازسوی دیگر، این شیرابه (= لباب، روغن) که دررگهای پوشیده تنه درخت روانست ، بُن و ریشه و اصل وبیخ تاریک را ، با شاخ و برگ وبار و برروشن درفراز ، میآمیزد، وبه همدیگرپیوند میدهد . این دوری سردرخت وبُن درخت، نه تنها برضد همگوهری و همسرشت شدن سرو بن ، یا فرازو فرود نیست، بلکه همان فرازو بلندی هست که درفرود آمدن و بیخ شدن،باز تبدیل به اصل آفریننده وباززائی میشود . به همین علت است که سیمرغ یا ماه ، به زمین فرود میآید ، و خودش ، تحول به گیتی می یابد ، و این روند یست که در اصطلاح « سایه افکندن هما » بیان میشده است ، و سپس معنای واقعی آن ، از اذهان رانده شده و سرکوبی گردیده است . ازاینرو در کردی، گاو ( که همان گاو زمین باشد ) ، « مانگ » نام دارد ، و نام ماه هم ، « مانگ » است . ودرنقوش برجسته میترائیان ، گاوزمین ، شکل هلال ماه درآسمان را دارد .

ماه، فرازسرو بلند است ، معنای بسیارژرف دارد. این ماه درشب است که خورشید در روز را میزاید . ازاین رو ، ماه درفرهنگ ایران ، « اصل روشنی » شمرده میشد . پس« ماه فرازسرو» ، به معنای آنست که درخت درفرازش ، اصل روشنی و چشم بینا میگردد . به همین علت مولوی ، تجربه موسی را در دیدن روشنی از بوته ، که ازهمین زمینه برخاسته ( طورسینا ، سینا = سیمرغ ) چنین بیان میکند :

موسی عمران(=ام + رام=مادررام=سیمرغ ) نه به شب دید نور ؟

سوی درختی که بگفتش :  بیا

رفت به شب ، بیش زده ساله راه    دید درختی همه غرق ِ  ضیا

روشنی و بینش، با شاخ وبرگ وبر فراز درخت یا بوته، اینهمانی داشت. این درخت هستی خود انسانست که روشنی و بینش میآفریند . افزوده براین ، انسان ،  اینهمانی با  تصویر جهان هستی  دارد، که درفرازش ، سیمرغ می نشیند.

انسان (= مردم = مر+ تخم ) ، هرچه هم ازاصل خود ، دورشود ، ولی همیشه با اصل خود ، پیوسته است ، و افزوده برآن ، هرچه ازاصل خود دورمیشود ، ولی اصل تازه ِ خود را در درون خود، میپروراند . درست درهمان سر، و بار وبر درخت ، اصل و بُن درختی تازه ، بالقوه هست . این باروبر، درفراز و دربلندی ، به شیب وفرود افکنده= افشانده میشود، و درزمین میپوسد، وخراب میشود ، و ازنو، میروید و پیدایش می یابد . این « سری که اصل میشود » ، این « هسته و تخمه ای» که « بُن و بیخ » میشود ، زادگاه اندیشه « ضد هبوطی » فرهنگ ایران است  مردم ( مر+ تخم ) که انسان باشد ، تخمی هست که این ویژگی عمومی همه تخمها را دارد . درفرهنگ ایران ، اندیشه هبوط انسان نخستین ( تصویر ِ آدم درتورات و انجیل و قرآن ) ، که در ادیان ابراهیمی ، وهمچنین درالهیات زرتشتی هست،نیست . درست تصویربنیادی ِ انسان ، همان تصویریست که فردوسی درآغاز ِشاهنامه ، و اسدی توسی، درگرشاسپ نامه آورده است، و مولوی درغزلیات خود آنرا پرورده و گسترده است . درشاهنامه ، چنانچه آمد :انسان (مردم= مر+ تخم ) با خرد کاربند و گفتار زیبایش ، سرویست که به بلندی وفرازمیبالد، و با این خرد است که کلید همه بندها ومشکلات میشود . یکی از نامهای ماه، « کلیچه سیمین »، یعنی « کلید سیمین » هست ( برهان قاطع ) . ماه ، اینهمانی با سیم ( نقره )  دارد. سیم یا « اسیم » ، همان معنای یوغ یا جفت یا یوگا و وصال و عشق را دارد .ازسوئی، چون ماه ، سرچشمه « روشنی » شمرده میشد ، و چون « چشم آسمان » شمرده میشد ، و با چشم انسان ، اینهمانی داده میشد ، وازسوی دیگر،« چشم » ، اینهمانی با « خرد » دارد ، پس ماه ، َخـردی هست که با روشنی اش ، کلید گشودن همه بندها هست . واژه « مـزدا » که پسوند « اهوره مزدا » باشد ، پیشوندش ِ« مـز» است که همان ، ماه است ، ومزدا درست همان معنای « بینا » را دارد .

تصویر « سروبلند ودرخت بلند » ،درفرهنگ ایران ، چنانچه گفته شد ،  یک تشبیه شاعرانه نیست ، بلکه بیان « گوهرضد هبوطی انسان » هست. انسان، تخمیست که میروید و میبالد  ودرمعراجش، خدا یا سیمرغ میشود . آدم درتورات ، حق ندارد از درخت بخورد ، چون دراثر خوردن میوه درخت ( بینش خوب وبد ، و حیات خلد) همانند یهوه میشود، و یهوه، برای باز داشتن آدم ازاین همانندی با خودش ، اورا از باغ عدن ، اخراج میکند ( داستان ِ هبوط ) . درالهیات زرتشتی ، فروهرانسان، فقط در « پـیـش » اهوره مزدا ست ، و نمیتواند با اهورامزدا، بیامیزد ( بندهش، بحش چهارم ، پاره 34 ) ولی درفرهنگ ایران(= سیمرغی ) ، هیچ قدرتی انسان را از خداشدن ، بازنمیدارد و نمیترساند ، بلکه انسان ، تخمیست که میروید، و همان درختی میشود که وِیژگیهای « بینش خوب وبد » و « جاودانگی یا دیرزیستی » رادارد . این جا ما با دو تصویر کاملا متضاد ازخدا و انسان ، درفرهنگ ایران و درادیان ابراهیمی والهیات زرتشتی کار داریم . این تصویر ویژه است که تاریخ تفکر دینی و اجتماعی و سیاسی ایران را مشخص ساخته است ، وسرکوب این تصویرانسان ، از الهیات زرتشتی ، بزرگترین فاجعه تاریخ ایران را آفرید که هنوز ما گرفتارش هستیم .

 

پیدایش اندیشهِ « هبوط »

 در الهیات زرتشتی

************

 ضدیت الهیات زرتشتی

 با «  فرهنگ سیمرغی »

الهیات زرتشتی ، اصالت را ازانسان گرفت

وبرضد« خرد آزاد انسان » برخاست

که « کلید همه بندها» است

 

دراین تصویر ازفرهنگ سیمرغی ، خودِ انسان، درختی میشود که فرازش، ماه ( اصل زاینده روشنی وبینش) میشود، وطبعا نیاز به واسطه ای و پیامبری ( مانند زرتشت )، یا حتا نیاز به خداوندی که بیواسطه به او بیاموزد ، ندارد ، چون خودش، درهمان خدائی و در گوهرخدائی ( بینش و جاودانگی) ، انبازاست . این بود که آموزه زرتشت ، ازهمان آغاز، درتضاد با فرهنگ سیمرغی ایران ، قرارگرفت . تضاد و پیکارموبدان زرتشتی ، با فرهنگ سیمرغی در تصویر اولیه انسان( که جمشید باشد ) ،  درپروازجمشید به آسمان که درشاهنامه آمده است ، پیکربه خود گرفته است . این معراج جمشیدی ، که بُن همه انسانها ، وفرزند سیمرغست ( جم + شید = جم فرزند نی، یعنی فرزند ِ سیمرغ ) دراصل ،  جشن نوروز را میآفریده است . جمشید در روز نوروزاست که به « اوج روشنائی و بینش درخردورزی » میرسد ، یا به عبارت دیگر، « ماهی میشود که خورشید را میزاید » و« چشم خورشید گونه » پیدا میکند . روایت جمشید درشاهنامه، روایت دستکاری ومسخ ساخته شده  داستان است . درست جشن ِ رسیدن به اوج روشنی و بینش درخرد در نوروزدرفرهنگ سیمرغی ، درالهیات زرتشتی ، نقطه هبوط و تباهی وتیره روزی ِ انسان میگردد. دراثر دستکاری الهیات زرتشتی ، این معراج وجشن نوروزی ، که جشن اوج پیروزی بینش انسانی است ، تبدیل به شوم بختی انسان و « هبوط » میگردد .« اوج بینش درخرد ورزی که جشن است » ، تبدیل به « بُن مطرودیت جمشید وآوارگی او، و اره شدن او به دونیمه میگردد » .  نکته ِ شگفت انگیزاینست که هیچیک ازخوانندگان و پژوهشگران ، تا کنون، به « این پدیده هبوط ِناگهانی انسان ، دراثر رسیدن خرد به اوج پیروزی در بینش » روی نمیکنند ، ویکراست، به سراغ « پدیده تکبرو نخوت جمشید » میروند. برای هیچیک از خوانندگان ، چشمگیر نمیشود که دراینجا ، این  خرد انسانی ، که بهشت جمشیدی را درگیتی میآفریند ، درست ، خردیست ضد اهورامزدا، خدای تازه وارد زرتشت . درست در جشن نوروز، خرد انسان ، علت العلل هبوط و شوم بختی و مطرودیت شمرده میشود . اهورامزدا ، خرد جمشیدی ، یا خردی را که آفریننده بهشت ومدنیت و حکومت درگیتی بود ، نمی پذیرد .

پیروزیهای خرد انسان ، که« مـنـیـدن » نام داشته است ، « منی میآورد » ! خود واژه « منیدن = اندیشیدن انسان »، تبدیل به معنای « تکبروسرکشی و عصیان » میگردد . خود واژه « اندیشیدن= منیدن » ، تبدیل به « طغیان به خدا و کبر» میگردد . خود واژه « اندیشیدن از راه آزمایش = منی کردن » ، تبدیل به « هبوط » میگردد . « منی کردن » ، اندیشیدن از راه آزمودن و جستجواست . درست واژه « منی کردن ، که به معنای اندیشیدن از راه آزمودن » است ، تبدیل به « خود را ، اهورامزدا ساختن » میشود . انسان ، حق ندارد ، خدا بشود . انسان ، در اندیشیدن و آفریدن بهشت درگیتی با آن ، خدا میشود . پیشرفت و ساختن بهشت درگیتی از راه « اندیشیدن انسان » ، علت شوم بختی و مطرودیت، و « به دو نیمه ارّ ه شدن درختِ انسان » است . درواقع انسان ازخدا ، بریده میشود . ومرده ریگ این اندیشه است که ، به ادیان ابراهیمی میرسد .

« هبوط » درتورات ، شکل « بریدن انسان از نزدیکی به درخت حیات= ویژگی بازآفرینی همیشگی خود » است . در الهیات زرتشتی ،« هبوط » ، درشکل، « به دونیمه اره شدن درخت ِ جمشید » ، نشان داده میشود . انسان وخدا، ازهم ارّه وبریده میشوند. اینست که شیخ عطار، جدائی انسان ازخدا را ، بریدن  دست از تن میداند . یا مولوی ، فراق وقربت انسان ازخدا را ، دورکردن پوست ازگوشت (کندن پوست ازتن ) میداند :

هیچ میدانی چه میگوید  رباب ؟

زاشک چشم و ازجگرهای کباب

پوستی ّ ام دور مانده من ، ز گوشت

چون ننالم در فراق و در عذاب

ما غریبان فراقیم  ای شهان    بشنوید ازما: الی الله المآب

انسان سیمرغی که جمشید باشد ، ازاهورامزدای زرتشت ، طرد میگردد . ازآنجا که جمشید ، حتا پس ازچیرگی ساسانیان ، محبوب ایرانیان باقی ماند ، موبدان زرتشتی، برای او ، توبه نامه ای به همان سبک و سیاق آخوندهای اسلامی ، جعل کرده اند، که اورا باز، به گونه ای در جامعه  بپذیرند . همچنین درهمه متون اوستائی ، اورا از« نخستین انسان که بُن همه بشریت باشد » ، طرد کرده اند، وازاو فقط « یک شاه » ساخته اند . اینکه « جمشید با خردی که کلید همه بندهاست » ، بُن همه انسانهاباشد ، بزرگترین  خطر، برای قدرت موبدان و شاهان بوده است .

انسان دراجتماع ایران ، پس از آنکه  « جمشید به دونیمه ارّه گردید »، دیگر، « خرد ی » را که کلید همه بندها بود و میتوانست جهان را سامان بدهد، ومدنیت بسازد،ازدست داد. جمشید سیمرغی ،جمسپرمی بود که از شاهسپرم( مهرگیاه= بهروز وصنم ) یعنی ازخدا ، میروئید . سیمرغ ، تخمی بود که گیاه انسان، ازآن میروئید . با ارّ ه شدن سیمرغ ازجمشید ، یا ارّه شدن خدا از انسان ، انسان ، ازاصالت افتاد، و خردش از حق ساماندهی اجتماع و سیاست ، محروم ساخته شد . تئوری « آمیختگی شاهی و دین » درشاهنامه ، که مرده ریگ موبدان زرتشتی ، و شالوده « الهیات زرتشتی» میباشد، وکا ملا برضد فرهنگ اصیل وسیمرغی ایران است ، با « ارّ ه کردن جمشید به دونیم ، با بریدن گوهرانسان ازخدا »  ممکن بود .

« درخت و گیاه » در فرهنگ ایران ، اصطلاحیست که برای « روند پیدایش کل آفرینش » بکار برده میشود . درآسمان و آب و زمین و گیاه و جانورو انسان و خدا ، سرشت گیاهی دیده میشود ، و همه آنها ازهمدیگر، میرویند . « سرشت گیاهی» ، به معنای « سرشت پیدایشی » است . خدا و انسان و گیتی و زمان ، همه باهم ، یک درخت ویا یک گیاهند، و ازهمدیگر، پیدایش می یابند . تصویر« خدائی که فراسوی این درخت هستی » باشد، که مابقی هستی را ، با قدرت و علمش( با نورش ) خلق میکند ، در فرهنگ سیمرغی ایران نیست .

با پیدایش چنین تصویری ازخدا ( الله اسلام ، یهوه تورات ، پدرآسمانی انجیل ، که دنیا را خلق میکنند و ، اهورامزدا درالهیات زرتشتی که با همه آگاهیش، همه چیزهارا میآفریند) ، الاه واهوره مزدا، ازمابقی هستی ، پاره و بریده میشود ، و مفاهیم « فراز و فرود » و « روشنی و تاریکی »، دیگرگون میشوند، و انسان و دنیا و زندگی در دنیا ، همه « هبوطی » میشوند ، و معنای « سایه »، بکلی تغییر میکند .  خدا ، دیگر، خوشه ای نیست که تخمهای خود را ( سایه ) بیفشاند . خدائی که وجودش را میافشاند و ازآن ، گیتی میروید ، بکلی طرد میشود .

مفهوم امروزی ما از« روشنی » و از« سایه » ، مفهومیست که از این ادیان ، سرچشمه گرفته است ، و بکلی با مفهوم پیشین « سایه و روشنی » فرق دارد . دردرک کل هستی به کردار ِ یک درخت ، مفاهیم « فراز وفرود » ، « روشنی و تاریکی » ،  « پیدایش و نیستی » ، « عروج و هبوط » « دانش و مهر» ، غیر از مفاهیم ما ازاین پدیده هاست . درتصویر درخت و گیاه ، رویش با زایش ، اینهمانی می یافت ، و کل هستی، به شکل « روندی پیاپی از پیدایش » شناخته میشد . امروزه بجای واژه « بینش ِ پیدایشی » ، اصطلاح « تبارشناسی » را به غلط بکارمیبرند . این تصویر، مفهومی انتزاعی از« آفرینندگی » بود که بیان « پیدایش پدیده ها و کل هستی ازهمدیگر » بود . دوپدیده زایش و رویش ، باهم سنتزی انتزاعی آفریده بودند.

تصاویر درخت، که درگرشاسپ نامه اسدی توسی باقی مانده اند ، همه درگوهرشان، انتزاعی هستند. این درختها ، هیچکدام به مفهوم ما، گیاه ودرخت نیستند. مقصود آنها از درخت ، بیان همین سراندیشه « پیدایش چیزها ازهمدیگر generation» بود ، نه خلقت creation. همه ازهمدیگر، پدیدارمیشدند . خدا هم ، حلقه ای از این زنخیره، یا روند  « پیدایش ها» بود ، و وجودی ، فراسوی این روندِ پیدایشها نداشت . این بود که خدا ، به کردار، فراز یا روشنی ، و گیتی به کردار فرود و تاریکی ، که گوهرشان،  بریده ازهم باشند ، معنائی نداشت .

اسدی توسی ، در داستانی که ازگرشاسپ روایت میکند ، این اندیشه ، روشنتر، گسترده میشود . گرشاسپ ازبراهمن ( که همان بهمن میباشد )  میپرسد که اینکه شیوع دارد که آدم از درخت پیدایش یافته است، و درخت را ازهم شکافته اند و ازشکم آن  درخت بیرون آورده اند ، چه معنائی دارد ؟ براهمن که وجودی جز همان بهمن ، خدای خرد درایران نیست ، پاسخ میدهد که :

درختی شناس این جهان فراخ

سپهرش، چو بیخ ، آخشیجانش ، شاخ

جهان ، یک درخت است و بیخ درخت، سپهراست و عناصری که گیتی را میسازند ، شاخه های این درختند .

ستاره چو گلهای بسیاراوی

همه رستنی ، برگ و مـــا ، بـار اوی

ما انسانها ، باروبر این درخت هستیم، که کل کیهان باشد

همی هرزمان ، نو برآرد بری

چواین شد کهن ، بردمد دیگری

بدینگونه ، تا بیخ و بارش بجای

بماند ،   نه پوسد ، نه افتد زپای

درخت آنکه زو آدم آمد برون

کاین  بود ، کت بگفتم که چون

به « تخم درخت » ارفتی در گمان

نگه کن بــرش ، تـخـم باشد ، همان

بـَر ِدرخت ، همان تخمیست که درخت ، ازآن میروید

« بـَر ِ » این جهان ، « مردم » آمد درست

چنان دان که ُتخـمش ، همین ُبد ،  نخست

اینجا دو اندیشه گوناگون ، باهم آورده میشود :

بروبارومیوه درخت ، همان اصل و تخم درخت است

انسان ، بـَر ِدرخت کیهان است ( طبعا کیهان باید از تخمی که انسان باشد ، پیدایش یابد. درهرانسانی، تخم واصلیست، که کل کیهان ، ازآن پیدایش می یابد. روند اندیشیدن که - گسترده شدن ِ - اند = تخم - باشد( اند، پیشوند اندیشیدن ) ، بازتاب این رویش جهان ازتخم خرد است )

این دو اندیشه ، بطورجداگانه ، نقش بزرگی درفرهنگ ایران ، و شیوه اندیشیدن ایرانی ، بازی کرده اند .

فرو افتادن و به شیب افتادن « بروبار» ، و تبدیل شدن به« تخم آفریننده تازه » ، به هیچ روی ، معنای « هبوط » ندارد .

دراین شعر دیده میشود که جهان فراخ ، درختیست که « سپهر، بیخش هست » . سپهرکه فراز است ، همان « بیخ درخت جهان » هست که فرود هست . ازسوی دیگر، انسان ، « برو بار» یا فراز درخت شمرده میشود، که تخم و بیخ جهان میشود .

این فرود آمدن و برزمین نشستن ودرنشیب قرارگرفتن ، که « تبدیل سپهرفرازین و روشن، به بیخ تاریک » باشد ، معنای « هبوط » را ندارد . هبوط ، ویژگیهای دیگری را بیان میکند . هبوط ، به بدی افتادن ازنیکی است ، خوارشدن از ارجمند بودن است ، ضعیف شدن ازقوی بودن ، کم بها یا بی بها شدن از پربها بودن است ، بیمارشدن از سالم شدن است . در آیه های قرآنی که هبوط آدم را بیان میکند، میتوان بخوبی برآینده های معنای هبوط را دید وشناخت . هبوط 1- ظالم شدن دراثر عدم اطاعت  2- زلا لت ، دراثر تابعیت از شیطان ، که ازاین پس ، جفت وهمراه ِ انسان میشود، که همیشه اورا وسوسه به ترک اطاعت میکند. غیر ازاحکام قرآنی که نوراست ، اندیشیدن ، عملیست شیطانی . دیگرگونه اندیشیدن و آزمودن ، زلالت و همکاری با شیطان است . شیطان ، که همان « مار» باشد ، اصل « پوست انداختن و تحول ونوشوی » بود. کسیکه - راه دیگر- برود ، گمراه میشود  3- اخراج و تبعید( حق زیستن درسعادت ، فقط دراطاعت ازیک گونه فکر ونور ) 4- عداوت یافتن ( عدو ، همان ادو است که دو باشد . دوگونه اندیشیدن ، ایجاد دشمنی میکند . دو که بیان هماندیشی و همکاری بود ، تبدیل به جنگ وشرّ میشود) 5- تبعید ازجنت ِ سعادت ، به زمین ( دنیای فانی) ... است .

قرآن 2/36  «  فازلهما الشیطان عنها فاخرجهما مما کان فیه و قلنا اهبطوا  بعضکم لبعض عدو ولکم فی الارض مستقرو متاع الی حین » . امر به هبوط را الله میدهد .

آدم ازجنت (= جشن زندگی) اخراج میشود . او تا زمانی درجنت یا سعادت هست، که مطیع یهوه و الله است . در جنت ، انسان  ،جشن وسعادت را، با اینهمانی یافتن با حکم الهی( بینش  الله ) ، که اینهمانی با « روشنی» دارد ، می یابد . درجنت ، با الله، آمیخته نیست  ، بلکه پیش الله است( الله به او میتابد، او ازخود، روشنی ندارد ) . درتورات ، درباغ عدن ، امکان همانند یهوه شدن آدم هست ، و یهوه ، ازاین همانندشدن انسان با خودش میترسد و اورا اخراج میکند . هبوط انسان ، بستن ِ راه « همانند خدا شدن » است.

درفرهنگ ایران، درست از تخم انسان ، خدا میروید .گاهنبارپنجم ، جشن پنج روزه ای بوده است که « تخم انسان » شمرده میشده است . ازاین تخم (1- سروش+ 2- رشن +3- ارتافروردکه سیمرغست+ 4- بهرام + 5- رام ) است که جمشید ، نخستین انسان درهفتاد روز میروید، و درپایان، ازدرخت انسان ، تخمی پیدا میشود ( گاهنبارششم= پیتک = اندرگاه= خمسه مسترقه ) که تخم سیمرغ یا خدای ایران است، و ازاین تخم است که « آسمان ابری = ابرسیاه » میروید .  دراین فرهنگ ، انسان ، تخمیست که خدا ، اوج پیدایش و افزایش و رویش آنست . خدا ، چکاد درخت انسانست، و ازاین تخم، که خدا باشد، همه گیتی میروید . درفرهنگ ایران ، نه خدائی هست که ازهمانند شدن انسان با خودش ، بترسد ، نه انسانی هست که ازبهشت، به علت این ترس خدا ، اخراج گردد . ازاینجاست که میتوان دریافت که بخش پایانی داستان جمشید درشاهنامه ، دست ساخته موبدان زرتشتی است که برضد این تصویر جهان هستی، به کردار درخت بوده اند .

این اندیشه  جدا ناپذیری ِ« سر، درفراز، ازاصل، درفرود» ، « بروباردربلندی ، از بیخ درنشیب » ، « خوشه درفراز، و تخم در بُن »، کل فرهنگ و اندیشگی ایران را مشخص میسازد، و کاملا برضد اندیشه « هبوط » است ، که ارث آن ، از یهودیت و مسیحیت ، به غالب مکاتب فلسفی و اجتماعی باختر رسیده است ، و عبارت بندیهای فلسفی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی گرفته است . این سراندیشه چنان بدیهی شده است که امروزه ما در واژه های خود ، ندیده ازآن، دریک چشم بهم زدن رد میشویم .

همان واژه « بُن» ، که دراصل « بَن=van » باشد ، هم خوشه است و هم بیخ و هم تنه درخت . این واژه ، همان « ون » است که نام درخت هستی ( درختی که سیمرغ یا خوشه تخمهای همه جانها، رویش می نشیند) میباشد، و معنای دیگرش « عشق » است . به ویژه، به درختهائی که اینهمانی با سیمرغ داده میشدند ، پسوند « ون » میدادند . « نارون » ، یکی ازآن درختها بود .

« نارون » ، به معنای « درختِ زن » هست ، چون « نار» به معنای « زن » است .

 

سـرو ِ بـلـنـد و پدیده ِ راســتـی

 

سرو بلندم ، تورا ، « راست » نشانی دهم

راست تر ازسرو قد ، نیست نشانیّ ِ « راست »

نفس ، ارچه که زاهد شد ، او « راست » نخواهد شد

گر راستیی خواهی ، آن ،  سرو چمن دارد 

اینهمانی دادن  تصویرانسان با سروبلندی که راست، قد میکشد و به ماه میرسد ، و ماه و « میترا» یا « سیمرغ وهما » میشود  ، حاوی معانی ژرفی است . انسان ، دراین تصویر ، اینهمانی با کل هستی ( که خداهم بخشی ازآنست ) می یابد . درانسان ، تخم ِ کل جهان هستی و خدا هست .

تو کیئ دراین ضمیرم ، که فزونتر از جهانی

تو که نکته جهانی ، زچه نکته، میجهانی ( جهیده وزهیده میشوی)

این همان « قمرزیر میع » یا « ماه زیرابر» است، که درغزلیات مولوی میاید . به انسان میگوید :

ای قمر زیر میغ ، خویش ندیدی ، دریغ

چند چو سایه دوان ، درپی این دیگران

تا چند درین ابر، نهان باشد، آن ماه

جانها به لب آمد ، هله وقتست ، نمودن

این « قمر زیرمیغ » ، همان « اهوره مزدا » یا فرّخ است . انسان ، تخم فرّخ ، یا سیمرغ یا اهورامزداست ، که سروی بلند میشود، و از« ابر