FarhangIran
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برگ نخست
پیوند با ما
راهنما
جستجوی پیشرفته
تاریخی-فرهنگی
سیاسی-اجتماعی
نسک ها و نو یسندگان
ترجمه روزنامه ها
شاهنامه فردوسی
شاهنامه خوانی
زرتشت ، اوستا و گاتها
سیمرغ در فرهنگ ایران
جشن های ایرانی
خنیاگری
باغ ایرانی
نام های ایرانی
واژه نامه زبان پارسی
چامه سرایی
آوا و رخشاره
پرسش و پاسخ
یادمان های تاریخی
رو یداد ها
گفتگو ها
 
 
تازه ترین ها
پر بیننده ترین ها
فرستادن به شبکه ها
افزودن به: Del.icoi.us افزودن به: Yahoo افزودن به: Technorati افزودن به: Ma.Gnolia افزودن به: Spurl افزودن به: Google
 
 
 
 
 
 
برگ نخست arrow سیمرغ در فرهنگ ایران arrow سایهِ هما را دام ِعشق میداند ؟
سایهِ هما را دام ِعشق میداند ؟ چاپ ارسال به دوست
نویسنده منوچهر جمالی   
۱۷ شهريور ۱۳۸۶

چرا مولوی

سایهِ هما را دام ِعشق میداند ؟

چگونه« سایه »،«واقعیت »میشود؟

 نبردِ میان «سائقه زیباپرستی»  و «عقل انسان »

رابطه مفهوم « روشنی» با « واقعیت »

چگونه « سایه هما» ، « تن به خود میگرفت »

و « واقعیت » میشد

سایه ِهما ، دانه ای( آگ=هاگ ) ازخوشه وجود خدا بود

که فرومیریخت و « خاک = هاگ » میشد

وبُن ِ پیدایش انسان میشد

واین تخم افشانی خدا ، بیان عشق گوهری اوبود

سایه = سایاگ= سه هاگ = تخم ماه = تخم سیمرغ

سایه افکندست عشقش ، همچو دامی بر«  زمین »

عشق ِ چون صیاد او ،  برآسمان است ای پسر

درخاک تیره ، دانه ، زان ، رو به جنبش آمد

کز« عشق » ، خاکیان را ، بر میکشد ، بهارش

 « سایه » ، برای مـا ، « چیزیست که واقعیتی ندارد » ، و حتا ممکن است « ضد واقعیت» هم باشد . ما امروزه به « آنچه واقعیت است ، و واقعیت دارد » ، « برترین ارزش» را میدهیم . خواه ناخواه ، آنچه رابطه متضاد با واقعیت دارد ، برای ما ، از ارزش و اعتبار میافتند . ولی برای آنکه میاندیشد ، این فقط مهم نیست که با دادن ارزش ، « چه را » ، اهمیت میدهد ، بلکه این نیز مهم است که بشناسد ، با دان ارزش به چیزی ، چه چیزرا یا چه چیزها را ، بی اهمیت وخوار وزشت و منفور میسازد ونمیخواهد آنها را ببیند( بی واقعیت میسازد ) . ولی ما، با ارزش دادن به چیزی ، غافل ازآنیم که چه چیزهارا بی ارزش میسازیم ، و بدینسان ، ازآنها ، روی برمیگردانیم ، و آنها را نادیده میگیریم و خوارمیشماریم ، و حتا ازآنها نفرت داریم ، و به آنها کین میورزیم . ما درارزش دادن به هرچیزی ، غافل ازآنیم که ، « هستی » را ، دوپاره میکنیم وازهمی می برّیم ، و دو جهان، خود وبیگانه ، حق وباطل ، اهورامزدا واهریمن ... میآفرینیم .

اندیشیدن حقیقی ، مارا بدان میگمارد که به این « بی ارزش شده ها ، بی ارزش ساخته شده ها ، تحقیر شده ها ، منفورشده ها ، مطرود ساخته شده ها » ازنو، نگاهی بیندازیم ، و ببینیم که آیا این « بی ارزش شده ، ومنفورشده ها ، این خرافه شده ها ، این افسانه شده ها ، این جاهلیت ها ، این شرک وکفرها ، این اهریمن شده ها....» ، چرا چنین سرنوشتی ، پیدا کرده اند .

درست نواندیشی ، با همین « ِجـد گرفتن پدیده های ِ زشت و خوارو تباه ونا پاک وبی ارزش ومنفور ساخته شده » کار دارد .

مولوی ، بُن انسان را که همان « بهمن و هما » باشد ، سرچشمه « تغییر دادن ارزشها » میداند . ما میتوانیم این بی ارزش ساخته شده ها را ازسر، با ارزش سازیم . ما میتوانیم ، این مطرود ها را ازسر، مقبول ومحبوب سازیم . این افسانه ها را ازسرحقیقت سازیم . ما میتوانیم ازسر، سایه هارا ، واقعیت ، و واقعیت هارا ، سایه سازیم .

تو کئیی دراین ضمیرم ، که فزونتر ازجهانی

توکه  نکته جهانی ، زچه نکته ، می جهانی

تو، قلم بدست داری و ، جهان ، چو نقش ، پیشت

صفتیش ، می نگاری ،  صفتیش ، می ستانی

پس ما که این قدر به « واقعیت » ، اهمیت میدهیم ، و ضدهای آنرا ، خوارمیکنیم، و زشت وتباه  ، وفرعی ومجازی وتاریک ، و بی ارزش وبی اعتبار، و حتا دشمن واقعیت روشن خودمیشماریم ، برای اندیشیدن ازنو ، باید به « آنچه را ضد واقعیت ، ضد روشنی » میشاریم ، روبیاوریم ، و دراین بازنگری ، دریابیم که آنچه را ما بی واقعیت و ضد واقعیت میدانیم ، بسیار ارزش و اعتبار و اهمیت دارد . مفهوم « روشنی » ما ، معیار ِ دادن « برترین ارزش » است. ما باید درهنگام برخورد با این گونه اضداد ، ازسر، به بُن خود رجوع کنیم ، تا « توانائی تغییر دادن ارزشها را درخود » ، بسیچ سازیم .

این مفهوم امروزه و نا خود آگاه ِ ما از« روشـنـی » است ، که به « آنچه محدوده مشخص و ثابت دارد » روشن میگوئیم . چیزی برای ما « روشن » است که از«دیگرچیزها » ، جدا و پاره و بریده ساخته شده ، و در حدودهایش، که دربریدگی ، قاطعیت پیدا کرده ، ثابت و سفت و تغییرناپذیربماند . به همین علت ، واژه « راسیونالیسم = عقل گرائی » به وجود آمده است .  راسیو  Ratio  که در باختر، به « عقل » گفته میشود ، چیز« شمارش پذیر» است . گوهر عقل (= راسیو ) ، « شمردنی پذیربودن » است. عقل ، با مواد و پدیده ها و تجربیات ، شمردنی و شمارش پذیر، کار دارد . دراعتراض به چنین تجربه ای ازحقیقت ، مولوی میگوید :

مپرسید ، مپرسید ،  زاحوال حقیقت

که ما « باده پرستیم » ، نه  « پیمانه شماریم »

یکی ازتجربیات بسیارشگفت انگیزایرانیان در عهد ساسانیان که زروانی گرائی ، بر اذهان چیره شده بود ، اینست که « زمانه = خدای زمان » ، زمان هرچیزی را میشمارد (= اهل حساب است )  ، ولی همین خدا ، خدائیست که درهیچ کارش ، خرد را بکار نمی اندازد . شمردن و شمارش پذیری ، با خرد درتضادند؟

خدای زمان ، اهل کتاب ( مینوشت ) واهل حساب بود ( همه چیزها را میشمرد ) ، ولی « بیخرد» بود. البته باید درنظر داشت که خدایان نوری ، چون « همه  آگاه و روشنی بیکرانه و علم فراگیر و مطلقند » ، هیچ « نمی اندیشند » . کسیکه همه چیز میداند ، نیاز به اندیشیدن وجستجوکردن و آزمودن ندارد

مفهوم « خرد » درفرهنگ ایران ، درست با تثبیت کردن و ابدی ساختن حقیقت دریک نوشته (= یا کتاب ) ، و شمردن اعمال خوب وبد ، درتضاد بود .  ازهمین نکته ، میتوان تفاوت مفهوم « خرد » را از مفهوم « عقل و راسیوRatio » ، تا اندازه ای شناخت .

« روشنی » که با مفهوم « عقل » درغرب، گره خورده است ، یکی همین شمارش پذیری میباشد . برای شمردن ، باید چیزها ازهم پاره وبریده شده باشند .  تا جدائیها و حدودها ، دریک چشم بهم زدن ، درهم ریخته و درهم آمیخته نشوند ، چون دراین صورت ، شمارش ، بی ارزش وبی اعتبار میشود . شمردنی بودن ، همان بیان « تثبیت وسفت وسخت شدن حدود پدیده ها وچیزها ازهمدیگراست » ، که برای ما ، احساس « روشنی » میآورد . در ادیانی که کیفرو مجازات ، به داوری در قیامت وپس ازمرگ انداخته میشود ، چنین گونه « عقلی » ، پیدایش می یابد . چنین عقلی درگوهرش ، عقل جزائی وعقل قضائی و عقل فقهی است ، که دفتردستک ، برای ثبت یک یک یک اندیشه ها و کرده ها بازمیکند ، تا همه را درپایان ، تک تک با ترازوی قیراطی وزن کند وآنها را جمع بزند،  و به تناسب هرعملی، مجازاتی وکیفری کاملا مشخص و تثبیت وروشن ، معین کند . درواقع ، یکی از زایشگاههای مهم  « عـقـل» ، چنین جائیست، ولو آنکه این عقل ، سپس میکوشد سایر گستره های زندگی را تسخیرکند ، و معیارخود را به آن پدیده ها تحمیل کند. البته چنین عقلی ، ویژگی را که درگهواره کودکیش داشته ، هیچگاه از دست نمیدهد . تجربه های اخلاقی ، و تجربه های دینی و تجربه های ژرف انسانی و هنری و اجتماعی ، وتجربه روند « زمان » ، همه باید « پدیده هائی شمردنی و بریده ازهم» شوند . اوامر و احکام اخلاقی و دینی و شرعی ( وعظ و اندرز) ، همه استواربرهمین « بریده وپاره ساختن اعمال ازهمدیگر،و افکارازهمدیگرواحساسات وعواطف ازهمدیگر،وهمه آنها ازهمدیگر» ، و نسخه نویسی برای هریک، بطور جداگانه است .

به همین دلیل ، مولوی ، « عقل » را گوهروذات ِ این ادیان و شرایع میداند . این ادیان ، نه تنها ، عقلی هستند ، بلکه زاده ازعقلند . دراین شمارش پذیر کردن ، دراین ازهم بریدنها اعمال و افکار ، دراین جدا کردن قاطع حق از باطل ، ابلیس ازالله ، اهریمن ازاهورامزدا ، تاریکی از روشنائی ، موءمن ازکافر، ... عقل و مفهوم روشنی اش باهم ، رشد میکند . دراثر چنین مفهومی از روشنی ( که روشنی ، تیغ برّ نده است )  ، عقل ورزی ، چنین اهمیتی پیدا کرده است .

در برابر چنین عقلی ، و چنین مفهومی از روشنائی که گوهرش هست ، « تـخـیّـل » ، به کلی از ارزش میافتد . ضدیت ودشمنی با « اسطوره » ازهمین زمینه ، برخاسته است . با داشتن چنین مفهومی از روشنی وچنین عقلی ، ما میانگاریم که در « تخیل » ، چیزی اندیشیده نمیشود، و همه اش « خیالبافی» است .  چونکه در« تخیل » ، انسان با تصاویری کار دارد که  در مرزهایشان دگرگون میشوند ، و این صورتها ، روان وگریزپایند . تخیل ، ازیک صورت به صورت دیگر میپرد ، و دریک صورت ، نمی ماند . درحالیکه تعقل ، در یک « مفهوم و اصطلاح » ، میماند . فلسفه ، با « تکرار مفاهیم ثابت ، وتکرار اصطلاحات فلسفی ثابت و تعریف شده » کار میکند ، ولی شاعر و خیال اندیش ، برای بیان یک مطلب هم ، تصاویر گوناگون وتازه،پی درپی ، بکار میبرد . دراین دوره « خیال اندیشی» انسان است که تجربه های ژرف زندگی انسان ، درخدایان گوناگون و رنگارنگ، به خود چهره میگیرد . بویژه مولوی ، برای بیان یک تجربه ، هرصورتی که میآورد ، هرچند درآن صورت، بخشی از تجربه را بیان میکند ، ولی ناگهان ، محدوده تنگـش را درمی یابد ، ودراینجاست که میگوید : « غلط گفتم » ، و برای رسیدن به ژرفای آن تجربه ، به صورت دیگر، روی میکند، و آن صورت را بکار میگیرد، و این « جهیدن ازیک صورت به صورت دیگر» ، را برای رسیدن به تجربه بینش از حقیقت ، ضروری میداند . بینش حقیقت نزد او ، در هیچ صورتی نمیگنجد. حتا « مفاهیم فلسفی » نیز نزداو، همین نقش را بازی میکنند . حقیقت ، درهیچکدام از مفاهیم تعریف شده ( مرزبندی شده ) نمگنجد . 

این مفهوم « روشنی » که در ضمیر ما ، بدیهی ساخته شده ، و با همین مفهوم از روشنی ، به سراغ  « روشنگری و روشنفکری » میرویم ، خواه ناخواه ، برضد « ارزش خیال و تخیل و تصور» است ، که با صورتها ی معین ناشدنی ، و انعطاف پذیر و دگرگونه شونده و« ابـری » و « مه آلوده » و « سایه گونه » و « وزنـده » و « روان » کار دارد . فرهنگ ایران ، درست تجربه های ژرف خود را در« سیمرغ یا هما » عبارت بندی میکرد ، چون سیمرغ ، « ابر و باد » بود . ابری که درهرآنی ، صورتی دیگر دارد ، وبادی ، که میوزد( جان میدهد و اصل عشق است ) ولی نمیتوان آنرا دید و گرفت .

ما دراین صورتهای خیالی ، احساس گمشدگی و پریشانی و آشفتگی و گیجی میکنیم ، چون « معیارما از روشنائی و عقل » را به هم میزنند . به ویژه ، همه قدرتمندان ، چه دینی چه سیاسی ، خطر قدرت خود را درآنها می بینند . برای ما ، حقیقت چیزیست که ازهمه سو، روشن است ، ودراین صورت ، میتوانیم بدان اعتماد کنیم . اعتماد کردن برای ما ، با سفت کردن و سخت کردن ومنجمد کردن مرزها ( تعریف شدگی، شمرده شدنی)، یا به عبارت دیگر با مفهوم ما از « روشنی» کار دارد . هرکسی در اجتماع باید ، دررفتاروگفتارو اندیشیدنش ،  حدود های ثابت و یکنواخت و دگرگونه نا پذیر و معین شده داشته باشد ، تا روشن و قابل اعتماد باشد . البته درچنین گونه رفتاری ، آزادی، بکلی محو ونابود میشود .  بدینسان افرادی که دراجتماع ، چنین روشنائی ندارند ، باید از جامعه ، دور انداخته شوند .  همیطور همه افکار متداول دراجتماع ، باید چنین ویژگی داشته باشند . اینست که « ایمان به یک مذهب و شریعت ، که وحدت کلمه و وحدت اعتقاد و وحدت فکر» نامیده میشود ، میتواند چین گونه روشنائی در اجتماع تولید کند . جامعه باید « امت » باشد . همه افراد و افکار وعواطف و اعمال، باید در تنگنای تعاریف مذهبی « بگنجند وفشرده بشوند » ، وگرنه رفتاری یا افکاری جزآن را، نه تنها ببازی میگیریم ، بلکه خوارمیشماریم وگناه وجرم میدانیم  و دشمن میداریم ، و میکوشیم که آنهارا با قساوت ، حذف و طرد و تبعید کنیم . با چنین مفهومی از« واقعیت و روشنی وعقل » ، رابطه ما با پدیده هائی که در رابطه متضاد ، با چنین « واقعیت وروشنی وعقلی » ، قرارمیگیرند، رابطه ایست که با فرهنگ ایران و با اندیشه های مولوی ناسازگاراست .  « روءیا ،  یا افسانه ، یا خیال،  یا تئوری ، یا آرمان و یا سایه  »  تجربیاتی ازانسان هستند ، که درتضاد با این « واقعیت وروشنی »، قرارمیگیرند .  

مفهوم ما از« سـایـه » ، که بسیاربرای ما بدیهی است ، با مفهومی که فرهنگ اصیل ایران ، از « سایه » داشته است ، بسیارفرق دارد . با تغییر مفهوم « سایه » ، مفهوم « واقعیت» هم تغییر میکند ، ورابطه « سایه با واقعیت» هم تغییر میکند .

با مفهومی که ما از« سایه » داریم ، و ازهمین « مفهوم ما از روشنی » تولید شده است ، این گفته که: « سایه هما ، سعادت میبخشد ، و حقانیت به حکومت میدهد » ، جز گفته ای خرافی و سخنی پوچ چیزی نیست . واین چنین سخنی با این مفهوم از «واقعیت و روشنی » درست است . ولی اگر این برداشت را بکنارنهیم ، و در همین حرف که « درسایه هما ، دولت و سعادت هست » ، یا « سایه هما ، بُن پیدایش سعادت و حقانیت به حکومت میان مردم است » بیندیشیم  ، دیده میشود که این سخن ، بیان آنست که سایه هما ، با سعادت و فروزهای دیگر، جفت است . پس ازخود میپرسیم که چگونه میشود که « سایه » ، بُن پیدایش سعادت و ویژگی محبوبیت وارجمندی میان مردم شود ؟ اگربه انسان و تجربه هایش درگذشته ، ارجی بنهیم ، آنگاه ، حدس میزنیم که سایه هما ، نه با « مرغ افسانه ای » سروکار داشته است ، و نه « سایه » ، چنان معنائی داشته است ، که ما امروزه ازآن داریم . همان واژه « سـایـه انـداخـتـن » ، اندکی ازاین معنای گمشده را فاش میسازد . چون انداختن که   handaaxtanباشد، ترکیب دو واژه  daaxtan+hand  است . وپسوند « داختن» ، درتبری، هنوز به معنای « فرو ریختن » است . وپیشوند ِ « اند = هند » ، هم به معنای « تخم » ، و هم به معنای « زهدان» است . « هندوانه » ، درواقع ، زهدانیست  که « پرازتخم » میباشد . پس خود واژه ِ « انداختن = اند + داختن » ،  به معنای « افشاندن و ریختن تخم » است .  واژه « اندیشیدن » هم دراین رابطه اهمیت دارد ، چون « اندیمان = هندیمن » ، ازنامهای « بهمن = اصل خرد» است . « اندیشیدن »  دو شکل گوناگون « اندی + شیتن » و « اند + داچیدن » داشته است . ازیکسو، به معنای « شید کرن ویا پهن کردن بذرها » است ، و از سوی دیگر درکردی « داچاندن » ، به معنای تخم بر زمین افشاندن است . « انـداچـه » که همان معنای « اندیشه » رادارد ، به معنای « تخم بر زمین وخاک افشانده » میباشد . هما که نخستین تابش بهمن است ، درست همین « اندیشه = انداچه » است.  دانش وبینش درفرهنگ ایران ، با  « روئیدن و پیدایش دانه( = دانا)، و آگ ( گندم ، آگاه ) و ارپ(= جو، که عرف ازآن برآمده  است). سیمرغ یا هما ، « خوشه » بوده اند .درترکی به هما « بوغدایتو = خدای خوشه گندم » گفته میشود . سایه انداختن هما ، افشاندن و پهن کردن  تخمهای وجودش بوده است . خدا، خوشه ای ازهمه جانها هست که خودرا فرو میافشاند .

« سایه » ، درکردی و سغدی و پشتو،« سیور» نامیده میشود ، «

سیوره »نام « شبدر» هم هست که نام دیگرحندقوقا است . و« حندقوقا» که « اند + کوکا » باشد، به معنای تخم (= اند) ماه ( کوکا) است . « شبدر» ، که « شب + در» باشد ، نیزبه معنای « تخم آل، زنخدای زایمان» است . (شب = شه وه ، در کردی ، به جن نوزادکش،که نام  زشت ساخته شدهِ آل یا سیمرغ باشد ، گفته میشود ) . ماه هم ، اینهمانی با سیمرغ دارد . پس سایه هما ، تخم ماه یا تخم سیمرغ است . بنا براین ، « سایه انداختن » ، چیزی جز « فروافشاند ن تخم خوشه سیمرغ یا تخمهای ماه » نیست ، که بیان تصویر آفرینش در فرهنگ ایران بوده است .

تخم های سیمرغ ، که نام دیگرش« ارتا ، یا ارتا فرورد یا ارتا واهیشت» هست ، به زمین افشانده میشود ، و ازآن ، « خاک» ، یا زمین ، پیدایش می یابد . به عبارت دیگر، سیمرغ یا ارتا ، تحول به زمین یا خاک می یابد . آسمان ( سیمرغ = ارتا ) یا ماه یا پروین ، خاک میشود . خدای آسمان، خودش، خاک زمین میشود . خدا ، خاک میشود .  اینست که مولوی میگوید :

اجزای خاک ، حامله بودند ز آسمان ( سیمرغ )

نه ماهه گشت ، حامله زان بیقرار شد

یا درغزلی دیگر گوید :

هست تنت ، چون غبار، بر سر بادی سوار

چونک جداگشت باد ، خاک به ماچان رسید

« ماچان » ، سبکشده واژه « ماه + جان » است که سیمرغ باشد.

سیمرغی که خودش خاک میشود ، خودش ازسربه ماه یا جانان معراج میکند . این واژه ماچان یا ماجون را درگویشهای گوناگون به « مادربزرگ » میگویند . مادربزرگ ، سیمرغ یا « ماه جان » هست . اینکه خاک ، خود سیمرغست و این خدای ایرانست که خودش « خاک » میشود و « خاکی » میشود ، ردپایش دربسیاری اززبانها باقی مانده است . بهترین گواه ، خود نامهای زمین در زبانهای گوناگونست . درآلمانی Erde = اِ رده است ، درانگلیسی earth است ، درعربی « ارض » است ، و درخود ایران ، نامش « ارتا » بوده است .

ارتا خوشت یا ارتا واهیشت ، که خوشه پروین درآسمانست ، فرو افشانده میشود و میروید و زمین وخاک ( =هاگ = آگ ) میشود . این روند تبدیل شدن خدا به خاک ، اندیشه و بینش را به خاک را « تنکرد یا استومند » میگفتند . تخمهای خدا که فروافشانده میشود ، « تن + کرده » میشود ،  جسم میشود . بینش و اندیشه ، واقعیت گرفتنی میشود که با حواس میتوان آن را دریافت.  واقعیت یافتن نیزهمین « تن یافتن ، تن به خود گرفتن ، جسم یابی » است . آنچه به خود تن گرفت و تن پیدا کرد ، آنچیزیست که ما واقعیت مینامیم . واقعیت ، آنچیزیست که هم میتوان با چشم دید وهم میتوان با همه حواس آنرا گرفت . واقعیت یافتن ، « تن گرفتن ، تنگ گیرشدن است .  چه چیزست که میتواند واقعیت بیابد ؟  یا به خود تن بگیرد ، تنومند بشود ؟ چه چیزست که واقعیت می یابد ، تن به خود میگیرد ؟ این پرسش را آگاهانه مدتی کنار میگذاریم .

فقط اشاره وارگفته شود که « تن یافتن » ، به معنای « زهدان آفریننده شدن » است ، که در مفهوم بالا از« واقعیت و روشنی» نیست .  خاک شدن هم که « هاگ = آگ » و« آگر= آذر» شدن است ، همین معنای « اصل زاینده شدن » است . اکنون این مفهوم « تن یافتن و واقعیت » را ترک میکنیم  ، و به مسئله پیشین روی میآوریم که ما برترین ارزش را به واقعیت ، به آنچه تن به خود گرفته » میدهیم .  گرانیگاه مسئله واقعیت ، همین بخش « گرفتنی بودن » است . واقعیت ، گرفتنی است . چیزی را انسان « میگیرد » ، که  امکان وفرصت و امید دارد که« آن را دگرگون سازد» ، به آن، شکلی که میخواهد بدهد ، آنرا طبق اراده خود سازد ، تابع و مطیع خود سازد » . ولی این گمان که « امکان و فرصت و امید تغییر شکل دادن به واقعیت باشد ، تا گرفتنی شود ، به عبارت دیگر، تا واقعیت ، واقعیت شود » آرزومیماند .

 البته این « آرزو » ، دراو،خارش به جستجو برای یافتن راه تغییر دادن واقعیت هست . واقعیت ، موقعی گرفتنی است که بتوان « تغییر درواقعیت » داد . واقعیت ، آنچنان که او درآغاز میانگاشته  ، تنها « گرفتنی » نیست ، بلکه ازاین هم فراترمیرود ، و واقعیت ، ویژگی « گیرائی » دارد . واقعیت ، شاید درآغازبرای ما ، برترین ارزش را می یابد ، چون ما میتوانیم آنرا ، با همه حواس خود بگیریم .  دراین مرحله ، شادی اینکه ما « گیرنده  واقعیت » هستیم ، مارا ازتحول « واقعیت » ، غافل میسازد .

درگرفتن هرچیزی ، بزودی ،رابطه ما با آن چیز ، به هم میخورد ، و تغییر گوهر مییابد.

 آنچه گرفته میشود ، تنها ، دردست ما « گرفتار نمیشود » ، بلکه با یک چشم به هم زدن ، « گیرنده » میشود ومیکوشد « مارا بگیرد » .

آنچه ، درواقعیت ، « بزرگترین مسئله » میشود ، آنست که واقعیت ، تنها « گرفته نمیشود » ، بلکه ، انسان را « دربرمیگیرد،  فرا میگیرد ، وبالاخره ، زیرخود میگیرد » ، دراینجاست که ما ، به معنای متداول « سایه » ، سایه واقعیت میشویم . واقعیتی که درآغاز، ما از« گرفتنی بودنش » ، شاد میشدیم ، وازآنکه به ما یقین میدهد، خواهانش بودیم ، و بدان به همین علت ، برترین ارزش را میدادیم ، ناگهان درپنجه حواس و افکار واراده ما ، نمی ماند ، بلکه « ما ، درپنجه او گرفتارمیشویم » ، و فرع لرزان در دوروبر اومیشویم ، و نمیتوانیم با هیچ ترفندی ازآن بگریزیم .

درست این تبدیل شدن به سایه واقعیات ، تبدیل شدن به سایه قدرتهای دینی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی شدن ، خطر اصالت وجودی انسان ، میگردد . ناگهان، واقعیات، دام ما میشوند و مارا در دام خود گرفتارمیسازند .

ازاین پس ، ما عشق خود را به واقعیات از دست میدهیم ، و دراندیشه آن میافتیم ، چگونه ازآنها بگریزیم . ولی ویژگی سایه ، آنست که جفت واقعیت است . سایه ، از واقعیت ، جدا ناپذیراست . ما که سایه واقعیات شدیم ، دیگر راه نجات ازجفتمان را ، که واقعیاتند ، نداریم .

طبعا مشغول زیباسازی و بزک کردن واقعیات میشویم ، تا ازآنها کپسولی درست کنیم ، که هرچند درونش تلخ وبدمزه و ناگواراست، ولی روکشش ، طعم فرو دادن اجباری آن را، دریک لحظه ، شیرین میکند . ازاین پس، ما ، واقعیات را قورت میدهیم ، و روان و ضمیرو نا آگاهبود خود را ، معده ای میدانیم که هرچه توی آن بریزیم ، بشیوه ای خواهد گوارید ویا دفع خواهد کرد» . ولی قورت دادن واقعیات تلخ ، درکپسول شیرین ادیان و مکاتب فلسفی و ایدئولوژیها ، همه به یقین از« بُن نیرومند ما» است که این مواد را به گونه ای که ما ازآن بیخبریم ، خواهد جوید و خواهد گوارید و بخشی را جذب و بقیه را دفع خواهد کرد . بدینسان ازاین پس ، روزگارما در زندگی ، با قورت دادن واقعیات میگذرد . تاریخ و روانشناسی و فلسفه و علوم اجتماعی و دین ، وسیاست... همه شیوه های گوناگون قورت دادن واقعیات میگردند . بدینسان ، ما که « سایه » را خوارمیشمردیم ، و به واقعیت ، برترین ارزش را میدادیم ، گیرنده واقعیت نمیشویم ، بلکه خودمان درست همان « واقعیتِ گرفتنی » میشویم ، که درست همان « سایه » است . « سایه » ، واقعیتی است که گیر افتاده ، و نمیتواند خود را برهاند .

ما که « واقعیت گرفتنی » شده ایم ، « دام » « حیوان رام شده و اطاعت پذیرو دراصطلاح متداول ، اهلی » شده ایم . هرقدرتی ، میکوشد که مارا شکارکند و به دام بیاندازد .

هرقدرتی ، شکارچی است، و آنچه زیرقدرت اونمیرود ، وحشی و سرکش و طاغی و یاغی و آزادیخواه مینامد . هرقدرتی ، دراندیشه « دام سازی ، اهلی سازی ، مدنی سازی ، اطاعت پذیرسازی » انسانهای وحشی و سرکش و یاغی و طاغی است ، اینست که همه جا دام میگذارد ، تا این وحوش را به دام بیندازد و آنها را - دام سازد - اهلی سازد ، مطیع و مسلمان سازد .

« دام » ، درظاهر، بسیار دلپذیرو گیرا و طعمه بسیار خوشگوارو بهشتی و رحمت است ، ولی درباطن ، دوزخست . قدرت ، درهمان باطن این دام ، نمودارمیشود . قدرت ، از زشتی صورت خود، اززشتی خشونت وقساوت و تهدید و ارعاب خود، با خبراست و اینست که درهمه جا « دام میگذارد » . قدرت ، درخشونت و قساوت و وحشت انگیزی و آزردن ِ  جان وخرد ، نمودار میشود .  ولی « گوهر و بُن انسان » در فرهنگ ایران ، برضد خشم و قهر و تهدید و آزار و کاربرد زور است . هر قدرتی نیز، گوهر خود را در خشونت و قساوت و وحشت انگیزی و آزردن جان وخرد ، نمودار میسازد . ازاین رو هست که ایرانی ، خود را در رویاروئی با خشونت و قساوت و انذارو ارهاب ، همان « اهریمن زدارکامه » را می بیند .  اینست که درفرهنگ ایران ، قدرت بطورکلی ، اینهمانی با « اهریمن یا ضحاک» دارد . « زدارکامه » ، صفت گوهری قدرت است که از آزردن جانها و خردها ، کام می برد . ازتهدید و انذارو وحشت انگیزی درمردمان ، شاد میشود و جشن شادی میگیرد .

غلبه کردن وذلیل ساختن ، وکشتارو زندانی ساختن و عذاب دادن و تهدید به عذاب دراین دنیا ودرآن دنیا دادن و تحمیل کردن دین و عقیده و مکتب ومذهب ، برای او ، اوج شادی میآورد .

فرهنگ ایران دربرابر این پدیده ، مفهوم « نیرو و پیروزی » را عرضه میکند . « نیرومندی » ، درآرامش و نرمخوئی و بردباری و « گشودگی نظر» نمودار میشود . درفرهنگ ایران ، سیامک وایرج و سیاوش ، چهره های نیرومندی هستند . سیامک و ایرج و سیاووش ، سه چهره گوناگون ازسیمرغ یا هما هستند که خدای عشق میباشد .

برای مولوی ، این عشقی که درآسمانست ( ارتا = ا ِ رِ ز= ایرج ) ، به اندیشه شکارکردن انسان زمینی ، سایه خودش را ازآسمان به زمین ، به شکل رسنی میافکند ، تا انسان را به دام بیاندازد . آیا خدای عشق ، تغییر ماهیت داده ، و « اصل قدرت ، و چنگ واژگونه زدن در نهادن دام » شده است ؟ و ویژگی نیرومندیش را فراموش کرده است ؟

چرا عشق ، خوی شکارچیگری دارد؟ به چه غایتی ، عشق ، میخواهد انسان را شکار کند ؟ آیا ، « عشق » ، بشر است ، یا خدا ؟

ازعشق ، شرم دارم ، اگر گویمش :  بشر

میترسم ازخدای ، که گویم که این :  خداست

ازاین عشق که مولوی شرم دارد که بگوید ، بشراست واز خدا ، میترسد که بگوید عشق است ، پس این « او »، کیست ؟ که عشقش ، شکارکردن انسان را دوست میدارد ؟

 آیا ، عشق، میخواهد شکاری را که به دام میاندازد ، اسیرو تابع و خدمتکارومقهور خود سازد ؟ آیا میخواهد شکارخود را ، بکـُشـد و آنرا فروببلعد ؟ ازاینگذشته ، عشق ، چگونه، انسان را صید میکند ؟ آیا بدنبال شکار میرود و میدود، تا فرصت آن را بیابد که به او حمله کند، و ناگهان با یک هجوم ، اورا دستگیرکند وبگیرد ؟  عشق ، شکارچی ویژه ایست . آیا با « انداختن سایه » که هیچ واقعیتی ندارد ،  بر روی جانداری ، میتوان او را شکارکرد ؟

هیچکدام ازاینها نیست . این دام، خود خداست ، خود عشق است.

 دامی که خدا فرومیاندازد ، خود خدا وخود عشق است .

چون باشد آن درخت که برگش تو داده ای ؟

چون باشد آن غریب ، که « همسایه هما » ست ؟

درظل آفتاب تو ، چرخی همی زنیم

کوری آنکه گوید :   ظل ، از شجرجداست

« سایه هما » ، ازهما جدا نیست ، بلکه « جفت هما » است . سایه انداختن هما ، فرود آمدن خود هماست ، تا با برآنچه فرود میآید ، پرخود را بمالد ، یا به عبارت دیگر، اورا درآغوش گیرد، و جفت ویار ( ایار) او شود . درفرهنگ سیمرغی ، آفریده ، برابر با آفریننده و همگوهرآفریننده است . سایه هما ، همگوهرهما و برابر با هماست .سایه درختی که فرازش هما( سیمرغ ) نشسته است ، جفت هماست . هرجا که هما سایه انداخت ، آنجا و آن کس ، همگوهر و همدم و همسرشت هما میشود . این جایگاه و این انسان ، جفت سیمرغست ، و عشق ، کشش میان دوجفت است ، که ازهم دورافتاده اند ، ولی برغم ازهم دورشدگی ، ازهم پاره نشده اند . اینست که دوری این دوجفت ، آنها را بشدت بسوی همدیگر میکشد و میکشاند . خدا و انسان ( جان ) با هم جفتند . رستم و سیمرغ باهم جفتند . خاک و آسمان باهم جفتند .

اینست که در دورافتادگی ازهم ، همدیگر را می جویند تا باز باهم یکی بشوند . اینست که به نظرما : 1- یکی جوینده است ( طالب ) ، و 2- دیگری ، آنچه ُجسته میشود ( جستنی= مطلوب ) هست .

اما درحقیقت ، هردو همدیگر را میجویند . حستجو ، گوهر هردواست . عشق و جستجو، سائقه دو جفت است که ازهم دور افتاده اند . اینست که مولوی ، انسان را سایه خدا ( جفت خدا و همسرشت با خدا ) میداند و چون سایه اوست ، جوینده اوست . ولی خدا هم جوینده جفتش : انسان یا خاک هست .

برعاشقان ، فریضه بود ، جست و جوی دوست

بر روی وسر ،  چو  سیل دوان تا به جوی دوست

خود ، اوست ، جمله طالب و ، ما ، همچو سایه ها

ای گفت و گوی ما ، همگی ، گفت و گوی دوست

گاهی بجوی دوست ، چو آب روان ، خوشیم

گاهی ، چو آب ، حبس شده ، در سبوی دوست

ولی حتی درهمنشینی با جفت خود ، انسان هنوز دوستش را میجوید و درجفت خود ، دوست خود را باز نمیشناسد :

با دوست ما ، نشسته ، که ای دوست ،  دوست کو؟

کوکو؟همو زنیم ، زمستی ، به کوی دوست

انسان که سایه هما هست ، همگوهر بااوست و درست همان ویژگی « طالب بودن » را دارد . خدا وانسان دراثر این ویژگی جفتی ( یوغ = اسیم = سنگ = جم یا ییما = اورنگ وگلچهره = بهروزوصنم   ) ویژگی « کشش به همدیگر» را دارند .

جفت بودن هما و سایه اش( تخم هائی که به زمین میافشاند و در زمین ودرجانها ، کاشته میشود ) ، در همان جفت بودن سیمرغ ( کرمائیل ) و آرمئتی ( ارمائیل ) در هرجانی و انسانی پیکرمی یابد ( تن می یابد ، تن میگیرد ) . این جفتی بودن ، همان وجود « دوسرّ » در هرانسانی هست که مولوی ازآن میسراید :

درسرّ خود پیچ ، لیک ، هست شمارا ، دوسرّ

این سر خاک ، از زمین ، وآن سر پاک ، ازسماست

ای بس ، سرّهای پاک ، ریخته درپای خاک

تا تو ندانی که  « سرّ » ،  زان « سرّ دیگر» ، بپاست

آن « سرّ اصلی » ، نهان ، وان سرّ فرعی ، عیان

دانک پس از این جهان ، عالم بی منتهاست

این تصویر « جفت بودن سایه با هما » ، سبب میشود که « درسایه انداختن » هم ، این « پیوند جفتی میان هما و انسان که سایه اش هست » ، بجای میماند ، وهمیشه اورا جوینده دوست ، جوینده سیمرغ نگاه میدارد . این « همجوئی ، همپرسی » ، عشقیست که هم خدائیست وهم انسانی . عشق ، ازخدا به انسان ، یا ازانسان به خدا نیست ، بلکه فروزه جفت بودن و همگوهربودن آندوست . این کشش، پیآیند ، زیبا بودن هردوهست . هردو ، آئینه همدیگرند .

عشق ، پیآیند دیدن حُسن یا زیبائی، دوجفت در همدیگر است. هما که درگیتی سایه انداخته است ، دربُن هرجانی ودربُن هرانسانی،هست . پس ، برق زیبائی از درون هرجانی وهرانسانی به چشم زده میشود . سیمرغ ، درهرجانی و هرانسانی، گم شده است .این زیبائی یا ُحسن است ، که انسان را میکشد ، ولی انسان ، چون از این کشش ، میگریزد . صنم عیار، دل اورا ازهمه سو، از درون همه جانها و انسانها ، میرباید . انسان ، آشفته و پریشان درمیان همه این کشش هاست . « کشش » ، حرکتی است که انسان را « ازمرزخود ، بیرون می برد » .  انسان ، حدخودرا فراموش میکند . یا بسخنی دیگر، کشش ، انسان را لبریزو سرشار میکند . احساس آشفتگی درگم کردن خود ، سبب میشود که او ازکشش ها روبرگرداند و بگریزد . ولی ،همین کشش ، ناگهان همان گریزندگی اش را ، واژگونه میسازد، و ازگریزندگی،باز، کشش میسازد . چرا انسان ، ازکشش  زیبا پرستی اش، میگریزد ؟

درانسان، گوهر زیبادوستی هست ، و این فطرت « زیباپرستی » اورا بسوی زیبائیها میکشد . ولی انسان ، دربرابر این کشش ، ایستادگی میکند وازکشیده شدن ، امتناع میورزد ، و ازاینجاست که زیبائی ، باید او را شکارکند . تبدیل « گریزندگی به کشش »، اوج نیروی زیبائی را نشان میدهد . زیبائی ، انسان را شکار میکند ، واین « شکارشدن انسان به زیبائی » را ، « عشق » می نامند . ما عادت داریم که همیشه ، عامل وفاعلی برای هر رویدادی پیدا کنیم . ما چون عاشق چیزی میشویم ، پس باید « یک عامل باشد که به شکار ما، میآید » . ولی درحقیقت ، هیچ عاملی ، جز « طبیعت زیباپرست انسان » درکارنیست . هرکجا انسان ، زیبائی را کشف کرد و دید ، این کشش، سراپای اورا فرامیگیرد. انسان، ازاین ویژگی خود ، میگریزد. چون این کشش ها ، هرروز اورا به صد سو میکشند و پریشان و آشفته میسازند . اینست که درآن میاندیشد که چگونه خود را ازاین پریشانی و آشفتگی وکشاکش وتلون ، رهائی بخشد .

زیبائی ، انسان را به باختن خود میکشاند ، و انسان ، نمیخواهد « خود را ببازد » . برای « خود داری = داشتن خود = مالک خود بودن » ، باید مانع « باختن خود ، گم کردن خود ، رها کردن خود » شد . مالک خود شدن ، برضد « فطرت زیبا پرستی انسان » است . مالکیت ، منطق « بده بستان » را هرچند با نام « معامله پایاپای » می پذیرد ، ولی در هربده بستانی ، باید اندکی «ببرد » ، وبرضد « خود را باختن و گم کردن و دادن »، بدون چیزی گرفتن درازائش،هست . مالک خود بودن ، نیازبه « بُردن » دارد . دربده بستان ، باید « ببرد » . اینست که « سائقه خویشتن داری یا مالک خود شدن » ، برضد « سائقه زیبا دوستی » است که در روند ِخود باختن ، شاد میشود . زیبائی ، میخواهد « اورا بچاپد ، اورا ازاو بگیرد » .

 برای رهائی دادن خود ، زیبائیها را « شکارچی خود »  میخواند . این زیبایان ، این زیبائیها ، همه در اندیشه به دام انداختن او هستند . پس از شکارچی ها ، باید گریخت و یا خودرا ازآنها پنهان ساخت . باید شکار هیچ کس وهیچ آموزه ای واندیشه ای و .. نشد . زیبائی ، دام وفریب و خدعه است و باید درهیچ دامی نیفتاد . « عشق شکارگر» را بدنام و زشت میسازد تا از « سائقه نیرومند زیبا پرستی خود » نجات یابد . انسان ، نباید تابع « سائقه زیبا پرستی خود » بشود ، بلکه باید « با عقل ، بخواهد » . عقل ، و خواست عقلی ، درمقابل « سائقه زیبا پرستی » انسان ، برمیخیزد و میکوشد آنرا تا میشود سرکوب کند ، یا مهارکند  و تابع « خواستها وتصمیمات عقل » سازد .«ایمان»، استوار بر همین تصمیم است که اساس کار، عهد بستن و میثاق گرفتن وقرارداد با دیگری است ، واین ابتدای پیدایش « ضدیت عقل دربرابر عشق » است . قرارداد یا میثاق ، با « بریده شدن انسانها ازهمدیگر، با فرد ی که ازهمه پیوند ها پاره شده » و « شمردنی و روشن و واقعیت گرفتنی شده »  پیدایش می یابد .

 با«ایمان » ،

 با « بستن قرارداد پیوند با آموزه ای وکسی و رهبری»، عشق ، یا به عبارت بهتر،  « سائقه زیبا پرست گوهری انسان » ، حق اولویت را از دست میدهد . ولی بدین آسانی ، سائقه زیباپرستی گوهری ، تسلیم و مطیع و تابع قرارداد و عقل و اراده نمیشود ، و ازاین پس انسان ، میدان تنشها و کششها و جنگ وگریزها و گلاویزیها میان « این دو»  میگردد .

 این « نیروی جاذبه زیبائی » را مولوی ، سایه ای مینامد که عشق به زمین میافکند . هما یا سیمرغ ، با سایه ای که به زمین ، به انسان میافکند،  انسان را  « مینوازد » . زیبائی او ، درکششی که برانسان دارد ، انسان را سرمست خود میکند و انسان ، سراپا ، محو او میشود ، ودرست ، این سرمستی از زیبائی ، گوهر انسان را چنان تحول میدهد که انسان ، همال یا جفت ِ هما میشود .

مرا سایه هما چندان نوازد     که  گوئی ، سایه او شد، من همایم

بدیدم «حُـسن » را سرمست میگفت

بلایم من بلایم من بلایم

جوابش آمد ازهرسو ، زصد جان

ترایم من ترایم من  ترایم

تو (=حسن ) آن نوری که با موسی همی گفت :

خدایم من ، خدایم من ، خدایم

این « زیبائی هما » که درافکندن دام و نوازش کردن و سرمست کردن ، انسان را ، همسرشت خود ِهما میسازد ، همان همای زیباست که درطور سینا دربوته پدیدارشد، و به موسی گفت که من خداهستم . اگربه زنجیره سخنان مولوی نگاهی دقیق بکنیم ، دیده میشود که یک تصویر، درتصویر دیگر، زنجیر میشود ، و این تصاویر باهم ، روند جاذبه زیبائی خدا ، و این تحول انسان به خدا را نشان میدهد .  درآغازسایه عشق ، دام است . سپس سایه هما ، نوازشگر است نه دامیست برای اسیر ساختن و سپس ، خود هما یا خدا ، مرا تبدیل به هما و خودش را سایه من میسازد . سپس « ُحسن یا زیبائی » ، جانشین « سایه » میشود ، که بیننده را سرمست میسازد و تبدیل به کشش فوق العاده میشود و بالاخره این حسن یا زیبائی ، نه دام است و نه سایه ، بلکه درست ، نوری است . «سایه » ، «دام » « نوازشگر» ، « تحول دهنده» ، « زیبائی » ، « نور» ، سلسله ای به هم پیوسته ، از ، تصاویرو مفاهیمند ، که باهم ، پیوند میان انسان وخدا را بیان میکنند .

سایه ای که هما به زمین میاندازد ، معنای هبوطی وسقوطی ندارد ، بلکه درست وجود انسان را تحول به همائی میدهد که برفرازآسمان پروازمیکند . سایه هما ، تبدیل به خود هما میشود . این اصطلاح « سایه » که دراذهان ، بیان « چیزی بی واقعیت ، یا فرعی و حاشیه ای » شده است ، و حتا بیان زشتی شده است ، دراینجا نقش کاملا مثبت بازی میکند . 

مثلا اصطلاح « سایه پرست » را به شخصی میگویند که پیوسته به فسق و فجورو کارهای ناشایسته میپردازد . سایه پرستی ، به معنای « زنا » هست .  ولی درشاهنامه دیده میشود که باسایه هما ، جهان را میتوان پاک و آباد و آرام و بهروز کرد :

جهان پا ک کردم  به فرّ خدای   بکشور پراکنده سایه  همای

این « تحرک و جابجا شوی و گریزندگی سایه » که دراثر تغییر سرچشمه نوریا تغییر جای شخص ، بسیار چشمگیراست ، درتورات ، نشان فنا و گذربودن است . به همین علت ، اصطلاح « سایه مرگ » پیدایش یافته است . درالهیات زرتشتی نیز، سایه ، پیش درآمد مرگ و آغازمرگ است . چنانچه در بخش دوازدهم بندهش، پاره 185 میآید که «  استویهاد که - وای بدتر- است ، اوست که جان را بستاند .... چون سایه برافکند ، تب آید و چون اورا به چشم بیند ، جان را ازمیان برد ، اورا مرگ خوانند  »  یا آنه دربخش نهم پاره 146 در باره مارپردار گوید : « مار پردار اگرسایه برکسی ازمردم افکند ، میرد ... »  البته مار دربندهش اینهمانی با اهریمن دارد و اهریمن به شکل مار، درست درجشن نوروز به گیتی میتازد . ازاین جا میتوان شناخت که « سایه » ، همگوهر « تاریکی » نهاده میشود ، چون جایگاه اهریمن ، تاریکی است . و گیتی درنخستین روز پیدایش ، با تاریکی وسایه ، یعنی مرگ آمیخته میشود .  دربخش پنجم پاره 42 میآید که « اهریمن ..... او چون ماری آسمان زیر زمین را بسفت و خواست که آن را فراز بشکند .  ماه فروردین ، روز هرمزد به هنگام نیمروز درتاخت ، اسمان آن گونه بترسید که گوسپند از گرگ » . با پدیده « سایه » ، ترس و تازش و زدارکامگی آمیخته است ، که بُن زمان میگردد . علتش نیز تصویر تازه « سایه » است که با مفهوم اهورامزدا میآید . اوست که تنها سرچشمه روشنیست و هرچیزی ازاین پس دراثرنوراو ، سایه ای متحرک و گریزنده پیدا میکند . پس پرسیده میشود که معنای مثت و آفریننده « سایه » که در بالا آمد ، ازکجا سرچشمه گرفته است .

 
 

دریافت آگاهی نامه

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
انتشارات فرهنگ ایران
انتشارات فرهنگ ایران
گاهنامه فرهنگی
گاهنامه فرهنگی
گروه فرهنگ ایران
FaceBookFarhangiran
فرهنگستان ادب پارسی
Farhangestan.jpg
نسک خانه
library
شاهنامه فردوسی
shahnameh
پرچم های ایران
shahtahmasb-safavid.jpg
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
RSS های فرهنگ ایران
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Untitled Document
                              

Copyright © 2004, All rights reserved. Created by The Iranian cultural foundation
E-mail: webmaster[at]farhangiran.com