|
خـردِ سرکش ، بنیاد ِ اجـتـمـاع آزاد است
خـردِ ســرکـَـش
«خـردِ نـیـرومـنـدِ
بهـمنی » است
که جـُفـتِ
«اکـومـن» است
وازدل
تاریکِ سنگ، روشنی ِبینش
را
برمیافروزد
هـوشـنگ=
بهمن=آتش فروز درجـشن ِسـده
زایش روشنی ازسنگ= از اتصال همزاد باهم
بهمن
ازآمـیختن ِدیگرگونه ها باهـم
روشنی را
، پدید میآورد
این خرد
را، زرتشت، نابود ساخت
بهمن ، بُن ِخـرد ، درهـرانسانی
همان اکـومن ، یا « اکـوان دیو» است
که خدای شگفت انگیزی وپرسشگری وآشوب وعصیان است
جهان پـُرشگفتست چون
بنگری
ندارد کسی ، آلت داوری
روان پرشگفتست و تن هم ، شگفت
نخست ازخود ، انـدازه بایـد گرفت
ودیگر ، که
برسرت، گردان سپهر
همی نـو نمایدت هر روز، چهـر
دین
زرتشتی،صفت گوهری بهـمن را که« اکومن»
باشد ،
ازاو بـُریـد ،
و تبدیل
به دیـوی، بر« ضـدِ بهـمن » ساخت
وبدینسان
« خـردِ نـوآور» را ،
درفرهنگ
ایران ، نابـود ساخت
خرد،
ازاین پس ، برضدِ شگفت وسرکشی شد
خردی شد
که دراندیشیدن،
به جای
آنکه خود را ازنـو، بـزایـد
دراندیشیدن ، « خـودش» را فرومی بلعـد
«انسان، اندازه شگفتی ها ست » ، و نخست باید به
اینکه گوهرانسان ، اصل شگفتی است ، پی برد . انسان، اندازه شگفتی است ، نه برای
آنکه هر روز، دیگران درباره او درشگفت میافتند، که چیز دیگری شده ، که از پیش
میشناخته اند . انسان، هنگامی میاندیشد که هر روز
درباره« دیگرگونه شدن خود » ، به شگفت میآید . دیگرگونه شده انسان ،
انسانی دیگر، شدن است . روزی که ما دیگر برای خود، شگفت انگیزنیستیم ،
وکاملا برای خود ، روشن و شناخته وثابت شده ایم ، خرد ما، درما مرده است ، و
فقط لاشه آن خرد را ، بنام خرد، با خود میکشیم .« شگـفـتی » ، ازچه پیدایش
می یابد ؟ انسان ، ناگهان به پدیده ای و اندیشه ای و آزمونی برمیخورد که « جـز»
شناخت پیشینی است، که ازآن اندیشه و پدیده وآزمون ویا از خود ، داشته است ، واین یافتِ
ناگهانی تفاوت، اورا مضطرب و پریشان و گیج و آسیمه وآویزان میان آسمان و زمین
میسازد ، وازاین تفاوت ِ « دوئی » ، به نواندیشی ، انگـیخته میشود .
آنچه تا به حال ، درست و حقیقت وساده میشمردیم ، و بدان
روشنی وسادگی دریکرنگی ، ایمان داشتیم ، ناگهان با این آزمون نوین ، درخطر ِباطل و
دروغ و پیچیده و « متموّج بودن »، میافتد . تموج آزمون و اندیشه ما ، هستی
خود مارا فرامیگیرد و آن را متزلزل میسازد. آنچه تا دیروز ، یکسویه وصاف و ساکن
بود ، ناگهان ، امروزه ، دورنگه و دوپهلو، و « هم این و هم آن ، و نه این و نه آن
»، وگاهی درفراز، و گاهی درنشیب میگردد، که میان آن دوقطب، تاب میخورد ( ارک=
بادپیچ = تاب ) ، و آسایش وآرامش را ازبُن ِ هستی ما میگیرد. حسّاسیت مداوم برای
« دیگرشدن = ورتن = دیگر، گردیدن ِ شتاب
انگیز ِ » پدیده ها و اندیشه ها و آزمونها، مارا به شگفتی میانگیزد . هرچه این
حساسیت ، درما بکاهد ، هرچه خرفت تر بشویم یا هرچه کمتر تغییر بکنیم، یا هرچه کمتر،
دگرگونیها را ببینیم ، کمتر نیزشگفت میکنیم ، و کمترنیز میاندیشیم . ازاین رو ، بهمن ، اصل خرد، دربُن ، یا
«اندرون ِ » هرانسانی ، « اکه وان ، یا سرچشمه ِ اکه = ئکه
، « شگفت » ، یا تعجب ازبدی چیزی ویاتعجب ازبسیاری آن چیز است= دهخدا» است ، ولی همین اکوان ، ارغوانبُن و
آغازپیدایش است، و«اکه» + ون ، « دایه یا قابله » بینش تازه نیزهست ( اکه =
دایه ، معین ) . چون مینوی مینو ، دانه ، درون دانه ، است. بهمن ، « اندیمان= اندی
+ مینو » ، محرمترین و صمیمی ترین بخش« انــد رونی » هرانسانیست . « انـد
» ، دراصل ، به معنای « تخم و دانه »
بوده است . « اندرون= اند+ رون » ، به معنای « بسوی خود ِ تخم » است . « اندیمان
» ، به معنای « مرکزو هسته دانه » است، ازاینرو مولوی ، این واژه را به معنای «
صمیمی ترین و محرمترینش که شمس تبریزی، اصل برانگیزنده ِ تفکر او » بود ،
بکار میبرد . بهمن که بُن خرد درهرانسانی است ، همین جستجوی مینو درمینو، دانه در
درون دانه است . آنچه ما میشناسیم وبرایمان روشن است ، برونسوی دانه است و باید ،
اصل آفریننده اش را ، در درون ِ خود ِ آن جست. خرد، جستجواز روشنی برون ها ، به
تاریکی درونهاست . خرد، گنج کاوی همیشگیست .
این اندیشه ، درغزلیات مولوی بازتابهای رنگارنگ دارد . ما به هرچه رسیدیم
باید بدان ، بازنمانیم ولی درآن، به خواب میرویم ، و زمین ساکن، برای خفتن ما
میگردد ، ولی هرچیزی وپدیده ای وهرانسانی ، پیازیست که لایه زیر لایه دارد و تو
در تو هست.
نیزمیباشد( برهان قاطع ) ، وارغوان ، که گلیست که آغازشدن انقلاب ِ بهاررا اعلام
میدارد ( ئه رخه وان سور، درکردی ، اول بهاراست) ، بیان ِ ( ارکه وان )
دوش خوابی دیده ام ، خود عاشقان را
کاندرون کعبه می جُستم که آن محراب کو
هرغایتی ( کعبه )، غایتی گذراهست ، و غایتی پوشیده ( کعبه
ای)، در درون آنست
کعبه جانها ، نه آن
کعبه که چون آنجا رسی
درشب تاریک گوئی ، شمع یا محراب کو
بلکه بنیادش زنوری ، کز شعاع جان تو
نورگیرد جمله عالم ، لیک جان را تاب کو
یا در غزلی دیگر
گوید :
تو هرگوهر که می بینی ، بجو درّی د گـر ،
در وی
که هر ذزّ ه همی گوید ، که در باطن ، دفین دارم
ترا هرگوهری گوید، مشو قانع به حُسن من
که ازشمع ضمیرست ، آن که نوری درجبین دارم
روشنی من ، از سرچشمه روشنیست که در درون تاریک من، پنهانست
( پیدایش روشنی وبینش ازتاریکی ) . ازاین رو « خرد بهمنی» ، بینش را ، روند
جستجوی همیشگی میداند . بُن جهان ، یا خدا ، اصل روشنی ناب وهمه دانی ( علم
فراگیر= هرویسپ آگاه) نیست ، بلکه « اصل جستجو» هست . « قـزح »، هم به
« تخم پیاز» گفته میشود ، وهم نام سیمرغ است ، که « فرشته موکل برابـر» بوده
است . ازاین رو قوس قزح را که رنگین کمان باشد، هم « کمان بهمن »
وهم « کمان شیطان» خوانده میشود، چون لایه برلایه ، یا چون تو برتو ، ولی
پیوسته بهمست . بهمن ، دانه، ویا تخم پیازیست که دررویش و پیدایش ، لایه برلایه، وتو در تو ، مانند رنگین کمان
میشود . بهمن ، هرچند با « دوئی »
آغازمیکند، ولی اصل دوئی ها، ویا کثرت، وچندی ها میگردد. هرجانی وانسانی ،«
پیاز» ، یا رنگین کمان ، درونه در درونه ، یا تودرتو است. ازاین رو به « رنگین کمان » ، « انـوش »
گفته میشد، که نام سیمرغ بود .« بهمن» ، در« هُما یا سیمرغ »، رنگین کمان ،
پیازلایه برلایه ، تو درتو میگردد . خرد بنیادی ، جستجوی پی درپی ِ بینش و
روشنی ازتاریکی، یا عبور ازتویه ای به
تویه ایست .
امروزه ، ما فراموش کرده ایم که خودِ واژهِ « دانـه
» هم ، دراصل « دوانهdwaane » بوده است ( سغدی، قریب ) . و « دوانه » درکردی
، به معنای« دوقلو» است ، ودرهمان کردی ، به دوانه ،« لفه » و« جیمک
» نیز میگویند . « لفه » ، همان واژه « لـَو» است، که عشقه و پیچه و مهربانک وسن ( سیمرغ ) باشد، که «عشق
و پیوستگی وچسبیدگی ِدوقلوبهم » ، ویا همزاد میباشد . جیمک ، همان جیما و ییما ،
یا «همزاد» است که زرتشت ، معنایش را تغییر داد، و واژگونه ساخت . پس هر دانه ای ،
به شکل دوقلوی به هم چسبیده ، دواصل نرینه و مادینه، یا بطورکلی ، « دو اصل، که
ازهم دیگر گونه اند، ولی نه متضاد » ، در نظر گرفته میشده است . علت هم این
بود که « دانه = تخم » ، دراثر این جفت درونی ، « خود آفرین» یا « خود زا »
شمرده میشد . بدین علت ، سغدیها به« هسته آفرینش» ، یا « مرکزجهان» ، «
دام دانهdaam-daane » یا « دامن دانکه daaman-daanaka» میگفتند
، چون میاندیشیدند که، جهان یا هستی(= دام = دامن ) ، ازیک دانه، روئیده است، که
در اندرونش یا اندرونش ، یک جفت یا همزاد میباشد. این بود که« خـدا » و «خـدائی » ، معنای امروزه ما را نداشت ، و
اینهمانی با « شخص وخواست و دانش آن شخص » داده نمیشد، بلکه خـدا (= خوا
دای = خواxvaa + دای taay,daai ) ، بُـنی شمرده میشد ، که ازخود، میروید واز خود، میگسترد ، یا
اصلی که از خود، میزاید( دای = مادر، دی = مادر+ دیو، بنا برهرودت ، دای، خدای
آسمان یا همان سیمرغست ) . خدا، « بُن جهان» بود ، وهمیشه درهرجانی ، این بُن ،
افشانده میشد و باقی میماند ، وخدا ، به هیچ روی ، خالق جهان نبود . و به «
آبستن » ، هنوز درکردی ، « دوگیان » یا « دوجان » میگویند . آبستن، جانی
دراندرون جان است . هرانسانی وجانی ، آبستن است . هرانسانی ، درفرهنگ
سیمرغی ، تخم (مردم = مر+ تخم،
واژه مـر، هم معنای سی وسه را دارد ، وهم معنای جفت را دارد . مردم
، به معنای تخم سی وسه خدا ، یا به معنای تخم جفت ، یا دوانه یا دیوی است )
میباشد. هرانسانی، حامله به جفتش، یا به خدایش هست. نام دیگر بهمن ، « بزمونه
» است( برهان قاطع ) که به معنای « اصل آبستنی » است ، پس بهمن ، همان دوجان=
دوگیان ، یا « دیو » است . این ابلق و دورنگه و « پیسه » و « دوباله » بودن ،
نشان خود زائی و « ازخود بودن ، وازخود جنـبیـدن ، و سرچشمه عشق وپیوستگی وشادی »
بوده است . چنانکه به مرغ ، « « vi » یا « بـاز»
گفته میشد، که هردو، معنای « 2 » را دارند( مثال : بازو ، یا این
کاررا باز بکن ) . « vi این همان « bi» در لاتین است . مرغ که « وی» ، یا وای خوانده میشد ، پیکریابی
« دوتا بال گسترده » بود ، یعنی مرغ دراثر داشتن دوبال ، اصل حرکت و پرواز
بود ( ازاین رو مرغ ، اینهمانی با دیو یا با خدا داشت )همزاد، زشت و خوارو منفی ،
ساخته شد . چنانچه خود ِ « اهوره + مزدا
» ، دراصل ، برعکس همه ترجمه هائی که موبدان ازاین واژه میکنند و بنام معنای علمی،
به همه، تلقین شده است ،« دیو» یا« دوتای بهم چسبیده= یوغ = همزاد » بود. اهوره ،
همان« اوره » ، و ابر تاریک و بارانی ، و«مزده» ، همان « ماه روشن » بود، که
اینهمانی با چشم و خرد داده میشد . ماه ، ماهِ ابرومند( دارای ابر= اف نا هون ) ،
ماه ابردار بود . «اهوره مزده » ، ماهی
بود که پیوسته با ابـر، همآغوش بود. تخمهای همه زندگان( = ماه ) ، با
سرچشمه آب ( ابر= اوره ) ، درپیوستگی با هم ، اصل آفرینندگی جهان وروشنی وبینش
شمرده میشدند . پیوند تصویر« ابرتاریک » و تصویر« ماه روشن » باهم ، درغزلیات
مولوی فراوانست .
. این سراندیشه ، با چیره ساختن ِ تصویر زرتشت از
به انسان میگوید : «ای قمر زیر میغ » ، خویش
ندیدی دریغ
چند چوسایه دوی ، در پی این دیگران ؟
«ماه زیرابر» ، انسان میباشد ، که اصالت دارد ولی اصالتش
رانمیشناسد.
صفاتت ای « مه روشن » ، عجایب خاصیت دارد
که او ، مر «
ابرگریان » را دراندازد بخندانی
ایا دولت ، چو بگریزی ، وزین بیدل بپرهیزی
زلطف شاه پا
برجا ، بدست آسائی به آسانی
درست این اندیشه دربیت ِ دوم ، که هم « گریزندگی » وهم «
بدست آمدن به آسانی » باشد ، از پیآیندهای همان دیوی بودن ، یا ابلق بودن ( دورنگه
، تموج و تاب خوردن ) است ، که با « اندیشه روشنی پابرجا = راه راست ، همه
آگاهی » سازگارنبود . برپایه این « سراندیشه جفت» ، یا یوغ یا ابلق یا « گـور
» یا « پلنگینه » ، پیوستگی خدا ( بُن جان) با انسان نیز ، استوار بود . «
گور» در داستان اکوان دیو، این ویژگی گوهری « بهمن » را بیان میکند. این سراندیشه
جفت خدا و انسان که همبازی باهم هستند ، بیان همان « دیو+ خدائی Daemonische »
بودن انسانست ، که در غزلیات مولوی ،
بسیار پیش میآید . انسان وخدا ، طالب ومطلوب همند ، که هردواین نقش را باهم عوض
میکنند . مولوی از خدا میخواهد که گاهی رعیت او بشود ، تا مولوی ، سلطان اوباشد :
مها ، یکدم رعیت شو ، مرا ، شه دان و سالاری
اگرمـه را جفاگویم ، بجنبان سر ، بگو :
آری
اگر ازتو خواستم که رعیت من بشوی ، نرنج ، وبدانچه ازتو
خواستم ، آری بگوو بخند .
مرا برتخت خود بنشان ، دو زانو، پیش من بنشین
مرا سلطان کن و میدو ، به پیشم ، چون سلحداری
شها، شیری تو ، منم روبه ، تو ، من شو یکزمان
، من ، تو
چو روبه ، شیر گردد ، جهان گوید ، خوش اشکاری
او ازخدا میخواهد که ، دست ازشکارچی بودنش بکشد، وتبدیل به
شکاری شود ، تاانسان ، به شکار او، برود
وانسان، شکارچی خدا بشود . تنها خدا نیست که انسان را میجوید ، بلکه
همانگونه ، انسان بدنبال شکار یا جستجوی خدا میرود ، ومیخواهد خدا یا حقیقت را با
کمند به دام بیندازد و بگیرد ! درست ، همین موضوع اکوان دیو ( بهمن ) و رستم در
داستان شاهنامه است که با نفوذ اندیشه زرتشت ، نامفهوم وزشت ساخته شده بود
چنان نادر خداوندی ، زنادر خسروی آید
که بخشد تاج و تخت خود ، مگر چون تو کلهداری !
تصویر « جفت بودن = یوغ = گور= ابلق = ارک ...» با «
نوسان و تحول وگردش »، کار داشت، که با آمدن « اهورامزدا = مرکز روشنائی مطلق
و راه راست » ، اصل اضطراب وپریشانی و گیجی ، شمرده میشد ، درحالیکه ، پیش ازآن ،«
اصل جویندگی شادی آور» بود که نشان نیرومندی شمرده میشد . فروهر( فرورد+ فره وشی )
درهرانسانی، 1- هم معنای « گشتن و گردیدن و رقصیدن و تغییر یافتن » را داشت، و2-
هم معنای « جستجوکردن و کاویدن » . ارتا فرورد ، یا سیمرغ ، نه تنها اصل تغییر
یافتن و معراج است ، بلکه اصل جستجوکردن و تغییر دادن وتغییر یافتن نیزهست . سیمرغ
( مرغ vi= باز=
دارای یک جفت بال= آنکه دراثر یوغ بودن ، پروازمیکند، و میجوید ، و تغییر می
یابد ) که نخستین پیدایش بهمن
است ، اصل تغییر وتحول یابی درجستجوکردن ، و پرواز ومعراج به بُن درهرانسانی است
.
ازاین رو بهمن ، اینهمانی با « روز دوم هرماهی » داشت
. بهمن ، دوتای جفت باهم است ( ژیم دال ، درمقاله پیشین ) . بهمن ، «اصل
میان ِدوتای گوناگون باهمست» که آنهارا باهم بیامیزد و ازآنها، نیروئی برای
جنبانیدن ِ یک گردونه گردان ، پدید آورد . ازاین رو از« سـنـگ = که به
معنای امتزاج و اتصال دوکس یا دوچیزاست » ، آتش میافروزد، وفروغ و روشنی را پدید
میآورد . به همین علت ، بهمن ، آتش فروز خوانده میشد . البته گوهر چنین بهمنی ، بکلی با اهوامزدای
زرتشت ، فرق داشت . درست بهمن زال زر وخانواده رستم ، برپایه همان یوغ ، ویا
همزاد به هم چسبیده ( سنگ=سنگام=سنگار) ، روشنی از تاریکی میافروخت . بهمن ،
درفرهنگ سیمرغی( زال زری) ، یک « دیو = dva دوتا باهم both= انگلیسی» بوده است. درسانسکریت نیز دواDeva
، به صیغه جمع، به خدایان که تعداد آنها را 33 دانسته اند میگویند . « ردان
اشـون » نیزدرفرهـنگ ایـران ، 33 تا ( کـه - ا َمـَر- و- مَـر-
هم خوانده میشوند ) بوده اند، و کمربند سیمرغیان، مرکب از سی وسه رشته بهم
تابیده بوده است ( مردم ، مر+ تخم ، یا تخم سی وسه خداست ، امـرداد ، پیدایش سی
وسه خدا باهمست، مر، درسانسکریت به معنای جفت هم هست ) . همچنین دیوDeva ، نام خدای
« اندر» درسانسکریت است که خدای آسمان و دهنده باران است، که سیمرغ ایرانی باشد.
همچنین دیوDeva به ابر گفته میشود وسیمرغ، ابرسیاه وبارانی است که ازخود روشنی
برق(برق ِ خندان ) وآب را میزاید . همچنین
دیو ، درسانسکریت به خدائی گفته میشود که در زمین ، و درمیان مردمانست .
این تصویر بهمن و سیمرغ ( اندروای ) که نخستین پیدایش ودرخشش بود ، درتضاد با
آموزه زرتشت وتصویر او ازهورامزدا بود .
امروزه دراثر ضدیت آموزه زرتشت، با این اندیشه ها ، « دیو»
، برای ما ، اصل شرّ و تباهی و تاریکی و گمراهی و زشتی گردیده است . ولی ما
برای نوزائی فرهنگ زنده ایران ، برای آفریننده ساختن خرد خود ، مجبوریم که این
خرافه ای را که زرتشت به ما تلقین کرده است ، ودرما ، جا انداخته ، و درروان ِما
ریشه دوانیده است ،ازبُن بکنیم و دور بریزیم و ازآن بگسلیم . جای دریغ است که
خیلی ازمتون، درباره واژه « دیو » مینویسند « خدای غیر ایرانی » . درحالیکه «
دیـو» ، پیکریابی گوهر فرهنگ آمیزنده( سنتز) و انگیزنده و رستاخیزنده ایرانست .
اینکه سیمرغ ، پـرش را به زال زرداد ، به معنای آنست که زال ازآن پس ، جفت
سیمرغ شد( پِر= همان pairانگلیسی و
پارpaar آلمانی است )، و سیمرغ ، درزال زر، پیکرنوین به
خود گرفت ( زال، بدینسان، دیو میشود ) . بهمن و سیمرغ ، تحول به هرانسانی می
یافتند ، و دربُن هرانسانی ، خود را افشانده بودند ، وجفت هرانسانی بودند . بهمن و
هما ، دراندرون هرانسانی ، محرمترین وصمیمی ترین جانی به هرانسانی بودند .
هرانسانی ، آبستن به بهمن وهما بود . انسان، دیو میشد .
چرا بهمن ،
همان اکومن است
وچرا الهیات زرتشتی
« اکومن » را از« بهمن » بـرید
ویکی را « دیو» ، ودیگری را «امشاسپند» ساخت
دین
زرتشتی
« خـردرا
ازمیان ارّه کـرد »
درمتون زرتشتی ، دیده میشود که اکومن ، مانند بهمن ،
اندرونی ترین بخش است . این اندیشه در داستانی مربوط به زاده شدن زرتشت،
بازتابیده میشود . درگزیده های زاد اسپرم میآید که :
« سرانجام اهریمن ، اکومن را بفرستاد و گفت که : تو مینوتری
، زیرا که اندرونی ترینی ( محرم ترینی). برای فریفتن براندیشه زرتشت ، بروو اندیشه
اورا به سوی ما که دیویم ، بگردان ».
اورمزد،« بهمن » را برای مقابله فرستاد. اکومن بیشتر(
جلوتر) بود . نزدیک درآمده بود و خواست به درون رود . بهمن ، به چاره گری بازآمد و به اکومن گفت :
وارد شو . اکومن اندیشید که آنچه بهمن گفت، نشاید کردن . بازآمد .
بهمن وارد شد ، و به اندیشه زردشت آمیخت . زردشت بخندید ، زیرا بهمن ، مینوی رامش
دهنده است ....» . خرد بنیادی درفطرت انسان با انسان میآمیزد واین آمیزش ، اصل
خندیدن است ( خردخندان ).
« اصل شگفتی و چون وچرا سرکشی » که با بنیاد خرد آمیخته و
سرشته است ، باید مانند همان تصویر« همزاد » زرتشت ، ازهم جدا ، و باهم متضاد
ساخته شود . « اکومن و بهمن باهم ، مینوی مینو ، اندرون هرجانی وجفت هم » هستند
. اکنون برای تصرف اندرون ، جنگ میان اهورامزدا و اهریمن ، طبق تصویر« همزاد
ازهم جدا و متضاد باهم » ، آغازمیشود . اهورامزدا ، بهمن را برای تصرف اندرون (
همان دژ بهمن که هیچکس حق تصرف و دخول درآن را با خشم وخدعه وتهدید نداشت )
میفرستند، و اهریمن ،اکومن را میفرستد ، چون هردو ، اندرونی ترین ، اندیمان ، فطرت
و بُن انسان بوده اند . هرچند که اکومن ، جلوترو پیشتر از بهمن ، به درورود به بُن
انسان ، رسیده است ، ولی بهمن ، دست به چاره و خدعه و کلک میزند ( چنگ
واژگونه زدن ) و به اکومن ، تعارف میکند که وارد شو، و اکومن ، بخود میگوید که
بهمن ، حتما سرمرا کلاه میگذارد ، اینست که به او حق تقدم ورود میدهد . اینست که. بهمن ، که لوح محفوظ و باربر« دانش و روشنی اهورامزدائیست
» ، ضمیر را تصرف میکند. بدینسان ، خرد وضمیر و فطرت (بن ) بکلی، منجلاب تباهی
میگردد . فطرت انسان، که « خرد یست که سرشته با چون وچرا و شگفتی است ودراثر این
چون وچرا و شگفتی وسرکشی ، آغازگر اندیشیدن و بینش » است ، تبدیل به جایگاه «
بهمن ، یا « خرد حقه بازو کلاهبرداری میشود »، که ضمیرو بن انسان ( دژ بهمن )
را با چنگ واژگونه زدن، میگشاید . ضمیر انسان که دژ بهمن ( ارکه من = ارغه + من
، اکوان = ارغوان )، که با قهر و خشم و تهدید و خدعه و چنگ واژگونه زنی
، هرگز، به روی کسی گشوده نمیشد ، اکنون ، دژ بهمن نیست ، بلکه خود بهمن
زرتشتی نیز، با حقه وکلک و چنگ واژگونه
زدن ، آن را تسخیرمیکند، و یکجا با خود ، روشنی و دانش اهورامزدائی را میآورد، و
دست ازنواندیشی برپایه چون وچرا وشگفت، که بینش زایشی از تاریکی به روشنائیست ،
دست میکشد، واز « ارکه بودن = بن بودن ، نوآورو مبتکر و آتش فروز بودن » میافتد .
بهمن ، با این حقه بازی و خدعه کاری ، فطرت زرتشت ( یا فطرت انسان را بطورکلی ) را
تصرف میکند
دربندهش بخش نهم ، پاره 92 ، همین اندیشه بگونه ای دیگر
تکرارمیشود. از « جگر ِگاو یکتا آفریده » که درواقع ، « تخمه همه جانها ، دراصل
بوده است » ، درمُردن ، راسن و آویش بازمیروید، تا « گند اکومن » را
باز دارد، و با درد ها درگیتی ، مقابله کند . همین روئیدن «دوگیاه باهم ازجگر»،
شاخصه بهمن است . جگر، دراصل « جی + گر
» است، و اینهمانی با بهمن دارد . « گر، همان غر»، یا « گرو» و«غرو» است، که نی
میباشد، و به معنای « اصل وسرچشمه و زادگاه » است . جیگر، اصل وسرچشمهِ « جی
=گی =ژی = زندگی » هست . جگر، سرچشمه زندگی است ، چون سرچشمه خون ( جیوا
درسانسکریت به معنای خون است ) شمرده میشد . جیگر، اصل یوغ (= جی = یوغ= همزاد=
غول = سپنج= گواز=.... ) است . ازاین رو جگر، در ترکی نیز، « باغیر» خوانده میشود که
اصل پیوند دادن باشد . جیگر، اصل سنجش و کشیدن است ، چون جی ، شاهین و
هردوبازوی ترازونیزهست . پس جیگریا بهمن ، اصل خردورزی در اندازه گرفتن (
دوچیز را باهم سنجیدن ) و اصل خوب زیستن و اصل پیوند دادن میباشد . اکنون ازهمین
جگر، گیاه راسن و آویشن میروید، تا « گـنـد اکومن » را باز دارند . « بو» ، و بوئیدن ، به معنای « شناختن با
اندامهای حسی از راه جستجوکردن » است، که رفتن از خم وپیچ چون وچرا وشگفتی هست
. اکنون اکومن ، « بو» نمیدهد ، بلکه « گند= بدبو» است .شناختن به شیوه اکومنی
( از راه چون وچرا و شگفتی و شک وسرکشی ) ، بداندیشی و کژ اندیشی است . اکومن
، شناخت بد است .« خرد ِ بهمن زرتشتی » ، باید ازاین « گند فطرت اکومنی » ، خود
را باز دارد . این گند فطرت اکومنیست
که اصل همه دردهاست ، و وقتی بهمن ، ازاکومن، بریده شد ، آنگاه ، همه دردها چاره
میگردد . به عبارت دیگرباید درخرد ورزی ، از شگفت و چون وچرا وشک وشگفت وسرکشی ، دست برداشت ، و تابع دانش همه آگاه وهمه روشن
اهورامزدا شد ، تا از دردها ( =اژی ها ) نجات یافت . درواقع ، اکومن ، بیماری جگر(
اصل بینش و میان انسان )میشود .چون آویش، برای رفع بیماری های جگرومعده و دستگاه
گوارش، مصرف میگردد .
بهمن
، اصل « نیرومندی ِانسان » بود
ز« نیرو » بود ، مرد را ، راستی
پدیده « نیرومندی » و « نـیـرو » را
درفرهنگ ایران ، بدون درک بهمن ، دراصالت سیمرغیش ، نمیتوان شناخت . « نیر» و «
نیرو» ، درست با همان تصویر « دوقلوی بهم چسبیده یا یوغ یا همزاد » کار دارد .
اساسا « نیر» ، به معنای یوغ هست ( لغت نامه ) . همچنین در کردی ، نیر، به معنای
نور و یوغ است . نیرگه ، شعله آتش است . نیرو، نیمروز است . نیرو، شاخ کل کوهی (
دوشاخ باهم) است . نیره ، یوغ ووسط رودخانه است
.
« یک نیرو» ، ازپیوند و به هم بستگی و همآهنگی دوتائیها و
چندتائی ها و یوغ ( نیر) شدن آنها باهم ، پیدایش می یابد .
بهمن ، سرچشمه نیرومندی ِ خرد انسان بود ، چون « اصل میان » یا اصل پیوند همه ِ«
دوتائیها » ، بود، و هیچ دوتائی نیست که بهمن نتواند باهم بیامیزد و یوغ کند، و
ازآن، یک نیروی آفریننده بزایاند . بهمن ، جگر درمیان انسانست و سراسر هستی انسان
را به هم پیوند میدهد و آفریننده و کارآ و روشن میسازد . واژه « نیرو » ، گوهر
بهمن را نشان میداده است ، چون همان « یوغ = اصل اتصال وامتزاج » بوده است . هنگامی ، نیرو، پیدایش می یابد،
که دو« دیگر گونه » با هم ، یوغ
شوند . بهمن ، دراینکه خودش ، تحول به جیما ( دوقلو= همزاد = جفت )
و تعدد می یابد ، درآن دوتا شدگی خودش ، خودش نیز، اصل میان آن دو ، وپیوند دهنده
آن دو باهم هست ، ازاین روبهمن ، تحول به سیمرغ یا به هما می یابد ، و چون دو بالی
( وی = وای ) میشود ، که به هم پیوند یافته اند ( همزاد بهم چسبیده هستند ) ، و
ازاین پیوند ( نیرو) ، مرغ ، درپروازست . این ویژگی بهمن بود که « نیروسنگ
» خوانده میشد ، که « آنچیزیست که دوکس یا دواصل ( سنگم = سنگام = سنگ ) » را به
هم پیوند میدهد، و باهم انباز( واژه انباز، همان واژه همبغ
است که اینهمانی با نیروسنگ دارد ) میکند، وباهم( نیر= یوغ ) ، تبدیل به یک
« نیرو» یا « یک اصل روشنی و حرکت و آفرینندگی وشادی وبهروزی » میشوند . از «
سنگ = که امتزاج و اتصال وهمپـُرسی باشد » ، « آتش میافروزد» ، که سرچشمه « روشنی و
بینش » است .
« نیر» که یوغ باشد، دوتا را با هم میآمیزد، و تبدیل به «
یک نیرو» میکند . خرد بهمنی، میتواند دراندیشیدن ، دوچیز گوناگون را که « ازهم ،
دیگر گونه اند » ، به هم پیوند بدهد ، وآنها را تحول به « یک نیروی آفریننده و
نوسازنده وجان بخش» بدهد . برای بهمن، دوچیزی که با هم ضد باشند، درجهان هستی ،
وجود ندارد ، بلکه ، همه چیزها و انسانها ، ازهم دیگر گونه اند، نه باهم متضاد(
سراندیشه ای کاملا متضاد با همزاد زرتشت). اینست که درفرهنگ سیمرغی ،
مردمان گوناگون ، آن گاه ، « یک جامعه» میشوند، که با هم ، « یک نیروی آفریننده
وجان بخش و زایندهِ روشنی و بینش» بشوند . ازاندیشیدن ِخرد بهمنیست که همه
دوتائیها ، با هم یوغ و سنگ میشوند، و
تحول به سیمرغ ( ارتا = هما ) می یابند . اینست که تفکر سیمرغی ، یا زال زری ، در
« دیگری » ، ضد ، نمی جوید ، واو را به ضد ، نمیکاهد . این نشان ، سستی وکاستی خرد
بهمنی او خواهد بود . او یقین دارد که خرد بهمنی، میتواند همه دیگرگونه هارا به هم
پیوند دهد، و ازهمه ، یک نیروی آفریننده ، یک خدا ، یک سیمرغ ، پدید آورد . او برعکس اندیشه زرتشت ، در « دیگری » ، یک «
همخدا = همبغ = انباز= نیروسنگ» را می بیند، نه یک ضد ودشمن آشتی ناپذیر . اختلافات
، در جستجوی همزیستی باهم ، متم هم میشوند . « وحدت یک جامعه» ، درهمآهنگی همه
دوتائیها ، نیرومندی آن جامعه است ، چون آن جامعه ، اصل آفریننده ونوآوری ونوزائی
و جان بخشی وروشنی و بینش میگردند . مردمان گوناگون ، موقعی یک جامعه میشوند که
با هم « یک خدا = یک سیمرغ » بشوند .
یک جامعه شدن ، با هم یک خدا شدن ، با هم یک سرچشمه آفرینندگی ونوزائی
وهمآفرینی شدنست . درادیان نوری ، این راه که « جستجوی یک خداشدن باهم ِ مردمان
» باشد، بسته شده است ، چون خدا ، درتحول ، تبدیل به گیتی نمیشود ، تا امکان تحول
کثرت درگیتی ، به خدا ، بازو گشاده باشد . در ادیان نوری ، « انتظارآمدن یک
منجی را درپایان کشیدن » ، اصل پیوند دادن میگردد . « آنانکه باهم شریک دراین
انتظارند ، با هم یک جامعه » میگردند . هنگامی همه باهم ، درانتظاریک منجی ، یا
درانتظار یک حکومت و دستگاه که آرمانهای آنهارا واقعیت خواهد داد ، هستند، این «
انتظار» ، نیروی جامعه سازمیگردد . « دوام همیشگی انتطاردر مردمان » ، ضروریست
تا آن جامعه ، دروحدتش پایدار بماند . در واقع «انتظاریک اژدها کـُش یا
اهریمن کش ، یا دجال کش، درپایان زمان » ، اصل پیوند دهی مردمان به هم میگردد
. این انتظار، پیآیند ، « نبود یقین به نیرومندی خردِ خود ِ مردمان» است .
درچنین جوامعی، بایستی اصالت خرد درمردمان ، بطورمداوم ، پایمال ساخته شود، و بطورمتداوم ، درجاهل سازی
مردمان باید برنامه ریخته وکوشیده شود، تا این « انتظار» ، زنده باقی بماند .
اینست که فرهنگ سیمرغی ، استوار بر یقین به خرد بهمنی درانسانها بود که میتواند ،
همه دیگرگونه هارا به هم یوغ سازد، تا همه با هم ، یک اصل آفریننده و نوزا و جان
افزا گردند . تا باهم سیمرغ شوند .
تا حکومت درایران ، نقش « همخدا شدن مردمان را باهم » در
بسیج کردن خردِ بهمنیشان ، بازی میکند ، حقانیت به حکومت دارد ، وگرنه از طرف
ایرانیان ،غاصب حکومت، شمرده میشود ومورد اعتماد مردمان نیست . . تلاش برای همخداشوی ، که گواه
بربسیج شدن خرد بهمنی مردمانست ، باید جانشین « انتطازآمدن اژدهـاکـُش= مهدی،
صاحب الزمان .... » را بگیرد ، تا مردمان ، خرد خود را بکار ببندند . « اژی
= اژدها= ضد زندگی »، هنگامی پیدامیشود ، که خرد انسان، نیرومندیش را از دست داده
، و نمیتواند خودش ، « دیگرگونه هارا باهم پیوند دهد »، و طبعا جهان هستی ، که همه
با هم دیگرگونه اند ، تبدیل به اضداد ستیزه گرو « اژی = اژدها » میگردند. جامعه
انسانی ، بی همپرسی خرد انسان ، تحول به « اژدها = ضد زندگی » می یابـد . درست
زرتشت با تصویر« همزاد ازهم جدا و متضاد اش » ، بهمن را از بُن، یا فطرت انسان ،
میراند و حذف میکند ، یا آنکه بهمن ازاین پس ، « فاقد نیروی پیوند دهی» است ،
بدینسان، انگره مینو و سپنتامینو، دیگر اسبان یا گاوانی نیستند که یوغ آفرینش را
میکشند ، بلکه دوضد آشتی ناپذیر باهم میگردند . بهمن درتصویربندهش ، دیگر در بُن انسان نیست و فطرت انسان ، حذف
ساخته شده است . با این تصویر زرتشت ،« سستی فطری » ، جانشین « نیرومندی خرد»
میگردد . دراثر این « نبود نیرومندی فطری » ، « ژی و اژی ، زندگی و ضد زندگی »
درانسان، پیدایش می یابند . با تصویر همزاد زرتشت ، بنیاد « سستی فطری انسان ، و
سستی خرد انسان »، در تاریخ ایران نهاده میشود .
زرتشت ، « بهمن » را که « اصل نیرومندی »، وطبعا« سرچشمه
پیدایش روشنی و بینش ، دراثر یوغ بودنش= سنگ » است ، بکلی از اصالت میاندازد . بهمن ، دراثر همبغی (
نیروسنگی ) ، آتش فروز، و طبعا اصل روشنی وفروغ ( فروز) است . اهورامزدا، سرچشمه
روشنائی نیست ، بلکه این بهمن است که دراثرسنجیدن (= سنگیدن ) و پیوند دادن ( نه
متضاد ساختن و نه بریدن ) ، روشنی و بینش میآفریند . همه ردپاهائی که موبدان
زرتشتی ، این اندیشه بزرگ را درایران ، سربه نیست کرده ، وفراموش ساخته اند ، بحسب
تصادف ، باقیمانده اند . در داستان هوشنگ، که اینهمانی با افروختن آتش درجشن ( در
ماه بهمن ) دارد ، از« پدیده اتصال در
سنگ» ، الهیات زرتشتی ،« بهم زدن سنگها »
میسازد ، تا ازتضاد و ستیز دو سنگ جدا ازهم ، فروغ ( روشنی ) پدید آید . از سوئی،
این رد پا باقی مانده است که « نریوسنگ nairyo-sangha»
به معنای « sama-bhagin=همبغی = انباغی = انبازی » است . ازسوئی به عدس ، نرسنگ گفته
میشود که همان « نیروسنگ » است ، چون عدس ، دولپه است که باهم در یک غلاف قرارگرفته اند ( فرهنگ دکترمعین ) . از
سوئی مانویها به نرسنگ که نرسی باشد نریسف narisaf
میگویند واورا« دوست نور » میخوانند . وازسوی دیگر، درهزوارش ،«
نیرا» ، به معنای « آتش » است . گذشته ازاینکه درعربی « نیر»، به معنای « نی و
رشته ، چون مجتمع گردد » هست ( منتهی الارب ) . همچنین ، نیر ، به معنای روشن
گردیدن است . و درفارسی و درکردی ، نیر به معنای یوغ است . که همان معنای « سام sam » را دارد
که درسانسکریت به معنای « باهم ، اتحاد ، بهم پیوستن ، پیش آهنگی » میباشد ( سم بغ
= نیروسنگ ) . و به همین علت به سام ، سام نریمان گفته میشده است.
چون « نریمان » دراصل ( بنا بریوستی)nairyonaman است .nair+yona+man بوده است . نر، همان « نر، مقابل مادینه » و یون
، به معنای رحم و زهدان است . پس نریمان ، به معنای « اصل جفت ، یا مینوی نرو ماده
باهم است . و درکردی هنوز نیر به « نرماده » ، « نیرامی » میگویند . درشکل دیگر است که nair+rim+manh باشد باز همان ، مینوی نر+ ماده ( ریم = نی = اصل مادینه ) است . این
دوتائی بهم بسته ، در همان اصطلاحات ِ « دیو بند» ، و همان « دیو» ، و «
دوقلوی بهم چسبیده = همزاد = جم » عبارت
بندی میشده است .
ازاتصال دوتا باهم( سنگ )، روشنی پیدایش می یابد . ازاین رو
نیزهست که « دیو = div» هم دراوستا ( یوستی ) و هم
درسانسکریت) (deva، به معنای « د رخشیدن » است . علت هم ، همان پیوستگی (
بند ) دوتا ئی بهم است، که در« سنگ» ودر « همبغی= انبازی » نیزعبارت بندی میشود .
دیـوانه شدن
، یا تحوّل به خـردِ سرکـش
چگونه میتوان « دیـوانـه » شد ؟
اندیـشیـدن ِ دیـوی
« اکـومـن شـدن ِبهمن »
« دیوانه شدن » که اصطلاحی درعرفان شـد ، چیزی جز رها کردن
« عقل عصائی و تابع و ابزاری » و « بسیج ساختن خرد بهمنی خود، نبود که فطرتش،
اکومنی ، یا دیوی است » .
« دیو » ، اصطلاحی برای درک پدیده های جهان ، دردواصل است که به هم، برای « همآفرینی »می پیوندند،
ویا بهم تحول می یابند ، و ازیک صورت به صورت دیگر، باشتاب نوسان میکنند . درک همه
پدیده های جهان، دراندیشیدن دردواصل که به هم ، به گونه های مختلف ، متصلند، شیوه
ای هست که با آمدن خدایان نوری ، زشت و طرد و مسخ ساخته شده است . برای روشن ساختن
این شیوه اندیشیدن ، باید به غزلیات مولوی نظری دقیق وژرف افکند . خدا و انسان ،
با هم جفتی ناگسستنی ازهم هستند که گاهی خدا ، شکارچی، و انسان، شکاراوست ، و گاهی
انسان، شکارچی میشود، و خدا یا حقیقت را میخواهد شکارکند و به دام اندازد.
شکارگاه بخندد ، چو شه ، شکار رود
ولی چه گوئی ، آن دم ، که شه ، شکار بود ؟
انسان، میخواهد خدا یا حقیقت را که گوهر اورا از او دزدیده شکارکند، ولی دزدی که شعرو واژه و گفته باشد ،
فریاد برمیدارد که بیا من دزد را یافتم، وهنگامی که من دست ازشکاردزد خودبرمیدارم
، آن دزد ، به من فقط ردپا و نشان دزد را که گریخته است میدهد، و مرا از گرفتن
دزد ، باز میدارد . عشق به شعرگرفتن ،
درست با همین دغلکاری مرا ، ازشکار حقیقت بازمیدارد .
بس که مرا « دام شعر» ، از دغلی ، بند کرد
تا که زدستم ، شکار، جست سوی گلستان
در پی دزدی بـُدم ، دزد دگر، بانگ
کرد
هشتم ،
باز آمدم . گفتم : هین چیست آن ؟
گفت » اینک این نشان . دزد تو ، این سوی رفت
دزد مرا باد داد،
آن « دغل کژ دهان »
این ازخدا یا حقیقت ، گریختن ، وازاو پنهان شدن ، ولی ازاو،
باز یافته شدن ، « بازی همیشگی جفت انسان و خدا » هست ، چون انسان ، ماهئی
هست که سرقلاب درکامش افتاده هست، و هرچند او به تک دریا میشتابد تا ازصیادش ،
بگریزد ، ولی شکارچی باهمین رشته پیوند ناپذیر ، جفتش را می یابد .
پنهان شدم از نرگس مخمور، مرا دید
بگریختم ازخانه خمار، مرا یافت
بگریختنم چیست ؟
کزو جان نبرد کس
پنهان شدنم چیست ؟
چوصد بار مرا یافت
من گم شدم ازخرمن آن ماه ، چو کیله
امروز،
مه اندر بن انبار، مرا یافت
درکام من این
شست و ، من اندر تک دریا
صاید، به سر رشته
جرّار، مرا یافت
نه تنها انسان ، ازخدا وحقیقت ، میگریزد ، بلکه خداو حقیقت
هم از انسان ، میگریزند تا انسان، آنهارا بجوید و بیابد
بروید ای حریفان ، بکشید یار مارا
به من آورید آخر، « صنم گریز پا » را
به ترانه های شیرین ، به بهانه های زرین
بکشید سوی خانه ، مه خوب خوش لقارا
وگراو به وعده گوید ، که دمی دگر بیاید
همه وعده ، مکر باشد ، بفریبد او شمارا
دم سخت گرم دارد ، که بجادوی و به افسون
بزند گره بر آب و به بندد او هوارا
این ها ، همه پیوند های میان یک جفت همزاد است ، که « دیوی
» یا « بند دیو » ، خوانده میشده است . « بند »، دراصل ، به معنای « عقد و گره و مفصل » است . بندِ
انگشت ، بندِ نی ، دوبخش ازانگشت ونی را بهم متصل میسازد . از این رو ، به روز شانزدهم ماه ، که
روز « مهر» است ، « دیو بند مهرگیاه = بهروز و صنم = بهرام و ارتا یا سیمرغ » اینهمانی داشته
است. « مهر= میترا »، بُن پیوند دوخداباهم بوده است که باهم ، دیوند . ریشه واژه مهر،
میترا ، « مت maetha » میباشد که دارای دومعنای 1- جفت و2- اتصال باهم است ( یوستی ) . » گفته میشد ، چون این روز، دراصل ، با
«
« بهرام و سیمرغ » به هم ، مفصل ولولا شده اند. بند ، به « یوغ » هم گفته میشود . این دوخدا باهم یوغند ، واین « یوغی وجفتی و
اتصال» است که « مهر» خوانده میشود . این پیوند ، همبغی= انبازی = نریوسنگ، بند
دیوی بوده است . این اندیشه ، معنائی
بسیارگسترده ترو ژرفتر از« پیوند جنسی نربا ماده= رابطه جنسی » داشته است . « دیو»
، پیوند دوشاخه بوده است که باهم ازیک ساقه میرویند . دیو ، دورنگست که به هم چسبیده
است . رخش ِ دورنگ ، دیو است . رنگین کمان ، که پیوند های « رنگ با رنگ » است
، دیو است. طیف رنگها، گوهر دیوی دارد . به کرم پیله ابریشم ، دیوه میگویند ، چنانکه
نام دیگر ابریشم ، « بهرامه » است، که مقصود ، سیمرغ ، جفت بهرام باشد . کرم
ابریشم که به گرد خود، پیله ابریشم را می تند، با آن پیله ، باهم یک جفت دیوی
شمرده میشدند . ازاینگذشته ،« پیله = فیل
» ، معنای « عشق » را داشته است( مانند پیشوند فیل درفیلسوف یونانی ) . به همین علت به حریر( هر+ ایره = سه نای = سیمرغ
) که ازابریشم بافته میشود ، « دیبه» ، یا « دیـبـا » گفته میشود .
مثلا به شبدر که « انده قوقا = انده کوکا » باشد ، دیواسپست
هم گفته میشود . انده قوقا ، به معنای « تخم ماه = اند + کوکا » است . و ماه ، عبارت از سه خدای متصل به هم ،
شمرده میشده است .1- « هلال ماه » و 2-« ماه پر» ، و3-بخشی که این دورا به هم
پیوند میداد ، که سیمرغ باشد، باهم « دیو» بودند . ازاین رو ، « گور» و« پلنگ»
، که پوستشان مرکب ازدورنگ است ، و«استر»، که ازترکیب خرواسب، پیدایش یافته است،
موجودات دیوی بودند . و اینکه دین حاکم برجامعه ای، که سام درآن میزیسته ، ازسام
میخواهد که « کودک زال » را دوربیفکند، به علت آن نبوده است که تنها مویش ، سپید
است ، بلکه به علت اینکه زال ، « دورنگ » ، یا موجود دیویست . فطرت زال ،
فطرت سیمرغی و بهمنی و « دیوخدائی» ، و فرزند بهرام و ارتا هست .
ازاین بچه چون بچه اهرمن
« سیه چشم» و« مویش بسان سمن»
زال ، چشمان سیاه و موهای سپید دارد ، و مانند پلنگ ،
دورنگست ، و ازجمله آفریدگان ِ « مهتر پریان » است .
چو آیند وپرسند گردنکشان چه گویند ازین بچه بد نشان
چه گویم که این بچه دیو، چیست
پلنگ دورنگست، یاخود، پریست
«اکوان دیو» هم ، «
گور» ، یا « وجود دیوی » است ، ازاین رو، زود به زود ، ودریک چشم به هم زدن ،
تغییرشکل میدهد ، و میگریزد ، و نمیتوان آنرا بدام انداخت وگرفت .« روشنی و بینش»
، پیآیند ، اتصال و پیوند دوچیزباهمست . اینکه زال زر، درهمان زاده شدن ، گوهر
دورنگ دارد، به معنای آنست که فطرتا ، سرچشمه بینش و روشنی است . او مستقیما
ازخودش، روشن و بیناست . این تصویر انسان ( ازخود، روشن بودن ) ، قابل قبول ادیان
نوری و زرتشتی و میترائی نبود، چون چنین انسانی، تسلیم مرجعیت های دینی و سیاسی
نمیشود و همیشه ازهرقدرتی ، سرمی پیچد. اینست که مفهوم مثبت دوئی، زشت وخوارو شرّ ساخته میشود . هرچند،
دیو، شرّ و زشت و فریبنده ساخته میشود، ولی گوهردوتائیش درتاریخ باقی میماند . این
بود که اکوان دیو ، همچنین « دیو واژگونه ساز» است( سررا ، ته میکند ، پشت را
رومیکند ، تاریکی را روشنی میکند، زشت را زیبا میکند ، بد را خوب میکند .... ) و
انسان را میان دو امکان گوناگون و خطرناک ، آویزان میکند . چنانچه خود بهمن ، اصل
میان دوچیز، دو نیرو، دوکس ، دو چیز، دو اندیشه ... است .همچنین « دیو سپید »
درهفتخوان ، دارای این ویژگی دوتائیست . این « دوتا ئی ، که توانائی پیوند یافتن
با هم ، یا تحول یافتن به هم .... » را دارند، «اصل ازخود روشن و ازخود بینا »
هستند ، ودرست پیکار خدایان نوری ، که خویشتن را « مرکزانحصاری همه نورها »
میدانند، برضد ، پخش شدن سرچشمه نوردرجانها و انسانها هستند . اینست که « دیو ازخود روشن شونده »، باید ، تاریک و سیاه
، و اصل گمراهی ساخته شود . ازاین رو، هروجود دیوی ، تسلیم یک مرکزمنحصر به فرد
نور نمیشود ، و به آن تکیه نمیکند . این ویژگی مثبت « دیو » ، سپس در پدیده «
دیوانه » درعرفان میماند . دیوانه( دیو+ یانه یا دوانه = جفت ) ، خانه و
آشیانه ایست که دیو درآن زندگی میکند . دیوانه ، حامله به دیو( خدا ، بهمن و هما )
است . درغزلی، مولوی این ویژگی « همیشه
ازخود بیدارو روشن بودن ِ دیوانه » را بخوبی برجسته میسازد . در دیوانه ، خردیست
که هیچکس نمیتواند ازاو بستاند و سراسروجودش، چشم بیدارو روشن است، و از دیدن
مستقیم جانان، همیشه حامله به روشنی و بینش است :
خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
دیوانه کجا خسپد ؟
دیوانه چه شب داند
نی روز بود ، نی شب ، در « مذهب دیوانه »
آن چیز که او دارد ، او داند، او داند
گرچشم سرش خسپد ، بی سر، همه چشمست او
کز دیده جان خود ،
لوح ازلی خواند
دیوانگی ار خواهی ، چون مرغ شو و ماهی
مرغ و ماهی، درتصویرآن زمان ، هیچگاه نمی خوابند
با خواب چو همراهی ، آن با تو کجا ماند
شب رو شو و عیاری ، درعشق چنان یاری
تا بازشود کاری ، زان طره که بفشاند
دیوانه دگرسانست ، او حامله جانست
چشمش چو به جانان است ، حملش نه بدو ماند ؟
دیوانه ، حامله به جان ، یا حامله به خداست، و همین ویژگی
دیویست که اوراهمیشه ازخود، بیدار، وفطرتا همیشه ازخود بینا و روشن میسازد.واژه «
دین » درکردی ، هم به معنای « دیدن» و هم به معنای « آبستن » و هم به معنای «
دیوانگی» است . دین، بینش زایشی است ، چون انسان، به خدا ( بهمن وهما ) آبستن است
. انسان، وجودی همیشه آبستن ( دیوی ) است . او درخواب هم ، بیداراست. فقط چشمش ،
بسته است ، ولی سراسروجودش، چشم باز است . با آنکه این ویژگی، با دیانت زرتشتی ،
در دیو و در دیوان، زشت و پلید و شرّ ساخته میشود، ونه تنها اصالت ازخردِانسان حذف
میگردد ، بلکه خودِ انسان وخردش ، دشمن اصالت خرد و وجود خود میگردد ، ولی درمفهوم
« دیوانه » درعرفان ازسرزنده میشود، و ویژگی مثبت خود را نشان میدهد .« دیوانگی
» ، یکی ازچهره های برجسته طغیان و تمرد و سرکشی خردِ چرا گو ، در دوره چیرگی
شریعت اسلام شد . دیو، باز به خانه خود ( دیو+ یانه = خانه ) به وطن
خود، که درون انسان باشد ، بازگشت، و سرکشی را ، به بهای عذاب نفرین شوی وتحقیرشوی
، آغازکرد . « مستی » ، که « دیوانگی درحالت کوتاه وگذرایش باشد » ، امکان « طغیان
وسرکشی گهگاهی » را به انسان میداد .
دیوانگی ، که رستاخیز تفکـر دیـوی بود ، روند زدودن عقل
عصائی و عقل تابع و عقل ابزاری بود، که تن به خدمت و اطاعت شریعت و قدرت داده بود . «
دیوانگی » ، زنده ساختن بهمن ، یا خردی بود که گوهرش، « اکوانی یا اکومنی » است . دیو،
که « روشن ازخود بودن » و « روشن کردن ازخود » باشد ، درنقش تازه اش، دورویگی
گوهری خود را نگاه داشت . همانسان که
ازیکسو ازخود، روشن میکرد ، همانسان ازسوی دیگر، دراجتماع ، خوارو زشت و نفرین
ساخته میشد . همانسان که ازیکسو، نماینده حقیقت ازوجودش بود ، دراجتماع، بنام
فریبنده و بی عقل و پریشان، رسوا وبی اعتبارساخته میشد . حقیقت ، فریب ودروغ ،
شمرده میشد ، تا فریب ودروغ ، جانشین حقیقت شود .
سوگند خورده بودم ، کزدل ، سخن نگویم
دل ، آینه است و رو را ، ناچار، ..... مینماید
درآینه شدن ، ازیکسو، خاموش است ، و ازسوی دیگر، ملعون است
، چون نماینده زشت و زیباست . « دیو » ، دو رویگی خود را درشکلی نوین ، نگاه
میدارد . دیوانه ، آنکسی است که« ازخود، روشن میکند » ، ولی هیچکس به روشنی و
حقیقت و بینش او ، آفرین نمیگوید، و برایش ، هیچ اعتباری و ارزشی دراجتماع و در
دین و درفلسفه ، قائل نیست ، بلکه درشکل
دیوانه ، کودکان، اورا مانند ابلیس ، رجم میکنند ، و عاقلان ، به او میخندند و
مسخره میکنند . ازاین پس نا
آگاهبودانه ، حقیقت ، بینشی میشود که عاقلان اجتماع ، آنرا خنده آور و مسخره
آمیزمیشمارند . دیو ِ ملعون شده وگمراه کننده ِ دیروز در زرتشتیگری ، دیوانه
مضحک وبیشعور اسلام میگردد، که حیثیت اجتماعی خود را به کلی ازدست میدهد و حتا
ارزش، مجازات شدن هم ندارد، یعنی وجودی همسان حیوانات شمرده میشود . همانسان
که نا آگاهبودانه ، در « دیو» ، حقیقت دراجتماع و سیاست ، ، تباهی وگمراهی و شرّ
ساخته میشود، در « دیوانه » ، « حقیقت درعمل و واقعیت » ، خنده آورومضحک و «
چیزکی دست انداختنی » میشود . شیوه رفتاربا « دیو»، یا با « دیوانه » ، نا
آگاهبودانه ، شیوه رفتار واقعی، با حقیقت و بینش حقیقت را دراجتماع ، فاش میسازد .
عاقل، کسی میشود که بینش حقیقت و « اصالت بینش ازانسان » را به جد نمیگیرد . «عـاقـل
» ، کسی است که با سرزبان ، به « بینش حقیقت » گواهی میدهد، ولی درعمل ودرواقعیت،
آنرا با افتخار، لگد مال میکند، وآن را چیزکی خنده آورو مسخره آمیزو دیوانگی،
میشمارد . « ازخود روشن شدن و به
حقیقت رسیدن » ، چیزکی « من درآورده ای » میشود . « من » ، آنقدر خوارو
ناپاک و چرکین ساخته میشود ، که چیزی که از« من » ، درآورده میشود ، فقط سزاوار
خندیدن هست . چیزی که از« من» ، درآورده شده ، همه اش خوار وناپاک و چرکین است،
که بوی گندش، مشام ِ اجتماع و قدرت های دینی و سیاسی را میآزارد .
این مقاله ، ادامه دارد
|