|
این کدام « من » هست که میگوید ؟
زمن، « هست » تا هست ایران بپای
روان ِ رسـتم ،
که سیمرغ (= ارتا ) دایه او بوده است ، به بهمن ، پسراسفندیار، که برای گستردن
آموزه زرتشت، پس ازبندکشیدن همه خانواده زال، درصددِ نابودکردن ِدخمه رستمست، تا
بنیاد ِ سیمرغیان را ازجهان برافکند، چنین میگوید :
زمـن بود ، تا بـود ایـران بـپـای
بگفتم ، گواهست
یـزدان خـدای
این کدام « من» هست که ایران ، با او میتواند، همیشه
ازنو، برپا خیزد وهمیشه بــپـایـد ؟
این « منی » هست که درهفتخوان آزمایشها، « توتیائی را
جُسته و یافته است، که خرد هرانسانی را ،
خورشید گونه، یا بسخنی دیگر، ازخودش روشـنـده و، ازخودش بیننده » میسازد.
گواه براین سخن نیز، اهورامزدای بهمن زرتشتی نیست، که برضد چنین خردیست ، بلکه سیمرغ
، یا ارتا، خدای رستم است . این « من » به کسیکه دربرانداختن سیمرغیان ودیگر
اندیشان ، حدی برای دشمنی و کینه توزی نمیشناسد، حتا پس ازمرگ خود ، جام جم را
هدیه میدهد ، تا با دیدن ِ آن، کینه را تبدیل به مهرکند، و به بینشی راه یابد ، که
جانشین « بینش اهورامزدائیش » میگردد .
نام بخشندهِ جام جم به هرانسانی ، یا انگیزنده
ِ« خردِِ ازخود روشن » درهرانسانی ، « رُسـتـم= takhma+rao » است ، که وارونه همه ترجمه های مغشوش ازاین
نام ، مانند خودِ واژه « روشـن= cana+ rao) ، به معنای « تخمیست که
ازخود، روشن وسبز » میشود . « روشنی » درفرهنگ ایران ، هرگونه نوری نیست ، بلکه
فقط « نوریست که ازهستی خود ِ انسان ، زائیده شود » . این « اصلی که ازخود، روشن
میشود » ، سوار بر « رخش» است، که « اصل پیوند دهی و وصال»، و « پیکریابی ِ رنگین
کمان وطیف وتنوع » میباشد . رستم ، بخشنده روشنائیست ، که ازتعدد وکثرت و پیوند
یابی گوناگونیها و رنگارنگیها، آفریده میشود ، و به هرجا برده میشود . و اینکه
هردو، « رستم و رخش » ، درپایان ، باهم ، « به چاه » فرو میافتند ، بیان آنست که
هردو نیز جفت با همدیگر ، باز، زائیده خواهند شد ، وباز برای فرشگرد یا نوزائی،
همه چشمها وخردها را خورشید گونه خواهند ساخت .
« رستم
ورخش»،همان فرشگرد، یا باز زائی ِهمیشگی « سمندرازخاکسترش» هست . « چاه ویا غار=
مَـر» ، نماد « اصل رستاخیز، یا فرشگرد وباز زائی » بوده است . این « اصل ازخود
روشن شدن » ، آموزه ای و مکتب فلسفی تازه ای ، ودینی تازه ای نمیآورد ، بلکه همه
چشمها وخردها و دلهای انسانها را ازنو، « ازخودشان ، روشن » میسازد ، تا خود
بیاندیشند وبیافرینند .
« باززائی =
فرشگرد » ، همیشه یاد آوری از چیزیست که جامعه بدان هزاره ها، آبستن بوده است، و
درچاه وغارناپیدای هستیش، فرو افتاده ، و با گذشت زمان، فراموش ساخته شده است . ما به چه آبستنیم ؟ تا آنرا بیاد
آوریم ، و ازخود ، بزایانیم ؟ ما به سیمرغ، به اصل فرشگرد ونو شوی ، به رستم ورخش
، به جام جم، آبستنیم . درما ، کاریزی نهفته است که دریای ِ حقیقت ازآن میجوشد .
موج دریای حقیقت که زند بر کـُه ِ قاف
زان زما جوش برآورد ، که ما کاریزیم ( مولوی )
« گرشاسپ نامه
» و« شاهنامه » و« بهمن نامه » ، مارا به یاد بُـنی میاندازند که بدان آبستنیم .
یاد آوردنی که با سراپای هستی ما، کار دارد، زائیدن ِ خود، از نو میباشد . نام این
کاریزدرانسان، فرهنگ است .
ین خانوادهِ سام ( گرشاسپ ، زال زر، رستم ) هست که بنیاد
فرهنگ ایران را برشالوده تصویر ِبهمن (=هومن= برهمن= هخامن= ارکه من) و سیمرغ (
ارتا خوشت+ ارتافروردین+ اشی به ) و سروش گذارده است . ازاین فرهنگست که ایران، میتواند برپای خود
بایستد و پیش برود . در ادبیات ایران، گرشاسپ نامه اسدی ، و شاهنامه فردوسی، و بهمن نامه ایرانشاه بن ابی الخیر، گرد سرنوشت « این خانواده »
میگردد، که حامل ِ سراندیشه های بنیادین این فرهـنـگـنــد .
نخست، جنبش میتراس گرائی(Mithras= مرداس = مهراس )، که
درمتون زرتشتی نام « ایزد مهر» بدو داده شده است ، وچهره دیگرش نزد مردم ، همان «
ضحاک » میباشد ، جنبشی برضد این فرهنگ سیمرغی بود، ودر مصاف با آن، بالاخره شکست
خورد .
سپس مزدیسنا که « اهورامزدا پرستی » باشد ، جنبشی بود که
برضد این هردو برخاست ، ولی بزودی ، خود را به میتراس گرائی نزدیک ساخت، و با آن
آمیخت ، و با اندکی دستکاری که در « میترایشت » کنونی عبارت بندی شده ،
برابروهمسان ِ با اهورامزدا ساخته شد ، واز موبدان زرتشتی ، « ایزد مهر » نامیده
شد ، تا جایگزین « خدای اصیل ِ مهر» گردد ، که « سیمرغ = ارتا=جانان » بود .
باجانشین کردن « میتراس ، خدای پیمان برپایه قربانی خونی
» بجای « خدای مهر، که ارتا، یا سیمرغ باشد » ، معنای « مهر » ، واژگونه ساخته شد
. نام « مهر» ماند، ولی محتوایش، « عوض » گردید . ازآن پس ، اصطلاح ِ« مهر» ، دو
معنای متضاد باهم پیدا کرد .مفهوم « مهر» در آموزه زرتشت ، ازاین پس ، از تصویر
این خدا ، معین میشد، و با مفهوم « مهری » که بیان گوهر سیمرغ بود ، فرق کلی داشت.
« مهر ِ
سیمرغی » ، روند ِ« گیتی شدن ِخودِ سیمرغ »، یا « انسان شدن خود سیمرغ » ، بود، و
ازاین رو، واسطه وپیامبرنمیشناخت، چون خودش مستقیما ، گنج در درون هرانسانی میشد .
« مهر» درمهریشت که ویژگی « میتراس = مرداس = ایزدِ مهر زرتشتیان » هست ، ازپیمان
( به مفهوم ِ قرار داد = میثاق=عهد ) مشخص میگردد ، که استوار بر« مفهوم ِ بریدگی
» است ، وبرضد « مهر» ی است که « امتداد یابی خدا درگیتی ، وهمسرشتی آن دو باهم
میبباشد » که دین خانواده سام بوده است.
دین زرتشت ، همانقدر که خودرا با « دین ِ میتراس » نزدیک ساخت ، از فرهنگ سیمرغی
دورشد ، و با دین سیمرغی ، از درجنگ
درآمد، و با آن بسختی گلاویز گردید،
وکوشید که آن را به کلی نابود سازد . ولی دین زرتشتی ، بدون پشتیبانی ِ« خانواده
سام و زال و رستم » ، نمیتوانست خود را درجامعه ایران بگستراند ودرآن ریشه بدواند
. گشتاسب و اسفندیار و بهمن ، با همه تلاشهایشان ، و برغم همه کینه توزیهایشان
درجهاد دینی با زال زر و رستم و فرزندان رستم ، دراین کار، کامیاب نشدند ، وبرای
سده ها ازصحنه حکومتگری نیز، ناپدید گردیدند، و با بهمن پسراسفندیار، جنبش دینی
زرتشت که با سیاست وحکومت وقدرت بشدت، آمیخته شده بود ، خاموش وناپیدا گردید . و
داستان « بهمن و هما » درشاهنامه، و دربهمن نامه ، درست بیان « بازگشت حکومت ، از
زرتشتیان، به سیمرغیان» است، چون « هما » ، که زن ودختر بهمن ، نامیده میشود ، کسی
جزهمان خود ِ سیمرغ نیست . بهمن ، درفرهنگ ایران، نخست درهما (= ماه =چشم آسمان =
خرد زاینده ) پدیدارمیشد . بهمن ، اصل ناپیدائی ، وهما ، اصل پیدائی او ، و باهم
جفت ویوغ بودند .
جنگ خانوداه گشاسپ با خانواده زال و رستم وفرزندانش ، یک
جنگ تمام عیار ِ دینی بود . با آموزه زرتشت ، پدیده « جهاد دینی » درجامعه ایران،
نخستین بارچهره به خود گرفت ، و بزرگترین فاجعهِ تاریخ ایران گردید . این جنگ ، با
جنگ اسفندیاربا رستم ، و سپس جنگهای بهمن با پسران و دختران رستم ، پایان نمی
پذیرد . این جنگ ، هزاره ها در تاریخ ایران ، باقی مانده است ، چون اکثریت مردم
ایران ، حتا در زمان ورود اعراب و چیرگی اسلام نیز ، سیمرغی بودند ، نه پیروان
میتراس ، و نه پیروان زرتشت . این خدا ،
در هرجائی ، نامی دیگر داشت ، چون فرهنگِ روئیده ازملت بود . گبر و مجوس و مغان و
خرمدین و به آفریت و ... همه چهره های
گوناگون همین آئین هستند . بهمن نامه ، نمونه ای ازاین جنگهای خونخوارانه و
قساوتمندانه دینی است . تنش و کشمکش وتلاش برای سرنگون ساختن ساسانیان ، هیچگاه
پایان نپذیرفت. همه قیامها، برضد شاهنشاهی ساسانیان درایران ( کرم هفتواد+ بهرام
چوبینه + سوفرا+ مزدک+ سلمان( ماهیار) + رستم فرّخزاد+ .. )، به تلاش سیمرغیان، برای برانداختن حکومت
متعصب و تنگ اندیش ِزرتشتی بازمیگردد، و درپایان ، همین سیمرغیان بودند ، که راه
براندازی ِ ساسانیان را هموارکردند، و برعکس خواست قلبی ِ خود ، گرفتارعربان شدند،
که آنها را درآغاز، بسیارنا چیزمیشمردند .
زرتشتیان درگلاویزی با فرهنگ سیمرغی ، همه جشن های سیمرغی
را که درآغاز، برضد همه آنها بوده اند(
نوروز، سده ، مهرگان ، گاهنبارها ...... ) ، با حذف معنا و محتوای اصلیشان ، درشکل
خشک آداب و رسوم توخالی ، با معانی بسیارسطحی، پذیرفـتـنـد . ازاین رو، زنده کردن
این جشن ها ، بدون محتوای اصلیشان، که برضد الهیات زرتشتی است، کارساز نیست . امروزه زرتشتیگری ، در واقع ، چیزی جز فرهنگ
سیمرغی ، منهای« گوهر اصیل ِ سیمرغ ومنشش » ، نیست . رد پای ِ روند این تحول را
میتوان دربهمن نامه دید . به همین علت ، «
فلسفه جشن، که فلسفه زندگی ، و بنیاد فرهنگ سیمرغی » بوده است ، ازهمه این جشن ها،
زدوده شده است .
این سه جنبش( سیمرغیان + میتراس گرایان+ مزدیسنان )
درکنارهم ، هرچند مخالف باهم ، هزاره ها درایران ، پیروان خود را داشته اند . این
جنبشها ، جنبشهای « پشت سرهمدیگر» درتاریخ نبوده اند که یکی برود و دیگری بیاید .
با ورود اعراب، و پایان یافتن « حکومت زرتشتی » ، زرتشتیان ، به درون جامعه خود ،
خزیدند وازجامعه اسلامی ، خود را واپس
کشیدند، و در« ساختن فرهنگ نوین ایران » شرکت نکردند . بدین سان ، آثار دینی و
تئولوژیکی خود را، بخوبی نگاهداشتند که اکنون، ارزش فراوان برای ما دارد . ولی
سیمرغیان ( گبرها ، جوانمردان ، عیارها ، رندها ، صعلوکها ، خرّمدین ها ، مزدکی ها
.... ) ، دیدی بسیار گشوده از « دین » داشتند .
اندیشه بنیادی آنها در تصویرشان در پیوند « بهمن و هما ، که همان سیمرغ
باشد » ، یا « بهمن وماه » عبارت بندی میشد .
مفهوم ِ « بهمن= هومن = هخامن= براهمن » برای آنها ، بکلی با مفهوم
زرتشتیان از « بهمن » فرق داشت . برای آنها ، هومن یا هخامن ، که بُن ِ کل هستی
است ، نا دیدنی و ناگرفتنی است ، ولی کشش گوهری،
به « صورت پذیری ، عبارت پذیری، ودیدنی شدن » دارد ، و ازصورتیابی درصور
گوناگون ، خوشش میآید . ولی برغم صورت پذیری ، درهیچ صورتی و عبارتی و کلمه ای
خودرا تثبیت و سفت ومنجمد نمیکند . با این
سراندیشه بود که به سراغ شریعت اسلام رفتند، وکوشیدند فرهنگ اصیل ایران را ، از درون اصطلاحات
وعبارات وتصاویر قرآنی ، استخراج کنند .
بهترآن باشد که سـرّ دلبران گفته آید در حدیث دیگران
از این دید گاه ، به « حقیقت » ، که سرّ، یا سریره (= نام
سیمرغ وبهرام = بهمن ) هرجانیست ، میتوان
هرلحظه ، جامه ای دیگر پوشانید . آنچه که سپس ، معنویات و روحانیات اسلام ، نامیده
شد ، چیزی جز این « جاسازی فرهنگ سیمرغی، در مفاهیم و اصطلاحات وتصاویر ِ اسلامی »
نبوده و نیست . « بهمن » ، درفرهنگ سام وزال زر، آن خردی بود که « بُن آفریننده»
و« پیوند دهنده » جهان ، و « اصل میان » شمرده میشد، که سپس درعرفان، « عشق ودل »
نامیده شد . این عشق (۱- اشی بهashivanhu ، ۲- اشه= ارتا ،۳
- فروردین= ارتافرورد ، سه چهره سیمرغ بودند) که اصل پیوند دادنست ، اصل
آفریننده جهانست . این « بهمن زال زری » ، در گرشاسپ نامه و شاهنامه ودرغزلی از
حافظ ، شکل « برهمن » بخود گرفته است . هنوز دراردو، به برهمن ، بهمن گفته میشود . باز زائی، یا« فرشگرد فرهنگ و حکومت وهنر و
اندیشه درایران » ، دربازگشت به « آموزه زرتشت » ، ممکن نخواهد شد . باززائی یا « فرشگرد» فرهنگ ایران ، درباززائی
سیمرغ، یا هما، یا عنقا، یا جانان ، یا ایرج و سیاوش وزال زرو « رستم » است، که
جام جم زیرسرش هست » ، ممکن میگردد . این نوشتار، نخستین حلقه ، از زنجیره ای از
بررسیهائیست که پیاپی منتشر خواهد شد، تا راه را برای فرشگرد، یا باز زائی فرهنگ
اصیل ایران بگشاید، که بنیاد نواندیشی و
جهان آرائی خواهد شد . « فرهنگ » ، که دراصل، نام کاریز میباشد ، نام خود سیمرغست
. او کاریزیست که دهانه هایش در همه خردها و دلها و چشمها وجانها ، بازمیشود .
اوست که تحول به همه خردها و جانها می یابد ، وازهرخردی و جانی ، به گونه ای دیگر،
میجوشد و میزهد .
|