سخن از
ستايش يا نکوهش کردار پيشينيان نيست، گفتگو از چشمهايست که به پليدی آلوده شده،
از کشتزاری است که ميوه تلخ بر آورده، نياز به گفتن ستم و رنجی است که بر ما میگذرد.
هر
پديدهای در روند زمان دگرگون میشود، گاهی اين دگرگونی به اندازهای است که انسان
در باز شناسی آن پديده ناتوان مینمايد. بر اساس همين انديشه، پژوهش در بازشناسی
فرهنگ ايران، خودشناسی ايرانی، سخت دشوار است. اگر در درازای تاريخ میبينيم که
ايرانيان با داشتن فرهنگی باشکوه سرکوب مردمی میشوند که حتا آنها سامان جنگجويی
راهم نمیشناختند، نبايد اين شکست را سرشکستگی خود يا سرفرازی مجاهدين دانست ولی
بايد پيآيندهایی را که امروز بر رنج ما میافزايند بررسی کنيم. ما نبايد در مورد
کردار نياکانمان با بينش امروز خودمان داوری کنيم ولی پيآمد کردار پيشينيان در
ساختار زندگی ما به کار برده میشود. ما از بازدهی کردار نيک يا بد نياکان خود،
سود يا رنج میبريم، پس میتوانيم در مورد سود و رنجی که از کردار آنها به ما
رسيده است داوری کنيم. اين داوری برای ستايش يا نکوهش کردار ايرانيان پيشين نيست
بلکه برای سنجش نيکی و درستی در کردار خودمان است.
ايرانيان
در هجوم مجاهدين اسلام سرکوب شدند و اسلام را به زور بر آنها تحميل شد،
عربها را بر بالین آنها گماشتند تا آنها بزور بر الله نماز بگذارند، ولی آنهاهيچ
گاه پيروی از الله را به معنی "عبد الله"، به آنگونه که در بينش تازيان
بود، نپذيرفتند. ایرانیان کردگار، آفرید گار, خداوند مهر, پروردگار, را ستایش می
کردند. خدايان آنها از مهر آفريده میشدند و از مردم ستیزی دور بودند. ایرانیان
زبان عربی را نمیدانستند ولی از کرار مجاهد ین اسلام میدیدند که الله قهار و
غضبناک است. بینش فرهنگئ آنها اجازهی پذ یرفتن چنین خدايی را نمی داد. ایرانیان
نمیخواستند الله را، با همان قهر و قدرتی که برآنها غالب شده بود، بپذ یرند. آنها
کوشيدند، تا با پوشش مهر، خشم الله را بپوشانند، اين بود که سيمای الله را به
دروغ و با منش خدایان خود آراستند، در اين دروغوندی بر خود ستم کردند, تا آنجا که
خود نیز ستمکار شدند. دروغوندان هرگز نمی توانند در آزادی و آسایش زندگی کنند، مگر
اینکه از کردار و گفتار دروغ دوری کنند و به راستکاران بپیوندند.
امروز
ما می دانيم که، با سر پوش گذاشتن بر جنايات خشم آوران تازی، نه میتوان از الله
قهار و مکار خداوند مهر آفريد و نه میتوان از جنايات متوليان اسلام کاست. برای
نمونه: پيشکش کردن همين واژهی " مهربان" به الله، يک ستمکاری ناسزايی
است که به فرهنگ ايران و ايرانيان امروز روا داشته شده است. چرا که در بُن انديشهی
ايرانی مفهوم واژهی " مهربان" با کلمهی " رحمان" برابر
انگاشته میشود، بدين ترتيب جهاد، کشتار و غارت دگرانديشان، در بستر مهربانی رنگ
فريفتگی میگيرد. اين است که جوانان ايران در زير ستم دروغ پردازان پيشين رنج میبرند
و توانايی آنرا ندارند که درستی يا نادرستی گفتار پدران خود را بسنجند. آنها چگونه بايد بدانند؟ " الله " که
خود را در قرآن، قهار، جبار، مکار، غضبناک و مالک جهنم مینامد نه آن خدای بخشنده
و مهربانی است، که آنها درانديشهی خود دارند بلکه الله دروغينی است که پيشينيان
از کوتاه نگری در ذهن آنها آفريدهاند.
شوربختی
فرهنگی ايرانيان و بنای استوار شريعت اسلام بيشتر پيآيند کردار کسانی است که از
روی خوش باوری میخواستند انديشههای نيک را به احکام خشم آوراسلام پيوند بزنند. آنها از راه خودبينی بُن نهادهای اسلام را کم بها جلوه دادند و تلاش
خود را بيشتر برای به سازی ريشههای افکار، پوشاندن نهادهای مردم ستيزی، پنهان
ساختن و تحريف کردار و گفتار بنيان گذاران اسلام به کار بردهاند. اين گونه کسان
با تصوير دروغیِ که از الله و شريعت اسلام در ذهن مرد مان به وجود آوردند، مردمان
را در برابر ستمکاريهای متوليان اسلام برد بارتر کردند. در نتيجهی همين خوشباوریها،
روز به روز به قدرت الله افزوده و از نيروی آزادانديشان کاسته شده است. در جامعهای که آزادی بيان
نيست، خودانديشی فراموش میشود، مردم از راست منشی جدا و با دروغوندان هم آواز میگردند.
بر اساس همين برداشت بايد گفت: تا ایرانیان به ویروس
الله آلودهاند ننگ حکومت ولایت فقیه را احساس نمیکنند.
بازدهی
کردار نياکان ما که خود را، به اميد خشم زدايی از اسلام، دراحکام شريعت باختهاند
اين است که فرهنگ ايران به پس رفتگی گرويده و خرد انسان از زايندگی باز مانده است.
چون در شريعت اسلام، الله نهايت علوم و تکامل است، پژوهش در هر دانشی نشان شک ورزی
به درستی احکام اسلام است. شگفتی در اين جاست که ما، با وجود دانش ستيزی مسلمانان،
نام ايرانيانی را میشناسيم، که از پژوهندگان خردمند در راه دانش بودهاند. اين
خوشبختی از آن است که، برخی از کتابهای آنها دست به دست گشته و سرانجام دراروپا نگهداری
شدهاند. آنگاه که اروپايیها برخی از آن
کتابها را، که عربی نوشته شده بودهاند، به زبان خود برگرداندند، به دانش و بينش
آن دانشمندان ايرانی آشنايی پيدا کردند. اروپايیها از راه ناآگاهی انديشمندان
ايران را به نام دانشمندان اسلامی ستودهاند و به جهانيان معرفی کردهاند. در
حاليکه متوليان اسلام ابن سينا، ابوريحان بيرونی و رازی را به جرم گفتارشان مرتد و
مشرک خوانده و مجازات کرده بودند. ذکريای رازی را، که کافر = (خردمند) بود، به جرم
نوشته هايش محکوم به مرگ کردند، آنقدر کتابش را بر سرش کوبيدند که بمُرد. بايد گفت
که متوليان اسلام نوشتارهای دانشمندان را میسوزاندند و خود آنها را میکشتند،
همين است که انديشه در اين کشورها از رُشد باز مانده است.
سپس
که ايرانيان از وجود دانشمندانشان، به کوشش بيگانگان، آگاهی يافتند، از اسلام زدگی
و خودباختگی فرهنگی نتوانستند به جهانيان بگويند که اين خردمندان نه مسلمان بودند
و نه عرب. پيامد لب فرو بستن ايرانيان، در اين گونه پيشآمدها، برادشت نادرست
جهانيان از اسلام است. در نتيجهی اينگونه سکوتها است که پنهانی پايههای خشونت
اسلام در جهان استوار میشود. اگر اروپايیها از ناآگاهی اسلام را دانش پرور میپندارند
وجود دانشمندانی است که در محکمههای اسلامی مرتد و مشرک اعلام و مجازات شدند.
اروپايیها اسلام را از زبان مهرپرور مولوی و عطار شنيدهاند نه از زبان محمد.
آنها تاريخ، هجوم مجاهدين اسلام به ايران
را از کتابهای اسلام زدگان میخوانند نه از رجزخوانیهای عربها. تصوّر نادرست
اروپايیها از اسلام پيامد دروغ پردازی کسانی است که اسلام را بزک و سامان مردم
داری را فراموش میکردند.
جهان
امروز از کردار تروريستی مسلمانان در ترس به سرمیبرد ولی توانايی شناسايی بُن
نهاد کشتارهای اسلامی را ندارد. جهان افراد تروريست را دنبال میکند ولی در مسجدها،
که به شمار بسيار ساخته شدهاند، شهادت طلب (تروريست بیخرد) پرورش میيابد. مردم
جهان از اسلام دروغين، که ساخته و پرداختهی خودباختگان اسلام زده است، سخن میگويند.
تروريسم را زاييده افکار مسلمانان تندرو میدانند و بر اين باورهستند که مسلمانان
آگاه، تندرو نيستند و حتا خشونت را دوست ندارند. در حاليکه جهاد يعنی کشتار
دگرانديشان بخشی از طاعت و عبادت هر مسلمانی است. مسلمانی که آگاهانه از خشونت، از
جهاد، بیزاری میکند مرتد است نه مسلمان.
بايد پذيرفت که گسترش خشونت مسلمانان با ايمان، پيآيند سستی و نرمی پيشينيان در
برابر اسلام است. چرا که پيشينيان ما بينش خود را به جای رفتار و کردار اسلامی به
جهانيان نماياندهاند و مردمان را به دروغهای خود فريب دادهاند.
برای
نمونه آزادانديشانی چون عطار نيشاپوری، مولوی و ديگر مهرپروران، که ازعرفان ايرانی
برآنگيخته شده بودند، خواستند مهرپروری را به اسلام پيوند بزنند تا از خشونت اسلام
کمی کاسته شود. البته سخنان خود را در لابلای پيمانههای شعر جای دادهاند. با اين
کار نتوانستند از خشونت اسلام بکاهند ولی بينش مهرپرور عرفان را به ستمکاری اسلامی
آلوده ساختند.
گشت
بيمار که چون چشم تو گردد نرگس نشد
ش شيوهی او حاصل و بيمار بماند (حافظ)
البته
بخشی از گفتار اين انديشمندان، هم شايستهی ستايش و هم پرارزش است ولی با نيرنگی
که بکار بردند نه از ستم بیدادگران کاستهاند و نه به امکانهای دادگری افزودهاند.
حافظ، رند خردمند، تنها آزاد انديشی است که گفتار خود را به دروغ نيالوده، هميشه
بر جهانيان نيکويی افشانده است. او در مورد عرفان آلوده به اسلام چنين میگويد:
شکوه آصفی و
اسب باد و منطق طير به باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نبست
عطار
در منطق الطير میخواهد روشن سازد که به جز خود انسان، خدای ديگری وجود ندارد.
ازاين تلاش میخواهد سيمرغ را، که بايد خود انسان باشد، به خواننده بشناساند. در
اين کتاب ديده میشود که، برخلاف گفتار خودش، بُن انديشهی او هنوز از اسلام جدا
نشده است. اين است که گاهی سيمای سيمرغ را در نقش الله و گاهی نقش الله را در چهرهی
سيمرغ مینگارد. در همان کتاب، او به کمک
داستانی رهايی از اسلام را به عنوان شکوه آزادی و مهر ستايش میکند و در پايان
همان داستان برگشت به ايمان را يک پيروزی مینماياند. حافظ به درستی میگويد که او از گفتارش"
طرفی بر
نبست" ولی
گفتار اوآنچنان هم به باد نرفته است. چون
مردمان از گفتارعرفانی او فريفته و ناآگاهانه در دام اسلام، بدون عرفان، يعنی
اسلام محمدی گرفتار میشوند. پيامد پرسه زدن در عرفان آلوده به اسلام، بدون شناخت
فرهنگ ايران، سرگردانی و کژ فهمی است. يک نفر زندانی را میماند که، از زندان فرار کرده، برای اينکه دوبار گرفتار زندان نشود، خود را در
اتاقی ديگر زندانی میدارد. بسان بردهای که، برده بودن خود را پذيرفته، تنها از
ستمکاری صاحب خود به تنگ آمده باشد، در آرزوی اين است که روزی شخص مهربانی او را
صاحب شود. او رنج خود را میداند ولی از ستم بردگی بی خبر است. چون او تنها رفتار
دو برده دار را با هم میسنجد نه اينکه مهربانی را بشناسد.
اگر
انسان مفهوم زندان و آزادی را نشناسد، چگونه میتواند خود را از زندان آزاد سازد؟
اگر او به اين زندان خو بگيرد پس چگونه بايد به فکرآزادی بيفتد؟
کسی
که زنجيرهای بردگی را در تنگ نای شريعت اسلام نشناسد، نمیتواند مفهوم آزادی را در
گسترههايی ورای ايمان به اسلام درک کند.
مولوی
که از سروران عرفان ايران به شمار میآيد، بُن نهاد فرهنگی عرفان را در ديوان شمس
به زيبايی ولی در پردهی رازهای تاريخی سروده است. کسی که فرهنگ ايران باستان را
به ژرفی بررسی نکرده باشد نمیتواند برداشت درستی از گفتار مولوی، در ديوان شمس،
داشته باشد پس او از خواندن اين کتاب سودی نمیبرد. کسی هم که فرهنگ ايران را به
درستی میشناسد، نياز به خواندن گفتاراو را ندارد، تنها میتواند برداشت مولوی را
از عرفان ايران، در ديوان شمس، بررسی کند. در مثنوی معنوی منش دوگانه مولوی نمايان
است. او در پناه الله عشق میجويد، از سرکردگان و متوليان اسلام را انسانهايی
مهرپرور نشان میدهد، کشتار جمعی مردمان را بخشی از عدالت، معيشت و حکمت الهی مینماياند
و د ليلی برراستی و درستی کردار و گفتارِ
شريعتمداران میداند.
مولوی
از ديدگاه شريعت اسلام، که با بينش خود او درتضاد است، قتل عام خودانديشان را که حکايتهای
محال انبياء را باور نمی کنند چنين توجيه
می کند: کسانی که حتا بزور هم ايمان نمی آورند مثل حيواناتِ وحشی هستند و کشتن
حيوانات بخصوص که وحشی هم باشند کاری است پسند يده.
پس
چو وحشی شد از آن دم
آدمی کی بُود
معذ ور ای يارِ سمی
لاجرم کفار را
خون شد مباح همچو
وحشی پيش
نشاب و رماح
جفت و
فرزندانشان جمله سبيل زآنکه وحشی اند
از عقل جليل
باز
عقلی کو
رَمَد از عقل
عقل * کرد از
عقلی به حيوانات
نقل
باور
کردنی نيست مولوی، که از فرهنگ مهر پرور ايرانی، عرفان ، برانگيخته شده و برايش
عشق خداست، چنين جنايت هايی، کشتار زن و فرزند "کفار" را هم مباح بداند.
*)
عقل( خرد انسان) که از عقلِ عقل(عقلِ کُل = احکام الله) برمَد ( نپذيرد) به حيوانی
وحشی تبديل شده است.
اگراسلام
با داشتن چنين بينش و رفتارِ ننگ آوری توانست در جهان گسترش يابد، علتش را بايد در
زبان آرايشگران خوشباور آن جستجو کرد. به
کوشش همين آرايشگران هم بود که فرهنگِ ايران
در آلودگی شريعت خشکيده و تمدّن ديگر کشورهای سرکوب شدهی به نا بودی
انجاميده است.
استاد
منوچهر جمالی در کتاب " در جهان گمگشتگی و مهر" انسان را بسان کرمی، در
درون پيله، میداند که از روزنهای به جهان هستی مینگرد. او راستا و سوی ديدگاه
خود را نمیبيند و "جهان بينی خود را" بدون کاستی میپندارد:
عطار
در داستان زيبايی، نشان میدهد که جمشيد، همه چيز را در جهان با جامش میديد، جز
جامش را. جامش را در جامش نمیديد. نخستين معرفت بنيادی هرکس آنست که "عينک
نامريی" را که در چشمش هست و با آن همه چيزها را میبيند، ببيند. انسان
کرمسا، همه چيز را با دينش، با فلسفهاش، با ايدئولوژيش، با منفعتش، با لذت پرستیاش،
با قدرت خواهیاش، میبيند، ولی دينش را نمیبيند، فلسفهاش را نمیبيند، منفعتش و
قدرت خواهیاش را نمیبيند. .....
عارف،
انسان برونگرا" objective " نيست، که با " نفی خود"، همه چيزها
را ببيند، بلکه او" با خودی که همهی هستی شده است، هر چيز را میبيند".
همانسان که " با نفی خود، ديدن" دشواراست، "
با خودی که همهی هستی میشود" نيز دشوار است.
همچنين
بينش عارف، با ديد درونگرا "subjective " در غرب، فرق دارد.
عارف از احساسات و عواطف شخصی خود که دررونش هستند، نمیبيند. درست هرچه به درون
میرود " ازاين ويژگیِ شخص و فرد بودن او، میکاهد" . هر چه به ژرف
انسان میرود، از دسترس نفوذ قدرت اديان و عقايد و ايدئولوژیها، خارج میشود.
احساسات و عواطف شخصی، درست ويژگی "کرم بودن انسان" را به اوج خود
دارند، ولی " درون عارف"، چنين گونه" subject
" نيست. در درون يا در ميانش، يک کورهی گدازنده هست. در اين درون، ناگهان،
به جای " بينش از ديدگاه کرمی"،" بينش از ديدگاه منِ جهانی، منِ
خدايی، منِ دريايی"، مینشيند. زيستن فردی، ناگهان تبديل به " زندگی با
همه، و زندگی در همه" و " مهر ورزی کل با هم" میگردد. ( منوچهر
جمالی)
میبينيم
اين عارف است که زندگی را در همه و با همه میخواهد نه اينکه همه زندگی را با عارف بخواهند. عارف
از ديدگاه خود میخواهد که از تند خويی و خشم اسلام بکاهد، او نمیپرسد که
آيا اسلام هم میتواند نرمی و مهر را پذيرا بشود؟. درست است که عارف با نيک
انديشی میخواسته است، انديشهی مهرورزی را جايگزين ستمکاری و خشونت اسلامی سازد
ولی بايد پذيرفت که نه تنها در اين راه پيروز نبوده بلکه با اين نيرنگها تصوير
نادرستی از اسلام به جهانيان نمايانده است. به هر حال به ياری عرفان، اسلام ستمکار
و مردم ستيز به دروغ به جای شريعتی مهرپرور و نيکوکار به ايرانيان فروخته شده و به
جهانيان معرفی گرديده است. بازده و برآمد اين دروغ پردازی ترس و ستمی است که امروز
مردم جهان را با آنها روبرو کرده است.
در
سرزمين ترس، مردم دروغ را به سان پناهگاهی برای نگهداری جان خود به کار میبردند
ولی اين کاربرد به سان " ويروسی" است که اسلام را، در درون جامعهی ترس زده،
نيرومند تر میکند.
پيآيند
دروغ ورزی را میتوان در لابلای اندک سخنانی که از زرتشت بر جای مانده است، خواند.
او در يسنای 30 بند 4 چنين سروده است:
آنگاه
که آن دو مينوی آغازين به هم در آمدند، زندگی و نازندگی را بنياد نهادند،
نيز
چنين برآمدند که در فرجام بد ترين هستی از آن دروغوندان،
و
بهترين منش از برای راستان خواهد بود.
اين
گفتار فلسفهی زندگی در آسايش است نه يک پيشگويی. شگفتی نيست اگر بدترين هستی،
نازندگی در ترس، از آن مسلمانان است زيرا که آنها به دروغوندان گرويدهاند. اگر
اندکی به اين گفتار زرتشت بينديشيم به درستی میبينيم که کردار "
دروغوندی" ستمکاری و ستمکاری گسترش دهندهی دروغ است. نه تنها انديشمندان
عارف بلکه موبدان زرتشتی کوشش کردند از راه ستايش نيکويیهايی، که در اسلام نبوده
و نيست، اسلام را به مردم دوستی نزديک سازند ولی در اين راه مردم را به اسلام نزديک و نيکی را از آنها دور
ساختند.
برای
نمونه مولوی می خواست عشق را جايگزين الله سازد و میگويد که در پيشگاه خرد مندان
کلمههايی چون کفر و ايمان، مسلمان وغير مسلمان بی تفاوت هستند.
اختلاف خلق
از نام اوفتد چون
به معنی رفت آرام اوفتد
از
نظرگاه است ای مغز وجود اختلا ف موءمن
و گبر و يهود
مولوی گوشزد می کند که نظرگاه را بايد تغيير داد
تا بتوان به يکديگر مهر ورزيد. اوامر "الله" که مسلمانان را به جهاد
مجبور میکند، تنها يک نظرگاه نادرست نيست، يک ننگ فلسفی است، يک شيوهی غارت و
حکمرانی است، يک مردم ستيزی و انديشه سوزی است و با پذيرفتن " الله"
اختلاف موءمن و گبر و يهود به اوج خود میرسد. درست است که خدايان ديگر
به جنگ الله نيامدهاند ولی اين الله است که امر به نابودی هر خدای ديگری را داده
است. مگر مولوی به معنی"لا اله الا الله" توجه نمیکرده که اختلافات را
ديدگاههای گوناگون میپنداشته است؟
در
فلسفه ی زرتشت، بر خلا ف عرفان مولوی، هر بينش و منشی نيکو نيست.
آن دو
مينوی آغازين، که چون همزادان خود گام سروده شده اند،
در
پندار، گفتار، کردار، يکی ِبه و ديگری بد
است.
(اهنود
گات: يسنای 30، بند3)
اين
دو مينوی همزاد، خود گامند نه با هم برابرند. به هر حال وقتی که بيشترين
به دروغوندان گرويدند، بيشترين هم به ستمکاری دست می زنند. جايی که ستم رُشد
کند، مهر کاهش و رنج آن مردمان افزايش می
يابد.
از آن
دو مينو
دروغوند( مينوی کاهنده)، ورزيدن بد ترين کارها
را برگزيد.
مينوی
فزاينده، که استوارترين آسمانها را بر خود پوشيده است، راستی را
(اهنود
گات: يسنای 30، بند5)
اگر
چشم خردِ خود را باز کنيم می توانيم به ارزش گفتار زرتشت پی ببريم. در سرودهی
بالا می بينيم که دروغوندان بدترين و راستکاران بهترين کردارها را انتخاب کرده
اند.
اگر
انسان بخواهد هر کرداری را به سادگی بسنجد و ارزشيابی کند، بهترين اندازه "
راستی" است. سخنان ستارگان عرفان ايران اگر به نيرنگ اسلامی آلوده نشده بودند
میتوانستند فرهنگ و آزادگی را در جامعه بنيان گذاری کنند. عرفان با اين آلودگی، در کردار پوستهی اسلام
را به گوهر مهر میآرايد واسلام دروغينی را به جهانيان مینمايد. همين است که
پالايش عرفان از اسلام بسيار دشوار است.