FarhangIran
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برگ نخست
پیوند با ما
راهنما
جستجوی پیشرفته
تاریخی-فرهنگی
سیاسی-اجتماعی
ترجمه روزنامه ها
شاهنامه فردوسی
شاهنامه خوانی
زرتشت، اوستا، گاتها
سیمرغ در فرهنگ ایران
جشن های ایرانی
خنیاگری
باغ ایرانی
نام های ایرانی
واژه نامه زبان پارسی
آوا و رخشاره
پرسش و پاسخ
یادمان های تاریخی
رو یداد ها
گفتگو ها
 
 
تازه ترین ها
پر بیننده ترین ها
فرستادن به شبکه ها
افزودن به: Del.icoi.us افزودن به: Yahoo افزودن به: Technorati افزودن به: Ma.Gnolia افزودن به: Spurl افزودن به: Google
 
 
 
 
 
 
برگ نخست arrow سیمرغ در فرهنگ ایران arrow « سایهِ هُما» ،« آفتاب» را میزاید؟
« سایهِ هُما» ،« آفتاب» را میزاید؟ چاپ ارسال به دوست
نویسنده منوچهر جمالی   
۱۷ شهريور ۱۳۸۶

چرا برای مولوی

« سایهِ هُما» ،« آفتاب» را میزاید؟

فـرق  ِ« سایه ِهُما» درفرهنگ ایران

با « پدیده ِهـبـوط » در اسلام

درادیان ِابراهیمی ، تصویرانسان

از« هبوط او» مشخص میگردد

ولی درفرهنگ ایران ،تصویر انسان

از « سروی مشخص میگرد، که درافراختن، ماهِ آسمان میشود»

درفرهنگ ایران ، انسان، درختیست

که فرازش، « ماه یا هما» ، یا « روشنی وبینش» است

و بُن وبیخش، آفرینندهِ « خلود وابدیت » است

انسان درفرهنگ ایران ، نیازبه درختِ بینش ودرختِ خلود دربهشت ندارد، که خدائی اورا درهبوط،

از تمتع بردن ازبینش وخلود محروم سازد

به سر ِدرخت مانم، که زاصل، دورگشتم

به میانهِ قشورم ، همه ازلـباب گویم

من اگرچه سیبِ« شیبم»،زدرختِ بس« بلندم»

من اگر« خراب ومستم» ، سخن صواب گویم

 

در ذهن ما ، سایه ، وقتی پیدایش می یابد ، که سرچشمه نوری ، به جسم کثیفی (= متکاثفی) بتابد ، وچون این سرچشمه نور، معمولا آفتابیست که ازبالامیتابد ، سایه هرجسمی و هردرختی و هرابری ، به پائین یا به زمین ، افکنده یا انداخته میشود . ازهمین اصطلاح متداول ِ « سایه افکندن و سایه انداختن » ، میتوان درپدیده « سایه » ، مفهوم « هبوط و سقوط و نزول » را بازشناخت . « سایه » ، در ذهن ما ، نماد پدیده ای سقوطی، یا کم اعتبارو کم ارزش ویا مجازی وغیرواقعی است .

«افکندن» و« انداختن »، هردو به ساقط کردن بچه و جنین، گفته میشود . « افگانه» ، که همان « افغانه و افغان » باشد، به بچه نارسیده گفته میشود که ازشکم انسان یا حیوان بیفتد . « زال » درشاهنامه، چنین« کودک دورافکنده و دورانداخته ای» بود . ولی همین« انسان  دورانداخته و مطرود» را، سیمرغ که  نام دیگرش هماست، وهزاره ها « خـدای بـزرگ» ایران بوده است ، برمیدارد و به فرازالبرز، جائیکه« سر به پروین میساید» ، به« آشیانهِ گزند ناپذیر ِ خود» میبرد ، و به او شیرمیدهد و دایه او میشود و اورا میپرورد، و کودک او، وبالاخره« جفت وهمال او» میگردد . « انسان هبوطی ، همخانه خدا میشود » .آنچه را دیگران ، هبوطی کرده اند ، و طرد و تبعید و ساقط کرده اند ، برای خدای ایران ، بی ارزش و حقیرنیست ، بلکه « بُنی هست که به فرازمیرود و  فرزند خدا مبشود و همال خدا میگردد » .

آنچه دراین داستان، درمورد زال ِ کودک آمده ، بیان ویژگی اصلی وکلی ِ سیمرغست که هر تخمی را در زمین ، میبالاند، تا به آسمان و به ماه برسد و خودش بشود .  برای خدای ایران، افکندن و انداختن ، معنای « هبوط » ندارد ، چنانچه خودش که سیمرغ باشد ، دراین داستان، « به زمین فرود میآید » . سیمرغ ، خودش، جفت زمین ، جفت آرمئتی میشود، و با آن، « یک تخم ، یک هستی وجان » میگردد . روز 28 ماه را زرتشتیان ، زامیاد ( آرمئتی = خدای زمین ) مینامند ، اهل فارس بنا بر ابوریحان در آثارالباقیه ، رام جید مینامیده اند ، که « نخستین پیدایش سیمرغ وسقف زمان وآسمان» است . دونام برای یکروز، بیان « اینهمان باشی این دوخدا باهمست » .  سه روز پایان ماه( 28+29+30) ، نماد « سقف زمان» بوده اند . درسقف آسمان ، زمین وماه باهمند . همانسان در نقوش برجسته مهرپرستان دراروپا ، گاو زمین ، شکل هلال ماه را دارد . به عبارت دیگر، زمین و آسمان ، هم درفراز و هم درفرود ، باهم آمیخته اند، و باهم اینهمانی یافته اند . فرازوفرود ،« بروسر» با « بُن و بیخ »، «روشنی باتاریکی» ، با هم درهمه جاها، اینهمانی دارند.هرانسانی وهرجانی ، همین جفت سیمرغ ، یا جان ، یا خدای فروافکنده ، با تن است( جان وتن) . گوهر درون تن هرانسانی، مرغ چهارپر، یعنی ُهماست . زمین ، جفت آسمان میشود .

آخرهمه صورت مبین ، بنگر به  « جان نازنین »

کزتابش روح الامین ، چون چرخ شد ، روی زمین

« تن وجان » ، « زمین و آسمان » ، « بـَر و بُن » ، ، فرازو فرود» ، دراین جهان نگری ، جفت جدا ناپذیر ازهمند . « فرود» ، بی ارزش و کم ارزش و بی اعتبار و نازل نیست، ومحتوای پدیده ِ « هـبـوط » را ندارد. ازاین رو انداختن و افکندن، معنای « کاشتن بذ ر» را دارد، نه معنای « هـبـوط» را.

اینست که « تن وجان » ، « باروبَر- و- بُن وبیخ » همیشه همدیگر را میکـشند( جذب  میکنند )، تا جفت هم بشوند، تا باهم عشق بورزند، ودرعشق، برابریست، ودرعشق ، آفرینندگی وابدیت هست .

این جفت شدن ِ« فرازوفرود » ، این جفت شدن « برومیوهِ » درخت با « بُن وبیخ » درخت ، این جفت شدن « جان و تن » ، کشش عشقی ، درگوهرآنهاست، و دراین جفت شدنهاست که آنها، حالت خوش ِمستی وجشنی وشادی پیدا میکنند ، و به شناخت نیک وبد و به جاودانگی میرسند .  سردرخت و بُن درخت، جفت همند، و هسته، که به اوج روشنی رسیده است ، ازسر درخت، به زمین تاریک، فرومیافتد، تا در تاریکی زیر زمین ، بُن درخت بشود، و ازسربروید و به زندگی ، دوام و جاودانگی بخشد. روشنی و بینش درفراز ، جفت خلود و جاودانگی درفرود است . مولوی میگوید :

ای داده « جان » را لطف تو ، خوشتر زمستی ، حالتی

خوشتر ز « مستی ابد » ، بی باده و بی آلتی

یک ساعتی تشریف ده ، جان را چنان تلطیف ده

آن ساعت پا ک ازکی و تاکی ، عجایب ساعتی...

جان ، چون  نداند نقش خود ؟، یا « عالم جان بخش خود »

پا می نداند کفش خود ، کان لایقست و با بتی ؟

پا را زکفش دیگری ، هرلحظه ، تنگی و شری

وزکفش خود ، شد خوشتری ، پارا درآنجا راحتی

جان نیز داند جفت خود ، و زغیب داند، نیک وبد

کزغیب ، هرجان را بود ، درخورد آن جان ، ساحتی

« مستی» ، حالتیست که « جان با جفت خود»، پیوند می یابد . این همان آمیزش سیمرغ ( آسمان ) با آرمئیتی ( زمین ) است . این همان  جفت شدن « سر درخت » با « بُن درخت » است . به همین علت ، سیمرغ، درفرود آوردن زال به زمین ،« پرش » را به سرزال« میمالد » ، یا در جنگ اسفندیار با رستم ، سیمرغ ، پرش را برتارک سر رستم میمالد . خدا، انسان را « میآمرزد».

این بیان « جفت شدن سیمرغ با زال و بارستم ، یا بطورکلی با انسان»است. (آمرزیدن=مرزیدن=مالیدن=جفت شدن ) .هرتخمی ، درفرهنگ ایران، بیان این جفت بودن فرازوفرود ، هست .  ازفراز، به فرود آمدن ، هبوط نیست ، بلکه « کشش عشقی برای ازنو، آفریننده شدن » است .

«هـُما » ، در ادبیات ایران ، بنام « استخوان رند » خوانده میشود.« استخوان»، مجموعه هسته هائیست که هما، آنهارا ازنو ، به زندگی  میانگیزد . « رنــد » ، معنای « انگیزاننده به زندگی نوین » را دارد ، که فراموش شده است . و مفهوم « رند و رندی » درادبیات ایران ، نام همین خداست( رنـد آفـریت = رند آفریس= زن رند=زنخدای نوساز) که خویشکاریش،جان بخشی و نوآفرینی است.  .دراذهان وبه ویژه درادبیات ، این رد پا باقی مانده است که « هما ، بسیار قانع است ، و فقط استخوان میخورد » . ولی هما یا سیمرغ ، مرغی شمرده میشد ، که « استخوان مردگان » را نمیخورد ، بلکه « سایه برآنها میافکند »، و دراین سایه افکندن برآنها ، « با آنها جفت میشود ، و آنهارا ، مانند همان « زال» ، به آسمان ، به آشیانه خود میبرد » ، تا همیشه ازگزند و آزار، بری بمانند، و از پستان او، شیر بنوشند.« استخوان= است + خوان » ، به معنای « خوان تخمه ها و هسته ها » است . همه تخمه جانها درزمین، درآسمان درسیمرغ ، ازسر، گردهم میآمدند، و با سیمرغ میآمیختند و زنده و نو میشدند .  « سایه انداختن سیمرغ یا هما، بر تخمه جانها ، چه گیاهی چه حیوانی چه انسانی » ،  معنای « برافروختن ، یا ازنو زنده ساختن » آنها را داشت . ازاین رو به سیمرغ یا هما، یا عنقا ، آتش فروز(= آتش افروز) میگفتند ، چون « آتش » ، اصطلاحی برای « تخم » بود( تش = تخشه، به معنای نی= دوخ  است. افروختن نی ، به معنای « انگیختن زن به آبستنی است » . همانسان که باد( وای به = سیمرغ )، مریم را آبستن میکندد . نی ، ازآتشگیره هاست، نیستان و احتراق درشاهنامه و غزلیات مولوی) .

« سو شیانس یا سوشیانت » که رهاننده موعود زرتشتیان شمرده میشود ، درست همین معنای « آتش فروز» را دارد ، که دراصل ، نام سیمرغ و بهمن میباشد ، و جشن چهارشنبه سوری ( سور= نام دیگر این خدا، ونام درخت سرو است ، به جوامعی که پیرو این زنخدا بود ، سورستان میگفتند ) . « سوش یا سوچ »، که پیشوند این واژه است، همان واژه « سوز » و « سوختن و سوزاندن وسوزش » امروزی است . 

مثلا hemashak-soch به معنای « همیشه سوز، یااتشی است که همیشه روشن است » . sochaak به معنای سوزاننده و روشن است . سیمرغ و بهمن درنزدیک شدن  به انسان ، با « بُن انسان که تخم خودشانست »، جفت میشوند، و بُن انسان ، تخمیست آتشگیره که ازاین آتش زنه ( افسانه = اوسانه ) افروخته میشود .

درسانسکریت انگره( angira ) که همان « انگره مینو » باشد ، نام « ستاره برجیس » است، که همان مشتری وخرّم و آناهوما یا سیمرغ است . اورا « روحانی خدایان » میدانند . انگره  ، درسانسکریت، لقب « پدر آگنی »، خدای آتش است .

هم سوشیانس وهم کواد (= قباد ، درلاتین: کاوتِـس ) ، نام وصفت سیمرغ ِآتش فروز است ، و ازآنجا که الهیات زرتشتی ، دشمن سرسخت سیمرغ ( =این زنخدا ) بود( جنگ اسفندیار با سیمرغ درهفتخوانش، و کشتن سیمرغ ، که خدای رستم و زال و سام بود ، بیان دشمنی شدید خدای زرتشت، با سیمرغ ، زنخدای ایران بوده است. ازاینرو متون زرتشتی ، سیمرغ را ، مرغ افسانه ای میسازند ) ، مردم ، پیدایش دوباره این خدا را، به آخر الزمان انداختند، تا جهان را نجات بدهد . خدایان وپهلوانان اولیه ، که مطرود الهیات زرتشتی واقع شـد ند ، معمولا درروایات زرتشتی در رستاخیز، ازسر، نقش آفریننده ِ پیشین خود را بازی میکنند. این آتش فروزی ( سوشیانس یا کواد ) ، بیان « اصل نوآوری و ابداع » است ، که درفرهنگ ایران ، قرین وجفتِ گوهری هرانسانی هست ، و پیدایشش، محدود به آمدن ِ آخرالزمان نیست ، بلکه فقط آزادی برای  پیدایش خود ، در اجتماع و سیاست و قانون و اقتصاد میخواهد . این محرومیت انسانها ازپیدایش نوآوری و آتش فروزی ازگوهر خود ِآنها  در درازای هزاره ها ، سبب پیدایش تصویر مهدی و سوشیانس و بازگشت مسیح وماشیه ... دراجتماع درزمان آخر، یا در پایان زمان ( موقعی که تاریخ ، بسته میشود و پس ازآن ، زمانی نمیآید ) میگردد. این انتظار عبث و بیهوده ، هنگامی پایان می یابد ، که به خود ِانسانها ازسر، آزادی داده شود، تا گوهرسیمرغی و سوشیانسی و نوآوری و آتش فروزی وقبادی (کوادی) خود را آشکار سازند .

نفی و انکار و سرکوبی « اصل آتش فروزی یا نوآوری و نو اندیشی » درانسان ودراجتماع ، علت پیدایش انتظاربه « یک منجی ورهاننده » میشود .

 هما یا سیمرغ ، هرکجا سایه میانداخت ( = نسا = نی سایه) ، یا به عبارت دیگر، تخمهای زندگی (= تخم خودش) را که خود درخاک ( خاک = هاگ = تخم ) افشانده بود ، درخاک و درانسانها ، میافروخت، وطبعا  آنجا ، آبادی وشهرو مدنیت ایجاد میگردید و شکوفا میشد . به همین علت همه آبادیها ، درگذشته ، « نـسـا »  نامیده میشدند .« نسا » ، که باشد به معنای « آبادی» است ودر ساری « نسا » ،  به « سایه » گفته میشود .

ودراصل «ni+saaya نی سایه » بوده است، که به معنای « سایه نای ِ به = تخم سیمرغ ، یا« وای به » یا به معنای - سه نای = سئنا = سیمرغ » میباشد . چنانکه درکردی به سایه ، « نیسی= نی + سه » میگویند، که به معنای « سه تا نای » ، یعنی « سیمرغ » است . درکردی به سایه ، « سه هه ند گفته میشود ، که به معنای « سه تخم یا سه زهدان » است .  بخوبی  دیده میشود که ، « سـایـه » که برای ما ، یک پدیده هبوطیست ، برای آنها ، درست معنای وارونه اش را داشته است و« اصل اعتلاء» بوده است.

سایه انداختن و سایه افکندن ، چیزی جز« افکندن یا انداختن بذر، یا تخم در زمین، برای فرابالیدن ، ودرخت شدن » نبوده است،  که تارک  این درخت ، به ماه میرسیده است ، که اینهمانی با همان سیمرغ یا هما می یافته است .

این دو معنای ِ  متضاد « سایه » ، ازکجا سرچشمه گرفته اند ؟ چرا در یکجا، با پدیده « هبوط » روبرو هستیم ؟ و چرا در جای دیگر، با پدیده « افراخته شدن و ماه و سیمرغ، وبالاخره خورشید شدن یک تخم » کار داریم ؟

درفرهنگ ایران ، انسان، « مردم = مر+ تخم » خوانده میشود ، انسان، « فرزندِ مر» یا به سخنی دیگر، « تخم ِ سیمرغ  » است . یکی از نامهای دیگر سیمرغ ، « سـایـه » یا « سه تخمه = تخم ماه » بوده است ، ازاین روست که در لغت نامه ها میآید که سایه ، نام یک دیو یا جن ( پری ) است . و سایه ، در سغدی و کردی و پشتو « سیـور» نامیده میشود ، که به معنای « سه + ور» است . ازسوئی ، یکی از نامهای درخت سرو ، سیور است ( فرهنگ گیاهان ، ماهوان ) . سرو ( سیور) ، همان  سایه ( سیور) است . به « حندقوقا یا شبدر » نیز درکردی « سی وره » گفته میشود، و حندقوقا ، همان « انده کوکا » است، که به معنای « تخم ماه = تخم اصل ومبدء » است .  تک تک این مطالب دراین کتاب، درجای خود ، بطورگسترده، بررسی خواهند شد . فقط دراینجا بطوراجمالی، پیوند  این مطالب، بیان میگردد . انسان ، تخمیست که سیمرغ از وجودش میافشاند و به زمین میافکند ، و به سخنی دیگر سایه هما، یا سیمرغست که به زمین میافتد ، با زمین (= تن) جفت میشود، ومیروید، و به آسمان سر میافرازد، و ماه یا سیمرغ میشود. بسخنی دیگر، سیمرغ ، این تخم=آتش را برمیافروزد ، وتخم ِ انسان میبالد، و سروی بلند میشود، که فرازش ماه( سیمرغ ) است. 

ما درفرهنگ ایران با « تصویری از انسان » کارداریم ، که بکلی با تصویر انسان، در ادیان ابراهیمی ، فرق دارد . تصویرانسان در فرهنگ ایران( فرهنگ ایران، با تاریخ شاهان وموبدان درایران ، اینهمانی ندارد ) ، با افراختن و بلندشدن و ماه شدن و سیمرغ شدن و میترا شدن، کار دارد ، و تصویر انسان، در ادیان ابراهیمی ، با « فرو افکنده شدن و تبعید شدن ازبهشت » کار دارد .این اندیشه « هبوط انسان » در فلسفه غرب نیز ، ریشه ای ژرف دوانیده است ، و عبارت بندیهای فلسفی به خود گرفته است ، که در دید نخست ، این حقیقت ، چشمگیرنیست .  درپیروی از مکاتب فلسفی غرب ، برغم آنکه ازاین ادیان هم روبرگردانیده شود ،  درواقع ،همان راستای فکری ، دنبال میشود .

هرچند هم نام وصورت تعلق به این ادیان ، انکار وطرد میشود، ولی محتوا ، شکل دیگر به خود میگیرد ، ودررویکرد به فلسفه های نوین و تئوریهای اجتماعی و سیاسی علمی ، بجای میماند.

اندیشه هبوط درتورات و انجیل و قرآن و درالهیات زرتشتی ، تنها « بیرون انداخته شدن و دور انداخته شدن ِ یک باره، درهمان آغاززمان » و « بیگانه شدن یکباره از اصل، درآغاززمان » نیست ، بلکه « انسان ، برای پیشرفت در زمان و تاریخ ، باید « آن به آن » ، ازاصلش ، بیشتردورافکنده شود»، آن به آن ، ازخدا ، بریده شود  . این داستان آدم وحوا درتورات یا قرآن ، بیان یک واقعیت تکامل طبیعی نیست، که به نام خرافه دورانداخته شود . این داستان ، طرح تصویرانسان است و اهمیت فوق العاده دارد. همین تصویر انسان ، در قانون اساسی ماست . یهودیت و مسیحیت و اسلام ، میکوشند که انسان را، به این تصویر بسازند .خویشکاری حکومت و سازمانهای دینی ، درآموزش وپرورش و درقوانین ، دادن اینن صورت به انسان است . درجامعه اسلامی ، انسان باید به این تصویر درآید ، تا عضو جامعه اسلامی شناخته شود . در القاء این تصویر، در درازای ِ سده ها و هزاره ها، فطرت و طبیعت انسان را ، مسخ میسازند. واین فطرت جعلی وساختگی را ، فطرت وطبیعت حقیقی انسان ، میشمارند . درواقع ، دردرون هرموءمنی به این ادیان ، جنگ همیشگی میان « فطرت اصلی سیمرغی»  که ریشه کن شدنی نیست ، و « فطرت جعلیست که باید جانشین آن » گردد ، و خودرا « فطرت اصلی وحقیقی » میخواند . درهرانسانی « دوفطرت » باهم درنبردند . « فطرت جعلی وساختگی اسلامی » ، برضد « فطرت سیمرغی وبهمنی نا گرفتنی ونادیدنی » . درهرانسانی ، « دو دین ، همیشه درنبردند » . دین اعترافی و ایمانی ، و دین زاینده بینش، که درگوهرهرانسانی است ولی هیچ انسانی آنرا نمیشناسد، ونمیتواند به آن اعتراف کند :

اوهست ازصورت بری ، کارش همه صورتگری

ای دل ، زصورت نگذری ، زیرا نه ای ، یکتوی او

 « آدم » درتورات و انجیل وقرآن، تصویری ازانسانست که درمغزو دل و روان و آگاهبود و نا آگاهبودهمه، جا انداخته میشود . و چنین انسانی ، درگوهرش « هبوطی » است .« آدم » ، تاریخ خلق طبیعی انسان، درچند هزارسال پیش نیست ، بلکه انسانی است که برای یهودی بودن ، مسیحی بودن ، مسلمان بودن ، باید همیشه در روند هبوطی باشد ( همیشه دنی بشود ، همیشه به پستی بگراید ، همیشه درفکرگناه کردن باشد ، همیشه میل به رزالت داشته باشد ، همیشه اغوا پذیر باشد ، همیشه دراندیشه خود پرستی ، وربودن سود وقدرت برای خود باشد ) .

دراین تصویر ، هرلحظه که گامی فراتر درزمان برداشته میشود ، گامی فروتر، هبوط کرده میشود . دراین داستان ، اندیشه پیشرفت بطورکلی، با اندیشه انحطاط بطورکلی ، با هم گره کور خورده اند . مسئله بنیادی این ادیان ، گشودن و جدا کردن اندیشه پیشرفت ، از اندیشه انحطاط، نیست ، بلکه مسئله بنیادی دراین ادیان، آنست که چگونه میتوان ازسوئی ، « روند انحطاط و اُفت و بیگانگی ازاصل » را درهرگامی ، ازآگاهبود ِ خود، پوشانید ، و آنرا برای خود ، تاریک ساخت، و ازسوی دیگر، چگونه باید « از نزدیک شدن و آمیخته شدن با اصل خود، احساس برترین گناه » را کرد و آنرا محال دانست  .

دراین ادیان ، روند ِ « پیشرفت در زمان » با « هبوط و فروافتی ازاصل »، به هم گره خورده اند . « درخت بینش ودرخت خلود یا حیات » درباغ عدن در  تورات ، « گـوهـرخـدائـی » را مشخص میسازند . یهوه ، از « همانند شدن و همگوهرشدن انسان با خود ، ترس دارد » ، و برای دفع این ترس از« همگوهرشدن انسان با خود » ، اورا ا زباغ عدن ، و به عبارت دقیق تر، « از نزدیکی به درخت » اخراج میکند . این هبوط واخراج  ، چنانچه به نظر میآید ، یکباره و « یک عمل بی نظیرو استثنائی ِ تاریخی » نیست ، بلکه « این ترس ازهمگوهرشدن با خدا ، که همگوهری  با اصل بوده است » ، همیشه بجاست و این تلاش برای هبوط و انحطاط و بیگانه شدن ازاصل ، همیشه درکاراست . این همگوهرشدن انسان با خدا، که « بُن او» میباشد ، محال شمرده و محال ساخته میشود .

درک تفاوت ژرف تصویر « هبوط» در تورات ، و « انسانی که سروبلند میشود ودرفراز، تبدیل به ماه روشن وبینا میشود » درفرهنگ ایران ، فوق العاده اهمیت دارد ، چون این تفاوت ، درست علت پیدایش تصویر هبوط را در تورات وانجیل و قرآن  روشن میسازد . این تصاویر، همه ، برضد « تصویر نخستین انسان درفرهنگ ایران » ساخته و پرداخته شده اند . در تورات ، سِـفر پیدایش میآید که : «  خداوند خدا باغی در عدن بطرف مشرق غرس نمود و آن آدم را که سرشته بود درآنجا گذاشت و خداوند خدا هردرخت خوشنما و خوشخوراک را از زمین رویانید و درخت حیات را دروسط باغ و درخت معرفت نیک وبد را .... وخداآدم را گرفت و اورا درباغ عدن گذاشت تا کار آن را بکند و آنرا محافظت نماید و خداوند خدا آدم را امرفرموده گفت ازهمه درختان  باغ بی ممانعت بخور اما از درخت معرفت نیک وبد زنهار نخوری زیرا روزی که ازآن خوردی هرآینه خواهی مرد ....» .  پس ازخوردن از درخت معرفت نیک وبد ، انسان از یهوه میترسد وخود را ازاو پنهان میسازد ، و عداوت میان زن ومار( اصل فریبنده به معرفت ) ایجاد میگردد، و الم وحمل برزن میافزاید، و مرد برزن حکمرانی میکند و چون آدم فریب زنش را برای رسیدن به معرفت نیک وبد ( میوه درخت ) خورده ، « پس بسبب تو زمین ملعون شد و تمام ایام عمرت ازآن با رنج خواهی خورد  » آنگاه یهوه ، ازهمانند شدن انسان با خود، میترسد، و برای ممانعت ازاین کار، اورا اورا ازباغ عدن( جنت قرآن ) بیرون میکند ، « و خداوند خدا گفت همانا انسان مثل یکی ازما شده است که عارف نیک وبد گردیده .  اینک مبادا دست خودرا دراز کند و ازدرخت حیات نیز گرفته بخورد و تا بابد زنده بماند . پس خداوند اورا از باغ عدن بیرون  کرد ..... و شمشیر آتشباری را که به هرسو گردش میکرد تا طرق درخت حیات را محافظت کند » .

درفرهنگ ایران درست « انـسـان » ، خودش ، درختی است که فرازش ، اصل روشنی و بینش است، و بیخ و بُنش، اصل نوشوی و خلود و حیات همیشگیست . انسان ، نیاز به تصرف بینش و حیات، ازفراسوی خود ندارد ، که مجبور به اطاعت، از« دارنده آن بینش و حیات و جاودانگی » گردد . درفرهنگ ایران ، خدائی نیست ، که اورا و بهشت و درختانش را ، خلق کند ، بلکه خدا و انسان ، دراین درخت ، باهم آمیخته اند، و پیدایش خدا وانسان ، ازهمدیگر است( هم خدا ازانسان وهم انسان ازخدا ، پیدایش می یابد ).آنچه در« تاریخ ایران » ، رویداده است ، اینهمانی با « فرهنگ ایران » ندارد . تاریخ ایران ، بیشتر، شکست یابی، درصورت دهی به فرهنگ ایرانست . در فرهنگ ایران ، خدائی نیست که با امرو قدرتش ، اورا از رسیدن به بینش و جاودانگی ، منع کند . درفرهنگ ایران، خدا ، بهشتی نمیسازد که انسان را ازآن، بیرون کند . خدا و انسان باهم ، همین یک درخت هستند ، وخدا وانسان ، هنگامیکه باهمند ، و با هم آمیخته اند ، و ازهم ، پیدایش می یابند ، بهشت هستند .

بهشت ، چیزی جز درختی نیست که سرش ، بینش و روشنی (= توتیای چشم ) ، وُبـنـش (=کیمیائی که مرده را زنده میسازد) ، نوآفرینی و جاودانگی است . درفرهنگ ایران، خدا وانسان باهم ، یک درخت هستـند . تورات ، برای ضدیت با این اندیشه « اینهمانی خدا و انسان دریک درخت باهم ، و همسرشت بودن و انباز بودن در بینش و خلود »، از تصویر درخت درفرهنگ ایران ، استفاده کرده است ، تا آن اندیشه را، واژگونه سازد .

یهوه ، درختان دیگری هم درباغ ِ عدن (= ادونای ) خلق میکند، که هیچکدام ویژگیهای بینش و خلود را ندارند ، و ازاین درختها ، انسان ، حق دارد بخورد، وازسوی دیگر، دوپدیده بینش و جاودانگی را ازهم جدا میسازد، و ازآنها، دو درخت متفاوت وجدا وبریده ازهم میسازد ، درحالیکه در فرهنگ ایران ، فراز درخت ومیوه درخت ، توتیای چشم ( آفریننده چشم خورشید گونه ) است ، و بُن درخت ، کیمیا ، یا اصل فرشگرد و تحول دهنده ِمُرده به زنده است .

آشنائی دقیق و ژرف، بااین دوتصویر،ویژگیهای فرهنگ ایران را چشمگیرمیسازد.درفرهنگ ایران، این«تخم افکندن ازفرازدرخت، که بینش و روشنائیست ، به زمین ، وزیرزمین تاریک رفتن، برای بُن وبیخ تازه، برای آفرینش نوین شدن » را ، سایه افکندن و سایه انداختن میدانسته است .

اساسا دیده خواهد شد که معنای ِ واژه ِ « سایه = سیور»، « تخم سیمرغ» یا « تخم ماه » است . دراین بررسیها، دیده خواهد شد که ماه ، درفرهنگ ایران ، ترکیب و آمیزش سه خدا باهم بوده است ، و ازآنجا که ماه ، مجموعه همه تخمه های زندگان ( گیاهان + جانوران + انسان ) هست ، هرتخمی ازماه نیز ، سیور، یا سایگ( سه هاگ)، یا سه هند (= سه تخمه ) یا سی کک ( سه کوکا= سه ریشه و اصل= سه پیوند وهمآهنگی ) است . درهرتخمی که ازخوشه ِ سیمرغ ، افشانده میشود ، بُن ماه ، یا تخم ِ سیمرغ، یا« آگ » یا « گه را ی » خدای آسمان هست ( همین دو واژه اند  که امروزه - آقـا - و - گرامی - شده اند ). این نامها ، همه، نامهای گوناگون « سایه » اند، که درواقع ، همان نام سیمرغ و ماه هستند . انداختن سایه هما ، فرو افشاندن تخم وبُن خدا برای کاشته شدن در زمین، و اینهمانی یافتن با زمین بوده است ، تا ببالد و باز، ماه وآسمان و سیمرغ بشود .

« افکندن و انداختن » ، « طرد واخراج و هبوط وسقوط و تنزل» نبوده است ، بلکه تحول ِ( گشتن = وشتن ) تخم ، ازحالت باروبری ( روشن و بینش ) ، به حالت ِ بُنی و بیخی بوده است . همان تخمی که دراوج وفرازاست، و پیکر یابی « بینش و روشنائی »است ، درفرود و ژرفا وتاریکی، تبدیل به «اصل نوآفرینی وفرشگرد وجاودانگی » میگردد . درهر تخمی ، « جفتِ فرازوفرود » ، « جفتِ آسمان و زمین » ، « جفتِ روشنی و تاریکی »، « جفت جان سیمرغی ، و تن آرمئتی» هست . جفت ، همان واژه « یوغ »و « یـوگا» درسانسکریت است که دارای معانی : اتصال ، به هم پیوستن ، وصل ، اتحاد ، موافقت ، متناسب ، گردونه ، اتحاد روح فردی با روح کیهانس ، قران ، ومنازل قمراست ( ماه درهرخانه با آن ستارگان ، جفت میشود ) . درفرهنگ ایران، اصل آفرینش ، یوگای انگره مینو وسپنتا مینو ( بهرام و سیمرغ ، اورنگ و گل چهره ) است .

همین « ور» که به « اصل و بُن ِ رویش و زایش » گفته میشود ( سایه = سیور= سه ور= حندقوقا = تخم ماه ) ، همان واژه « بـَر » است ، که به « گندم » گفته میشود( تحفه حکیم موءمن ) . به گندم ، « آگ » نیز گفته میشود( همان واژه ِ آقـا یا آغـا ) ، و واژه« سایه » دراصل پهلوی، « سایگ» است که « سه آگ = سه هاگ » میباشد . ودرروایات اسلامی ، سخن ازخوردن ِ گندم میرود، نه از درخت. معرب واژه ِ « آگ و َ اگ »، « َحق» است.

سیمرغ، به معنای « سه مرغ » است، و درکردی به آن ،« سیمرخ » نیزگفته میشود ، که به معنای « سه بید یا سه سرو» است، وسیمرغ ، نماد آسمان وسقف است( سقف = سه قه ف = سه بند نی ، سه خوشه ، درگذشته ، مرکب از سه لایه بوده است ، بازارهای سرپوشیده را ساباط = سابات مینامند، دریهودیت به شنبه ، سابات گفته میشود . سابات ایل ، که- خدای سابات- باشد ، همان کیوان، سپهرهفتمست، که سقف آسمانست) ، که درکردی «  سا پیته » باشد ، وپسوند « پیت » دراردو ، به معنای شکم (= ور= زهدان) است، وازسوئی ، پیت ، همان فیت و فیتک است ، که به معنای « نی » میباشد، و سا پیته = سقف ، وجودی جز  « سئنا » نیست که « آسمان » است  .« تخم سیمرغ= انده کوکا = سیور »آمیزش سه بخش باهم است ،  پیکریابی اندیشه « عشق= اشه = اشک = ارتا » است . دراین بر رسیها دیده خواهد شد ، ماه یکتا نیز ، مرکب از سه تا خدا = سه بخش است ( سه تائی که یکتاست ). «انداختن ِ سایه سیمرغ »،همان خود افشانی و خود پاشی سیمرغ درگیتی، برای ازنو روئیدن بسوی آسمان است ، ودرست برضد تصویر « هبوط » است .

اندیشه ِ« هبوط» ، تنها محتوای مفهوم فرود آمدن و به زیر آمدن نیست ، بلکه فراسوی آن ، حکایت از « درافتادن دربدی ، و خوارو کوچک و ضعیف شدن ، و کاستن ارزش » میکند . هبوط ، دارای محتوای طرد شدن و منحط شدن و « ازاصل و ازسعادت دور افتادن » و بالاخره « از امکان خداشدن ، که فطرت انسان است ، بیگانه شدن » است .  با تصویر هبوط ،  زمان و تاریخ ، « روند ِ پیشرفت در پس روی » میشود . این  سراندیشه ، شکلهای گوناگون به خود میگیرد ، ولی همیشه ازاین پس درکاراست .« پیشرفت قدرتیابی یهوه و پدرآسمانی و الله » ، با منحط سازی ، با «احساس انسان در گناهکاربودن بیشتر» ، درافزایش ایمان که افزایش ِ اتکاء به بینش الهی است ، « کاهش یقین به سرچشمه بودن خود واصالت خود » روی میدهد ، که قرآن آنرا « ظالم و جاهل سازی انسان » میخواند .

پیشرفت و انحطاط ( یا ازخود بیگانگی ) ، همزاد وجفت  میشوند . دوپدیده ِ پیشرفت و انحطاط( یا ازخود بیگانه شدن ) را ازآن پس ،  ازهم نمیتوان جدا ساخت . انحطاط و « ازخدا درخود، بیگانه شدن ، از سرچشمه بودن، افتادن »، سایه ِپیشرفت قدرتیابی الله و پدرآسمانی و یهوه دراجتماع و حکومت است .

درادیان ابراهیمی ، این اندیشه تواءمان بودن « پیشرفت درزمان» و « انحطاط مداوم دراصالت » ، درآغاز، چشمگیرنیست ، چون انسان ، تصویر درخت و گندم را در بهشت، رها میکند . چون این تصویر، بخودی خود ، خطرناکست . « خوردن از درخت یا گیاهی که پیکریابی گوهر خداست » ، و یافتن ویژگیهای بینش و خلود، نماد امکان ِهمسرشت وهمگوهرشدن با خدا است .

نفوذ فرهنگ سیمرغی درایران ، چنان نیرومند بود که نگذاشت الهیات زرتشتی ، دست ازتصویر « درخت زمان » بکشد . اینست که الهیات زرتشتی ، مجبوربود ، اندیشه «  پیشرفت زمان » و «انحطاط در زمان » را با همان تصویر درخت، نشان بدهد . درختی که نماد اعتلاء و بلندشوی بود ، تبدیل به درختی ساختگی میشود که هرچه فراترمیروید ، گوهر شاخه هایش ، خوارترو کم بها ترو چرکین تر میگردد . درست الهیات زرتشتی کوشید دراین تصویر، فرهنگِ اصیل ایران را وارونه سازد . درخت زمان ، در الهیات زرتشتی ، هرچه فراترمیروید( در زند وهومن یسن ) ،  دارای شاخه هائی ازفلزات بی ارزشتر و خوارترو ناپاکتر میگردد . همین اندیشه ، در ادیان ابراهیمی و درمدنیت غرب بشدت، کارگذاربود وهنوز نیز کارگذار هست ، ولی چنین شفافیت در بیان را ندارد که دراین تصویر، چشمگیراست . همیشه ، انحطاط و هبوط و « از امکان ِخدائی ِخود ، بیگانه شدن » ، ســایــه ِ « پیشرفت و تعالی و علم »  میشود ، وهمیشه این « ســایـــه » ، بی ارزش و فرعی ، و « ناموجود و غیرواقعی و مجازی وناچیز » ، گرفته میشود .

انسان درمارکسیسم ، به سایه ای ازروابط ابزارتولیدی کاهش می یابد . انسان درجامعه شناسی آمریکا ، به وجودی کنترل پذیرکاسته میشود که چیزی جز سایه نیست .

درحالیکه ، این سایه انحطاط و هبوط و توّحش ، درست جفت و همزاد آن پیشرفت و تعالی و علم و محبت ومردمی خواهی هست . اوج مدنیت ، نقطه فراز ِ موجیست که همیشه به قعرتوّحش کشیده میشود . دربطن مدنیت وعلم و مردمی خواهی ، آتشفشان توحش  درنهان درگدازاست وناگهان درجائی و درزمانی ، سرباز میکند ، و فوران توحش و رذالت و قساوت و خباثت وخونخواری و تد ّنی اخلاقی زیر سرپوش قداست آغاز میشود  . اینها ، سایه مجازی و فرعی و ناچیزنیستند که بتوان آن را نادیده گرفت ، بلکه « سایه های جفت و همزاد و جداناپذیر ازهمان پیشرفتها » هستند . این همزاد و جفت بودن ِ« پیشرفت و هبوط » « فرهنگ و توحش » ، صفت گوهری و ذاتی همه ادیان نوری ( ادیان ابراهیمی و الهیات زرتشتی ) هستند، و مدنیت غرب و دین اسلام ، به سهولت نمیتوانند خود را ازچنگال این « گره خوردگی کور» نجات بدهند .

فرهنگ ایران ، « درخت خدا » را درباغ عدن ، تنها باقی نگذاشت، و انسان را ازآن ، جدا ودورو طرد نساخت . فرهنگ ایران ، انسان را خورنده ازدرخت معرفت و حیات ( خلود) ، به اجازه یا منع هیچ قدرتی  ندانست . فرهنگ ایران ، به خدائی ، اجازه نداد که انسان را  از درخت ، جدا سازد ، و حق خوردن ازمیوه آنرا ازانسان بگیرد . درخت معرفت نیک وبد و درخت حیات یا خلود ، درجنت قرآن ، و یا درباغ عدن تورات ، تصویری ، ازجدا گوهری انسان و خدا است، و فرهنگ ایران ، چنین بهشتی را، بهشت نشمرد که علاقه واشتیاق به بودن درآن ، و یا بازگشت به آن داشته باشد. درفرهنگ ایران ، بهشت ، درختیست که خدا وانسان باهم درآن، آمیخته اند .

جائیکه خدا و انسان ، مراحل گوناگون ِ تحول یک درخت نیستند ، بهشت و باغ عدن ( ادو+ نا ) نیست .  به همین علت ، در فرهنگ ایران، انسان چنین بهشتی را، بهشت نمیدانست ، و طرد و هبوط ازآن را، مسخره ومضحک میشمرد .

پدرم ، روضه  رضوان ، به دو گندم بفروخت

نا خلف باشم اگرمن ، به جوی نفروشم

حافظ ، دم ازتبعید و اخراج و « اهبطوا » نمیزند . برای او،این الله یا یهوه نیست که انسان را ازجنت بیرون میاندازد ، بلکه این انسانست که فطرتش، چنین بهشتی را بی ارزش میداند و نمیخواهد درچنین بهشتی بماند، و چیزی دراین بهشت نیست که ازآن خوشش بیاید ، و اگرهم پدرش آنرا با دوگندم،فروخته است ولی خود او، آنرا ، به یک جو نامقدار میفروشد ، و نیازی بدان نیست که یهوه یا الله یا پدرآسمانی اورا ازآنچه بهشت و باغ  ، مینامند ، بیرون بیندازند .

فرهنگ ایران ، سراندیشه « هبوط » را که « اندیشه پیشرفت و انحطاط » را، در ادیان ابراهیمی و درفرهنگ غرب ، معین میسازد ، نمی پذیرد . ایرانی ، احساس هبوط ازاوج و اصل درگوهر خود، ندارد . انسان ایرانی ، مردم است و مردم ( مر+ تخم ) ، تخمیست که روئیده  ازاصل (= مر )،و همگوهر با آنست . انسان یا مردم ، دراثر« تخم بودن » ، همیشه « هم بُن و بیخ است وهم باروبر ». درخود ، آسمان وزمین وفراز وفرود ، را به کردار دو اصل هم ارزش و همگوهر، باهم آمیخته دارد.

درفرهنگ ایران، انسان، تخمیست که در رویش و افزایش ، درختی میشود که  پیکریابی ِ کل جهان هستی وخدا ست ، و لی درتورات ، یهوه از ترس اینکه مبادا انسان، همانند خدا بشود، اورا به قعرپستی و خواری فرو میافکند .

 

انسان : سروی بلند، که فرازش ماه است

 

گفته شد که درادیان ابراهیمی ، تصویرانسان از« اخراج و تبعید وهبوط ِ آدم ازباغ عدن یا جنت » مشخص میگردد ، و درفرهنگ ایران تصویر انسان، از سروی بلند مشخص میشود، که فرازش ماه میروید. این تصویر ازکجا آمده است ، ودارای چه معنائی ومحتوائیست ؟ این تصویر، یک تشبیه شاعرانه ، ساخته و پرداخته از نیروی صورت اندیشی ِ فردوسی یا مولوی نیست ، بلکه ریشه در ژرفای فرهنگ ایران دارد . فرهنگ ایران ، غیر از دین، یا الهیات زرتشتی است . درآغازشاهنامه ،  پس از« گفتار در باره آفرینش عالم » ، « گفتاردر باره پیدایش انسان» میآید ، و تصویر انسان ، بدین گونه عبارت بندی میشود :

چوزین بگذری ، مردم آمد « پـدیـد »

مردم یا انسان ، « خلق » نمیشود ، بلکه « پـدیـد مـیـآیـد »

شد این بندها را سراسر کلـیـد

همه آفرینش، « بند و طلسم و سربسته» هستند، وانسان، کلیدیست که میتواند همه درهای بسته را بگشاید و مشکلات را حل کند ، و یا به عبارتی دقیق تر، همه را بگشاید و بگستراند و بپرورد . خرد انسان ، کلید همه چیزهاست .

سرش راست برشد ، چوســرو بـلـنـد

انسان ، وجودیست که سربرمیافرازد، و جنبش، به « برشدن، یا تعالی وعروج » دارد  ، وپدیده « راست بودن ، و راستی»، ازاین تصویر، معین میگردد . درهمین اصطلاح، که به نظرما ، تشبیهی بیش نیست ، اندیشه « گوهر ِضد هبوطی ِانسان» بیان شده است ، که برضد همه ادیان ابراهیمی ، وبرضد الهیات زرتشتی است . 

بگفتارخوب و خرد کاربند

ولی این تصویر، در بسیاری ازداستانهای دیگرشاهنامه ، شکل اصلیش را می یابد . انسان ، نه تنها سروی بلند است ، بلکه « سروی هست که فرازش، ماه » است .  در داستان سیندخت و رودابه درشاهنامه میآید که :

یکی سرو دید از بـرش، « ِگـرد مـاه »

نهاده زعنبر به سر برکلاه        یا میآید که

چنین داد مهراب پاسخ بدوی      که ای سرو سیمین بر ِماه روی

یا در داستان زایمان رودابه ( مادر رستم )، سیمرغ

چنین گفت با زال ، کین غم چراست

به چشم هژبر اندر او ، نم چراست

کزین « سرو سییمین بر ماه روی »

یکی نره شیر آید و نامجوی

یا جای دیگر میآید که :

برآمد سیه چشم گلرخ به بام     چو سروسهی برسرش ماه تمام

یادرباره دخترجمشید ( وزن ضحاک ) میآید :

به کاخ اندرآمد دوان کندرو    درایوان یکی تاجور دید نو(فریدون)

نشسته به آرام درپیشگاه   چو سرو بلند از برش « گرد ماه »

همین چند گواه، بس است که دیده شود که تصویر دقیق انسان درفرهنگ ایران ( چه مرد و چه زن ) ، سرویست که فرازش ماه تمام ، هست. دراین کتاب ، دیده خواهد شد که ماه ، همان سیمرغ یا هما است. پس درفرهنگ ایران ، انسان ، درخت بلندی شمرده میشود ، که فرازش سیمرغ نشسته است . درشاهنامه ، در داستان سام وزال ، آشیانه سیمرغ ، فراز سه درخت است که فرازکوه البرزاست، و این آشیانه، سر به خوشه پروین میکشد . مولوی درغزلی ، خطاب به « انسان »وارجش ، میگوید :

منگر به هرگدائی ، که تو خاص ازآن مائی

مفروش خویش ارزان ، که تو بس گرانبهائی ...

تو زخاک سر برآور ، که درخت سربلندی

تو بپر به قاف قربت ، که شریفتر همائی

این « پیوند درخت و سیمرغ » ، دراین شعر، تصادفی نیست ، بلکه بیان تصویرانسان، درفرهنگ ایران میباشد. انسان درختیست که میبالد، وفرازش« خوشه » میشود . خوشه (= قوش )، اینهمانی با مرغ، و بویژه هما دارد . درترکی ، به هُما « لوری قوش » یا « بوغدای تو » گفته میشود . بوغدای ، خوشه گندم است ، و پسوند « دائیتی » همان خداست . بهتراست دراین تصویر، دقیق ترشویم ، تا اختلاف فاحش آنرا، از تصویر « انسان هبوطی» دریابیم . درشعر دیگری که دربالا آمد، مولوی میگوید :

به سر ِدرخت مانم، که زاصل، دورگشتم

به میانه قشورم ، همه ازلباب گویم

من اگرچه سیب« شیبم»،زدرخت بس« بلندم»

من اگر« خراب ومستم» ، سخن صواب گویم

یا درغزلی دیگر درباره انسان میگوید :

بیخ درخت ، خاکست ، وین چرخ ، شاخ و برگش

عالم ، درخت زیتون ،« ما» ، همچو روغنیمش

سروباروبر ِ درخت ، ازاصل وبُن درخت ، هرچند که دورمیشود ، ولی ازسوی دیگر، همان سروباروبردرختست که « تخم و بُن درخت تازه » میشود ، و ازسوی دیگر، این شیرابه (= لباب، روغن) که دررگهای پوشیده تنه درخت روانست ، بُن و ریشه و اصل وبیخ تاریک را ، با شاخ و برگ وبار و برروشن درفراز ، میآمیزد، وبه همدیگرپیوند میدهد . این دوری سردرخت وبُن درخت، نه تنها برضد همگوهری و همسرشت شدن سرو بن ، یا فرازو فرود نیست، بلکه همان فرازو بلندی هست که درفرود آمدن و بیخ شدن،باز تبدیل به اصل آفریننده وباززائی میشود . به همین علت است که سیمرغ یا ماه ، به زمین فرود میآید ، و خودش ، تحول به گیتی می یابد ، و این روند یست که در اصطلاح « سایه افکندن هما » بیان میشده است ، و سپس معنای واقعی آن ، از اذهان رانده شده و سرکوبی گردیده است . ازاینرو در کردی، گاو ( که همان گاو زمین باشد ) ، « مانگ » نام دارد ، و نام ماه هم ، « مانگ » است . ودرنقوش برجسته میترائیان ، گاوزمین ، شکل هلال ماه درآسمان را دارد .

ماه، فرازسرو بلند است ، معنای بسیارژرف دارد. این ماه درشب است که خورشید در روز را میزاید . ازاین رو ، ماه درفرهنگ ایران ، « اصل روشنی » شمرده میشد . پس« ماه فرازسرو» ، به معنای آنست که درخت درفرازش ، اصل روشنی و چشم بینا میگردد . به همین علت مولوی ، تجربه موسی را در دیدن روشنی از بوته ، که ازهمین زمینه برخاسته ( طورسینا ، سینا = سیمرغ ) چنین بیان میکند :

موسی عمران(=ام + رام=مادررام=سیمرغ ) نه به شب دید نور ؟

سوی درختی که بگفتش :  بیا

رفت به شب ، بیش زده ساله راه    دید درختی همه غرق ِ  ضیا

روشنی و بینش، با شاخ وبرگ وبر فراز درخت یا بوته، اینهمانی داشت. این درخت هستی خود انسانست که روشنی و بینش میآفریند . افزوده براین ، انسان ،  اینهمانی با  تصویر جهان هستی  دارد، که درفرازش ، سیمرغ می نشیند.

انسان (= مردم = مر+ تخم ) ، هرچه هم ازاصل خود ، دورشود ، ولی همیشه با اصل خود ، پیوسته است ، و افزوده برآن ، هرچه ازاصل خود دورمیشود ، ولی اصل تازه ِ خود را در درون خود، میپروراند . درست درهمان سر، و بار وبر درخت ، اصل و بُن درختی تازه ، بالقوه هست . این باروبر، درفراز و دربلندی ، به شیب وفرود افکنده= افشانده میشود، و درزمین میپوسد، وخراب میشود ، و ازنو، میروید و پیدایش می یابد . این « سری که اصل میشود » ، این « هسته و تخمه ای» که « بُن و بیخ » میشود ، زادگاه اندیشه « ضد هبوطی » فرهنگ ایران است  مردم ( مر+ تخم ) که انسان باشد ، تخمی هست که این ویژگی عمومی همه تخمها را دارد . درفرهنگ ایران ، اندیشه هبوط انسان نخستین ( تصویر ِ آدم درتورات و انجیل و قرآن ) ، که در ادیان ابراهیمی ، وهمچنین درالهیات زرتشتی هست،نیست . درست تصویربنیادی ِ انسان ، همان تصویریست که فردوسی درآغاز ِشاهنامه ، و اسدی توسی، درگرشاسپ نامه آورده است، و مولوی درغزلیات خود آنرا پرورده و گسترده است . درشاهنامه ، چنانچه آمد :انسان (مردم= مر+ تخم ) با خرد کاربند و گفتار زیبایش ، سرویست که به بلندی وفرازمیبالد، و با این خرد است که کلید همه بندها ومشکلات میشود . یکی از نامهای ماه، « کلیچه سیمین »، یعنی « کلید سیمین » هست ( برهان قاطع ) . ماه ، اینهمانی با سیم ( نقره )  دارد. سیم یا « اسیم » ، همان معنای یوغ یا جفت یا یوگا و وصال و عشق را دارد .ازسوئی، چون ماه ، سرچشمه « روشنی » شمرده میشد ، و چون « چشم آسمان » شمرده میشد ، و با چشم انسان ، اینهمانی داده میشد ، وازسوی دیگر،« چشم » ، اینهمانی با « خرد » دارد ، پس ماه ، َخـردی هست که با روشنی اش ، کلید گشودن همه بندها هست . واژه « مـزدا » که پسوند « اهوره مزدا » باشد ، پیشوندش ِ« مـز» است که همان ، ماه است ، ومزدا درست همان معنای « بینا » را دارد .

تصویر « سروبلند ودرخت بلند » ،درفرهنگ ایران ، چنانچه گفته شد ،  یک تشبیه شاعرانه نیست ، بلکه بیان « گوهرضد هبوطی انسان » هست. انسان، تخمیست که میروید و میبالد  ودرمعراجش، خدا یا سیمرغ میشود . آدم درتورات ، حق ندارد از درخت بخورد ، چون دراثر خوردن میوه درخت ( بینش خوب وبد ، و حیات خلد) همانند یهوه میشود، و یهوه، برای باز داشتن آدم ازاین همانندی با خودش ، اورا از باغ عدن ، اخراج میکند ( داستان ِ هبوط ) . درالهیات زرتشتی ، فروهرانسان، فقط در « پـیـش » اهوره مزدا ست ، و نمیتواند با اهورامزدا، بیامیزد ( بندهش، بحش چهارم ، پاره 34 ) ولی درفرهنگ ایران(= سیمرغی ) ، هیچ قدرتی انسان را از خداشدن ، بازنمیدارد و نمیترساند ، بلکه انسان ، تخمیست که میروید، و همان درختی میشود که وِیژگیهای « بینش خوب وبد » و « جاودانگی یا دیرزیستی » رادارد . این جا ما با دو تصویر کاملا متضاد ازخدا و انسان ، درفرهنگ ایران و درادیان ابراهیمی والهیات زرتشتی کار داریم . این تصویر ویژه است که تاریخ تفکر دینی و اجتماعی و سیاسی ایران را مشخص ساخته است ، وسرکوب این تصویرانسان ، از الهیات زرتشتی ، بزرگترین فاجعه تاریخ ایران را آفرید که هنوز ما گرفتارش هستیم .

 

پیدایش اندیشهِ « هبوط »

 در الهیات زرتشتی

************

 ضدیت الهیات زرتشتی

 با «  فرهنگ سیمرغی »

الهیات زرتشتی ، اصالت را ازانسان گرفت

وبرضد« خرد آزاد انسان » برخاست

که « کلید همه بندها» است

 

دراین تصویر ازفرهنگ سیمرغی ، خودِ انسان، درختی میشود که فرازش، ماه ( اصل زاینده روشنی وبینش) میشود، وطبعا نیاز به واسطه ای و پیامبری ( مانند زرتشت )، یا حتا نیاز به خداوندی که بیواسطه به او بیاموزد ، ندارد ، چون خودش، درهمان خدائی و در گوهرخدائی ( بینش و جاودانگی) ، انبازاست . این بود که آموزه زرتشت ، ازهمان آغاز، درتضاد با فرهنگ سیمرغی ایران ، قرارگرفت . تضاد و پیکارموبدان زرتشتی ، با فرهنگ سیمرغی در تصویر اولیه انسان( که جمشید باشد ) ،  درپروازجمشید به آسمان که درشاهنامه آمده است ، پیکربه خود گرفته است . این معراج جمشیدی ، که بُن همه انسانها ، وفرزند سیمرغست ( جم + شید = جم فرزند نی، یعنی فرزند ِ سیمرغ ) دراصل ،  جشن نوروز را میآفریده است . جمشید در روز نوروزاست که به « اوج روشنائی و بینش درخردورزی » میرسد ، یا به عبارت دیگر، « ماهی میشود که خورشید را میزاید » و« چشم خورشید گونه » پیدا میکند . روایت جمشید درشاهنامه، روایت دستکاری ومسخ ساخته شده  داستان است . درست جشن ِ رسیدن به اوج روشنی و بینش درخرد در نوروزدرفرهنگ سیمرغی ، درالهیات زرتشتی ، نقطه هبوط و تباهی وتیره روزی ِ انسان میگردد. دراثر دستکاری الهیات زرتشتی ، این معراج وجشن نوروزی ، که جشن اوج پیروزی بینش انسانی است ، تبدیل به شوم بختی انسان و « هبوط » میگردد .« اوج بینش درخرد ورزی که جشن است » ، تبدیل به « بُن مطرودیت جمشید وآوارگی او، و اره شدن او به دونیمه میگردد » .  نکته ِ شگفت انگیزاینست که هیچیک ازخوانندگان و پژوهشگران ، تا کنون، به « این پدیده هبوط ِناگهانی انسان ، دراثر رسیدن خرد به اوج پیروزی در بینش » روی نمیکنند ، ویکراست، به سراغ « پدیده تکبرو نخوت جمشید » میروند. برای هیچیک از خوانندگان ، چشمگیر نمیشود که دراینجا ، این  خرد انسانی ، که بهشت جمشیدی را درگیتی میآفریند ، درست ، خردیست ضد اهورامزدا، خدای تازه وارد زرتشت . درست در جشن نوروز، خرد انسان ، علت العلل هبوط و شوم بختی و مطرودیت شمرده میشود . اهورامزدا ، خرد جمشیدی ، یا خردی را که آفریننده بهشت ومدنیت و حکومت درگیتی بود ، نمی پذیرد .

پیروزیهای خرد انسان ، که« مـنـیـدن » نام داشته است ، « منی میآورد » ! خود واژه « منیدن = اندیشیدن انسان »، تبدیل به معنای « تکبروسرکشی و عصیان » میگردد . خود واژه « اندیشیدن= منیدن » ، تبدیل به « طغیان به خدا و کبر» میگردد . خود واژه « اندیشیدن از راه آزمایش = منی کردن » ، تبدیل به « هبوط » میگردد . « منی کردن » ، اندیشیدن از راه آزمودن و جستجواست . درست واژه « منی کردن ، که به معنای اندیشیدن از راه آزمودن » است ، تبدیل به « خود را ، اهورامزدا ساختن » میشود . انسان ، حق ندارد ، خدا بشود . انسان ، در اندیشیدن و آفریدن بهشت درگیتی با آن ، خدا میشود . پیشرفت و ساختن بهشت درگیتی از راه « اندیشیدن انسان » ، علت شوم بختی و مطرودیت، و « به دو نیمه ارّ ه شدن درختِ انسان » است . درواقع انسان ازخدا ، بریده میشود . ومرده ریگ این اندیشه است که ، به ادیان ابراهیمی میرسد .

« هبوط » درتورات ، شکل « بریدن انسان از نزدیکی به درخت حیات= ویژگی بازآفرینی همیشگی خود » است . در الهیات زرتشتی ،« هبوط » ، درشکل، « به دونیمه اره شدن درخت ِ جمشید » ، نشان داده میشود . انسان وخدا، ازهم ارّه وبریده میشوند. اینست که شیخ عطار، جدائی انسان ازخدا را ، بریدن  دست از تن میداند . یا مولوی ، فراق وقربت انسان ازخدا را ، دورکردن پوست ازگوشت (کندن پوست ازتن ) میداند :

هیچ میدانی چه میگوید  رباب ؟

زاشک چشم و ازجگرهای کباب

پوستی ّ ام دور مانده من ، ز گوشت

چون ننالم در فراق و در عذاب

ما غریبان فراقیم  ای شهان    بشنوید ازما: الی الله المآب

انسان سیمرغی که جمشید باشد ، ازاهورامزدای زرتشت ، طرد میگردد . ازآنجا که جمشید ، حتا پس ازچیرگی ساسانیان ، محبوب ایرانیان باقی ماند ، موبدان زرتشتی، برای او ، توبه نامه ای به همان سبک و سیاق آخوندهای اسلامی ، جعل کرده اند، که اورا باز، به گونه ای در جامعه  بپذیرند . همچنین درهمه متون اوستائی ، اورا از« نخستین انسان که بُن همه بشریت باشد » ، طرد کرده اند، وازاو فقط « یک شاه » ساخته اند . اینکه « جمشید با خردی که کلید همه بندهاست » ، بُن همه انسانهاباشد ، بزرگترین  خطر، برای قدرت موبدان و شاهان بوده است .

انسان دراجتماع ایران ، پس از آنکه  « جمشید به دونیمه ارّه گردید »، دیگر، « خرد ی » را که کلید همه بندها بود و میتوانست جهان را سامان بدهد، ومدنیت بسازد،ازدست داد. جمشید سیمرغی ،جمسپرمی بود که از شاهسپرم( مهرگیاه= بهروز وصنم ) یعنی ازخدا ، میروئید . سیمرغ ، تخمی بود که گیاه انسان، ازآن میروئید . با ارّ ه شدن سیمرغ ازجمشید ، یا ارّه شدن خدا از انسان ، انسان ، ازاصالت افتاد، و خردش از حق ساماندهی اجتماع و سیاست ، محروم ساخته شد . تئوری « آمیختگی شاهی و دین » درشاهنامه ، که مرده ریگ موبدان زرتشتی ، و شالوده « الهیات زرتشتی» میباشد، وکا ملا برضد فرهنگ اصیل وسیمرغی ایران است ، با « ارّ ه کردن جمشید به دونیم ، با بریدن گوهرانسان ازخدا »  ممکن بود .

« درخت و گیاه » در فرهنگ ایران ، اصطلاحیست که برای « روند پیدایش کل آفرینش » بکار برده میشود . درآسمان و آب و زمین و گیاه و جانورو انسان و خدا ، سرشت گیاهی دیده میشود ، و همه آنها ازهمدیگر، میرویند . « سرشت گیاهی» ، به معنای « سرشت پیدایشی » است . خدا و انسان و گیتی و زمان ، همه باهم ، یک درخت ویا یک گیاهند، و ازهمدیگر، پیدایش می یابند . تصویر« خدائی که فراسوی این درخت هستی » باشد، که مابقی هستی را ، با قدرت و علمش( با نورش ) خلق میکند ، در فرهنگ سیمرغی ایران نیست .

با پیدایش چنین تصویری ازخدا ( الله اسلام ، یهوه تورات ، پدرآسمانی انجیل ، که دنیا را خلق میکنند و ، اهورامزدا درالهیات زرتشتی که با همه آگاهیش، همه چیزهارا میآفریند) ، الاه واهوره مزدا، ازمابقی هستی ، پاره و بریده میشود ، و مفاهیم « فراز و فرود » و « روشنی و تاریکی »، دیگرگون میشوند، و انسان و دنیا و زندگی در دنیا ، همه « هبوطی » میشوند ، و معنای « سایه »، بکلی تغییر میکند .  خدا ، دیگر، خوشه ای نیست که تخمهای خود را ( سایه ) بیفشاند . خدائی که وجودش را میافشاند و ازآن ، گیتی میروید ، بکلی طرد میشود .

مفهوم امروزی ما از« روشنی » و از« سایه » ، مفهومیست که از این ادیان ، سرچشمه گرفته است ، و بکلی با مفهوم پیشین « سایه و روشنی » فرق دارد . دردرک کل هستی به کردار ِ یک درخت ، مفاهیم « فراز وفرود » ، « روشنی و تاریکی » ،  « پیدایش و نیستی » ، « عروج و هبوط » « دانش و مهر» ، غیر از مفاهیم ما ازاین پدیده هاست . درتصویر درخت و گیاه ، رویش با زایش ، اینهمانی می یافت ، و کل هستی، به شکل « روندی پیاپی از پیدایش » شناخته میشد . امروزه بجای واژه « بینش ِ پیدایشی » ، اصطلاح « تبارشناسی » را به غلط بکارمیبرند . این تصویر، مفهومی انتزاعی از« آفرینندگی » بود که بیان « پیدایش پدیده ها و کل هستی ازهمدیگر » بود . دوپدیده زایش و رویش ، باهم سنتزی انتزاعی آفریده بودند.

تصاویر درخت، که درگرشاسپ نامه اسدی توسی باقی مانده اند ، همه درگوهرشان، انتزاعی هستند. این درختها ، هیچکدام به مفهوم ما، گیاه ودرخت نیستند. مقصود آنها از درخت ، بیان همین سراندیشه « پیدایش چیزها ازهمدیگر generation» بود ، نه خلقت creation. همه ازهمدیگر، پدیدارمیشدند . خدا هم ، حلقه ای از این زنخیره، یا روند  « پیدایش ها» بود ، و وجودی ، فراسوی این روندِ پیدایشها نداشت . این بود که خدا ، به کردار، فراز یا روشنی ، و گیتی به کردار فرود و تاریکی ، که گوهرشان،  بریده ازهم باشند ، معنائی نداشت .

اسدی توسی ، در داستانی که ازگرشاسپ روایت میکند ، این اندیشه ، روشنتر، گسترده میشود . گرشاسپ ازبراهمن ( که همان بهمن میباشد )  میپرسد که اینکه شیوع دارد که آدم از درخت پیدایش یافته است، و درخت را ازهم شکافته اند و ازشکم آن  درخت بیرون آورده اند ، چه معنائی دارد ؟ براهمن که وجودی جز همان بهمن ، خدای خرد درایران نیست ، پاسخ میدهد که :

درختی شناس این جهان فراخ

سپهرش، چو بیخ ، آخشیجانش ، شاخ

جهان ، یک درخت است و بیخ درخت، سپهراست و عناصری که گیتی را میسازند ، شاخه های این درختند .

ستاره چو گلهای بسیاراوی

همه رستنی ، برگ و مـــا ، بـار اوی

ما انسانها ، باروبر این درخت هستیم، که کل کیهان باشد

همی هرزمان ، نو برآرد بری

چواین شد کهن ، بردمد دیگری

بدینگونه ، تا بیخ و بارش بجای

بماند ،   نه پوسد ، نه افتد زپای

درخت آنکه زو آدم آمد برون

کاین  بود ، کت بگفتم که چون

به « تخم درخت » ارفتی در گمان

نگه کن بــرش ، تـخـم باشد ، همان

بـَر ِدرخت ، همان تخمیست که درخت ، ازآن میروید

« بـَر ِ » این جهان ، « مردم » آمد درست

چنان دان که ُتخـمش ، همین ُبد ،  نخست

اینجا دو اندیشه گوناگون ، باهم آورده میشود :

بروبارومیوه درخت ، همان اصل و تخم درخت است

انسان ، بـَر ِدرخت کیهان است ( طبعا کیهان باید از تخمی که انسان باشد ، پیدایش یابد. درهرانسانی، تخم واصلیست، که کل کیهان ، ازآن پیدایش می یابد. روند اندیشیدن که - گسترده شدن ِ - اند = تخم - باشد( اند، پیشوند اندیشیدن ) ، بازتاب این رویش جهان ازتخم خرد است )

این دو اندیشه ، بطورجداگانه ، نقش بزرگی درفرهنگ ایران ، و شیوه اندیشیدن ایرانی ، بازی کرده اند .

فرو افتادن و به شیب افتادن « بروبار» ، و تبدیل شدن به« تخم آفریننده تازه » ، به هیچ روی ، معنای « هبوط » ندارد .

دراین شعر دیده میشود که جهان فراخ ، درختیست که « سپهر، بیخش هست » . سپهرکه فراز است ، همان « بیخ درخت جهان » هست که فرود هست . ازسوی دیگر، انسان ، « برو بار» یا فراز درخت شمرده میشود، که تخم و بیخ جهان میشود .

این فرود آمدن و برزمین نشستن ودرنشیب قرارگرفتن ، که « تبدیل سپهرفرازین و روشن، به بیخ تاریک » باشد ، معنای « هبوط » را ندارد . هبوط ، ویژگیهای دیگری را بیان میکند . هبوط ، به بدی افتادن ازنیکی است ، خوارشدن از ارجمند بودن است ، ضعیف شدن ازقوی بودن ، کم بها یا بی بها شدن از پربها بودن است ، بیمارشدن از سالم شدن است . در آیه های قرآنی که هبوط آدم را بیان میکند، میتوان بخوبی برآینده های معنای هبوط را دید وشناخت . هبوط 1- ظالم شدن دراثر عدم اطاعت  2- زلا لت ، دراثر تابعیت از شیطان ، که ازاین پس ، جفت وهمراه ِ انسان میشود، که همیشه اورا وسوسه به ترک اطاعت میکند. غیر ازاحکام قرآنی که نوراست ، اندیشیدن ، عملیست شیطانی . دیگرگونه اندیشیدن و آزمودن ، زلالت و همکاری با شیطان است . شیطان ، که همان « مار» باشد ، اصل « پوست انداختن و تحول ونوشوی » بود. کسیکه - راه دیگر- برود ، گمراه میشود  3- اخراج و تبعید( حق زیستن درسعادت ، فقط دراطاعت ازیک گونه فکر ونور ) 4- عداوت یافتن ( عدو ، همان ادو است که دو باشد . دوگونه اندیشیدن ، ایجاد دشمنی میکند . دو که بیان هماندیشی و همکاری بود ، تبدیل به جنگ وشرّ میشود) 5- تبعید ازجنت ِ سعادت ، به زمین ( دنیای فانی) ... است .

قرآن 2/36  «  فازلهما الشیطان عنها فاخرجهما مما کان فیه و قلنا اهبطوا  بعضکم لبعض عدو ولکم فی الارض مستقرو متاع الی حین » . امر به هبوط را الله میدهد .

آدم ازجنت (= جشن زندگی) اخراج میشود . او تا زمانی درجنت یا سعادت هست، که مطیع یهوه و الله است . در جنت ، انسان  ،جشن وسعادت را، با اینهمانی یافتن با حکم الهی( بینش  الله ) ، که اینهمانی با « روشنی» دارد ، می یابد . درجنت ، با الله، آمیخته نیست  ، بلکه پیش الله است( الله به او میتابد، او ازخود، روشنی ندارد ) . درتورات ، درباغ عدن ، امکان همانند یهوه شدن آدم هست ، و یهوه ، ازاین همانندشدن انسان با خودش میترسد و اورا اخراج میکند . هبوط انسان ، بستن ِ راه « همانند خدا شدن » است.

درفرهنگ ایران، درست از تخم انسان ، خدا میروید .گاهنبارپنجم ، جشن پنج روزه ای بوده است که « تخم انسان » شمرده میشده است . ازاین تخم (1- سروش+ 2- رشن +3- ارتافروردکه سیمرغست+ 4- بهرام + 5- رام ) است که جمشید ، نخستین انسان درهفتاد روز میروید، و درپایان، ازدرخت انسان ، تخمی پیدا میشود ( گاهنبارششم= پیتک = اندرگاه= خمسه مسترقه ) که تخم سیمرغ یا خدای ایران است، و ازاین تخم است که « آسمان ابری = ابرسیاه » میروید .  دراین فرهنگ ، انسان ، تخمیست که خدا ، اوج پیدایش و افزایش و رویش آنست . خدا ، چکاد درخت انسانست، و ازاین تخم، که خدا باشد، همه گیتی میروید . درفرهنگ ایران ، نه خدائی هست که ازهمانند شدن انسان با خودش ، بترسد ، نه انسانی هست که ازبهشت، به علت این ترس خدا ، اخراج گردد . ازاینجاست که میتوان دریافت که بخش پایانی داستان جمشید درشاهنامه ، دست ساخته موبدان زرتشتی است که برضد این تصویر جهان هستی، به کردار درخت بوده اند .

این اندیشه  جدا ناپذیری ِ« سر، درفراز، ازاصل، درفرود» ، « بروباردربلندی ، از بیخ درنشیب » ، « خوشه درفراز، و تخم در بُن »، کل فرهنگ و اندیشگی ایران را مشخص میسازد، و کاملا برضد اندیشه « هبوط » است ، که ارث آن ، از یهودیت و مسیحیت ، به غالب مکاتب فلسفی و اجتماعی باختر رسیده است ، و عبارت بندیهای فلسفی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی گرفته است . این سراندیشه چنان بدیهی شده است که امروزه ما در واژه های خود ، ندیده ازآن، دریک چشم بهم زدن رد میشویم .

همان واژه « بُن» ، که دراصل « بَن=van » باشد ، هم خوشه است و هم بیخ و هم تنه درخت . این واژه ، همان « ون » است که نام درخت هستی ( درختی که سیمرغ یا خوشه تخمهای همه جانها، رویش می نشیند) میباشد، و معنای دیگرش « عشق » است . به ویژه، به درختهائی که اینهمانی با سیمرغ داده میشدند ، پسوند « ون » میدادند . « نارون » ، یکی ازآن درختها بود .

« نارون » ، به معنای « درختِ زن » هست ، چون « نار» به معنای « زن » است .

 

سـرو ِ بـلـنـد و پدیده ِ راســتـی

 

سرو بلندم ، تورا ، « راست » نشانی دهم

راست تر ازسرو قد ، نیست نشانیّ ِ « راست »

نفس ، ارچه که زاهد شد ، او « راست » نخواهد شد

گر راستیی خواهی ، آن ،  سرو چمن دارد 

اینهمانی دادن  تصویرانسان با سروبلندی که راست، قد میکشد و به ماه میرسد ، و ماه و « میترا» یا « سیمرغ وهما » میشود  ، حاوی معانی ژرفی است . انسان ، دراین تصویر ، اینهمانی با کل هستی ( که خداهم بخشی ازآنست ) می یابد . درانسان ، تخم ِ کل جهان هستی و خدا هست .

تو کیئ دراین ضمیرم ، که فزونتر از جهانی

تو که نکته جهانی ، زچه نکته، میجهانی ( جهیده وزهیده میشوی)

این همان « قمرزیر میع » یا « ماه زیرابر» است، که درغزلیات مولوی میاید . به انسان میگوید :

ای قمر زیر میغ ، خویش ندیدی ، دریغ

چند چو سایه دوان ، درپی این دیگران

تا چند درین ابر، نهان باشد، آن ماه

جانها به لب آمد ، هله وقتست ، نمودن

این « قمر زیرمیغ » ، همان « اهوره مزدا » یا فرّخ است . انسان ، تخم فرّخ ، یا سیمرغ یا اهورامزداست ، که سروی بلند میشود، و از« ابر ِ نامعینی » ، بیرون میآید ، و ماه روشن کننده جهان ، و چشم جهان بین میگردد . آمیختن ابر( آب) با ماه( تخم) ، بُن ، رویش و پیدایش و روشنائی و بینش است .

برای رسیدن به این معانی، باید به سراغ  تصویری رفت که ایرانیان ، از« سرو » داشته اند  . این برآیندها درادبیات ایران ، بویژه درخود غزلیات مولوی ، باقی مانده اند . ویژگیهائی که درغزلیات مولوی ، به سرو داده میشود، (1) درآغاز، همان سرفرازی و بلندی گرائی و راستی قامت است .

سروبلندم تورا ، تو را راست نشانی دهم

راست ترازسرو قد ، نیست نشانی « راست »

راستی سرو، رابطه مستقیم با واژه « راست » که ریشه اش « راز» و « اِ ر ِ ز» یا « ارتا » است ، دارد . نام سیمرغ ،« ارتا فرورد » است . اساسا « ارتا فرورد» ، اصل بالارونده و معراجی درضمیرهر انسانی است.

صفت درخت « هرویسپ تخمه harvisptokhme»  که درمیان دریای وروکش ( ورو= بوریا = نی ) برفرازش سیمرغ نشسته است ، erdhwobis  است که صفت واژه ارز arez= ارتا areta= اردardh است .arez=erez به معنای راست بودن ، خودرا کشیدن وبسط دادن ، و درپی چیزی تلاش کردن است . « ارزو»  به معنای خودرا بسوئی کشیدن ، راستروی و حق و حقیقت است .  « ِار ِز»، همان نام ِ « ایرج » ، نخستین شاه اسطوره ای ایران است که « اصل مهرمیان ملل » درشاهنامه است . ایرج ، پیکر یابی سیمرغ است . اینکه درشاهنامه ایرج ، نخستین شاه ایران ، شمرده میشود ، به معنای آنست که شاه ایران ، همیشه سیمرغ ( ارتا )است، وارتا یا سیمرغ ، بُن شاهیست ، و حکومت ، حقانیتش را فقط از ارزشهای سیمرغی ( همائی ) دارد . درنقوش برجسته میترائی ، میترا از درخت صنوبریا سرو، زاده میشود ( پیدایش از درخت سرو = مهرازدرخت سرو یا صنوبر، پیدایش می یابد . البته خدای مهر دراصل ، سیمرغ بوده است ، و به همین علت صفت میترا  اردوان eredhwan است، که به معنای بلند کننده و ارتقا دهنده  است) . ارتا aretaکه درسانسکریت rta  است ، همان « راز» و « راست = right انگلیسی » است .  ونام اردشیر که ارتا خشترهarta khsatra  باشد ، ریشه دراین زمینه فرهنگی داشت ، و معنای حکومت یا نظام ارتائی= نظام همائی = نظام سیمرغی  داشته است، که زاده از« خرد ضد قهر بهمنی » است. اینست که مفهوم « راستی سرو» و « راست وبلندی گرائی و تعالی » ، بیانگرتصویر خدای ایران ، ُهما یا سیمرغست ، که درشاهنامه شکلهای ایرج و سیامک و سیاوش را میگیرد. البته نباید فراموش کرد ، که سیمرغ یا هما ، همان اهورامزدای کوروش و رستم وزال وسام است ، و با « اهورامزدای زرتشت » ، فرق دارد  . راستی ، با پیدایش گوهرانسان ( بهمن + هما ) کار دارد .  وقتی گفته میشود « خدا ، راست است »  این معنی را دارد که خدا ، خود را میگسترد و تبدیل به گیتی میشود، و درگیتی ، پیدایش می یابد و« جسم » میگردد ( تنکرد = استومند).

( 2) ولی سرو، ویژگی ِ « آتشگیره و آتش افروز» را هم دارد ، چون برگهای سوزنی سرو، زود آتش میگیرند .  اینست که نشان آن را درغزلیات مولوی می یابیم

سرو علمدار رفت ، سوخت خزان را به نفت

وزسر کـُه ، رخ نمود ، لاله شیرین لقا

یا در غزلی دیگر میآید که :

سرو ، احتراق دارد ، مه (ماه) هم محاق دارد

جز اصل اصل جانها ، اصلی ندارد اصلا

درفرهنگ ایران ، بهمن و سیمرغ (= ارتا ) ، آتش فروزبودند ، یعنی آغازگرو نوآور بودند( کـواد = قـبـاد = درلاتین کاوتسCautes ) . درآئین میترائی ، سروش=Cautopathes و رشنCautes= ، آتش فروز بودند . ازاین رو بود که سجستانیها ، بنا برابوریحان، به ماه فروردین ( ارتا فرورد ) ، کواد میگفتند ، چون همه طبیعت راآبستن میکرد و میزایانید . فروردین یا کواد ، میافروخت و نو آوری و ابداع میکرد . سپس واژه « سوشیانس » ، که همین معنا را دارد ( آتش فروز = نوآورو مبدع ) درجامعه زرتشتی برای موعودو منجیشان برگزیده شد . البته این ویژگی ، در هرانسانی هست .

( 3) این ویژگی ِ خود فراافراختن سرو ، تنها به معنای « راست بالا رفتن » نبود ، بلکه بیان افراخته شدن ، برای تحول یافتن به ماه یا هما یا سیمرغ بود. درخت بالا میرود، تا پرازشاخه و برگ و بارو خوشه شود . ازاین رو هست که درغزلیات مولوی « سرو و سنبله = خوشه  با هم » نام برده میشوند :

چوسرو و سنبله  بالا روش کن    بنفشه وارسوی پست منگر

وزگریه ابرو خنده برق     در سنبل و سرو، ارتقائی

(4) صفت بسیارمهم دیگرسرو ، همیشه سبزبودنش هست ( پایداری ) . این همیشه نوبودن و نوشدن ، همیشه افزاینده بودن ، ویژگی بنیادی جان یا زندگی ، درفرهنگ ایرانست .

تو میدانی که جان باغ ما اوست    مبادا سروجان ، از باغ ما کم

سروبلندم که من سبزوخوشم در خزان

نی چوحشیشم بود  گرد بهارم  طواف

من نیاز به فصل بهارندارم . گوهر من« همیشه بهار»است

زان بهاری که خزانی نبود درپی او

همه سرسبزو فزاینده چوسرو شجریم

این « تابع محیط و دگرکونیهای زمان نبودن » ، « این همیشه زنده به گوهرو آفرینندگی خود بودن » سرو بود، که علت دادن نام « آزاد » به او شد. سرو، آزاد است، چون ازگوهرخودش ، همیشه سبز و شاداب و فزاینده وپایدار است

دلا تو اندرین شادی ،  زسرو آموز، آزادی

که تا ازُجرم و ازتوبه ، بپرهیزیم  مستانه

ولی «سرسبزشدن » یک سرو یا یک انسان ، پیوند با سرسبزی کل جهان هستی دارد . چون سروشدن ، بیان اینهمانی یافتن با کل کیهان و خدا داشت . پس سر سبزشدن و تازه و شاداب شدن ، دررگهای کل هستی ، روان میشد . این شادی وسرسبزی ، تنها برای خود خواستن ، اندیشه جهانیست که همه ازهم، بریده اند . اینست که سرسبزی سرو ، باشادابی کل جهان کار داشت.

سحرکرده است ترا دیو ، همی خوان :  قل اعوذ

چونک سر سبزشدی ، جمله ، گل و ریحان بین

چونکه سرسبزشوی ، سبزشود  جمله جهان

اتحاد عجبی ، درعرض و ابدان بین

زانک تو جزو جهانی ، مثل کل باشی

چونک نوشد ، صفتت ، آن صفت از ارکان بین

درتعبیر « سرو آزاد » ، بسیاری میانگارند که چون سرو، میوه ندارد ، این بی ثمریش ، علت آزادیش هست . این اندیشه ، نشان ِ بیخبری از معنای اصلی تصویر در این جهان بینی است . سرسبزشدن ، به معنای « شادابی و بهروزی و نوشوی و فرشگرد و رستاخیزیا باززائی » است . وسرسبزی همیشگی ، بیان فرشگرد و نوزائی پیاپی است و سرسبزی یک جزء ، سرسبزی کل شمرده میشود . طبعا در سرسبزی یک فرد ، همه انبازند . در سعادت یک فرد، همه اجتماع و جهان و خدا ، شریکست . این تصویر ، بکلی با تصویر ما ، از شادی و خوشی وسعادت و بهروزی ، که میتواند به تصرف انحصاری فرد درآید ، فرق دارد .

(5 ) ویژگی دیگر این « راستی » ، ویژگی خم ناشدنی بودن سرواست . خم شدن ، برضد « راستی » است .  این است که مولوی دراشعارش در رابطه با پدیده « سجود و رکوع اسلامی در برابر الله » ،  « سجودی بی ساجد »  میطلبد .

کردم از حیرت، سجودی پیش او

گفت: بی ساجد، سجودی خوش بیار

آه ، بی ساجد ، سجودی چون بود ؟

گفت : بیچون باشد و بی خار خار

گردنک را پیش کردم ، گفتمش :

ساجدی را سر ببر ، از ذوالفقار

تیغ تا او بیش زد ، سر ،  بیش شد

تا برُست از گردنم ، سر صد هزار

من چراغ و هرسرم ، همچون فتیل

هر طرف اندر گرفته ازشرار

شمعها می ورشد ازسرهای من

شرق تا مغرب گرفته از قطار

مولوی میکوشد که از سجود اسلامی ، به همان « ناخمیدنی بودن سرو » بازگردد. هرچه سرش را میبرد ، سر بیشتر سبزمیشود . انسان ، خودش درسروشدن ، سیمرغ یا خدا میشود، و پیش الهی یا قدرتمندی ، نمی خمد .

تا که صبوح دم زند ، شمس فلک علم زند

باز چوسرو ، ترشود ، پشت خم دو تای من

( 6 )البته دراثر راست بودن ، انسان ، افق پهناور ِ دید دارد . انسان ، بقول صائب تبریزی ، « وسعتِ مشرب » دارد ( فراخ دیده = گشاده نظر= فراخ چشم= گشاده روان= گشاده مشرب= دل فراخ) . دراثر راست ایستادن ، انسان ، وسعت نظر می یابد . انسان ، درهمین راست شدن است که با حیوان ، فرق میکند . « تنگ بینی» که ویژگی هرایمانیست ، برضد وسعت نظر یا فراخ بینی انسانست . اینکه در فراز درخت ، ماه ِ گرد یا ماه تمام است ، به معنای آنست که انسان با راست بودن ، چشم جهان بین دارد . چون ماه ، اینهمانی با چشم بیننده درتاریکی دارد . در هزوارش ، نام ماه ، « بینا » هست . ازاین رو نیزهست که در دین یشت و بهرام یشت ، دین (= بینش زایشی ) اینهمانی با چشم کرکس دارد که از دور میتواند درسراسر افق دیدش ، کوچکترین چیز را ببیند . این ، همان بینشی است که در تصویر « جام جم» یا « جام کیخسرو » در ادبیات بجای مانده است . کیخسرو در شاهنامه در جام گیتی نما ، سراسر گیتی را میتواند ببیند و درسراسرگیتی ، درست درته چاهی ، مرد دردمندی بنام « بیژن » را می بیند . افق دید و وسعت دید ، اورا « کلی بین » نمیکند ، بلکه در دیدن کل ، جزء را هم میشناسد . در راست بودنست که انسان ، چنین گستره و افق بینشی پیدا میکند . به عبارتی دیگر، انسان با سروشدن ، با « چشم بهمن وهما » می بیند . « بینش درجام جم » که درادبیات ما ، آرمان بینش است ، همین « گشادمشربی و فراخ بینی » است که در تنگنای « بینشهای ایمانی و مسلکی وحزبی و مذهبی » عذاب میکشد وازآن ، میگریزد .

تصویر« سروی که درفرازش ماه است » ، همان تصویر « وَن » ، یا « درخت هرویسپ تخمک که سیمرغ فرازش نشسته است » و بَُـنش ، چشمه آبیست که از زیر زمین، قنات به همه درختان جهان میرساند ، و همه درختان و گیاهان جهان را آبیاری میکند ، میماند .

دراین تصویر، بُن که فرود و زیر باشد ، و باروبرکه فراز و زبر باشد ، هم ارزش و همگوهرند . دراین تصویر جهان هستی ، هبوط ، یا « فرو افکنده شدن »  معنائی ندارد . خود واژه « وَن » ، هم معنای بُن و بیخ را دارد، و هم معنای خوشه را . « وَن » ، هم فرازاست وهم فرود ، هم بیخ است وهم باروبر.  دراین تصاویر، اندیشه « هبوط » که فروافتادن ارزش و اعتبار باشد ، نیست . اندیشه هبوط ، فقط در جهانی هست که فراز، بریده از فرود است . روشنی ، بریده از تاریکی هست . یهوه و الله ، گوهروسرشتی جدا از مخلوقات و انسان دارند .

اسدی توسی در گرشاسپ نامه داستانی از رفتن گرشاسپ ، به شهری میآورد که :

دگر دید شهری چو « خرّم بهار»     درو نغز بتخانه ای زرنگار

همین « خرّم بهار» ، ویژگی این شهر را معین میسازد ، چون هم خرّم و هم بهار، نام این زنخداست .درشاهنامه نیز، کار برد واژه شهرخرّم ، اشاره ای لطیف به همین فرهنگ است . دراین شهر:

میانش درختی چو سرو سهی    که از بار هرگز نگشتی تهی

هم از بیخ او خاستی کیمیا    بُدی برگ او ، چشم را تو تیا

ازبیخ این درخت سرومانند ، کیمیا برمیخاست ، و برگهای این درخت ، تو تیای چشم بود . به عبارت دیگر، چشم هارا بینا و خورشید گونه میساخت . بیخش ، ویژگی کیمیا گری داشت و برگش ، ویژگی روشنگری و بیناسازی داشت .

« کیمیا» چیست ؟  این واژه امروزه تبدیل به همان واژه « شیمی» شده است ، ولی دراصل چه معنائی داشته است ؟  ازسوئی دیده میشود که کیمیا به « ارزیز» گفته میشود . ارزیز، فلزیست که اینهمانی با مشتری یا آنا هوما و بالاخره با خرّم داشته است که همان سیمرغ باشد . این خدا ، خدای عشق است . ازاین رو ، به عشق ، کیمیا گفته اند . در منتهی الارب میآید که کیمیا یا اکسیر « هردوا که چون براشیاء معدنی  ریزند ، به سوی  فلک شمسی یا قمری، روان گردد » . یا درجای دیگر میآید که کیمیا « به سبب امتزاج روح ونفس ، اجساد ناقص را به مرتبه کمال رسانند ، یعنی قلعی و مس را، نقره و طلا کنند » . زر را اینهمانی با فلک شمسی ( صنم ) میداده اند و نقره یا سیم را اینهمانی با ماه میداده اند، و هردو ، دوچهره سیمرغ هستند . 

« فرورد » که نام اینخداست ، اساسا به معنای « تحول یابی به تعالی و عروج » هست .  در کتابهای گوناگون لغت گفته میشود که واژه « کیمیا » معرب واژه یونانی ِ« xemeia » است که به معنای اختلاط و امتزاجست. ولی این واژه ، معرب یک واژه ای ایرانیست .  چنانچه در تبری ، « خیما » یا « خمیر بن xamir ben » ، به معنای «مایه خمیر» است ( بِن همان بُن است ) . در درکردی ، خیم به معنای « اساس و اصل » هست . این واژه یک راست به واژه های » کیم ، کین ، کینا » باز میگردد .« کیم» در کردی خونابه زخم و ریم است . ریم ، زشت سازی شیرابه نی یا خون حیض است . کینا ، هم نای است وهم دختر . تحول آفریننده تخم در زهدان ( نای = زهدان = کین ) ، تصویری برای تحول بنیادی بود . ازهمین ریشه ، واژه « کیمخت » ساخته شده است که به پوست کفل و ساغری  اسب وخر گفته میشود . و برهمین شالوده  به آسمان ، «کیمخت ماه » گفته میشود، و به زمین « کیمخت زمین » گفته میشود ، چون زمین ( آرمئتی ) زهدان و تن است . و واژه کیماک، درفارسی ، و قیماق درترکی، که به سرشیرو چربه گفته میشود ازهمین ریشه است . پس بیخ درخت که درزمین است، زهدان ( کین = کیم ) شمرده میشود که « اصل تحول دهنده و آفریننده و زاینده » است .

 

راستی ِسرو ِ بلـنـد

بیان ِ پیدایشی بودن گوهر انسان است

 

زمردم ، بدان ، راستی خواست است

که هرجانور، کژ ّ و ، او ، راست است   اسدی توسی

خدا = راست، یا « ارتا» هست

اینکه تصویر انسان درفرهنگ ایران ، « سروبلند و راست » است ، و محتوای ِ « راستی » ازتصویر« سرو» ، معین میگردد ، بدین علت است که گوهر انسان ، هنگامی « راست » است که « پیدایشی » است . « توانائی و دادگری خدا، که بُن همه جانهاست » ازاین آشکار میگردد که « هیچ هنری را درخود، پنهان نمیکند». درآغاز شاهنامه میآید که :

چودانا ، توانا بُد و دادگر    ازیرا  نکرد ایچ ، پنهان هنر

دانا ، ازاین رو ، توانا و دادگراست که همه هنرهای درون گوهرخود را آشکارمیسازد . آین آشکار شدن گوهریا بُن درانسان ، « راستی» نامیده میشود، که اینهمانی با پدیده « آزادی » دارد . درهمان گفتاردر آفرینش عالم درشاهنامه، میتوان دید که این روند پیدایش ، با اصطلاحاتی از قبیل « برشدن ،  دمیدن ، نمودن ، فزودن ، برافراختن » بیان میگردد . چون سرشت جهان آفرینش ، گیاهی بود ، این ویژگی ، در خود گیاه ، به بهترین شکلی، پیکر به خود میگیرد :

ببالید کوه ، آبها بردمید      سر رُستنی ، سوی بالا کشید

گیا ، رُست با چند گونه درخت     ببالا برآمد سرانشان زبخت

به همین علت ، کوه البرز از زمین میروئید، و سه درخت برفراز البرز، ازکوه میروئید، و برفراز این سه درخت ، آشیانه سیمرغ بود که

سراندرثریا یکی کوه دید      تو گفتی ستاره بخواهد کشید

نشیمی ازو برکشیده بلند     که ناید زکیوان بروبر، گزند

فروبرده از شیزو صندل عمود     یک اندردگربافته ، چوب عود

( فرازآسمان و سپهر، یا سقف آسمان ، ساپیته = سه کات ، سه زهدانه ، سه لایه است، که خوشه و تخمهای نوآفرینی است)

نام ثریا یا خوشه پروین ، درکردی « پیرو » است که درست نام درخت « سرو » هم هست ( فرهنگ گیاهان ، ماهوان )، ودرخت سروکوهی را درانگلیسی «  Fir» میگویند . وهنگامی خوشه پروین درهلال ماه ( زهدان ماه ) قرارگیرد ، وقرین هلال ماه بشود ، گیتی ، پیدایش می یابد . در بالیدن وبلند شدن ، سرو، هلال ماهی میشود که با خوشه پروین دراقترانست ( قوناس = ویناس = عشق=مهمانی=قنق) . سرو ، بیان پیوند یابی « بُن وبیخ در زمین » با « خوشه پروین » درآسمان است ، که هم باروبردرخت است ، و هم مجموعه تخمه هائیست که ازآنها ، آسمان ابری+ آب + زمین + گیاه + جانور+ انسان میرویند . اساسا واژه « درخت draxt=dr+acht» دارای پیشوند ِ« در» است که به معنای « تخم » است ، و« آختن » که درپهلوی « آهیختن ahixtan» است به معنای « برکشیدن » است . درخت ،  « تخم ِ برکشیده ، ببالا کشیده » است . درخت ، تخمیست که ببالا میکشد، و درآنجا ازنو، خوشه میشود . جالب اینست که مولوی « سرو » و « سنبله را که خوشه » باشد، باهم بکارمیبرد :

چوسرو و سنبله ، بالا روش کن

بنفشه وار، سوی پست ،  منگر

وزگریه ابرو ،  خنده برق    در سنبل و سرو ،  ارتقائی

مفهوم « ارتقاء » و« بالاروشی » ، با جفت سرو وخوشه ( سنبل) کاردارد . گوهرپیدایشی انسان ، در راست بودن سرو، و درخوشه شدن درفراز( تخم نو آفرین شدن ) ، مشخص میگردد . و پیدایشی و یا راست بودن گوهری ِ مردم ، بکلی ، با «  ایمان آوردن به یک آموزه یا بینشی بنام حقیقت » درتضاد است . این بُن نادیدنی وناگرفتنی ِ ِ مردم است که باید زایا وشکوفا شود ، نه آنکه بجای این زایش و رویش ، به آموزه ای رو آورد، و به آن ایمان آورد و دست از« زایانیدن بینش وروشنی از خود » بکشد .  « راست بودن گوهر» یا « پیدایشی بودن » ، بکلی  با ایمان به یک حقیقت یا گوینده حقیقت، فرق دارد . با راست بودن درگوهرخود ، انسان ، خودش ، میزان است . کعبه ( کاب = قاف= بندنی) در درون خود انسانست . بُن آفریننده ، در درون خود انسانست . در ایمان به آموزه یا شخصی ، این دیگری هست که میزان است ، وکعبه ای که انسان ، دورش طواف کند ، خارج ازانسان است .

مفهوم « راستی» ، درفرهنگ سیمرغی ، مانند روشنی و بینش ، پیدایشی ازگوهرخود ِ انسان بود . انسان ، ازخود، روشن میشد ، ازخود ،بینش می یافت ، ازخود، راست بود .

 در الهیات زرتشتی ، « راستی » اعتراف واقرار به « راستی بود که اهورامزدا از روشنی آفریده بود » . دراینجا فقط « اقراربه آموزه زرتشت میشد ، که اهورامزدا از روشنی منحصربه فردش آفریده است ودرآموزه زرتشت است . درواقع ، انسانها ، به کردار« تخم » ها ، همه « تخمهای سوخته » میشوند . این تضاد ِ بزرگی ، میان فرهنگ سیمرغی و دین زرتشتی بود ، و سپس همین تضاد، میان فرهنگ سیمرغی ( درشکل تصوف ) وشریعت اسلام، ادامه یافت وباقی ماند .

درایمان و اقرار به حقیقتی فراسوی خود ، برترین ارزش ، به « چیزهای معین شده »  داده میشود . وقتی بجای « تراوش وزایش بینش از ژرفای خود » ، اقرارو ایمان به « بینشی که به شکل آموزه ای » عرضه میشود، وحقیقت نامیده میشود » ، برترین ارزش،  به « صورتهای مرزبندی شده » و« ازهمه سو ، معین شده» ، داده میشود .  ازاین رو هست که ایمان به هرمذهبی ، درآغاز، نیاز به « محکمات ، به بینشهای مرزبندی شده، وبه اندیشه های تعریف شده ، به اصول قاطع» دارد ، و بزودی این روند که درآغاز، محدود به« چند اندیشه کلی » بود ، به « سفت وسخت ساختن جزئیات و فروع درسراسر گستره زندگی فردی و اجتماعی » میکشد . جزئیات شرع و فقه ، که سراسر گستره زندگی را تسخیر میکنند ، هم دراسلام وهم درتلمود یهودی ها ، بهترین گواه براین واقعیت هستند . همان اندازه که برترین ارزش، به « معین شده ها ، و محکمات و مرزبندی شده ها ، و اصول و دُگم ها و کاتشیسم » داده میشود ،  کلیه « پدیده های معین ناشدنی و سفت ناشدنی و سخت ناشدنی » ، بی ارزش وخوارو زشت و خطرناک ساخته میشوند . همه تجربیات گریزپا و روان و رام ناشدنی انسان ، همه تجربیات طیفی ، بی ارزش وخطرناک ساخته میشوند،  و موءمن باید ، پشت به آنها بکند وازآنها بگریزد ، چون انسان درآنها « آویخته میان زمین و آسمان » است .

درفرهنگ سیمرغی ، راستی که پیدایش گوهرخود باشد، اصل است ، نه اقرار و ایمان به آموزه ای که نام حقیقت به خود میگیرد . اینست که میان فرهنگ سیمرغی و آئین زرتشتی ، تضاد بزرگی درهمین پدیده ، ایجاد شد . فرهنگ سیمرغی، گرانیگاه راستی را همین پیدایش گوهرخود میدانست ، درحالیکه آئین زرتشتی ، راستی را به معنای « نظم و حقیقتی فراسوی انسان » میدانست، که باید به آن ایمان آورد و به آن اعتراف کرد .

یکی ازنامهای سرو کوهی،« اردوج » است ( فرهنگ ماهوان ) . این نام مرکب از دوبخش « ارد + وج » است، که به معنای « تخم ارتا = زهدان ارتا = جایگاه ارتا » است ، و درست واژه « راستی » ، برخاسته از همین واژه « ارتا = رته = راز » است . سرو کوهی ، تخم راستی( ارد)، یا زهدان (= وج) راستی، یا « موطن وجایگاه راستی یا ارتا» است . به همین علت ، نام زن ایرج ، که ا ِ ر ِ ز، یا ارتا باشد ، بنا برشاهنامه ، « سهی » است، که به معنای « راست رسته است » و صفت ویژه ، سرو است (سروسهی). دخترشاه یمن (که سرونام دارد) سهی است که زن ایرج میشود

زن ایرج نیک پی را « سهی»    کجا بد سهیلش بخوبی، رهی

« ایرج» درشاهنامه درست ، همان ارتا ، درفرهنگ سیمرغیست که پیکریابی « راستی  یا ارتای ِ زائیده ازعشق ومهر» است . ارتا و ارت و ارد را ، درمتون زرتشتی « اشا و اشه »  مینامند. و درست سیمرغیان ( خرمدینان ، مزدکیان ، مغان ) برداشت متفاوتی از این اصطلاح داشتند، که زرتشتیان . اشا و اشه و ارتا واهیشت ( اردیبهشت ) ، اصطلاحیست که بیشتر زرتشتیان بکارمیبرند . « اشم وهو »، نیایشی که زرتشتیان به آن اهمیت فوق العاده میدهند ، و « اش به » میباشد، و درعربی شکل « عشبه » را گرفته است ، نام « ارتا یا سیمرغ » بوده است . آنچه را زرتشتیان « اردیبهشت = ارتا وهیشتا » مینامند ، اهل فارس که خرمدین بودند ، « اردا خوشت » و خوارزمهیا، اردوشت مینامیدند( آثارالباقیه ) . بخوبی دیده میشود که ارتا ، خوشه بوده است . همان خوشه پروین ، اینهمانی با ارتا داشته است . ازنامی که خوارزمیها به این خدا میدادند (اردوشت ) میتوان دید که« ارتا + وشت  » بوده است .« وه ش » همان « فش و افشاندن » است . « وه شی » درکردی ، به خوشه انگور وخرما و ... گفته میشود که همان سنبل و سنبله باشد . ودرکردی ، « وه شان » به معنای « افشان » و « تکان دادن شدید » است. « وه ش که ردش » ، به معنای دوباره زنده کردن + شفا دادن + خوش گذشتن + مزاح کردن است .  « وه شیاو » ، به زمین تخم پاشیده گفته میشود . پس ارتا، خدائی بوده است که گوهرش « خوشه گونه » بوده است وخود را درگیتی میافشانده است ، و این تخمها را درزمین دوباره زنده میکرده است، که همه همان اندیشه سایه = تخم  افکندن است . نام دیگر اشا یا ارتا یا راستی ، « ارش » است . آرش کمانگیر همان « همای خمانی » بوده است . « تیر» درفرهنگ ایران ، یکی از برجسته ترین پیکریابیهای « راستی» است . آرش کمانگیر ، وجود خود را تبدیل به یک تیرمیکند ، و وجود خود را که« مهر» است ، درهمان یک تیر، میاندازد ، تا سرحد ایران ، « مرز» میان توران و ایران باشد ، یا به عبارت دیگر، جایگاه « همآغوشی ودوستی میان دوملت ایران وتوران » باشد ، چون همه وجودش که مهراست، تیری میشود که درمرزمیان دوملت، فرود میآید، و خطی که دوملت راباید ازهم جدا سازد، آن خط جدائی را، تبدیل به خط تماس وپیوندوآشتی و دوستی وهمآغوشی میکند . درمورد اسفندیار نیز، دراین کتاب دیده خواهد شد که این سیمرغست که خودش، تبدیل به « تیرگز» میشود ، تا به چشم اسفندیار به خورد و تجاوزطلبی و جهاد اندیشی اورا با سیمرغیان ، تبدیل به مهرورزی به رستم کند . درفرهنگ ایران ، خدای زیبائی ، خودش تیر به دلها میانداخت، وزیبائی ( ُحسن ) ، مستقیما با تابش خود، عشق در دلها میافرید ، و مانند یونان آفرودیت که زنخدای زیبائیست از اروسEros که تولید گرعشق با انداختن تیراست ، ازهم جدا نبودند . تیرراست و راستی ، ازکمان عشق ومهر، پرتاب میشد .  راستی ( حقیقت و نظم وعدالت ) ، آبستن به عشق بود . جوهر داد ( حق وعدالت وقانون) بایستی، مهرباشد، و به هم پیوند بدهد ، نه آنکه مردمان را ازهم پاره کند .

اینست که « راستی = اردا = اشه » ، درفرهنگ سیمرغی ، پیدایش زیبائی و عشق بود . زرتشتیان، برداشت دیگری از پدیده راستی و اشه و ارتا داشتند، وگرایش به  آن داشتند که آنرا بیشتر به « نظم کیهانی و قانون حاکم برکیهان» بکاهند .

ارتا یا هما یا سیمرغ یا پری ، درفرهنگ سیمرغی ، درتخم هرانسانی بود، و این تخم دراثر آبی که از ژرفا مینوشید ( کاریزی که از دریای وروکش، دریای سیمرغ به ریشه هرتخمی آمده بود ) میبالید، و سر به آسمان میافراشت، و درآنجا « خوشه = ارتا » میشد . سرو ، درختیست که ریشه هایش درپهنا نمیگسترد، بلکه در زمین ، برای کشیدن آب ، فرومیرود :

ای گل به بستان میروی، وی غنچه ، پنهان میروی

وی سرو ، ازقعر زمین ، خوش آب کوثر میکشی

 این اندیشه ، صدها شکل در غزلیات مولوی به خود میگیرد .  معمولا باده ومی ، جانشین آب میشود که دراین فرهنگ ،هردو ، آب شمرده میشدند

بیارساقی ازآن می که ، جام اوست ، جهان

بریز در دهن جان این دو سه محتاج

به حلق جانم ازآن می بریز، جامی چند

برآرم از چه ( چاه ) هستی ، به ذروه معراج

مسئله راستی پیدایشی ، اینهمانی یافتن بُن با بروسراست . این تخم سیمرغ درونست که باید خوشه ارتا یا سیمرغ درفراز بشود . این « پری درون انسان » است که باید « ماه آسمان »، یا سیمرغ آسمان بشود .

بیا به پیش من آ ، تا بگوش تو گویم

که ازدهان و لب من ، پری رخی ، گویاست

کسیکه عاشق روی ِ « پری من » باشد

نزاده است زآدم ، نه مادرش ، حوّ است

عجب مدار ازآنکس که مـاه مـا را دید

چو آفتاب درآتس ، چو چرخ ، بی سروپاست

مسئله ، اینهمانی سربا بُن ، درتخم وجود انسانست . دراثر اینهمانی « ماه آسمان= خوشه » با « ماه درون جان = ارتافرورد » ، انسان ، غایت و کعبه و « ازخود، راست » و « ازخود ، روشن » و « ازخو، بینا » میگردد .

من آ ن ماهم که اندر لامکانم     مجو بیرون مرا ، درعین جانم

تراهرکس، بسوی خویش خواند

ترا ، من ، جزبسوی تو ، نخوانم

این مسئله « خود ، غایت شدن انسان است » که بنیاد فرهنگ سیمرغی بوده است . در درخت بطورکلی ، که « ون » نامیده میشود ، این برآیندها را میتوان یافت . ون ، به شکلهای گوناگون در گویش ها و زبانهای ایرانی ، دراین برآیندها بکار برده میشود .« ون = بن » هم به معنای بیخ و بُن و مبدء و اصل و ریشه است . هم به معنای تنه درخت است . هم به معنای خرمن و باغ و زراعت است، و هم به معنای « خوشه خرما » است، و هم به معنای « انتهای هرچیزوسوراخ مقعد» است ، که البته غالبا اوتروس را ( کین وگین وقین ) را درمعنای ِ« سوراخ مقعد » زشت میسازند . درسانسکریت   vana به معنای « بیشه » است . ولی درتـبـری دیده میشود که  بنban+ ben وvan ون ،  به معنای « گره یا بند  نی  » میباشد که همان « قاف یا قه ف = کاب = کعبه درعربی» است . واین معنا ، درست تصویر بنیادی این جهان بینی را ارائه میدهد . چون « بند نی = قاف = کاب = کعبه » ، هم پایان وکمال یک مقطع نی ، و هم آغازو بُن پیدایش نی تازه است . و دراردو ، واژه های گوناگونی با  ترکیب « بان » بجای مانده است که همه، به معنای نای هستند .بانس = نی ،  بانسری = نی لبک ، بانسری بجانا = نی نواختن ، نی دمیدن ،  بانسا = نی بینی ، بانکا = شنگول .

به همین علت، درخت بس تخمه ،« وَن » نامیده میشود، و به همین علت ، روان ،  van+ ur  نامیده میشود( که اینهمانی با - رام - دارد ) ، و به همین علت « گوش + ئور+ ون» نام گاو زمین است ،همچنین زروان zr+van ) زمان( نامیده میشود ، چون همه این ها ، هم سروبر، وهم بُن و بیخ ،  هستند. هرآنی ( آن = یانه ) در زمان ، هم هسته وبرواوج است، وهم بُن وبیخ و ریشه آفرینش تازه است .

چرا« سرو»،تخم ارتا فرورد(=اردوج)است ؟

ارتا فرورد ، اصل بلندگرائی و نوزائیست

تخم یا بُن انسان

آمیزش ِ« ارتافرورد با بهرام» است

فروهر= سیمرغی که گوهرهرانسانیست

یکی ازنامهای «سرو» ، اردوج است، که به معنای « تخم یا زهدان ِارتا فرورد » است . ارتا فرورد، که همان سیمرغ میباشد و اینهمانی با روز نوزدهم هرماه دارد ، جزو بُن انسان میباشد( بُن انسان مرکب است از1- سروش 2- رشن 3- ارتافروردیا سیمرغ  4- بهرام 5- رام ) . ارتا فرورد ، همان « فروهرfra+vahr» میباشد که هخامنشی ها فراورتی fra+varti مینامیدند، و دراوستا  فره وشیfra+vashi نامیده میشود .« فروهر»، درواقع « تخم سیمرغ » یا « سیمرغ بالقوه » در هرانسانی بود ، واین پسوند های « ور» ، « ورتی» و « وشی » دراین سه نام ، اصطلاح بسیارمهمیست، که حاوی ِ پدیده « بلندگرائی، بالاروشی ، پروازبه آسمان یا معراج ، سرسبزی و تری و تازگی، و فزایندگی و ارتقاء و پایداری و سرکشی وشکوه وبزرگی » است .

فروهر، اصل بالاننده ، یا بالاروش یا معراجی و اصل نوزائی و افزاینده و تازه سازنده است. به سخنی دیگر، گوهر انسان ، همین« فروهر»، یا اصل بالارونده ، و بالدار(= معراج کننده ) و افزاینده و حرکت و تحول یابی و تغییر و نوآوری و نوزائی وشکوه وعظمت وبزرگی هست . گوهر انسان درفرهنگ ایران که « فروهر» باشد ، برضد تصویر ِ« انسان هبوطی » ، در ادیان ابراهیمی و درالهیات زرتشتی است. واژه بلندی که صفت سروبلند است ، و از ریشه « bereza+berez+burz» برآمده ، صفتیست ویژه « کوه البرز» که برفرازش آشیانه سیمرغست . بلندگرای ، کسی است که میل به عظمت وبزرگی میکند . بلند نظر، کسیست که عالی همت است .

یکی از نامهای خدا ، « بـر»  میباشد، که دراصل ، همین « ور» بوده است . این همان واژه ایست که شکل « بَـرَم » هم گرفته است ، چنانچه « اشه » ، « اشم » میشود، و « آپه » ، « اپم » میگردد، یا چنانکه « بغ یا بَـگ » ،« بقم» یا « بگم » ، یا « بز» ، « بزم »، یا « سن » ، « صنم » میشود . و معنای اصلی « برم » ،   شاه بابک است، که به آن شجره ابراهیم نیزگفته میشود . شاه بابک ، آمیزش سیمرغ ( = شاه ) با بهرام ( بابک = پابغ = خدای پادار) است . درواقع « برم » ، همان جمسفرم یا شاهسفرم یا مهرگیاه یا « بهروج الصنم = بهرام + سیمرغ » است . پس « و ر= بـر= برم » ، بُـنیست که زمان وانسان و گیتی، ازآن میروید و همان « درخت بس تخمه » یا « وَن » ازآن پیدایش می یابد . اینست که واژه « ور» یا « برم » یا « ورم » ، معانی بسیارگسترده و ژرف دارد .

ازاین رو به گیاه بطورکلی، و به درخت انار به خصوص « اورور urvar=ur+var» گفته میشود . نام درخت انار، بنا بر تحفه حکیم موءمن ، « روان » است که urvan= ur+van باشد . زمان که زروان باشد zrvan=zr+van است . پیشوند « زر» ، تخم و خوشه (واس = بس تخمه ) است، و « ون » درخت میباشد( که سرش ، اینهمانی با بُن دارد ) . پس زمان ، همان درخت بس تخمه است که میروید وبه  پیش و به فراز میبالد . درفراز درخت ، « بار وبر» هست که همان « ور» است و « برگ » هست که ازهمین « ور» ساخته شده است و« برگvarg = ولگ » که ازهمین « ور» ساخته شده ، به معنای زهدان زاینده است ، ازاینرو با « بینش و روشنی » اینهمانی داده میشود ( توتیای چشم شمرده میشود ، یا مالیدن برگ این درخت ، کور را بینا میسازد ).vargomand  به معنای « دارای شاخ وبرگ بسیار» است . « برومند»  که varomand میباشد، هم به معنای « آبستن »، و هم به معنای « مثمر= با ثمر» است . فردوسی گوید:

چنین گفت کای روشن دادگر    درخت امید تو آید به بر

به همین علت به موی بدن «  ورس » گفته میشود که ازهمین ریشه «ور» ساخته شده ، و به سرو نیز« ورس » گفته میشود، چون اززمین که « تن » است میروید . گیاهان درفرهنگ ایران ، اینهمانی با « مو » دارند . همچنین به تنه درخت  maatak-var گفته میشود، که به معنای « زهدان مادر» است . به تنه درخت و بلندی قامت انسان ، « برز» هم گفته میشود. برشدن، به معنای برخاستن است . این واژه های « ور» و « ورت » و « وشی » معنای « گشتن و گردیدن یا تغییر بسوی بالا و بلندی » داشته اند .  و نام سیمرغ، هم « ارتا خوشت » و « ارا وشت » وهم « ارتافرورد » است . « فرورد »، همان پیشوند « فروردین » است و « پروردگار» ، نام ویژه سیمرغ بوده است ، چون اوست که « پر+ وَرت » است . اوست که فرامیبالاند و نو وتازه میکند و ازسرزنده میکند  ، واصل نوزائیست . ازاین رو بود که سغدیها به گوریا قبر، پرورت کده  parvart-kate میگفتند . چون این ارتا فرورد، یا سیمرغست که همه را بسوی آسمان ( کات= کله وجمجمه ، چکاد = سه کهت = سه منزل آخرماه )  پروازمیدهد .

و ازآنجا که فروردین یا ارتافرورد ، نوزاینده و اصل رستاخیزنده بود ، « بهار» بود . نامهای بهار که « ون گراو + ون هره » باشد( یوستی ) ، هردو به معنای «نای به » هستند، که نام سیمرغند . و به همین علت سغدیها به بهار، « ورته warte» میگفتند . پرورت parwart که « فرورد » باشد، دراصل   pari+ warta بود . این نشان میدهد که این تحول و گشت و تغییریست که « پری = سیمرغ = عشق » میدهد .

درگزیده های زاد اسپرم ، بخش 30 درباره « فروهر» میآید که « فروهر، بالاننده است  و «  کاراو - فروهر- اساسا سه است . 1- رویانیدن 2- افزودن 3- پائیدن . رویانیدن ، چنان است که دست و پای و دیگر اندامهای حرکتی را به وسیله رویش ، پدید آورد .   افزودن ، آن است که آن اندازه همی افزاید تا به حد کمال رسد. پائیدن ، آنست که اندامها را به استواری درحد وجای خویش نگهدارد » . این روایت از« فروهر» ، برداشتیست که با الهیات زرتشتی، سازگارساخته شده است . ودر حقیقت ، «پائیدن »، معانی ِ « پایدارشدن و جاودانگی یا خلود ، و  همیشه سبزو ترتازه و نو بودن» را داشته است . درخویشکاریهای فروهر، این سه تا یکتائی او، نگاهداشته شده است . درواقع ، « ور» یا «ورت » که ریشه همان واژه « بـالـیـدن » و« بـال » است ، همیشه « سه + ور یا سیور » است . همانسان که درخت ،1- بیخ وبن + 2- تنه درخت + 3- شاخ وبرگ وبر است( سه تای یکتاست) ، مرغ هم، دارای دوبال و یک تنه درمیان است که دوبال ازآن میرویند( سه تای یکتاست ) . همچنین مـاه ( چنانچه دربندهش میآید ، و دراین کتاب بررسی خواهد شد ) دارای سه بخش ومرکب ار سه ایزد است . به همین علت درادبیات ما گفته میسود که « ماه ، سپر است » . ماه یا سیمرغ ، سپریست که جان را از گزند ، نگاه میدارد( سیمرغ ، خدای قداست جان وطبعا سپراست ) . درکردی ، به عقاب که شهبار( باز= وای = وای به = سیمرغ ) باشد، « سپر» گفته میشود . درآلمانی به سرو، Zypresse گفته میشود که رد پای « سه + پر، سه +ور» را بخوبی نگاهداشته است . اینها همه بیان همان سیور، سه ور، سه بر ، سه پر است . به شـبـدر( شب + در= تخم شب= تخم سیمرغ یا آل )، که حندقوقا باشد ، چون سه برگ دارد ، درکردی « سی وه ره » گفته میشود که همان « سیوره » باشد . حندقوقا ، انده کوکا استT و به معنای « تخم ماه» است .تخم ماه ، درخودش ، سه تای یکتاست ، به عبارت دیگر، اصل عشق و پیوند است . آفریده که تخم ماه باشد ، برابر با آفریننده است که همان سیمرغ یا هماست . به همین علت به سرو، که « ارد+وج » ، تخم و زهدان ارتا یا سیمرغ است ، نیز« سیور» گفته میشود( فرهنگ گیاهی ماهوان ) . همچنین در زبانهای کردی و سغدی و پشتو ، به « سایه » ، سیور گفته میشود ، چون سایه سیمرغ ، درست همان تخم سیمرغ بوده است، که به زمین افشانده میشده است، و ازان، زمین، پیدایش می یافته است . به همین علت ارتا که هما باشد ، سایه اش ، زمین بوده است، که معرب واژه « ارتا » ، « ارض » و درآلمانی «  Erde» است، و درانگلیسی «  earth » است . ارتا، خدای آسمان ، خودرا فرو میافشاند و زمین میشود ، تا سرو وجودش بروید و با زاززمین ببالد، و ازسر، ماه آسمان گردد . این یکی بودن « فرازوفرود ، سروبُن ، بینش درفرازو باززائی و جاودانگی درفرود » درهمان تصویر« سروبلند» بازتابیده میشود.

تو میدانی که « جان باغ ما » ، اوست

مبادا « سرو جان » ازباغ ما ، کم

برپایه این فرهنگ است که درسایه سرو، خفتن یا نشستن ، چیزی جز، تخم ماه یا هما شدن نبود ، و دراثر کاشته شدن تخم ماه یا « سایه هما = سیور= تخم ماه » بود که انسانی میروئید که سروی بلند میشد که درفرازش ماه با شکوهی بود که سرچشمه روشنی و بینش میگردید .

تو به صفت ، سروچمن ، من به صفت ، سایه تو

چونک شدم سایه گل ، پهلوی گل خیمه زنم

صد هزارگل صد برگ زخاکم روید

چونک درسایه آن سروگلستان ، میرم

گل یکصد برگ(R.centifolia )، گل روز دین ، روز24 هرماهیست ، که گل سرخ میباشد که اینهمانی با سیمرغ دارد . ازجمله نامهای سیمرغ ، گلچهره ، گل کامکار، گلشهر است.

بیا ای « سرو گلرخ »  سوی گلشن

که به ازسرو ، نبود سایه بانی

و حافظ شیرازی ، همآوازبا مولوی گوید :

گلعذاری زگلستان جهان ، مارا بس

زین چمن ، سایه آن سرو روان، مارابس

تا بو که یابم آگهی ، از سایه سرو سهی

گلبانگ عشق ازهرطرف ، برخوشخرامی میزنم

 

***********

 
 

دریافت آگاهی نامه

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
انتشارات فرهنگ ایران
انتشارات فرهنگ ایران
گاهنامه فرهنگی
گاهنامه فرهنگی
گروه فرهنگ ایران
FaceBookFarhangiran
فرهنگستان ادب پارسی
Farhangestan.jpg
شاهنامه فردوسی
shahnameh
پرچم های ایران
Safavid.jpg
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
RSS های فرهنگ ایران
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Untitled Document
                              

Copyright © 2004, All rights reserved. Created by The Iranian cultural foundation
E-mail: webmaster[at]farhangiran.com