FarhangIran
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برگ نخست
پیوند با ما
راهنما
جستجوی پیشرفته
تاریخی-فرهنگی
سیاسی-اجتماعی
نسک ها و نو یسندگان
ترجمه روزنامه ها
شاهنامه فردوسی
شاهنامه خوانی
زرتشت ، اوستا و گاتها
سیمرغ در فرهنگ ایران
جشن های ایرانی
خنیاگری
باغ ایرانی
نام های ایرانی
واژه نامه زبان پارسی
چامه سرایی
آوا و رخشاره
پرسش و پاسخ
یادمان های تاریخی
رو یداد ها
گفتگو ها
 
 
تازه ترین ها
پر بیننده ترین ها
فرستادن به شبکه ها
افزودن به: Del.icoi.us افزودن به: Yahoo افزودن به: Technorati افزودن به: Ma.Gnolia افزودن به: Spurl افزودن به: Google
 
 
 
 
 
 
برگ نخست arrow سیمرغ در فرهنگ ایران arrow ازساختن ِجهان و اجتماع و انسان
ازساختن ِجهان و اجتماع و انسان چاپ ارسال به دوست
نویسنده منوچهر جمالی   
۲۱ شهريور ۱۳۸۶

ازساختن ِجهان و اجتماع و انسان

تــا

تَـنـیـدن ِجهان و اجتماع و انسان

 

 تـنـیـدن = از« شـیره ِ تـن خـود » ،

« جهان واجتماع وانسان »  را بـافـتـن

تـن = تـون = تـیـن ( طین )

تنیدن= تونیدن= تابیدن نخ+ ریسیدن+ پیچیدن+ بافتن

انسان، تـن یا شخص، یا زهدان آفریننده ایست

که با تارهای هستی خودش ، اندیشه وعمل واجتماع

وقوانین را ، می ریـسـد ومـیـبـافـد

تـوانـا = بـافــنـده

عنکبوت ، و کِـرم ابریشم ، و پروانهِ چهارپـر

 

پـروانه = پَـروَن = پـرویـن

شـمع =  مـا ه

ماه پروین = شمع + پروانه

نخسـتین عشق = پروانه وشـمع

 

 با ساختن ارّه و تیشه و داس و کلنگ و تیغ ، از فلزات ، یا به عبارت دیگر، با ساختن آلات ازفلزّات ، صنعتگری ، برترین آرمان ( ایده آل ) انسان گردید . این رویداد ، مفهوم تازه ای از« رابطه » با « جهان و با دیگران و با اجتماع و با خدا » ، پدید آورد . « رابطه صانع ، با مصنوع خود ، یا با آلت خود ، داشتن » ، « رابطه مطلوب او، درهمه گستره های زندگی » گردید . صانع ، هرشکلی وصورتی را که میخواهد ، به مصنوعش که غیر از اوست مـواد ، و « پایدارسازی این شکل وصورت  در« مواد »است . انسان، ازاین پس  ، درهرچیزی ، دنبال « مـواد » میگشت ، و درهرچیزی ، « مـواد » می یافت ، تا به آن صورتی را که میخواهد بدهـد . همه چیزها ، « ماده » میشوند ، ولی معنای « ماده »، به کلی واژگونه میگردد . ، میدهد .  صنع و جعل و وضع ،  حق ِ« دادن شکل و صورت » به

« ماده = ماد » ، دراصل، مادر، یا اصل زاینده (= شکل دهنده ) است ، ولی ازاین پس « ماده » ، « مادر» ، یا « زهدان صورت دهنده » نیست ، بلکه « چیزیست ، صورت پذیر، که نمیتواند به خودش صورت بدهد » . همه دنیا ، همه انسانها و اجتماع و اندیشیدن و بینش و عمل و گفتار، همه ، به « مـواد »  کاسته میشوند . این آرزو، در روان و ضمیر انسان ، سبزشد ، و شعله ورشد و زبانه کشید که میتوان ، به جهان وبه دیگران ، شکل داد ، و آنهارا دراین اشکال ، پایدارساخت . همه  هستان ، فقط موادخامند و بی صورت . این آرمان بود که نخست ، در تصویر خدای انسان ، بازتابیده شد ، تا این گونه « رابطه » ، مقدس گردد . خدا ، خدای صانع شد .  با پیدایش تصویر« الاهان صانع و جاعل » بود که دشمنی شدید ، برضد « بُت سازی ، که تصویرسازی » باشد ، ایجاد گردید ، چون  این الاهان صانع ، خودشان « حق صورت دهی انحصاری » رالازم  داشتند .

« بُـت سازی » ، چنانچه ادیان نوری ، دعوی میکنند ، کاهش خدا ، به یک صورت ، دریک ماده نیست ، بلکه هربتی ، دو رویه یک سکـّه است . هم « پیدایش ِ تصویر خدا، به صورت انسان » است ، و هم « پیدایش ِ تصویر انسان ، به صورت خدا» ست . درهربتی ، خدا و انسان ، یا خدا و جانوران ، رابطه دوسویه و گشتی ونوسانی باهم دارند. هربتی ، میان خدا و انسان ، تاب میخورد . هربـُتی ، گواه برآنست که هم خدا ، انسان میشود ، و هم انسان ، خدا میشود

مسئله بت پرستی ، دراین نکته ژف ، نهفته است که در دیدن بـت ، انسان درمی یابد که «  هم خدا ، انسان میشود و هم انسان، خدا میشود » . خدا وانسان ، باهم همگوهرند .  شکستن بت ، یا نابود کردن صورت خدا به صورت انسان ، برای ازبین بردن این تحول ، یا « نابود ساختن امکان خداشدن انسان ، و انسان شدن خداست » . قدغن کردن تصویر خدا به صورت انسان ، قدغن کردن خداشدن انسان ، و محال بودن انسان شدن خداست .

هر آرمانی ( ایده آلی ) که « تصویرشد » ، انسان را میانگیزد و به خود ، میکـشد ، تا انسان ، همانگونه بشود . صورت، کـشـنده ( با جاذبه ) و انگیزنده است . مفاهیم انتزاعی ، از عهده چنین کاری بر نمیآیند ، مگر آنکه آن مفاهیم ، دراذهان ، تبدیل به « خیال صورتساز» شوند . هـر « انـدیـشه ای » ، هنگامی مرا میانگیزد ، که درروان من ، تبدیل به « خیال » بشود ، و اندیشه انـتــزاعی ، باقی نـماند .

تصویر کردن خدا به صورت انسان ، ممنوع شد ، تا راه خدا شدن و آرزوی پیوند مستقیم با خدا یافتن ، بسته گردد . ازاین رو ،« شکل وصورت نو، به چیزها و اندیشه ها ، یا به ویژه به انسان دادن » ، هنوز نیز« سائقه اصالت انسان وآفرینندگی انسان » را بر میانگیـزد .

 پیش ازآنکه این « رابطه » را کشف کند ، این اندیشه درروانش وضمیرش ، جا افتاده بود که « وجود ِ انسان = تـن » ،  زهدانیست ، که به آنچه میکند و میاندیشد ، شکل وصورت میدهد . هرجانی ، در درونش ، اصل آفریننده ای دارد ، که به آنچه میکند و میاندیشد و میگوید ، صورت میدهد. بدینسان ، نیروی صورت دهی که اصل ِ «آبستنی» باشد ، در ژرفای هرانسانی  موجود بود . این بود که هرچیزی ، « ماده = تن = تون= تین » بود . انسان ، کل ِ وجود خودش را ، زهدانی ( تن = تون = تین ) میدانست که ریسنده وبافنده و پیچنده است ، و موادی را که به آن شکل میدهد ، شیره وجود خودش هست. هر زهدانی ، آبگاه است . انسان ، وجودیست که بینش و شعرو گفتار و کردارخود را ، ازشیره وجود خودش ، می پیچد و میریسد و می بافـد . همه اینها ، کلافه ها ، جامه ها و کرباسهائی هستند که تاروپودشان ، شیره وجود خود اوست . او، « در» شعرش و بینشش و اندیشه اش و کردارش ، هست . این را « راستی » مینامیدند  . راستی ، پیدایش گوهرخود دراندیشه و کردارو گفتارو احساسات هست ، و چنین روندی ، همان « آزادی »  است . راستی ، فقط با « گفتن وکلمه » کار ندارد . خدا ، راست است ، یعنی ، خدا ، گیتی میشود . خدا ، درگیتی ، پیدایش می یابد . دروغ ، آنست که خدا ، گیتی نمیشود . 

با ساختن آلت ازفلز، انقلابی بزرگ  در همه « روابط انسان » ، آغازگردید . هرچند زمان ها طول کشید تا این رابطه ، همه روابط پیشین را ، طرد و حذف و تبعید کرد ، ولی برای حذف روابط پیشین ، نیازبه « تصویر خـدای صانع » داشت ، تا به این رابطه تازه ، « قـداست بـبـخشـد ». دنیا و اجتماع و قانون و... را به ماده ِ شکل پذیر ناب وخالص ، کاستن ، وخودِ ماده را ، سترون و نازا ساختن ،عملیست که بایستی مُهر قداست بخورد ، تا انسان بدون دغدغه خاطر، بتواند بسراغ « مواد سازی وآلت سازی ازهمه چیزها » برود . « هستی » تا آن زمان ، « ماده شکل ساز= اصل زاینده » بود ، و نمیشد به راحتی وبا یک ضربه ، اورا ازاصل شکل دهندگی انداخت ، و اورا به « اصل ِ شکل پذیرمحض » کاست .

بدین ترتیب ، « خدای صانع » ، خدائی که  مخلوقاتش را « میسازد= صانع است » ، جانشین تصویر « خدا ی مادر و دایه » شد . تصویر پیشین در روانها و ضمیرها ، آن بود که خدا ، تن یا تون یا تین ،  یا زهدانیست که جهان را با شیره وجود خودش ، می تـنـد . تن و تنیدن ، دو پدیده جدا نا پذیرازهمند .  

چون خدا ، خوشه انسانها بود ، پس:  هـر تـنـی به شخصه ،  مـی  تـنـیــد . تنیدن ، بافتن و نسج کردن و ریسیدن است . خدا ، جهان را ازشیره و لعاب گوهر خود،  بسیار نازک میریسد ( تناو= طناب= تناو= تن + آب ، که دراصل  آب زهدانست، و به نخ نازک گفته میشده است، درسانسکریت تن تی tanti به معنای نخ + ریسمان+ مشت نخ بهم بسته است ) ، و کلافه میکند، و می بافد ، و به هم می پیچد ، و به هم می تابد . گوهرخدا ،  نی ، یا پنبه یا پیله ابریشمیست که تبدیل به تارو رشته و نخ و طناب و ریسمان میشود ، و ازآن ، گیتی (= تـنکـَرد ) بافته میشود . نی ، دربندهش « جامه» نامیده میشود ، چون از تارهای نی ، جامه می بافتند ( چیت که همان شیت یا شید باشد ، نی است ) . از این تنیدن ، همه چیزها ، « تن می  یابند »،  تن پیدا میکنند ( تنکرد ) . درهزوارش تن tan برابر با توَن   tavanنهاده شده است ( یونکر)  . این برابری نشان میدهد که« تن » ، مرکب از « توا tava+ ونvan  » است . « توا » و« تبا » به معنای نی است ( مانند  تباشیر. کشتی نوح را درعبری تـبـا مینامند، چون کشتی ازنی ساخته میشد ) ، و « ون ، وندیدن » به معنای بافتن است . پس « تن یا زهدان » ، « نی باف ، بافنده با تارهای نی » است.

هرتنی ،  تنیده شده ازشیره وجود خودِ خد است (= نای به ) . هر تنی ، کلافه و جامه ایست که ازشیره جان خدا ، رشته وبافته و به هم پیوسته شده است . این تصویر فوق  العاده مهم ، تصویریست که ادیان نوری ، بکلی از خاطره ها زدوده اند . برای ما اینکه «  شخص انسان ، تنیست که دراندیشیدن و عمل کردن ، با شیره هستی خودش ، می تـنـد » ،  تصویر و مفهومی بسیار غریب و بیگانه شده است .

ما فراموش کرده ایم که واژه ِ« تـوانـا » ، به معنای « بافنده و تننده و دورهم جمع آورنده و متصل کننده به هم » است . «خـدای تـوانـا »، همان زنخداست که درزهدانش ، دنیا را می تــند ومی بـافـد .در سمنانی به تن ، تون گفته میشود که زهدانست . درسنگسری ،« تان » و دراشکاشمی ، « تانه » گفته میشود که معنای ِ نخ و ریسمان هم دارد . در دوانی به تابیدن نخ ، تونیدن ، و در زرقانی  towenidan به معنای پیچیدن و ریسیدن است. درکردی ته واندن ( تواندن )  به معنای تاکردن و پیچیدن است . ته ون ، بافتنی است .  ته ونگر، بافنده است  و ته وه نه دان ، دورهم جمع شدن ، و « ته وه ن » ، به معنای سنگ است ، چون سنگ ، معنای به هم بافتگی و امتزاج و اتصال را داشته است . ازسنجش این طیف ازواژه ها ، بخوبی نمایان میگردد که ، واژه « توانا » ، معنای « به هم بافنده » ، و همچنین « توانگر» ، معنای « دورهم جمع آورنده وبه هم پیوند دهنده تارها را » داشته است .

« تــوانــا » ، کسی است که چیزها وپدیده ها و انسانها را به هم می بـافـد و تاروپود هم میسازد . « تــوانــا» ، کسی است که ازشیره تـن خود، تارهائی میریسد ، و ازآن ، کارو کردار و اندیشه را به هم می بـافـد .

رد پای این اندیشه، در داستان جمشید که دراصل ، نخستین انسان بوده است ، باقی مانده است ، چون جمشید ، نخستین کاری که میکند رشتن و بافتن است. ساختن آلات و اسلحه کارزارازآهن ، به کردار نخستین کار جمشید درشاهنامه ، یک  روایت میترائیست که سپس بدان افزوده شده است .

در اوستا ومتون پهلوی به این روند ، «  تنکرد = تن + کرد »  گفته میشود . ولی در این متون زرتشتی ، این اصطلاح ، به معنای ، جسمانی و دنیای مادی  فهمیده میشود . ولی دراصل این واژه tanukrit=tanu+krit  در سانسکریت   به معنای « ازخود ، کردن . به تن خویش کردن ، آنچه انسان به شخصه ، علتش هست » میباشد .  همچنین همین واژه در تلفظ دیگرtanu-krithe ،  به معنای « شکل دهنده به شخص »  و «  نگاهدارنده زندگی » است. واژه  تن tanu در سانسکریت  دارای معانی 1- شخص 2- خود 3- شکل 4- شکل دهنده به شخص و 5- نگاهدارنده زندگی است .  فردوسی نیز واژه « تن » را به معنای « شخص »  بکارمیبرد .

هرآنگه که  گوئی که  دانا شدم     به هر دانشی بـر، توانا شدم

چنان دان ، که نادانتری آن زمان

مشو بر « تـن خـویـش » بر ،  بد گمان

یا هنگامیکه بهمن، پسر اسفندیار، رستم را از نزدیک می بیند ، به خطرجان پدرش در پیکاربا او ، آگاه میگردد :

همی گفت ( بهمن ) ، اگر فرّ خ  اسفندیار

کند با چنین نامور( رستم) کار زار

تـن خـویـش ، در جنگ، رسوا کند

همان به که با او ، مدارا کند

تن، بیانگر اصلی بود که میتواند به« خـود» ،« شکل بدهد » . براین پایه است که  اصطلاح  « به تن خویش » ، درادبیات ایران به معنای شخصا ، به شخصه و بنفسه هست.  چنانچه بیهقی مینویسد : «  من روا داشتمی در دین و اعتقاد خویش که این حق ، به تن خویش گزاردمی » یا  بیرونی در التفهیم مینویسد «  جسم ، آن چیزی است که یافته شود به بسودن، و قائم بود به تن خویش » . این « اصالتِ تن » ، سپس در بریدگی خدا ازانسان ، و پیدایش دوجهان ِجدا ازهم ، از بین رفت .

ولی دراصل « تـن » ، معنای « زهدان = نی  » را داشته است .  درکردی ، تن ، به مقعد گفته میشود . وچون ، زهدان ، اصل آفریننده شمرده میشده است ، سایر معانی تن ، ازهمین تصویر برآمده است . چنانکه در واژه های «  تنبان و تنکه » ، رد پای آن بخوبی باقی مانده است .رد پای آن، در زبان عربی نیز بخوبی باقیمانده است . فرهنگ  سیمرغی ، درعربستان و درنواحی شمال شرقی ایران کنونی ( درمیان تـُرکها ) گسترده بوده است ، وربطی به ساختار زبانی عربی و ترکی ندارد . درعربی و تـُرکی ، بسیاری از معانی اصطلاحات فرهنگ سیمرغی ، در معنای اصلیشان ، باقی مانده است . چنانچه در عربی ، « طن » که همان واژه « تن » است ( هرچند با ط نوشته میشود ) دارای معانی 1-  دسته نی 2- پشته ای ازنی وهیزم و 3- بدن انسان و غیر آن  میباشد .  و « ثــنـه » درعربی ، که معرب همان واژه « تنه »  است ، « موضعی در رحم است که جنین در آن جای دارد » .  ثنة البطن ،  زیر ناف تا فرج از درون شکم است . 

این معنا ، معنای اصلی تن است ، چون « تن » ، ازاین رو « نگاهدارنده زندگی و شکل دهنده به شخص » شمرده میشد ، چون ، «جفت زهدان وجنین باهم » شمرده میشد .   در واژه « تِـن »  درعربی این معنا بخوبی نگاهداشته شده است .  « تِن »  به معنای « همزاد  و همتا و حریف  و تواءمان است . ازاین رو هست که تن ، اصل زندگی ( ژیمون ، ژی ) شمرده میشد ، چون آنچه جفت و یوغ و سنگ ومر است ، هم شکل به کودک میدهد و هم اورا نگاه میدارد .

اینهمانی دادن « تـن با نی » که هردو زهدان هستند ، امکان به گسترش اندیشه میداد ، چون از الیاف وتارهای نی ، جامه وکمربند می بافند . زادن و آفریدن ، روند  پیوند یافتن گوهری زاینده و آفریننده ، با زاده و آفـریـده بود . الله ، نمی زاید و ازکسی زاده نمیشود ، به معنای آنست ، که همگوهر هیچ چیزی نیست . تن ، با تارهای وجود خودش ، تن کودکش را می بافت . او با تارهای وجود خودش ، بینش و معرفت و سرود و اندیشه و گفتارش را می بافت ( ِشعر، همان شَعـر است )  ، چنانکه واژه دین ، هم زهدان و هم بینش است . آفریننده در آفریدن ، پیوند گوهری با آفریننده اش داشت . خـودش ، آفـریده اش میشد ( درآفریده اش ، هیچگاه ، آلـت نمی دیـد ، بلکه شکل دیگر یافتن ِ  خودش را میدید ) .  در فرهنگ سیمرغی ، این پیوند گوهری آفریننده با آفریده ، گرانیگاه آفریدن بود .  آفریدن ، روند  ازگوهرخود ، دیگری را ساختن است . کسی میآفریند که ازگوهر و ذات خود ، خود را تحول به دیگری میدهد .

فرهنگ ایران ، درشعروسرود و آواز ورقص و عمل و گفتارو بینش ، چنین روندی میدید .  انسان ، تن بود .  انسان ، ئوز= نی = ا َز  بود . انسان ، کس  kasa=  نی  بود . انسان ، تن بود. ازاین رو فرّخی سیستانی میگوید که شعری گفته است که از دل تنیده و ازجان، بافته است :  با حله  تنیده زدل ، بافته زجان .

چنین کاری ، خویشکاری خدا ست ، و هرانسانی با تنش ، میتواند بتند و همین کارخدائی را بکند . عمل وگفته ، برایش آلت نیست . دنیا و اجتماع ، آلتش نیستند و نباید آلتش بشوند .

با ساختن الات ، این رابطه گوهری انسان با جهان ، به هم خورد. سازنده بودن ، کم کم آرمان اوشد . او بجای آفریده خود ، که همگوهرش بود ، آلتی میساخت که گوهرجداگانه داشت ، وبه او شکلی میداد که میخواست، و همیشه آلت او میماند ، وهیچگاه ، برابر با او نمیشد ، و این آلت ، به خودی خود ، ارزشی نداشت ، بلکه بهانه برای رسیدن به غایت بود ، و پس از رسیدن با غایت ، آلت ، دور انداخته میشد . در حدیثی که غالبا عرفا نقل میکنند که الله میگوید که من دوست داشتم شناخته بشود ، و بدین غایت ، جهان و انسان را خلق کردم ، تا مرا بشناسند . انسان و جهان ، آلت رسیدن به این غایت هستند . فرهنگ ایران، چنین دوستی ومحبتی را نمی پذیرفت ، و با جهان بینی اش ، سازگارنبود .

با آرمان صانع بودن ، آرمان وجود زاینده بودن ، وجود پرستند ه ( پرورنده و پرستاری ) ، ودایه بود ن را کمتر بها نهاد . او دیگر نمیخواست ، اندیشه وبینش وعمل وگفته خود را ، از تا رهای وجود خود ببافد و بزاید ، بلکه میخواست آنها را مانند تیشه و اره و تیغ و داس ، « بسازد » . او دیگر نمیخواست ، دایه و پرستارجهان باشد ، بلکه میخواست ، جهان را با اندیشه اش و عقلش، بسازد ، انسان را بسازد ، اجتماع را بسازد  .

آرمان « گیاه و آب » بودن ، در آرمان خوشزیستی و دیر زیستی عبارت به خود میگرفت . خرداد که اینهمانی با آب ( همه آبکی ها = رسه = شیره وجوهرهمه چیزها ) داشت، تصویر« آرمان خوشزیستی » ، و امـرداد که جفت خرداد ( همداد) ، و اینهمانی با گیاه ( همه جهان وخدا ، گیاه شمرده میشدند ) ، تصویر « آرمان دیر زیستی و نامیرائی » بود . « گی = جی = ژی » ، پیشوند گیاه ، معنای زندگی و یوغ و شاهین ترازو و آبگاه ( تالاب ) دارد . پیشوند « امرداد » ، همان پیشوند « مردم = مر+ تخم » است ، که به معنای انسان میباشد . این همانندی ، تصادفی نیست ، بلکه این همانندی ، به علت ویژگی ِگوهری ِ« تخم = هاگ = خاک » بوده است .  هم الهیات زرتشتی ، هم اسلام ، درصدد آن برآمدند که « تخم = خاک » را میرا وفانی سازند ، تا تصویر انسان ( مردم ) را عوض کنند .  در داستانهای اسلامی  که از خلقت انسان درتفاسیر آمده است ، الله ، یکبارجبرئیل وسپس میکائیل را میفرستد تا ازخاک مکه ، قدری بیاورند تا او ازآن خاک ، آدم را خلق کند . این دو، موفق نمیشوند ، و این عزرائیل ، فرشته مرگست که این خاک ( = تخم ) را برای ساختن تن آدم میآورد . بذینسان ، خاک که تخم باشد ، میرنده میشود . به همین علت ، الهیات زرتشتی ، مجبور بودند ، معنای پیشوند « مردم و امرداد » را تغییر معنا بدهند . مردم را « مرت + تخم » کرده اند و « ا+ مرت » را پیشوند « امرداد» کرده اند .  این تحریف معنای اصلی « مر = امر » است که پیوند گوهری خدایان با انسان را نشان میدهد . « امر» که پیشوند « امرتات » باشد ، درسانسکریت معانی اصلی خود را نگاهداشته است .  امر a-mara یا مر   maraدارای معانی زیرین است :

1-   بیزوال ، بیمرگ ، جاویدان ، فنا ناپذیر

2-   خدا

3-   درخت کاج ( اینهمانی با سیمرغ دارد )

4-   زیبق

5-   جایگاه اندر ( اندروای = خدای ابروهو= سیمرغ )

6-   جـفـت ( یوغ ، همزاد ، گواز، سنگ ، مر= مار... )

7-    عدد 33 ، که عدد خدایان زمانست . هنوز دربرخی ازگویشها ، به عدد سی وسه ، « مر»  گفته میشود .

ازاین خوشهِ معانی ، بخوبی گوهر« مردم » یا انسان ، معین میگردد ، که انسان ، تخم خدا ، تخم خدایان ، یا تخم سیمرغ ( اندروای = رام ) ، یا تخم جفت ( ییما ) هست ( انسان درخودش، اصل است ) . امرداد و خرداد ، که همان ماروت و هاروت باشند ، آرمانهای بنیادی فرهنگ ایران ، از« خوشزیستی و دیر زیستی درگیتی»  بوده اند ، که امروزه با نام سکولاریته و لائیسیته ، خواسته میشوند .

آرمان خوشزیستی و دیر زیستی درگیتی ، درهمین دو خدا ، پیکربه خود می گرفتند ، که در دین زرتشتی ، در گستره جسمانی و زندگی درگیتی اشان ، بسیار کاسته و تحریف شده اند ، و دراسلام بنام هاروت وماروت ، مطرود واقع گردیده اند . علت نیز آن بود که ناگهان ، فلزات ، نمودار این آرمان دیرزیستی و بیمرگی گردیدند ، و تصویر « ِِگل = خاک یا تخم و آب باهم ، طین = تین = همزاد ، زهدان » را طرد کردند .  در بندهش بخش نهم دیده میشود که ساختار انسانی اندامهای او ، بجای تناظری که با درخت و سرو داشتند ، ناگهان ، فلزی میشوند . انسان ، دوام دارد (= نمی میرد )  مادامیکه فلزات در اندام او هستند . به محضی که این فلزات ، ازتک تک این اندام بیرون میروند ، انسان میمیرد . به سخنی دیگر ، نامیرائی ، دیگر ارتباط با امرداد ( سرشت گیاهی و درختی انسان و جهان وخدا ) ندارد . وخوشزیستی ، در زندگی که با خون ( آب در تن ) کار داشت ( خرداد ) ، « ارزیز » ، جانشین خون میشود . اصل پیوند یابی که تاکنون آبکیها ( خون ، شیر، باده، افشره گیاهان، آب ...) بودند ، آهن میگردد .  این آهن است که « می بندد » . بجای پیمان بستن باهم ، با« نوشیدن همه ازیک جام ویک باده » ، پیمان با دست زدن به هم، برفراز آتش سوزان، بسته میشود .    

برای این تحول یابی آرمان ، ازهمان تصاویر پیشین بهره برده میشد ولی معنای دیگربه همان تصاویر، داده میشد . سنگ ، که درفرهنگ زنخدائی معنای امتزاج و اتصال داشت . مثلا  درخت مانتراسپنتا یا مارسپند ، خدای روز 29 که موکل زناشوئی و دوستی است ، سنگ (= غار= برگ بوی= کافور= رنـد ) هم نامیده میشد . این خدا را الهیات زرتشتی ، نام « کلام مقدس » داده است تا سخنی از این خدا ، نرود .  این بدان معناست که ازاین به بعد، فقط سخنان زرتشت واهورامزدا ، اصل امتزاج و اتصال هستند .

در میترائیسم ، ازهمین تصویر، که سنگ ( سنگک = سنگ + اک ) باشد ، و به معنای جفت « زهدان ، و جنین باهمدیگر » است ، بجای آنکه کودکی زاده شود ، میتراس زاده میشود ، که دریکدست شعله آتش گدازنده وسوزان ، و در دست دیگر، تیغ یا دشنه آهنی برّنده دارد. « سنگ » ، ازاین پس ، زهدان مادر، نیست که کودک را میزاید ومی تند، یا  آب ازآن ، روان میشود ، بلکه اصل پیدایش « آهن وتیغ برّنده + و آتش گدازنده » شده  است . ازهمان اصطلاح « سنگ= آسن » ، معنای دیگر گرفته میشود . آنچه به حسب ظاهر، یکیست ، درباطن ، ورطه بسیارژرفی با جهان نگری پیشین دارد .  حتا « آهن یا آسن » ، که همان نام سنگ ( = آسن ) را دارد ، ازاین به بعد ، « بند » میان فلزات شمرده میشود . آنچه من و تورا به هم می بندد ، جنگ افزاریست که ازآهن ساخته میشود یا به عبارتی دیگر، رزم مشترک باهم علیه دشمن مشترک ، مارا به هم پیوند میدهد  . انسان ، درالهیات زرتشتی ، همرزم اهورا مزدا ساخته میشود ، یا به عبارت دیگر، آنچه موءمنان و اشون ها را به هم و به اهورا مزدا می بندد ، جنگ افزارو جهاد است . همین سراندیشه که « خلق موءمن برای همرزمی با الله علیه کفار باشد » ، امت واحد اسلامی را میسازد . درروندِِ جهاد وکشتن دشمنان باهم ، « امت واحداسلامی » ، پیدایش می یابد .

خدای صانع و جنگ وقرارداد ( همه روابط ازاین پس ، سوگندی و قراز دادی هستند . معنای پیمان ، بکلی تغییر میکند ) ، جانشین خدائی میگردد که از تن خودش ، آفریدگانش را می تند ، می بافد و به سخنی دیگر، رابطه عشقی ومهری با آنچه میافریند دارد .

آرمان « صانع بودن » ،  نخست ، درتصویر خدا ( میتراس ، الله ، یهوه  ) چهره به خود میگیرد ، و بدین ترتیب ، مقدس میگردد. ولی خدای تازه ، صانع منحصر به فرد میباشد . سده ها ، آرمان « صانع بودن »  در انحصار خدا یان میماند ، ولی این ایده آل ، یک ایده آل انسانیست ، که در پیکر خدایان ، قداست می یابد

با مقدس شدن این ایده ال ، « آلت ساختن آنچه درجهانست » ، شومیش را از دست میدهد . انسانی که دایه چیزها و پرستارچیزها و پرورنده چیزها بوده است ،  به آسانی نمیتواند آنها را به کردار آلت خود بکار ببرد . « آلت سازی همه چیزها » ، نیازبه مقدس ساختن صانع دارد . ولی انسان ، این حق انحصاری یهوه و الله و خدیان نوری را بزودی نادیده میگیرد ، چون میداند که این ایده آلیست که خودش ، نهفته ، دردلش وضمیرش داشته است . فلاسفه ، نقش انحصاری خدا را شکستند ، و این حق را ازاو گرفتند ، و اورا غاصب حق انسانها دانستند ، و این حق را میان انسانها ، پخش کردند ، و به « عقل هر انسانی » دادند .

عقل ، درآلت ساختن هرچیزی ، کاری مقدس میکند . ازاین پس ، دنیا و اجتماع و وقایع ، مواد خام یا هیولا هستند ، وعقل انسانی ، کارش دادن شکل مطلوب خودش بدانهاست . « موادخام ساختن از دنیا » ، سلب اصالت از دنیاست ، انکار همگوهری دنیا با انسانست . ادیان نوری ، با تصویر خدایشان ، اصالت را از انسانها وچیزها میگرفتند ، و فلاسفه با عقل ، اصالت را از انسانها و چیزها میگرفتند . ازاین روهست که مولوی میگوید که « فکروعقل » را رها کن ، و مرد « صفا » باش .

جوئی زفکرت ، داروی علت

فکرست ، «  اصل  ِ   علت  فزائی »

فکرت ، برون کن ، حیرت ، فزون کن

نی مرد فکری ،  « مـرد  صـفـائـی »

عقل ، مرجع مقدسی برای دادن شکل به دنیا و اجتماع و سیاست و اقتصاد و روابط درقوانین بنا براندیشه و خواست انسان هست . برای چنین عقلی ، همه چیز، ساختنی است . هرچیزی را میتوان آلت و کالا وماده ساخت . و انسان عاقل ، انسان صانع است . بدینسان کم کم « انسان ناب صانع » پیدایش می یابد .

با صانع شدن انسان ، انسان ، رقیب الله و یهوه وپدرآسمانی میگردد ، چون آنها بوده اند که ابتکارصانع بودن را داشته اند . آنها بوده اند که جهان و انسان و اجتماع و قانون را، « میساختند» . عقل انسان ، ایده آل خود را ، زمانها در زیرپوست این خدایان ، نهفته بود ، تا قداست پیدا کند ، و اکنون که میشد بی هیچ شرم و دغدغه وجدانی ، هرچیزی را ماده و آلت خود ساخت ، این حق انحصاری خدا را بکنارنهاده ، و آنرا حق هرعقلی شمرد . تصویر خدای صانع ، راه را برای « عقل صانع ، و انسان صانع » گشود.

ولی عقل ، حق خودرا بر ماده و آلت وکالا سازی ، محدود به حیوانات و فلزات و سنگ و گیاه وطبیعت نمیکند ، بلکه تجاوز به گستره انسان و اجتماع میکند ، که خدایان نوری ، ملک انحصاری خود کرده بودند . عقل ، این حق انحصاری خدایان مربوطه را نمیشناسد، و منکروجود چنین خدایانی میگردد ، و فقط هنگامی این خدایان را تحمل میکند، که دست از این دامنه هم بردارند .  عقل انسان ، حق مسلم خود میداند که انسان و اجتماع را هم مواد برای سازندگی خود بکند ، و به آنها شکلی که میخواهد بدهد . این تقلیل انسان وبخشهائی ازاجتماع ، و یا کلنی های  خارج از اجتماع خود ، به مواد ی که عقل باید بدان شکل مطلوبه اش را بدهد ، شروع میشود . حق عقل ، به ماده خام سازی و آلت سازی همه چیزها  وکالا سازی از همه چیزها ، یک حق عمومی و مقدس عقلست ، و کسیکه برضـد آن برخـیـزد ، متهم به « ضد عقل بودن ، و ضد آزادی بودن » میشود .  اینست که سرنوشت این عقل ، خواه ناخواه بدانجا میکشد که انسانی را که خودش میخواهد بسازد . کار عقل خواه ناخواه بدانجا میکشد که عقل و اندیشه و روان وضمیر انسانها را ، آنگونه بسازد که میخواهد . عقل صانع انسان ، درهیچ مرزی ایست نمیکند . عقل صانع ، حق مسلم خود میداند که خدایان و ادیان را نیز بگونه ای که میخواهد بسازد . کتابهای مقدس ادیان ، مواد خام عقل صانع میشوند . هر دینی ، ازاین پس ، ماده خام ِ عقل صانع ، برای ساختن « دینهای راستین تازه » میگردد . عقل صانع ، رابطه دیگری با دین دارد ، که « عقل تابع دین » از دین داشت .  عقل صانع ، به هرخدائی ، صورت خودش را میدهد ، و نیازی به رد کردن و انکار هیچ خدائی ندارد. عقل صانع ، به هیچ روی ، « ماتریالیست » نیست ، بلکه از« هرپدیده ای ، ماده میسازد ».

عقل صانع ، هر خدائی وهر دینی و هر مسلکی و هر ایدئولوژئیی را آنگاه می پذیرد، که ماده خام او ، و آلت او وکالای او بشود . رد کردن دین وخدا ، عمل کودکانه وبـدوی ، برای کسی میباشد که « عقل صانع » دارد . عقل صانع ، با نهایت شادی و با آغوش باز، دین و خدائی را می پذیرد که ، ماده خام برای او بـشود  . این عقل صانع ، هم در آخوندهای هر دینی همیشه درکاربوده است ، و هم در سیاستمداران . ماده خام و آلت ساختن از« دین و خدا و ایده آل وغایت » ، رد و انکار دین وخدا وایده آل را ، کاری نامعقول و بی ارزش وبدوی میداند ، چون با « ماده خام سازی دین وخدا وایده آل » ، دین و خدا و ایده آل ، نقش وارونه اصلشان را پیدا میکنند ، ودین و خدا وایده آل ، «عبد ومخلوق ِ عـقـل » میگـردنـد . انسان سازی و اجتماع سازی وخداسازی و ایده آل سازی ، غایت نهائی عقل میگردد .

از روزیکه عقل صانع انسان ، راه ابتکار خود را درگستره دین وخدا وایده آل یافت ، و توانست که آنهارا « مـواد خام » خود سازد ، دیگر، به پیکار با ادیان ، و انکارورد خدا ، نمی پردازد ، و چنین کاری را ، کاری برضد گوهرعقلش میداند.  غایت عقل صانع ، ردکردن و انکارکردن چیزها نیست ، بلکه « ماده خام ساختن ازچیزها »  هست .  چیزی نامعقول و ناپذیرفتنی است که قابلیت تبدیل به « مواد خام » او را ندارد . عقل صانع ، ازمـواد ِ خام ساختن دیـن وخـدا ،  کام می برد ، نه از نفی و رد و انکار آنها . عقل صانع ، اگر درظاهرهم ، نقش تابع دین وخدا را بازی کند ، درباطن ، نقش ِسازنده و شکل دهندهِ خدا و دین و ایده آل را فراموش نمیکند .

سرانجام کار این عقل صانع ، کار همان اژدها درافسانه ها ست، که خودش را از دُمـش ، می بلعـد . عقل ، خودش را میسازد . عقلی که درپی ساختن همه چیزهاست ، درعقلهای انسانها ، مواد خام خود را می یابد و عقل ها را میسازد ، و به روند« عقل سازی » دراجتماع ، فرهنگ میگوید . حتا عقل ، خودش را میسازد. انسان ، با عقلش ، خودش را درپایان ، ماده خام ، و سپس ازآن هم آلت وهم کالا میسازد . صنع و خلق کردن ، جای آفریدن و تنیدن را میگیرد . عقل صانع ، « خرد زاینده » را ، محکوم به اعدام وتبعید میکند .  

«عقل صانع انسانی » ، جانشین « خدای صانع » میگردد . اکنون عقل صانع ، میگوید که آنچه را خدایان صانع خواستند بکنند ، من خودم به عهده میگیرم .  جنگ و دعوای عقل صانع انسان ، با ادیان نوری و خدایان صانعش ، برسر حق انحصاری ِ ساختن وصانع بودن است، وگرنه ، هردوباهم همگوهرند . عقل صانع ، خدا و دین را درواقع ، رد نمیکند ، بلکه میخواهد ، « خدا و دین » را مصنوع خود کند . جدا کردن حکومت از دین ، طی کردن همین دعوا ، برسر حق انحصاری صنعتگریست . آن خدایان میگفتند که این مائیم که ، جهان و اجتماع و انسان را حق داریم بسازیم ، و حالا عقل میگوید که نه ، این منم که جهان و طبیعت و اجتماع و انسان را میسازم .

ولی مسئله بنیادی چنانچه پنداشته میشود برگزیدن یکی از دو بدیل ِ« خدای  نوری وصانع » یا « عقل نوری و صانع » نیست . هردو، یک کار میکنند . هردو ، تباهیها و پلشتی ها و زشتیهای همانند هم ، تولید میکنند و کرده اند و خواهند کرد . مسئله بنیادی ، برگزیدن « خرد زاینده و تننده » ، و اولویت دادن « خرد زاینده و تننده » بر« عقل صانع ونوری ، و خدای صانع و نوری » است . مسئله ، نفی اصل ماده سازی و آلت و کالا و عبد و مخلوق سازی ازجهان و از انسان و ازطبیعت و ازاجتماعست .

خدائی که گوهروسرشت خوشه ای دارد و میتواند از شیره تن خود ، جهان و انسان و طبیعت و اجتماع را ببافد و بتند ، باید جانشین خدای صانع بشود . آرمانی که در خدای نوری و صانع، پیکربه خود گرفته است ، باید کنار نهاده شود ، و آرمانی که در خدائی که از گوهر خودش ، جهان و انسان و اجتماع را می بافد و می تند ، ازسربسیج ساخته شود . آرمانی که پرستش عقل صانع را ایجاد کرد ، باید راه را برای بازگشت آرمانی بازکند که ، در خرد ِ تننده و زاینده ، پیکر به خود میداد . ما نیاز به « خردی داریم که ازگوهرجان خود ، بیاندیشد ، و هیچ چیزی را ماده خام برای تجاوز خود نکند. خلقت و صنعت ، تحمیل اراده خود، به عنف و قهر، برطبیعت و اجتماع و انسان و برخود است .

 

 

این بررسی درگفتار

 

« شـمع و پـروانه »

یا

«  اقتران ماه با پروین »

« نخستین عشقی» که « نخستین گناه » شد

 ادامه دارد

 

 

 
 

دریافت آگاهی نامه

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
انتشارات فرهنگ ایران
انتشارات فرهنگ ایران
گاهنامه فرهنگی
گاهنامه فرهنگی
گروه فرهنگ ایران
FaceBookFarhangiran
فرهنگستان ادب پارسی
Farhangestan.jpg
نسک خانه
library
شاهنامه فردوسی
shahnameh
پرچم های ایران
Flag-Iran-2.jpg
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
RSS های فرهنگ ایران
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Untitled Document
                              

Copyright © 2004, All rights reserved. Created by The Iranian cultural foundation
E-mail: webmaster[at]farhangiran.com