|
انديشهای در پيوند گسسته:
ای
زن، که نامت را از
خورشيد گرفتند،
ای
بانو، که از فروغت نور را بيآراستند،
زندگی
و آفرين را در سرشت تو يافتند،
خشنودی
خدايان را از تبسم تو شنيدند،
روان
مهر را در آغوش تو شناختند،
ستارگان
را در بزم نگاه تو بنواختند.
تا
مرا از ريشه بريدند به خلقت الله درآمدم،
او
ترا بر ستايش من بگماشت،
هر
ستمی که برمن بگذشت بر تو بگذاشتم،
پايت
را در ناتوانی خود ببستم،
بر پيکرت رنگ انديشهام را بپوشاندم،
بر
رخسارت سياهی دلم را بنگاشتم،
کاستیهای
خود را بر تو نام بنهادم،
من
محکوم الله و بر تو حاکم بنشستم،
ترا
از سرشت نيکويت ببريدم،
با زهر نادانی گرمی آغوشت را بيآلودم،
ترا
فروختم، خريدم، بخشيدم، ترا نشناختم.
خودم
را نشناختم که بی تو زيستن نتوانم،
شادمانی
ترا بر خود گناه خواندم،
شکوه
آزادگی درونت را ننگين ساختم،
ترا
از يگانگیيمان به بيگانگی کشاندم،
پيوند
نيروبخشمان را سوختم،
جانان
را از جانم جدا پنداشتم،
ندانستم،
تو در من هستی، که من هستم،
ندانستم،
در رهايی از تو حبابی بی بنيادم،
اکنون
ريزههای جانم با جان تو آميخته است،
در
پيوند تو آزاد، در گرفتاری تو گرفتارم،
شادمانی
من در شادی توست،
شاد باش ای روان گرم جانانم.
|