FarhangIran
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برگ نخست
پیوند با ما
راهنما
جستجوی پیشرفته
تاریخی-فرهنگی
سیاسی-اجتماعی
نسک ها و نو یسندگان
ترجمه روزنامه ها
شاهنامه فردوسی
شاهنامه خوانی
زرتشت ، اوستا و گاتها
سیمرغ در فرهنگ ایران
جشن های ایرانی
خنیاگری
باغ ایرانی
نام های ایرانی
واژه نامه زبان پارسی
چامه سرایی
آوا و رخشاره
پرسش و پاسخ
یادمان های تاریخی
رو یداد ها
گفتگو ها
 
 
تازه ترین ها
پر بیننده ترین ها
فرستادن به شبکه ها
افزودن به: Del.icoi.us افزودن به: Yahoo افزودن به: Technorati افزودن به: Ma.Gnolia افزودن به: Spurl افزودن به: Google
 
 
 
 
 
 
برگ نخست arrow سیمرغ در فرهنگ ایران arrow سـام ، و خـیـزش خـردِ انسـانی
سـام ، و خـیـزش خـردِ انسـانی چاپ ارسال به دوست
نویسنده منوچهر جمالی   
۲۱ شهريور ۱۳۸۶

سـام ، و خـیـزش خـردِ انسـانی

 برضـدِ « گـُناه » و« تـرس »

 --- سـام ، رامـشگـر ِعـارف ---

«  انـدیـشــه های رقـصـان »

 

الهی که بنام گناه، میترساند ومیآزارد

برضد زندگی (= اژی ) ست

( اِلاه=اژدهـا= ضحاک )

 

 

« بخش نخست »

پهلوان، یـا  سـرود ی که نـو میکـنـد

چرا ، سـام ، تصویر ِ« نخستین « پهلوان  برجسته » ، درشاهنامه  است؟ درپیکرنخستین پهلوان ،  ویژگی گوهری ِ پهلوان ، نمودارومشخص میگردد . در شخصیت ِسـام ، خرد انسان ، برای نخستین بار، درپدیده ِ« گناه » ، « خود آزاری» و « جان آزاری بطورکلی » می بیند . خدائی که عمل انسان را اینهمانی با « گناه » میدهد،  وانسان را با مجازات ، « میترساند » ، اصل ضد زندگی ( اژی = اژدها ) است ، چون زندگی را میآزارد ، و قدرتش را ، بر این اصل ِضد زندگی (ترساندن وجان آزاری، وکامبری ازجان آزاری) استوارمیسازد .  سام ، نخستین پهلوانست که با خردورزیش ، برضد « اژی = ضد زندگی »، درشکل ِ ژرفش که « گناه وترس » باشد، برمیخیزد . سام ، با نخستین خیزشش ، پدیده ِ ضد زندگی و آزارجان را ، بسیار ژرفتر از زرتشت، وسایر انبیاء نوری ، درمی یابد . سام یا پهلوان ، « ضد زندگی » را ، یک پدیده روانی و َمـنـَشی و ضمیری میداند . سخت ترین گزندها ، « آزارجان » ، در ژرفای درونست که ، آزار خرد و منش وضمیرانسان با ترساندن از گناه میباشد .

سام با چنین خیزشی ، ژرفای بی نظیر، به پدیده دین و تصویر خدا واخلاق ( ارزشها )  و رابطه انسان با خدا میدهد.  این « اژی » نیست که کسی فقط جان را درظاهر بیازارد ، بلکه این اژی = یا ضد زندگیست ، که انسان را به عذاب و شکنجه درونی و گزش ِخرد و ضمیر، دچارمیسازد . سام با چنین طغیانی ، رویارو ی خدایانی میایستد که به اعمال و افکار انسان ، مُهر گـنـاه میزنند . سام با نقدِ گناه ، نه تنها برضد خدای حاکم دراجتماع خود، سرکشی میکند، بلکه بنیاد سرکشی رویاروی ِ همه خدایان « گناه آفرین» را که سپس درتاریخ پیدا میشوند ، میگردد .

 خـرد ، درمی یابد که  خدایانی که مفهوم « گناه » را خلق کـرده اند ، و آمـوزه و قـدرت خود را، برآن بـنا نهاده اند ، « زدارکـامه » ، و « اصل ضد زندگی » ، یا همان « اژدها= ضحاک» هستند ( زدارکامه ، موجودیست که ازعذاب دادن به انسانها جشن برپا میکند، واز پرخاشگری وغضب ، لذت میبرد . هنگامی که همه مردمان جهان درترس ازگناهان ، خود را بیازارند ، بزرگترین جشن چنین خدائی هست ) . هرقدرتی ، برپایه « ترس ازگناه »  تاءسیس میگردد . انسان باید احساس گناه بکند ، تا بتوان ، اصالت او را ازاو  ربود .

خرد درسام ، نخستین باردراین اندیشه پیدایش می یابد که کشف میکند که « گناه » ، که جفت وهمزادش ، « ترس » هست ، جانشین « عشق یا مهر» میشود . سـام ، در می یابد که « گناه وترس » ، جانشین« عشق ، یا اصل آفرینندگی ونوشوی وشادی » میگردد .

آیا خـود ِ نام « سـام » ، رابطه  ای نیزاین با این مفهوم دارد ؟  آیا چنین نامی را برای نشان دادن این معنا ، به او نداده اند ؟ درسانسکریت نام سامه Saama  به معنای « آهنگ + سرود مقدس + خواندن با آوازخوش »  است ، و معمولا این واژه ، بجای « سامن » بکار برده میشود .   سامن saman، همان معانی سامه  را دارد  .  و سامنSaamen  دارای معانی 1- سخنان جذاب یا چرب و نرم برای  تحبیب مخالفین و 2- مذاکره از طریق دوستانه و از روی میل است . معنای اصلی « سامان» درفارسی ، درمخزن الادویه و تحفه حکیم موءمن باقی مانده است . سـامـان ، به معنای « نی » است ، و« نی » دراصل، مانند « گز » ، هم اصل سنجیدن و اندازه گرفتن شمرده میشده است ، و هم اصل ومبدء آواز و آهنگ نرم و جشن وزایش وپیدایش ( روشنی ) شمرده میشد ه است .« سم » در پشتو هنوز ، به معنای « همآهنگی » است .

این معانی « سام » که همه ، دربهم پیوستگی ، یک خوشه اند ، و ازمنش وروان ِ موسیقی برخاسته اند، بیانگر هویت این پهلوان و« تصویر پهلوانی» درفرهنگ زال زری است . بهترین گواه براین حقیقت ، محتوای پاره 234  در بندهش است که  درباره سام و خانواده اش میآید که  : «  پاکیزگی وپیدائی و رامـش و خـنـیـاگــری وبلند آوازگی  برایشان بیشتر است » .  ازدیدگاه امروزی ما ، که دراثرچیرگی تصاویر خدایان نوری ، به وجود آمده ، ورطـه بسیار ژرفی ، میان « موسیقی» و « معرفت » ، یا « اهنگ وطنبن » با « مفهوم » هست ، درحالیکه در روزگار کهن ، درست این دو گستره ، باهم آمیخته و سرشته ، وباهم اینهمانی داشته اند . چنانکه درسانسکریت سرود یا « سروت sruta » به روایاتی گفته میشده است که سینه به سینه ، دانشی را که مردان مقدس شنیده بودند ، به نسلهای آینده انتقال میداده اند .« بینش » از« موسیقی » ، « مفهوم ومعنا » از« آهنگ ونوا » ، جدا نا پذیر ونا گسستنی بوده اند .

بینشی ، بُن انسان را میانگیزاند وآبستن میسازد وبه انسان، هستی می بخشد ، که آهنگین و موسیقائی باشد . بینشی باشد که ازموسیقی درون ، برخیزد . بدین علت، خود واژه « آواز و آوازه » ، هنوز نیز ، تنها معنای  غنا و نوا و سرود و لحن را ندارند ، بلکه  معنای خبرو آگاهی و حکایت و روایت وحدیث را هم دارند . ازاینجاست که « شـعـر» ، پیوند جداناپذیر ِ« بینش  ازبُن برآمده » با « آهنگ وموسیقی ورقص » بوده است . خویشکاری شاعر، زایش « بینش آهنگین وموسیقائی » ونوآوری ، از بُـن ِ خود او بوده است ، چون « بهمن »، یا «اصل خرد  آفریننده »، و بُن هرانسانی، که نام دیگرش « بزمونه = اصل بزم وجشن » است ، در « واژه ها » ، آوازمیشود ، در « واژه » میروید.

«اندیشیدن ِِبا واژه » ، روندِ روئیدن ، یا پیوستگی و آمیختگی یافتن همه اجزاء با همست ، چون پیشوند « اندیشیدن » ، « اند» است، که تخم میباشد ، و معنای « واژه » ، روئیدنست .

امروزه برای روشنفکران ما ، هر « جـُمله » ای ، قفسی است که درآن ، کلمات و اصطلاحات گوناگون، از متفکران و نحله های فکری متضاد را ریخته اند ، که همه را دریک ُخمره رنگرزی ، بـُرده اند . این جمله ها وعبارتها ، مانند قفسهائی هستند ، که درآن شیروپلنگ وسوسمارویوز، و زرافه و عقرب و مارو گوسفند و گاو و... » را انداخته باشند. واصلاحگران دینی ما نیز، که درفکرنجات دادن اسلام هستند، دراین قفسها ، دینوساوروس اسلامی را هم می اندازند ، و همه ر  ا یک رنگ میزنند ، واین کار را « اندیشیدن » مینامند .

جای دریغست که آنها، نه معنای اندیشیدن ، و نه معنای واژه را میدانند. این کلمات درقفس یک جمله ، برغم همرنگی ظاهری ، نه تنها ازهمدیگر نروئیده اند ، بلکه همدیگررا میآزارند، و با هم درستیزند ، و غرش شیر، با نهیب پلنگ و عرعرخر، و شیهه اسب وو ز وز مگس ... غوغا وجنجال وخروشی خراشنده ، در روانی که این جملات را قورت داده است ، میاندازند. انسان ، پس ازخواندن این مقالات ، دچارسرسام موسیقی درونی خود میگردد . هرچند ناهم آهنگی  و نا همداستانی معانی، فوری درچشم ِ ِآگاهبود، نمی افتد ، ولی ناخود آگاه ، ضمیر خواننده را پس ازمدتی ، آشفته و پریشان و گیج میکند، وسرسام روانی میآورد . موسیقی این چنین بینشی است که در روان وضمیر، مُچ آن بینش را میگیرد وبازمیکند وبی معنائی یا « آشوب معانی » آن را رسوا وفاش میسازد . آنچه « جملهِ ِ خرد نما » ، پنهان ساخته است ، موسیقی وطنینش ، درضمیر مردم ، ناگهان ، رسوا وفاش میشود . صدها تاء.یل خرد مآبانه قرآن ، که برای پوشاندن قهروغضب وتهدید و خشونت وبدویتش، بکار برده شود ، طنین وموسیقی خشن و غرنده وتهاجمی ِ قرآن، گوهر قرآن را در روان ، فاش وآشکارمیسازد . صد ها تفسیر، برای ناپیدا ساختن اندیشه های غیراسلامی حافظ یا مولوی ، در پژواکی که تنین وآهنگ این واژه ها  در روان وضمیر دارد ، مانند پوست ، ازآن کنده و دور انداخته میشود . این موسیقی هربینشی است که محتوای اصیل آن بینش را، درضمیرمیگستراند ، نه تاءویل آگاهبودانه ، که با غرض ، گردانیده و چرخانیده میشود . همیشه تنین و آهنگ ِ واژه ، معنای واژگونه ای را که به واژه ، تنقیه کرده اند ، فاش و رسوا میسازد . ازاین روبود که « سراینده بینش » ، که بینش را باآهنگ و موسیقی از بُن خود ، می زاده است ، همان مقام « نبوت » را دراجتماع  داشته است ، که سپس انبیاء آن را غصب کرده اند .

خدایان نوری ، با دگرگونه ساختن تصویر خدا ، یا بِن آفریننده جهان ، دو پدیده « شاعری » و « نبوت » را ازهم جداساخته اند . « ازبن و طبیعت انسانی  خویشتن سرودن  » ، نه تنها با « بلندگوی امرونهی وحکمت خدا بودن » ، فرق دارد ، بلکه درتضاد باهم نیزقرار میگیرند . ولی ازآنجا که خدا ، که نزد سام ، « ارتای خوشه » بوده است ، خدا درگوهر انسان ، امتدا د می یافت . داتنdaatan  (= دادن ) ، که به آفریدن و ایجاد کردن برگردانیده میشود ، به معنای زادن و آبستن شدن بوده است . چنانکه تا کنون در زبان عامه ، « دادن » ، معنای اصلی خود را پایدار نگاه داشته است ، ولی درمتون زرتشتی ، بندرت میتوان رد پائی ازآن یافت . این رد پا ، در واژه « اندر داتن =andar daatan »  باقی مانده است ، که به معنای « ایجاد نطفه در رحم ، یابـون=  andar» هست.   ازاینجا بخوبی معنای « بند هشن » ، برجسته و چشمگیر میگردد که بندهش، به معنای « زاده شدن » بوده است .  همچنین به آتشکده ، «  data+ gaas= داد گاه » گفته میشده است ، چون « آتش + گاه = مجمر= آتشدان، اینهمانی با تخم درتخمدان داشته است  که معنای انتزاعی، اصل آفرینندگی و نوشوی را داشته است  .

اینست که « داتن و مشتقاتش» ، بیان تحول یابی ازگوهرمبدء و اصل و فطرت و طبیعت بوده است . به همین علت ، به قانون وعدالت وحق ، « داد » گفته اند ، چون چیزیست که ازفطرت و طبیعت خود انسان، پیدایش می یابد ، و باید همآهنگی و انطباق با این طبیعت که همیشه درجنبش است، داشته باشد ، و همیشه « روند تحول یابی این طبیعت انسان » باشد . داتن ، دادن ، « دیگرگونه شوی گوهرو طبیعت ، به شکلی دیگراست که برغم تفاوت ، همگوهربا اصل میماند  » .

« داتـن= دادن » ،   Transsubstancierung یا به عبارت دیگر، تحول یابی یک گوهر به  چهره دیگر، در حفظ همگوهریست . ازاین رو ، « خـُدا » هم ، « خدا » نامیده میشد . این واژه ، کلمه ای « جعلی وساختگی» ، برای نشان دادن چیزی نبود ، بلکه روند تحول یک گوهررا در زنجیره چهره یابیهایش بیان میکرد . « خـُدا» که «dhaata + hva »  ، « dhaata+ uva» ، «dhaata + khvat» ، « dhaata+qa » باشد، چیزیست که گوهر خودش را، به گوهر چیز دیگر( گیتی ، انسان ، جان ، زمان..) تحول میدهد . « پیدایش » ، چنین معنائی داشته است .  یهوه و پدرآسمانی و الله را نمیشود ، « خدا» نامـیـد . چنین تحولی ، ازدید یک مسلمان ، شرک محض است .  ازآنجا که درترجمه های قرآن ،« الله » به « خدا» ، برگردانیده میشود ، معنائی که ایرانی به خدا میدهد ، بجا باقی میماند، درحالیکه ، الله ، ازتحول دادن گوهر خود به گیتی ، عاجزاست، وآنرا برضد شاءن و حیثیت خود میداند ، وا زآن اکراه دارد ، و کسی را که چنین سخنی بگوید ، از دم تیغ شریعتش میگذراند . درواقع ، همه ترجمه های قرآن ، به ما دروغ میگویند .

در جهان بینی سام و زال و رستم ، خدا ، به انسان یا گیتی ، تحول می یابد، خدا ، انسان میشود . خدا، گیتی میگردد . خدا ، گشت زمان میشود. ارتا ، هم « خوشه » و هم « فرورد » یا ، « فروهر» است ، یعنی اصل تحول خود به « دیگری » است. خدا، دیگرشونده است . دیگرگونه شدن ، زمان شدن ، نوشدن ، فطرت و طبیعت ( چیترا ، بون ، گوهر، ناف ) خداهست .

« ورد ، ورتـن » که تحول ( =گشتن=گردیدن ) باشد ، همان واژه «  werden  = شـدن » درزبان ِ آلمانی است .  خدا ، انسان میشود ، گیتی میگردد ، زمان ، میگردد . زمان، گشتن یک تخم خدا ئی ، درسی روز، یا سی خداست( سیمرغ ) .

تخم ، درخت « میشود » . فرو آمدن خدا ، تخم افشانی و تخم پاشی خوشه خداست . فرا بالیدن روان وضمیرو اندیشه ، خداشدن است. اینست که شعر و سرود و ترانه و نوا ، پیدایش گوهرخدا از انسانست ، که برضد تصویر « نبوت » است که خدا برایش« ترانسندس= جدا گوهری »  است . زرتشت با طردِ واژه « ارتا خوشت = ارتای خوشه = خدای اهل فارس وخوارزم وسغـد » ، منکرخوشه بودن خدا ، و منکر این تحول (= ورتن= گشتن = شدن ) شد . بدینسان ، تحول وگذر و تغییر، اصل فساد و تباهی گردید . اهورامزدا ، هستی نا گذرا و تغییر ناپذیرشد ، یا فراسوی آن ، قرار گرفت . بدینسان ، او فراسوی ، یا فراز ِ زمان وگیتی وانسان ، قرارگرفت . با این پارگی، معنای کل مفاهیم در زبان ، وارونه ساخته شد . اینست که ما معنای « سام » را که نخستین تابش تصویر پهلوانیست ، باید دراین آمیختگی بینش و موسیقی و رقص بیاد بیاوریم .

اینکه زال ازسیمرغ ، سخن گفتن را بر آواز سیمرغ یاد گرفته بود ، به معنای آنست که « سرودها ، یا بینش های آهنگین این خدا » را آموخته بود ، یا بینش آهنگینش از بُن سیمرغی اش ، به نوا میآمد :

اگرچند مردم ندیده بـُد اوی    زسیمرغ، آموخته بُد گفت وگوی

برآوازسیمرغ ، گفتی سخن     فراوان خرد بود و دانش، کهن

این بود که خواندن سرود ودستان در نیایشگاه ، برنوای موسیقی ، انگیخته شدن از بینش ِ آمیخته با آهنگ و موسیقی و رقص بود .  ازاین رو ، روان انسان ، که پیکر یابی « رام = مادر زندگی، درمتون مانوی نامیده میشود » باشد ، هم « بوی » ، یا « شناخت » بود ، که بنا بر بندهش ،  شامل ِ« شنـَوَد ، بیند و گوید و داند » است ، وهم بنا برشاهنامه درداستانها ی بهرام گور، رام ، « شعرو موسیقی و آواز و رقص » بودند .

« رام یا روان » ، « رامشگـر عـارف» درگوهر هرانسانی است، و این رامشگرعارفست که به تـن وگیتی ، نظام میدهد و آن را مـیـآرایـد . نظم (= آراستن ، جهان آرائی = سیاست ) ، از نیروی جاذبه موسیقی میزاید . این « بینش رامشی » ، مادر زندگی ، سرچشمه زندگی ترو تازه است .

اینست که خود ِ  نام « سام » ، حکایت ازاین دو رویه به هم چسبیده وجفت بودن« بینش با خنیاگری یا رامشگری » میکند . چنانکه امروزهم ، این پیشینه دینی ، در شنیدن آوازهای حافظ و مولوی و سعدی » باقی مانده است . « شعر» ، برای ایرانی ، هرگز، « ِکـذب » ازدید محمد وقرآن نشـد ، بلکه بینش آهنگینست که ازبـُن بهمنی انسان ،  میتراود وپیدایش می یابد ، و طبعا برترین گـواه ، بر راستی و حقیقت نهفته در درون انسانست . درهیچکدام ازکشورهای اسلامی ، برعکس ایران ، « مثنوی های بینشی » که درآن بینش و موسیقی باهم آمیخته اند ، پیدایش نیافت . این  بُن آفریننده جهان یا خداست که درهرانسانی، شعرمیگوید ، ودربُن هرانسانی ، خرد رقصنده وسراینده است . خرد ، گوهر موسیقائی دارد ( نه عقل ) .

من کجا، شعر ازکجا ؟  لیکن به من در میدمد

آن یکی ترکی که آید ،  گویدم :  هی کیم سن ؟

آن ترکی که با دلیری وگستاخی ازمن میپرسد: توکیستی؟ با این پرسش،خدارادرمن بیدارمیسازد و اوست که درمن ، شعرمیدمد

ترک ، کی؟ تاجیک ، کی ؟  زنگی، کی ؟ رومی ، کی ؟

مالک الملکی که داند ، مو به مو ، سرّ و علن

« بینش موسیقائی وبزمی » ،هـمـُپرسی ، یادیـالوگ یا آمیزش ِ بیواسطه ومستقیم خداباانسانست .

مرا چون نی درآوردی  به ناله

چو چنگم ، خوش  بساز و با نوا کن

اگرچه میزنی سیلیم چون  دف

که آواز خوشی داری ، صدا کن

همی زاید زدف وکف ، یک آواز

اگریک نیست ، از همشان جـدا کن

بهمن ، که تخم درون تخم انسانست ، « بزمونه = اصل بزم » ، واصل سگالیدن درهمپرسی است . اینست که خدا یا بُن جهان ، مطرب( = جشن ساز)  روح ومنش هرانسانی است .

مطرب خوشنوای من ،  عشق ، نواز همچنین

مطرب درون انسان ، عشق را مینوازد.

نغنغه دگر بزن ،  پرده تازه برگزین

مطرب روح من توئی ، کشتی نوح من توئی

فتح و فتوح من توئی ،  یار قدیم اولین

بهمن ، که بُن هرانسانیست، هم خرد سگالنده وهمپرس است وهم اصل بزم . اوست که درانسان ، بینش رامشی میآفریند .

برمبنای این برداشت از پدیده شعردرفرهنگ ایران است که آثار فردوسی و عطار وحافظ و مولوی بوجود آمده اند ، که بینش های بنیادی را، با آهنگ وموسیقی و رقص،  پایدار نگاهداشته اند . یک شاعر، شاعراست ، هنگامی ، این بُن نوآور و مبدع خود را به نوا میآورد ومبتکر بینش نوینی است. شاعر، هنگامی شاعراست که درخود ، ازاصالت انسان درنوآوری وابداع بینش و در جشن ساختن از زندگی ، دربرابر نبوت ، که نفی ورد این اصالت است ، دفاع میکند .

این ها نشان میدهد که دین سام وزال ورستم ، ا ستوار بر تصاویر« ارتای خوشه » و « سروش » بود ، که تجربه دینیشان ، جدا ناپذیر از« بینشِی آمیخته وسرشته با موسیقی » بود . « سرود  »، آهنگ و ترانه نی است ، چون به نی نوازی ، « نی سرائی » میگفته اند . بینش باید شادی آور باشد . بینش ، باید تروتازه کند . بینشی که بخشکاند وبیفسرد وتزویر وخدعه کند ، ضد زندگیست . به همین علت ، نفرت واکراه از«عقل» ، پیدایش یافت که  اینهمانی با قرآن و فقه وشرع داده میشد

 جدا کردن موسیقی و رقص از« بینش » ، در زرتشتیگری ، صورت گرفت . این دگرگونگی را در اصطلاح « زنـد » میتوان دید .  هنگامیکه سیمرغ میخواهد « زال » را درکنار خود ، به زمین یا گیتی، فرود آورد، به او میگوید که به پدرت سام بگو که ازاین پس ، ترا « دسـتـان زنـد » بخواند . سام ، پدرت ، حق نام دادن به تورا ندارد .

« دستان » ، به معنای نغمه وسرود و نوا و ترانه و آهنگیست که تحول میدهد و نو میکند. ازاین رو سپس به معنای حیله و فریب، زشت ساخته شد ه است . « ارتا ، یا سیمرغ » ، به زال میگوید : ای زال ، تو ، ترانه و سرود و آهنگ و نوای خدا ، یا ارتا هستی . تـو ،  سرچشمه شادی وجشن انسانهائی .  تو، آهنگی هستی که همه را به رقص میآورد . در تن و روان تو، من که خدایم ، سرود و نغمه و ترانه و آهنگ شده ام  . تو بینش رامشی هستی .

معنای این نام ، آنست که « دستان ، فرزند  زند »  هست . این « زند » ، کیست ؟  سام هست یا سیمرغ ؟ این خـود سیمرغست که « زنـد » است ، چون زال ، درفرازالبرز درخانه سیمرغ ، همخانه خدا شده و ازپستان خدا مکیده و ، فرزند سیمرغ شده است . زال، پیکریابی سرود سیمرغست . سرود سیمرغ ، پیکریابی و تحول گوهر سیمرغ ، به سرود است . خدا ، خودش ، دستان ، یا سرود و نغمه و آهنگ و ترانه میشود . دراوستا « زنتی = zanti»،  به معنای سرود و سرودن است . به سرودن مرغ  zntw ch   mrgh گفته میشد . منقارمرغ ، نی شمرده میشده است . این بود که به بلبل ( عندلیب =  انده + لاو، لو=  تخم عشق = انتله) زند خوان ، زند واف ، زند وان  گفته میشود ، چون بلبل ، اینهمانی با « سروش »  داشته است که زمزمه اندیشه را از« آسن خرد= خرد سنگی » که دربُن انسانست ، میشنود و درگوش انسان ، زمزمه میکند .  این واژه « زنــد » همان واژه  chanter+ to chant در انگلیسی و فرانسوی هست .

واژه « زند » ، تلفظ های گوناگون داشته است ، ازجمله « شـند = شنش = شنغ = جند » بوده اند که همه، معنای نی ، یا شاخ راداشته اند .  بنا برلغت فرس ، « شـند »  فقط به منقارمرغ گفته میشود، که اینهمانی با نی داده میشده است .  همچنین ، « شنش» دربرهان قاطع ، نی وچوبی را گویند که با آن ندافان، پنبه زده را گرد آورند و شنغ ، شاخ گاورا گویند . پس شند = زند = چند = جند ، نام نی بوده است که با نوایش ، تخم ها(= ذغالهای آتش ) را میافروخته است. و یکی ازسه درختی که برفرازالبرز، نشیم سیمرغ است «صندل= سند+ ال » است، که دراصل « چندن = سندل = چندل» خوانده میشده است که به معنای« زند+ ال = نای سیمرغ » است .

نشیمی ازاو برکشیده بلند     که ناید زکیوان برو بر گزند

فروبرده از شیروسندل، عمود      یک اندر بافته چوب عود

 درسانسکریت به ماه و به خدای ماه chand+ramaa گفته میشود که « رامای نی سرا یا رامای سرود خوان » باشد . نام ماه در ایران نیز، به گواه مولوی ،« لوخن= لوخ + نا » یا « نای بزرگ» گفته میشده است . ماه ، نائیست که نغمه میسراید و دستان میزند .« نیمه شب » که هنگام همآغوشی « ارتا فرورد و بهرام » شمرده میشده است ، ایوی سروت ریماaiwi-sruth+ rima یا « آبادیان »  خوانده میشد ( بندهش، بخش 4/ پاره 38 ) . درگرشاسب نامه اسدی ( صفحه 129 ) دیده میشود که این سروش است که« خانه آباد= آبادیان » ، یا خانه یکپاره یاقوتی را میآورد که تا « آدم وحوا » درآن باهم ، همآغوش شوند . ایویaiwi ، که  دراصل به معنای « باهم » ، یا به عبارت دیگر « جفت بودن » است ، بنا بر کردی ، نام ماه و هلال ماه هم بوده است .  چنانچه  هه یف ، ماه آسمانست .  هه یو = ماه آسمان ،  هه یوا پر=  ماه چهارده است .  هه یوی سور، هلال احمر است . علت نیز آنست که ارتافرورد وبهرام درماه ، درست همین جفت هستند . « ریما» دراصل به معنای نی است  ، چنانچه کرگدن به علت داشتن شاخ ، ریما گفته میشود . خوارزمیها ، خرّم ،  را که همان سیمرغ باشد ، ریم ژدا مینامیده اند . با هماغوشی ارتافرورد و بهرام ، که نطفه یا تخم جهان برای پیدایش در روز گذاشته میشود ، سرود نای را باهمدیگر میوازند . نواختن سرود نای ، جشن عروسی ( شادی ) بوده است . سرود نای ، یا « زند= چنت= سنت= چند= سند » ، نام خود بُـن آفرینش ، یا همآغوشی « بهرام و سیمرغ » بود .  ازاین رو یکی از نامهای « بهروزو صنم = بهروج الصنم » ، « سنت برگ» بوده است ( تحفه حکیم موءمن ) . وواژه « سنتور= سنت + ئور»، به معنای « زهدان نای به ، یا سرچشمه زند ، یا آهنگ انگیزنده به آبستنی است ، که معنای « آتش فروز= آتش زنه» دارد . خدا درایران « آتش زنه » یا « آتش فروز» یا « زنـد »  است . با آهنگ وسرود نی ، همه را افسون میکند و همه را آبستن میسازد . در غزل مولوی ، این زُهره ( بیدخت =  وی دخت = دخترسیمرغ = دختروای) است، که « جندره » ، یا نای مینوازد . جندره ، همان « جند+ تره = سه نای = نای » است :

ای مه وای آفتاب، پیش رخت مسخره

تا چه زند زُهره از ـ آینه ( ابزارموسیقی ) و جندره ( نی )

پنجره باشد سماع ، سوی گلستان تو

گوش و دل عاشقان ، برسر این پنجره

ازاین رو زال زر که  ، در فراز البرز، درخانه خدا ، فرزند وهمال سیمرغ یا ارتا شده بود ، ازسیمرغ ، « دستان زند » نامیده میشود  . تو دستان ، فرزند نای به ، یا زند هستی . اینجا خداس که ، به فرزندش نام میدهد . تو دستان ، پسر من هستی .

چنین گفت سیمرغ با پورسام    که ای دیده رنج نشیم و کنام

ترا پرورنده یکی دایه ام   همت مام ، و هم نیک سرمایه ام

من ، مادر و دایه توهستم ، وبرای اینکه به کردارفرزند من حتا ازپدرت شناخته شوی، ترا « دستان زند » مینامم .  ارتا، یا خدا ، مستقیما ، اورا نام میدهد ، و فرزند خودش میشناسد. سیمرغ یا ارتا یا « نای به » ، به زال میگوید که : این منم که درتو ، تحول به  سرود و دستان و نغمه و آهنگ جشن سازی یافته ام . من درتو، نوا ی شادی شده ام . ای انسان، تو سرود منی ، تو نغمه ای ، که من سروده ام ، تو بانگی که از نای هستی من ، پیدایش یافته است .  درشاهنامه ، چنین افتخاری  ، بهره هیچ انسانی جززال زر، نشده است.

نهادم ترا نام  « دستان زند »   که با تو پدر کرد  دستان و بند

بدین نام چون بازگردی بجای    بگو تات خواند یل رهنمای

این واژه « زنـد =zynd =znd» در سُغدی ، به شکل « آزنـد »  تلفظ میشود ، ولی به معنای « داستان و تمثیل و و ِ رد  یا افسون» است. ازاینجا میتوان بخوبی دریافت که چرا فردوسی، اصطلاح « داسـتان » را که اینهمانی با «  آزنـد = زنـد »  دارد ، بکارمیبرد ، چون شاهنامه ، به معنای واقعی ، « زنـد » است ، یا بسخنی دیگر، « انگیزنده و رستاخیزنده و افسونگر» است ، تحول میدهد و نو میکند  . واژه « و ِ رد »ورد = فروهر» است . درواقع « آزند » سغدی ، همان « زند »  است که معنای اصلیش را بهتر نگاهداشته است ، که درکاربرد های دینی درمتون زرتشتی . مثلادرسغدی ، به« متون تمثیلی » یا تمثیل نامه ، « آزند نامهAazand- name »  میگویند . که به « افسون »،  گفته میشود، برای آنست که انسان را تحول میدهد (  ورتن = werden آلمانی) . و ِرد ، یا افسون وداستان ، انسان را درتحول دادن ، نو میکند . این ویژگی « ارتا » است که « فر+

این نام « زند= زنت » به ویژه ، به شهر ری، یا راگا نیز داده شده است . دراین شهر است که بنا بر بهمن نامه ، بهمن ( پسراسفندیار) درپایان زندگی اش ، شاهی را به « فرخ همای » انتقال میدهد ، که درواقع همان « سیمرغ یا ارتا » باشد . با بهمن پسراسفندیار، چیرگی اهورامزدای زرتشت، پایان می پذیرد، و شاهی، بازبراصل سیمرغی=همائی، استوارمیگردد  :

نشست از برتخت ،  فرّخ همای

به ا ِستاد بهمن ، به پیشش به پای

یکی دسته گل ، نهادش به دست

کیانی کمر، بر میانش ببست

یکی تاج زرینش ، برسر نهاد

به شاهی برو،  آفرین کرد یاد ...

همای دلفروز، برتخت داد    نشست و کلاه مهی برنهاد

دو دخت جهان پهلوان ، تهمتن ( = رستم )

یکی پیشرو شد ، یکی رایزن

ودختران رستم ، همکارهما یا سیمرغ شدند

وزآنجا (= از شهر ری )    به شهر سپاهان کشید

به راه اندرون ، مرغزاری بدید ...

بدینسان ، در شکل داستانی ، جابجا شدن حکومت زرتشتی ، به حکومت ، برپایه فرهنگ سیمرغی ، بیان کرده  میشود .

یکی ازنامهای « ری = راگا » که شهرسیمرغی ( راگا ، همان راگه و رگ = راهو است ، که درسغدی، نام ماه دوم ارتای خوشه است، ئورتurt ا ست، که« رگ» و« راه » و« رودخانه= ارس= ارتا  است ، و معربش « حارث» و « رس» میباشد ، همچنین ، « تری زنـتـوش »  میباشد . تری، همان سه میباشد ، و « زنت + توش » به معنای « نای بزرگ ، یا نی نواز ونی سرا» است ،  و تری زنتوش ، سه نای ( سئنا= سیمرغ  )است که با آهنگشان ، جهان را میآفرینند . « توش = توخ = دوخ »، نامهای  نی هستند . چنانچه درشوشتری ، به نی نوازی « توشمال= توش+ مال »  میگویند .

نام خود « زرتـشـت » نیز ، که « زر+ توش + تره » باشدZar-dux-sht=zara-thush-tra  باشد، به معنای « نای سیمرغ » است . خود  نام زرتشت ، بهترین گواه برآنست که  ازخانواده سیمرغی ، برخاسته بوده است ، که چنین نامی به او داده اند .

ازاین بررسی ها ، به درک ِ تصویر« بینش رامشی » درخانواده سام و دستان زند میرسیم ، که ساختارتجربیات دینی آنان را مشخص میسازد . رام ، یا وی دخت (= زُهره ، دختروای به ، یا سعد اکبر. زرتشتیها ، بجای آن ، برای تحریف ، آناهیتا را میگذارند) هم اصل موسیقی ورقص وشعرو آواز، وهم اصل شناخت بود . خود واژه « زنتیzanti = زند » نیز ، از ریشه « زنzan,jan = ژَن zhan» برآمده است  که هم معنای نواختن و زدن ابزارموسیقی ، و هم معنای عشق ورزی را دارد ، و هم معنای دانش وشناخت را zhnaak .  درکردی هم همه این معانی باقی مانده است  ژه ن =  پسوند به معنای نواختن ، همخوابی ، بهم زننده ( کارپنبه زن ) .   ژه ندن = نواختن ، بهم زدن ، همآغوشی، داخل کردن ، افروختن .  بدین علت به مچ دست ، « زه ندگ» گفته میشود ، چون دوبخش را به هم جفت میکند . « زنگ و زنج و سنج » ، پیکریابی همین اندیشه « جفتی= یوغی= همزادی » بودند . آهنگ ونوا وصدا و موسیقی، ازهمکاری وعشق ورزی یک جفت به هم ، به وجود میآید . این بود که موسیقی ( زدن هرگونه ابزار موسیقی ) ،  پیکریابی تصویر همزاد = ییما = یوغ = سنگ = جفت( جوت )= مت، یا عشق واقتران بود.

زدن نـی، یا چنگ یا رباب یا تار.. ، به معنای « جفت شدن و عشق ورزی و همبستری با  نی وبا چنگ وبا رباب و با تارشدن، بود . نی زدن ، دف زدن ، چنگ زدن ، رابطه عامل و فاعل و کننده ای را ، با دف  ونی و چنگ و تارو رباب ... نشان نمیداد ، که در دف و نی و چنگ وتارورباب ، فقط آلتی می بیند  که درخدمت اوست . بلکه این پیوند ، بیان جفت شدن دو چیزهمگوهررا باهم داشت که همان تصویر « ییما = همزاد» باشد . رد پای این تصویر همزاد در گرشاسپ نامه ( صفحه 322 ) در « پذیره شدن شاه روم ، گرشاسپ را » ، باقی مانده است .

بـُدس نغز رامشگری  چنگزن     یکی نیمه مرد ویکی نیمه زن

سرهردو ، ازتن ، به هم رسته بود

تنانشان به هم ، باز پیوسته بود

چنان کان زدی ، این زدی نیز  رود

وران گفتی ، این نیز، گفتی سرود

یکی گرشدی سیر ازخورد و چیز

بُدی آن دگر همچنو، سیر نیز

بفرمود تا هردو ، می  خواستند

ره  چنگ رومی بیاراستند

نواشان زخوشی ، همی  بـُرد هوش

فکند ازهوا ، مرغ را درخروش

این تصویر و مفهوم « جفت گوهری » و « جفت تخمگی » که بنیاد وجود موسیقی دربُن هرانسانی ، و دربُن زمان و جهان و زندگی ( ژی =جی = یوغ ) بود ، با تصویر زرتشت از« همزادِ ازهم بریده ومتضاد» ، طرد و حذف و تبعید گردید . دراین تصویر، ژی ( زندگی) ، اینهمانی با جی ( جو= یوغ = عشق ، و اصل آفرینندگی ، وموسیقی ) ، و طبعا با « فروغ وروشنی و بینش» داشت .  برای آسان ساختن این پیکار، زرتشتیها ، خود واژه « جفت = جوت » را ، تبدیل به معنای وارونه اش که « جدا » باشد کردند . آنچه درفرهنگ ایران ، جفت و یوغ و سیم و انبازو مرو سنگ و... بود ، همه ازهم جدا و ضدهم شدند . 

جفت گوهرyut+gohr  که به معنای « بُن جفت= خود زا  » باشد ، تبدیل به وارونه اش « جدا گوهر» شد .  یوت تخمکyut+tohmak ، که  به معنای « تخمه جفت یا اصیل وخود زا » باشد ، تبدیل به « بی تخمه » یعنی بی اصل شد . البته پدیده موسیقی نیز که اینهمانی با عشق ( جفت شوی ) داشت ، دچارهمین بلا وفاجعه  گردید . مسئله این بود که باید خدای خالقی ، سرچشمه آفرینندگی بشود ، و طبعا باید « عشق = موسیقی » ، ازسرچشمه آفرینندگی بیفتد .این بود که چنانچه دیده خواهد شد ، خود واژه « قوناس = اقتران = عشق » ، تبدیل به « ویناس=گناه » شد . ازاین پس ، موسیقی یا 1) باید بکلی طرد و تبعید وحذف گردد  ، و یا 2) باید درخدمت و بندگی « کلمه ومفهوم » درآید، وبدنبالش بیفتد و اورا همراهی کند و سایه او بشود . بدینسان بازرتشت ، موسیقی ازکلمه ، بریده شـد. آهنگ شعر، موسیقی بود که درخود شعر، خزید وازدیدها وگوشها ، پنهان شد . با آهنگ ولی بی جفت خود ، موسیقی گردید  . یوغ وجفت شدن( زدن ابزارموسیقی ، نی زدن.... ) هم پیکریابی مهرورزی بود ، و هم پیکر یابی زایش روشنی بود. چنانکه از سنگ ، در داستان هوشنگ ( = که  بهمن  است )، روشنی وفروغ ، یعنی اندیشه و بینش ، پیدایش می یابد .

این جفتگیری دف وکف ، دست و نای  ، آبستن به آهنگ ونوا وصدا میشد . این بود که زنگ یا زنگوله ای که زنان هنگام رقص به پایشان آویزان میکردند ، یا زنگ ( جرس و درای ) ، چهره نمائی این اندیشه ( زایش آهنگ و ترانه و دستان ) بودند . همچنین سنج ، که دوصفحه فلزی  باشد دربهم زدن ، آهنگ میزایند . ازاین رو بود که مردمان ، خدای خود را ، با پوشیدن جامه های زنگوله دار، نشان میدادند که ردپایش هم دربحارالانوار بخوبی باقی مانده است ، و هم دربهمن نامه ایرانشاه بن ابی الخیر. دربهمن نامه درصفت دیو زوش میآید ( صفحه 542 ) :

بیاویزد ازخویشتن روزجنگ    فراوان جرسها زهرگونه رنگ

هرآن را که آوازش آید به گوش

چنان دان کزو رفت یکباره هوش

یا درصفحه 554  میآید که دیو زوش ( زئوس، که دراصل همان زاوش= مشتری=Dyaosh درایرانی باستانی یا همان دی=  بوده است  )

بپوشید پس پوستین ازبرش    برآورد شاخ ازمیان سرش

ازآن پوستین صد هزاران جرس

درآویخت آن دیو با دسترس

بیفشاند مرخویشتن را چنان

که بانگ جرس شد سوی آسمان

غریوش ، چو آمد سپه را به گوش

بسی مرد را رفت ازآن هول ، هوش

با آموزه ِ زرتشت ، این آمیزه « بینش ودانش ، با نواختن و زدن موسیقی » که  عشق و آبستنی و زادن ملازمشان بود، این پیوند، ازهم گسسته شد . بدینسان ، درمتون زرتشتی ،zandih  فقط معنای  دانائی و عقل ، یا   huzandih دانائی خوب و عقل برتر و  zand-aakaasih معنای تفسیر و آگاهی از مطالب دینی زرتشتی یافته است . درحالیکه برای خرمدینان یا سیمرغیان ، زند آکاسی = زند آگاهی ، همان معنای « بینش رامشی » را نگاهداشت، و به همین علت ، زرتشتیان آنانرا « زندیک = زندیق » نامیدند، و این نام ، سپس عمومی ترشد و به خارج ازدین بطورکلی  گفته شد ( heretic ) .

بینش و روشنی ، ازجفت شدن دواصل دیگر گونه باهم، پدیدار میشد . بینش و فروغ ، پیدایش یک نوا، از امتزاج دو چیز باهم( سنگ = سنج = زنگ ) بود . زیستن ( ژی ) ، یوغ شدن ( ژی = عشق ورزی ) است . زیستن ، همنوازی  نیروهای موجود درانسان در ایجاد یک نوا میباشند . زیستن ، همنوازی روان وتن باهمست .« روان » که رام یا مادر زندگی باشد، نی نوازعارفست که درتن که نایست ( معنای تن ، نی هست ) میدمد ، و باهم یک نوا پدید میآورند .

زندگی یا ژی ، همنوازی مداوم خدا و انسانست . زندگی ، موسیقی است . زندگی ، نوائیست که ازیوغ و جفت شدن تن و روان ، خدا و انسان ،  انسان وگیتی .... پیدایش می یابد . 

زندگی ، همدستانی ، هم نوائی ، همدمی ، همسازی ، هم صحبتی ، همآهنگی ، همآوازی ، هم سنگی است . سیمرغ یا ارتا ، در زال ( درانسان ) ، دستان ونغمه و نوا میشود ، روشنی و بینش میشود . خدای ایران ، خرّم ژدا ، که نام نخستین روز هرماه بوده است ، جشن ساز یا طربساز یا مطربست . اصل قدرت نیست ، که منشاء امرو حکم و نهی و انذار وارهاب و خوف میباشد. این تصویر خدا ، به کردار اصل طرب ساز، اصل جشن آفرین ، اصل بینش رامشی، نزد مولوی درهمه غزلیاتش حضور دارد :

خیز که فرمانده  جان و جهان    ازکرم امروز، بفرمان ماست

زُهره ومه ، دف زن   شادی ماست

بلبل جان ( بلبل = سروش )   مست گلستان ماست

شاه شهی بخش، طربسازماست

یار پری روی ،   پری  خوان ماست

گوشه گرفتست و جهان ، مست اوست

او خضرو، چشمه حیوان ماست

چون نمک دیگ ،  و چون جان در بدن

ازهمه ظاهرتر و ، پنهان ماست

نیست نماینده و ، خود ، جمله اوست

خود، همه مائیم ، چو او ، آن ماست

هرانسانی مانند زال یا « دستان زند = سرود سیمرغ » ،  همخانه خواجه چرخ ، یا وای به ، یا مشتری و ماه و زهره ( رام ) است ، و با او در خانه موسیقی که خانه عشق است ، زندگی میکند . این خانه درفرهنگ ایران ، یان و یانه خوانده میشد .درین خانه است که نور،از«موسیقی عشق » برمیخیزد :

این خانه که پیوسته درو، با نگ چغانه است

از خواجه بپرسید که این خانه ، چه  خانه است

این صورت  بت چیست ؟   اگر خانه کعبه است

وین نور خدا چیست ؟   اگر دیر مغانست

گنجیست درین خانه که درکون  نگنجد

این خانه و این خواجه ،  همه فعل بهانه است

فی الجمله ، هرآنکس که درین خانه رهی یافت

سلطان  زمین است و سلیمان زمانه است

این خواجه چرخست که چون زُهره و ماه است

وین خانه عشق است که  بی حد و کرانه است

این خانه موسیقی و عشق ، یان ،  همان « آبادیان = خانه آباد »  است که درسنگ یاقوت ( امتزاج دوجفت درآو خون ) ، بُن انسانی که « جفت آدم وحوا » باشد باهمند ، و سروش از بهشت آورده است . این همان آبادیان است که که « ارتا فرورد و بهرام » ، در هماغوشی و اقتران ، با سرود عشق ،  بذر پیدایش جهان و زمان و روشنی و انسان را میکارند .

پایان بخش اول گفتار

 
 

دریافت آگاهی نامه

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
انتشارات فرهنگ ایران
انتشارات فرهنگ ایران
گاهنامه فرهنگی
گاهنامه فرهنگی
گروه فرهنگ ایران
FaceBookFarhangiran
فرهنگستان ادب پارسی
Farhangestan.jpg
نسک خانه
library
شاهنامه فردوسی
shahnameh
پرچم های ایران
Mozafaraldin-shah-ghajar.jpg
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
RSS های فرهنگ ایران
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Untitled Document
                              

Copyright © 2004, All rights reserved. Created by The Iranian cultural foundation
E-mail: webmaster[at]farhangiran.com