اگر ما براين باور هستيم که
انسان آراسته به نيرويی است، به نام خرد، که با آن نيرو میتواند آگاهیهايی را که،
از پديدههای هستی و دانش پيشينيان، فرا میگيرد بررسی کند و انديشهی خود را
گسترش دهد، پس پيوسته به انبوه آگاهیها و دانستنیهای انسان افزوده میشود. براين
راستی هيچگاه آگاهی و دانشی به پايان نخواهد رسيد يعنی دانش بشر در پيوند با
انديشهی او هميشه در کار آميزش، باردار شدن و روييدن است.
عقيدهای
را که بدون کاستی بپندارند، آن عقيده مانند سنگ سخت و خشک شده است. چنين عقيدهای
زنده نيست که روينده باشد، پديدهای که زنده نباشد در خور آميزش با پديدهی ديگری
نيست، پديدههای زنده در آميزش با پديدههای ديگر باردار میشوند. در همپرسی نمیتوان
با عقيدهی سخت شده آميزش کرد ولی میتوان ساختار آنرا نمايان ساخت. چون هر عقيده
هم در درازای زمان کهنه و، نسبت به تراوت انديشههای تازه، پوسيده میشود. اين است
که دارندهی عقيده کوشش میکند که زشتیی عقيدهاش را، با واژهها و مفهومهای نو،
بپوشاند تا در کنار پيشروندگان شرمسار نباشد. نيازی نيست که روشنفکران با پيروان
عقيدههای پسمانده پيکار کنند، چون عقيده بر بينش و سوی نگرش پيروان حکمرانی میکند،
بهتر است روشنفکر پوششهای فريبنده را از پوستهی عقيدهها کنار بزند تا سيمای
کهنهی آنها آشگار شوند. شايد با اشاره به نمونهای هستهای سخن روشن شود.
نمونه:
ملايان خلافت الله، " حکومت اسلامی" را بر مردم ايران فرود آوردهاند،
چون بيشتر روشنفکران اين ننگ يعنی کلمهی" حکومت" را نمیپذيرفتند،
ملايان همان ساختار اسلامی را، که خلافت بود، " جمهوری اسلامی" نام
نهادند و با اين زرورق آن روشنفکران را همدست خود ساختند. پذيرفتن نام "
جمهوری"، از سوی برخی از روشنفکران، به جای کلمهی " حکومت" نشان
فريب خوردن آنهاست. البته ما بر اين پنداريم که اين روشنفکران مفهوم واژهی جمهوری
را میشناسند، با شگفتی میبينيم که آنها به پديدهای آفرين میگويند، که با نام
زيبايی آرايش شده باشد، بدون آنکه به درون آن بنگرند. البته اين نمونه به آن معنی
نيست که اين روشنفکران هر پديدهای را با نامش ارزشيابی میکنند ولی اين نشان میدهد
که آنها بر پيوند نام و هستهی درونی پديدهها ارزش نمیگذارند. نتيجهی اين سادهنگری
يکی آن است که در ذهن برخی از مردم ايران، که بهبودی در اين حکومت نمیبينند، واژهی
"جمهوری" آلوده و ناخوشآيند شده است، ديگر اينکه گفتار و ديدگاه خود اين
روشنفکران در خور ارزشيابی نيست چون در بينش آنها راست و دروغ در يک پيمانه ريخته
میشوند.
برخی
از روشنفکران ايرانی چيزهايی را که ياد گرفتهاند بر روی برگهای انديشهی خود، که
از اسلامزدگی بسان تخته سنگی شده است، مینگارند و اين آگاهیهای پراکنده را، که
درست نفهميدهاند، دانش جاودانه میپندارند. آنها از پيشرفت و دگرگونیهای پديدهها
در گذار زمان بی خبرند. اين روشنفکران پراکندگی و آشفتگی فکر خود را آزادی فکری میپندارند.
مانند برخی که هم ماترياليست هستند هم به حج میپردازند، هم سوسياليست هستند هم
مسلمان، هم در ديالکتيک وجود هر خالقی را رد میکنند هم خواهانند که روح بهشتی
آنها به بهشت برود. البته نبايد چنين کسانی را سرزنش کرد چون آنها انبار آشفتگی
هستند نه دانايی. ولی بايد به کاستیهای عقيدهی آنها به درستی برخورد کرد.
يکی
از کاستیهايی که کوشش بيشتر روشنفکران " پرتلاش" را به باد میدهد اين
است که فکر با بهتر بگويم عقيدهی آنها همراه زمان پيشرفت نداشته است. برای نمونه:
در 50 سال گذشته ماهيت، کارکرد و مفهوم پديدههايی بسان کارگر، سرمايدار، بازده، سود،
ارزش، قيمت، ارزش اضافی از بن دگرگون شده است. يعنی اساس آموزهی ماترياليسم و
سوسياليسم ، که اين روشنفکران روند جامعه را بر سامان آنها میپنداشتهاند، از هم
پاشيده است. اين است که دانش و خواستههای آنها بسيار سست و درون تهی شدهاند.
جامعهای که روشنفکرانش با کار، با کارگر، با سرمايدار، با اجتماعی که امروز
واقعيت دارد بيگانه هستند، آن جامعه، نمیتواند خروشندگی و گستاخی خود را سازمان
يافته به کار ببندد. آن روشنفکران هم نمیتوانند رويداهای جامعه را ارزشيابی کنند
و درنتيجه برداشت و کارکرد آنها پيوسته نادرست و بیبهره میماند. جامعه هميشه از
لرزشهای درون خود به جنبش در میآيد و گاهی هم به برون فوران میکند ولی از
چيزيکه با او پيوندی ندارد هرگز به لرزه نمیافتد، مگر به زور.
کاستی
ديگری که انديشهی بيشتر روشنفکران ايرانی را به نيستی سرازير میکند اين است که
کمترين آنها درستی پندارهای ديدگاه خود را آزمون میکنند. يعنی انديشهی برخی از
آنها بر گمانآوریهايی ساختار پيدا کرده که در کردار نادرست يا کژپنداری است.
چنين روشنفکرانی انديشههای خود را با کارکرد پديدههای هستی نمیآزمايند بلکه
آرزو دارند که کارکرد پديدهها با گمانآوریهای آنها همروند باشند. برای نمونه:
تاريخ و پژوهش انديشمندان نشان میدهند که عقيده، يعنی ايمان به مذهب، راه پيشرفت
دانش و نوآوری را در جهان میگيرد و کارآيی خرد انسان را در بند میکشد. کژپنداری
اين روشنفکران، از اين پژوهش درست، در اين است که آنها گمان میبرند: هرگاه که
دانش و نوآوری پيشرفت کرد، ايمان به مذهب هم خودبخود از ميان میرود. اين گمان
نادرست است چون هنگامیکه نياز به دانشی يا ابزاری در مردمانی که ايمان هم دارند
رشد کرد عقيده يا ايمان آنها، آن دانش يا ابزار را در خود میگنجاند. ولی آن عقيده
با همهی تنگی از هم نمیپاشد، از اين سرشت است که میگويند، کسانی که به عقيدهای
ايمان دارند ارتجاعی هستند.
در
قرآن، که کتاب احکام، تاريخ، دانش ازلی و ابدی مسلمانان است، بارها آمده، که نيست
پديدهای در هستی مگر آنکه در قرآن مقرر شده است، الله دانا ست برآنچه که در زمين
و آسمانها وجود دارد.
پس
هر انديشهای، دانشی، پديدهای که ورای قرآن باشد توهين به اسلام و به ويژه به
الله است. نه تنها در 1400 سال گذشته مردمان همه روزه به دانش و آگاهیهايی رسيدهاند،
که برای الله ناشناخته بودهاند، بلکه در 200 سال گذشته انسان به دانشی رسيده است
که نمیتواند بردگی، عبوديت، هيچ خالقی بپذيرد. پيشرفت دستآوردهای انسان آنچنان
شگفتآورند که حتا عقل از سر الله هم میپرد. شگفتآورتر آن است که اينهمه شگفتی
نتوانسته است در نهان تاريک مسلمانان اندکی روشنی برفروزد و حتا آنها نمیتوانند
به چهرهی ترسناک خود در آيينهی شوخی بنگرند و برآنند که آيينه سازان و آيينه
گردانان جهان را، با جنگافزارهايی که فرآورد پيشرفت دانش است، به آتش بکشند.
همانگونه
که اينهمه پيشرفت در دانش و انديشه نتوانسته است اندکی از پسماندگی فرهنگی
مسلمانان جهان بکاهد همانسان هم اينهمه پسماندگی مسلمانان نتوانسته است که اندکی
به آگاهی روشنفکران معتقد بيفزايد و هنوز
که هنوز است گمان میبرند که ساختن ابزار مدرن راهنمايی است که مسلمانان ايران خود
را به فرهنگ باشکوهی، که آنها آنرا نمیشناسند، برسانند.
چون
زمينهی انديشهی ما سدها سال با عقيدههای رنگارنگ آلوده شده است برای هرکدام از
ما بسيار دشوار است که پديدهای را از ديدگاه خرد خودمان، بدون کاربرد عقيدهای،
بررسی کنيم. با اين وجود ما در اين زمان از همهی انديشمندان، دانشمندان و نوآوران
پيشين پيرتر هستيم پس ما میتوانيم شيرهی انديشه و بينش همهی خردمندان گذشته را
بچشيم. اين به آن معنی است که در اين زمان انبوه آگاهی همهی مردمان در برگيرندهی دانش و تجربهای است
که انسانها هزاران سال آموخته و اندوختهاند. البته هر يک از ما نمیتواند همه
چيز را بداند و نيازی هم به دانستن انبوه دانستنیها ندارد. ولی هريک از ما گهگاهی
به ريزههايی از گفتار، انديشه، بينش و عقيدههايی، که از پيشينيان برجای ماندهاند،
برخورد میکنيم که نياز به ارزشيابی آنها داريم. هرکس با آگاهیهايی، که در دسترس همگان
است، میتواند از راه خرد خود زمينهی انديشيدن را در درون خود فراهم سازد تا خودش
بتواند راستی و کژی شناسايی کند.
يک
انديشمند هم که يکباره به اين انديشهی گسترده نرسيده بیگمان او هم در درازای
زندگی گام به گام به اين ارزشها دست يافته است. هر کس میتواند خردمندانه هر گفتار،
انديشه، معيار، بينشی را با انديشهی روشن بسنجد، بررسی کند و به نقد بکشد يا
گسترش دهد. با انتقاد کردن از گفتار يک انديشمند کهن از ارزش گفتار آن کس کاسته
نمیشود. کسی که انديشهاش از خردش میرويد توانايی دارد که در گفتار و انديشهی
بزرگانی، چون فردوسی، مولوی، حافظ و همچنين هگل، کانت، ولتر، مارکس و هر انديشمند
ديگری، کاستیهايی بيابد چون هيچ انديشهای نيست که کاستی نداشته باشد و هيچ بينشی
هم نيست که بیارزش باشد.
اينکه
برخی روشنفکران از گردهی کتابی پياده نمیشوند، برای آنست که خودشان پای رهروی
ندارند، برآنند که پای خودرونده را هم بشکند، تا کسی پيشتر از ديدگاه آنها گام
نگذارد. ولی انسان باخرد نمیتواند گفتهای را بدون آزمون و سنجش بپذيرد، چون آن
گفته را بزرگمردی بر زبان رانده است. سخن يک انديشمند زمانی برای من گرامی و
پرارزش است که من راستی و درستی آنرا در انديشگاه خرد خودم آزموده باشم. اگرنه نقد
اسلام يا گفتار محمد از زبان کانت يا مارکس همان اندازه بيهوده و سست است که يک
مسلمان حقانيت اسلام را از زبان محمد برشمارد.
در
اين برخورد بايد افزود که خودانديشی بدون آميختگی با ارزشهای فرهنگی (آنارشيسم)
برای جامعه زيان آور است. چه بسا که خودسری و خودپسندی، سختتر از عقيدههای
پوسيده، اجتماع را در سياهی ترس از جنبش بازمیدارد و مردم را به پرتگاه زورگرايان
روانه میکند. خودانديشی در فرهنگی سودبخش است که جهان هستی را به هم پيوسته و
ناگسستنی بداند. انسان نياز دارد که پيوند پديدههای هستی را بشناسد تا بداند که
او تنها بخشی از همهی هستی است برآيند هر راستکاری يا کژکرداری که از او سرمیزند
در سيمای زيست او آشگار خواهد شد.
رادمنشان
براين انديشهاند که راستی را در جهان هستی بگسترانند تا آنها بتوانند در جهانی
آزاد و آباد زندگی کنند. راستی عقيدهای نيست که انديشهی انسان را از زايندگی
بازدارد يا بر انديشههای توفانی او کرانه بسازد ولی راستی ميان خواستهها، نيازها،
آرزوها، آرمانهای انسان همآهنگی میآفريند و منش يا سرشت بیاندازگی را در انسان
در خور اندازه نگهمیدارد. يعنی در راستی هيچ پديدهای از بن و سرشت خود نيک يا
بد، زيبا يا زشت نيست، اگر آنها در راستی با يکديگر آميخته شوند تا همآهنگی داشته
باشند، هر گوهری که در ساختار سرشت انسان پيدا و نهان است نيروبخش زندگی است.
نمونه: زادن و پروردن فرزند انگيزه و راز زيبايی، شادمانی و توانايی در جهان هستی
است و همين سرشت هم راز بدبختی، ستمگری و ناتوانی مردمی است که شمار فرزندان آنها
در بیاندازگی رشد میکند. پس بهترين پديده میتواند در بیاندازه شدن بدترين
پديده باشد.
يک
خردورز آزادانديش نياز به شناخت ارزشهای فرهنگی دارد که بتواند خواستهها و
انديشههای خود را با آن اندازهها بسنجد و همآهنگ سازد. آزادانديشان، که با وجدان
خود پيمان راستکاری دارند، نياز به انجمن و بندهای نوشته شده در کتابی ندارند که
خود را گرفتار گفتههای آزموده نشده کنند. ولی آزادانديشی به معنای بیبندوباری نيست بلکه گستاخ بودن در جستن و پیگيری در آفريدن
انديشهای است که انسان در راه رسيدن به آرمانهای خود راستکار بماند و در کردار
بر پديدهای ستم وارد نيايد. چون هميشه در ستمکاری تنشهايی ايجاد میشوند که
پيشرفت انديشهی آزاد را کند میکنند.
البته
بايد اشاره کنم که انسان برای انديشيدن آزاد نياز به انجمنی ندارد ولی برای گسترش،
بهبود، آزمون، پياده کردن انديشه و رسيدن به آرمانهای خود نياز به هرچه بزرگتر
انجمنی دارد. چون انديشه در همپرسی، همياری و همانديشی ديگران جان میگيرد و تنها
در سامان انجمنی زنده و روينده میشود.