گاهی
واژهها توانايی ندارند که زشتی کرداری را بازگو کنند. کسی که به آزار دادن کودکی
دست درازی کند خوی انسانی خود را فراموش کرده است. زشتی کردار کسانی که جان انسانی
را بگيرند در خور تصور نيست. چنين تبهکارانی شايستهگی انسان بودن خود را از دست
میدهند به ويژه که کردار ننگين آنها جان کودکانی را به باد داده است. سخن از
گرفتن جان شکوفههای گلشن انسانيت است که به دست کسانی بی فرهنگ و از انسانيت به
دور پايمال شدهاند. در اجتماعی که ستمکاری در خانواده آغاز میشود و در جامعه شدت
پيدا میکند انسانهايی سختدل پرورش میيابند. در اجتماعی که کشتن دشمن، قهرمان
ساز است، تخم تبهکاری در آن کاشته میشود. در اجتماعی، که در رسانههای همگانی
نشان میدهند، دشواریهايی که از وجود انسانی برمیخيزند با گرفتن جان او آن
دشواریها برکنار میشوند، بينش انسان در آن اجتماع آلوده و معيارهای سرشت انسان
سرکوب میشوند.
دو
کس که خوی انسانی در آنها مرده بوده است با سنگدلی جان کودکانی را گرفتهاند. نه
تنها کردار اين کسان زشت و شرمآور است بلکه برای همهی بشريت جبران ناپذير میباشد.
کودکان مانند شکوفههای بستان مردم هستند که بايد با رشد خود ميوههای شيرين
اجتماع را برآورند. از آن روی گرفتن جان کسی شرمآور است که با هيچ نيرويی نمیتوان
جان رفته را بازآفريد. زشتترين کردار انسان آنست که او جان کسی را از پيکرش جدا
کند. در جانداران، جان، پديدهای است که هيچ کس نبايد و اجازه ندارد بر داشتن يا
نداشتن آن داوری کند. چون جان از جانداران پيشين آفريده میشود و اين رشتهی پيوند
زيستن هر جانداری است. اين دو کس که از بی فرهنگی جان را از پيکر کودکانی جدا
ساختهاند ادامهی رشتهی پيوند آنها را با آينده پاره کردهاند. انسان از ناتوانی
خود در برابر چنين تبهکارانی خشمگين میشود چون کشتن انسان تجاوز به انسانيت است.
هيچگاه و با هيچ نيرويی نمیتوان اين کردار زشت را جبران کرد. کشتن چنين تبهکارانی
تنها خشم مردم و نيز ناتوانی و بی فرهنگی اجتماع را نشان میدهد. کسی که کشتن اين
تبهکاران را خواهان است به ارزش جان آن کودکان و زشتیی اين تبهکاری پینبرده است.
چون اين کسان جان گوهردانههای اجتماع ما را گرفتهاند با کشتن آنها کودکان ما
جايگزين نمیشوند ولی با کشتن اين جنايتکاران زشتی کردار پليد آنها، يعنی کشتن
انسان، پوشيده میماند. چون اگر اجتماعی "کشتن انسان" را کرداری زشت بداند
او به کشتن انسانی رای نمیدهد.
اگر
نادانی خانمان کسی را به آتش بکشد هيچ خردمندی سوختن خانمان آن نادان را سزاوار
نمیداند. چون در ارزشهای اجتماعی ما، به آتش کشيدن خانمان کسی، کردار است ناپسند
که انسان خردمند آن را نکوهش میکند. هيچگاه دادگاهی به دزديدن دارايی دزدی رای
نمیدهد چون اجتماع کردار دزدی را زشت میداند، اين زشتکاری نبايد از انسانی
سربزند، برای پيشگيری از کردار " دزدی" نمیتوان دزديدن از دزدان را
قانونی کرد. جانستانی يا مجازات اعدام خشمی است که برخی دانسته يا ناخودآگاه بر
جانستانی فرود میآورند و اين نشان بيزاری آنها از جنايت نيست چون دادگاهی که
فرمان جانستانی را از انسانی صادر میکند نياز به کسی دارد که پيشهی جانستانی
داشته باشد. در چنين اجتماعی کشتن انسان زشت شمرده نمیشود بلکه کشتن غيرقانونی را
گناه میشمارند و سزايش را کشتن میدانند. چنين مردمی فريب خوردگان قانون هستند
زيرا آنها از کشتن انسانی ننگ ندارند تنها از جانستانی که قانونی نباشد خشمگين میشوند
ولی شرمنده نيستند.
در
برخی از استانهای آمريکا، که دادگاه آنها میتواند برای يک جانی حکم اعدام صادر
کند، کمتر از استانهای ديگر آمريکا تبهکار و جنايتکار به وجود نمیآيد ولی در اين
استانها کمتر جان انسان ارزشمند است. کشتن کسی که جان انسانی را گرفته است نشان
دادگری نيست چون قانون به کرداری فرمان میدهد که در همان قانون جرم شناخته شده
است. يک داور که در يک دادگاه فرمان اعدام يک جانی را میدهد او نه از جنايت
پيشگيری میکند و نه جان گرفته شدهای را پس میگيرد. در چنين دادگاهی کشتن انسان
به سان ابزاری برای حکمرانی به کار برده میشود. مجازات اعدام زشتی را از کردار
جنايتکار میگيرد و اين کردار ننگين را، به عنوان پديدهای که برآورد همزيستی در
اجتماع است، میپذيرد.
بيزاری
ما از جانستانی است نه پشتيبانی از کردار تبهکاران. ما از مجازات جانیهايی که به
ننگينترين کردار دست بردهاند سخن نمیگوييم بلکه ما برآنيم که زشتی کردار
نامردمی آنها را برای همگان آشگار سازيم. مردمی که، جان انسان را گرامی میدارند،
آنها از جانستانی بيزارند آنها هرگز جنايتکاری را به خود راه نمیدهند. در دادگاه
چنين مردمی، که از فرهنگ انسانی برخوردارند، داور و قانونی وجود ندارد که به کشتن
کسی رای بدهد. اگر در ميان اين مردم کسی به کشتن انسانی دست ببرد اين کردار برای
آنها يک تراژدی است چون از سويی آنها جان انسان را گرامی میشمارند و از سويی يک
جانستان را شايستهی همزيستی در اجتماع نمیدانند. اينکه چگونه بايد تبهکاران را
از مردمان نيک سرشت دور نگه داشت، اين کار، به بينش و راستکاری يا کژ پنداری جامعه
بستگی دارد ولی معيار مردم نيک سرشت بر اساس پيوندهای انساندوستی نه مردم ستيزی
است.
انسان
خدايی است که پيوسته همسان خودش را میآفريند و هيچ کس يا هيچ قانونی اجازه ندارد
که به جان آفرينندهی انسان آزار برساند. همهی مردمان پديدهی انسان را ساختار
هستند اين است که آزردن آفرينندهی او آزردن همهی انسانهاست.
ما از آن روی بيزاری خود را با مجازات اعدام
نشان میدهيم که زشتی جانستانی را در اجتماع آشگار کنيم.
ما
برآنيم که زشتی کردار کسانی را نمايان سازيم که از سرشت انسانی بويی نبردهاند و
حتا با سنگدلی جان کودکانی را آزار دادهاند. کودکانی که سازندگان آينده در پيوند
با همهی مردمان هستند. بديهی است که اجتماع اين جانيان را شايستهی همزيستی نمیداند
و اجتماعی که جانستانی را زشت و ننگين میشمارد نمیتواند همان کردار زشت و ننگين
را در قانون خود جای دهد. اگر در فرهنگی جانستانی زشت است پس در آن مردم کسی پيدا
نخواهد شد که پيشهی جانستانی (جلاد) را بپذيرد. مردم در هر زمانی از جلاد بيزار
بودهاند و نمیخواستهاند که با او پيوندی داشته باشند. بيزاری از کردار زشت
نبايد انسان را به زشت کرداری بکشاند.