|
ازساختن ِجهان و اجتماع و انسان
تــا
تَـنـیـدن ِجهان و اجتماع و انسان
تـنـیـدن =
از« شـیره ِ تـن خـود » ،
« جهان واجتماع وانسان » را بـافـتـن
تـن = تـون = تـیـن ( طین )
تنیدن= تونیدن= تابیدن نخ+ ریسیدن+ پیچیدن+ بافتن
انسان، تـن
یا شخص، یا زهدان آفریننده ایست
که با
تارهای هستی خودش ، اندیشه وعمل واجتماع
وقوانین
را ، می ریـسـد ومـیـبـافـد
تـوانـا = بـافــنـده
عنکبوت ، و کِـرم ابریشم ، و پروانهِ چهارپـر
پـروانه =
پَـروَن = پـرویـن
شـمع = مـا ه
ماه پروین
= شمع + پروانه
نخسـتین
عشق = پروانه وشـمع
با ساختن ارّه و تیشه و داس و کلنگ و تیغ ، از فلزات ، یا
به عبارت دیگر، با ساختن آلات ازفلزّات ، صنعتگری ، برترین آرمان ( ایده آل )
انسان گردید . این رویداد ، مفهوم تازه ای از« رابطه » با « جهان و با
دیگران و با اجتماع و با خدا » ، پدید آورد . « رابطه صانع ، با مصنوع خود ، یا
با آلت خود ، داشتن » ، « رابطه مطلوب او، درهمه گستره های زندگی » گردید .
صانع ، هرشکلی وصورتی را که میخواهد ، به مصنوعش که غیر از اوست مـواد ، و «
پایدارسازی این شکل وصورت در« مواد »است .
انسان، ازاین پس ، درهرچیزی ، دنبال «
مـواد » میگشت ، و درهرچیزی ، « مـواد » می یافت ، تا به آن صورتی را که میخواهد
بدهـد . همه چیزها ، « ماده » میشوند ، ولی معنای « ماده »، به کلی
واژگونه میگردد . ، میدهد . صنع و جعل و وضع ، حق ِ« دادن شکل و صورت » به
« ماده = ماد » ، دراصل، مادر، یا اصل
زاینده (= شکل دهنده ) است ، ولی ازاین پس « ماده » ، « مادر» ، یا « زهدان
صورت دهنده » نیست ، بلکه « چیزیست ، صورت پذیر، که نمیتواند به خودش صورت بدهد »
. همه دنیا ، همه انسانها و اجتماع و اندیشیدن و بینش و عمل و گفتار، همه ، به
« مـواد » کاسته میشوند . این آرزو،
در روان و ضمیر انسان ، سبزشد ، و شعله ورشد و زبانه کشید که میتوان ، به جهان
وبه دیگران ، شکل داد ، و آنهارا دراین اشکال ، پایدارساخت . همه هستان ، فقط موادخامند و بی صورت . این
آرمان بود که نخست ، در تصویر خدای انسان ، بازتابیده شد ، تا این گونه « رابطه »
، مقدس گردد . خدا ، خدای صانع شد . با پیدایش تصویر« الاهان صانع و جاعل » بود که
دشمنی شدید ، برضد « بُت سازی ، که تصویرسازی » باشد ، ایجاد گردید ، چون این الاهان صانع ، خودشان « حق صورت دهی
انحصاری » رالازم داشتند .
« بُـت سازی » ، چنانچه ادیان نوری ، دعوی میکنند ، کاهش
خدا ، به یک صورت ، دریک ماده نیست ، بلکه هربتی ، دو رویه یک سکـّه است . هم «
پیدایش ِ تصویر خدا، به صورت انسان » است ، و هم « پیدایش ِ تصویر انسان ، به صورت
خدا» ست . درهربتی ، خدا و انسان ، یا خدا و جانوران ، رابطه دوسویه و گشتی
ونوسانی باهم دارند. هربتی ، میان خدا و انسان ، تاب میخورد . هربـُتی ،
گواه برآنست که هم خدا ، انسان میشود ، و هم انسان ، خدا میشود .
مسئله بت پرستی ، دراین نکته ژف ، نهفته است که در دیدن
بـت ، انسان درمی یابد که « هم خدا ،
انسان میشود و هم انسان، خدا میشود » . خدا وانسان ، باهم همگوهرند . شکستن بت ، یا نابود کردن صورت خدا به صورت
انسان ، برای ازبین بردن این تحول ، یا « نابود ساختن امکان خداشدن انسان ، و
انسان شدن خداست » . قدغن کردن تصویر خدا به صورت انسان ، قدغن کردن خداشدن
انسان ، و محال بودن انسان شدن خداست .
هر آرمانی ( ایده آلی ) که « تصویرشد » ، انسان را میانگیزد
و به خود ، میکـشد ، تا انسان ، همانگونه بشود . صورت، کـشـنده ( با جاذبه ) و
انگیزنده است . مفاهیم انتزاعی ، از عهده چنین کاری بر نمیآیند ، مگر آنکه آن
مفاهیم ، دراذهان ، تبدیل به « خیال صورتساز» شوند . هـر « انـدیـشه
ای » ، هنگامی مرا میانگیزد ، که درروان من ، تبدیل به « خیال » بشود ، و اندیشه
انـتــزاعی ، باقی نـماند .
تصویر کردن خدا به صورت انسان ، ممنوع شد ، تا راه خدا شدن و
آرزوی پیوند مستقیم با خدا یافتن ، بسته گردد . ازاین رو ،« شکل وصورت نو، به
چیزها و اندیشه ها ، یا به ویژه به انسان دادن » ، هنوز نیز« سائقه اصالت انسان
وآفرینندگی انسان » را بر میانگیـزد .
پیش ازآنکه این «
رابطه » را کشف کند ، این اندیشه درروانش وضمیرش ، جا افتاده بود که « وجود ِ
انسان = تـن » ، زهدانیست ، که به
آنچه میکند و میاندیشد ، شکل وصورت میدهد . هرجانی ، در درونش ، اصل آفریننده
ای دارد ، که به آنچه میکند و میاندیشد و میگوید ، صورت میدهد. بدینسان ، نیروی
صورت دهی که اصل ِ «آبستنی» باشد ، در ژرفای هرانسانی موجود بود . این بود که هرچیزی ، « ماده =
تن = تون= تین » بود . انسان ، کل ِ وجود خودش را ، زهدانی ( تن = تون = تین )
میدانست که ریسنده وبافنده و پیچنده است ، و موادی را که به آن شکل میدهد ، شیره
وجود خودش هست. هر زهدانی ، آبگاه است . انسان ، وجودیست که بینش و شعرو گفتار
و کردارخود را ، ازشیره وجود خودش ، می پیچد و میریسد و می بافـد . همه اینها
، کلافه ها ، جامه ها و کرباسهائی هستند که تاروپودشان ، شیره وجود خود اوست . او،
« در» شعرش و بینشش و اندیشه اش و کردارش ، هست . این را « راستی » مینامیدند . راستی ، پیدایش گوهرخود دراندیشه و کردارو
گفتارو احساسات هست ، و چنین روندی ، همان « آزادی » است . راستی ، فقط با « گفتن وکلمه » کار ندارد
. خدا ، راست است ، یعنی ، خدا ، گیتی میشود . خدا ، درگیتی ، پیدایش می یابد .
دروغ ، آنست که خدا ، گیتی نمیشود .
با ساختن آلت ازفلز، انقلابی بزرگ در همه « روابط انسان » ، آغازگردید .
هرچند زمان ها طول کشید تا این رابطه ، همه روابط پیشین را ، طرد و حذف و تبعید
کرد ، ولی برای حذف روابط پیشین ، نیازبه « تصویر خـدای صانع » داشت ، تا به
این رابطه تازه ، « قـداست بـبـخشـد ». دنیا و اجتماع و قانون و... را به ماده
ِ شکل پذیر ناب وخالص ، کاستن ، وخودِ ماده را ، سترون و نازا ساختن ،عملیست که
بایستی مُهر قداست بخورد ، تا انسان بدون دغدغه خاطر، بتواند بسراغ « مواد سازی وآلت
سازی ازهمه چیزها » برود . « هستی » تا آن زمان ، « ماده شکل ساز= اصل زاینده »
بود ، و نمیشد به راحتی وبا یک ضربه ، اورا ازاصل شکل دهندگی انداخت ، و اورا به «
اصل ِ شکل پذیرمحض » کاست .
بدین ترتیب ، « خدای صانع » ، خدائی که مخلوقاتش را « میسازد= صانع است » ، جانشین
تصویر « خدا ی مادر و دایه » شد . تصویر پیشین در روانها و ضمیرها ، آن بود که خدا
، تن یا تون یا تین ، یا زهدانیست که جهان
را با شیره وجود خودش ، می تـنـد . تن و تنیدن ، دو پدیده جدا نا پذیرازهمند
.
چون خدا ، خوشه انسانها بود ، پس: هـر تـنـی به شخصه ، مـی
تـنـیــد . تنیدن ، بافتن و نسج کردن و ریسیدن است . خدا ، جهان را
ازشیره و لعاب گوهر خود، بسیار نازک میریسد
( تناو= طناب= تناو= تن + آب ، که دراصل آب زهدانست، و به نخ نازک گفته میشده است،
درسانسکریت تن تی tanti به معنای نخ + ریسمان+ مشت نخ بهم بسته است ) ، و کلافه میکند، و
می بافد ، و به هم می پیچد ، و به هم می تابد . گوهرخدا ، نی ، یا پنبه یا پیله
ابریشمیست که تبدیل به تارو رشته و نخ و طناب و ریسمان میشود ، و ازآن ، گیتی (=
تـنکـَرد ) بافته میشود . نی ، دربندهش « جامه» نامیده میشود ، چون از تارهای
نی ، جامه می بافتند ( چیت که همان شیت یا شید باشد ، نی است ) . از این
تنیدن ، همه چیزها ، « تن می یابند »، تن پیدا میکنند ( تنکرد ) . درهزوارش تن tan برابر با توَن tavanنهاده شده است ( یونکر) . این برابری نشان میدهد که« تن » ، مرکب از « توا tava+ ونvan »
است . « توا » و« تبا » به معنای نی است ( مانند
تباشیر. کشتی نوح را درعبری تـبـا مینامند، چون کشتی ازنی ساخته
میشد ) ، و « ون ، وندیدن » به معنای بافتن است . پس « تن یا زهدان » ، « نی
باف ، بافنده با تارهای نی » است.
هرتنی ، تنیده شده
ازشیره وجود خودِ خد است (= نای به ) . هر تنی ، کلافه و جامه
ایست که ازشیره جان خدا ، رشته وبافته و به هم پیوسته شده است . این تصویر
فوق العاده مهم ، تصویریست که ادیان نوری
، بکلی از خاطره ها زدوده اند . برای ما اینکه « شخص انسان ، تنیست که دراندیشیدن و عمل کردن ، با
شیره هستی خودش ، می تـنـد » ، تصویر و
مفهومی بسیار غریب و بیگانه شده است .
ما فراموش کرده ایم که واژه ِ« تـوانـا » ، به معنای
« بافنده و تننده و دورهم جمع آورنده و متصل کننده به هم » است . «خـدای تـوانـا
»، همان زنخداست که درزهدانش ، دنیا را می تــند ومی بـافـد .در سمنانی به تن
، تون گفته میشود که زهدانست . درسنگسری ،« تان » و دراشکاشمی ، « تانه » گفته
میشود که معنای ِ نخ و ریسمان هم دارد . در دوانی به تابیدن نخ ، تونیدن ، و در
زرقانی towenidan به معنای پیچیدن و ریسیدن است.
درکردی ته واندن ( تواندن ) به معنای
تاکردن و پیچیدن است . ته ون ، بافتنی است .
ته ونگر، بافنده است و ته وه نه
دان ، دورهم جمع شدن ، و « ته وه ن » ، به معنای سنگ است ، چون سنگ ، معنای به هم
بافتگی و امتزاج و اتصال را داشته است . ازسنجش این طیف ازواژه ها ، بخوبی نمایان
میگردد که ، واژه « توانا » ، معنای « به هم بافنده » ، و همچنین « توانگر» ،
معنای « دورهم جمع آورنده وبه هم پیوند دهنده تارها را » داشته است .
« تــوانــا » ، کسی است که چیزها وپدیده ها و انسانها را
به هم می بـافـد و تاروپود هم میسازد . « تــوانــا» ، کسی
است که ازشیره تـن خود، تارهائی میریسد ، و ازآن ، کارو کردار و اندیشه را به هم
می بـافـد .
رد پای این اندیشه، در داستان جمشید که دراصل ، نخستین
انسان بوده است ، باقی مانده است ، چون جمشید ، نخستین کاری که میکند رشتن و بافتن
است. ساختن آلات و اسلحه کارزارازآهن ، به کردار نخستین کار جمشید درشاهنامه ،
یک روایت میترائیست که سپس بدان افزوده
شده است .
در اوستا ومتون پهلوی به این روند ، « تنکرد = تن + کرد » گفته میشود . ولی در این متون زرتشتی ، این
اصطلاح ، به معنای ، جسمانی و دنیای مادی
فهمیده میشود . ولی دراصل این واژه tanukrit=tanu+krit در سانسکریت به
معنای « ازخود ، کردن . به تن خویش کردن ، آنچه انسان به شخصه ، علتش هست »
میباشد . همچنین همین واژه در تلفظ دیگرtanu-krithe ، به معنای « شکل دهنده به شخص » و « نگاهدارنده
زندگی » است. واژه تن tanu در
سانسکریت دارای معانی 1- شخص 2- خود 3-
شکل 4- شکل دهنده به شخص و 5- نگاهدارنده زندگی است . فردوسی نیز واژه « تن » را
به معنای « شخص » بکارمیبرد .
هرآنگه که
گوئی که دانا شدم به هر دانشی بـر، توانا شدم
چنان دان ، که نادانتری آن زمان
مشو بر « تـن خـویـش » بر ، بد گمان
یا هنگامیکه بهمن، پسر اسفندیار، رستم را از نزدیک می بیند
، به خطرجان پدرش در پیکاربا او ، آگاه میگردد :
همی گفت ( بهمن ) ، اگر فرّ خ اسفندیار
کند با چنین نامور( رستم) کار زار
تـن خـویـش ، در
جنگ، رسوا کند
همان به که با او ، مدارا کند
تن، بیانگر اصلی بود که میتواند به« خـود» ،« شکل بدهد »
. براین پایه است که اصطلاح « به تن خویش » ، درادبیات ایران به معنای
شخصا ، به شخصه و بنفسه هست. چنانچه
بیهقی مینویسد : « من روا داشتمی در دین و
اعتقاد خویش که این حق ، به تن خویش گزاردمی » یا
بیرونی در التفهیم مینویسد « جسم
، آن چیزی است که یافته شود به بسودن، و قائم بود به تن خویش » . این «
اصالتِ تن » ، سپس در بریدگی خدا ازانسان ، و پیدایش دوجهان ِجدا ازهم ، از بین
رفت .
ولی دراصل « تـن » ، معنای « زهدان = نی » را داشته است . درکردی ، تن ، به مقعد گفته میشود . وچون ،
زهدان ، اصل آفریننده شمرده میشده است ، سایر معانی تن ، ازهمین تصویر برآمده است
. چنانکه در واژه های « تنبان و تنکه » ،
رد پای آن بخوبی باقی مانده است .رد پای آن، در زبان عربی نیز بخوبی باقیمانده است
. فرهنگ سیمرغی ، درعربستان و درنواحی
شمال شرقی ایران کنونی ( درمیان تـُرکها ) گسترده بوده است ، وربطی به ساختار
زبانی عربی و ترکی ندارد . درعربی و تـُرکی ، بسیاری از معانی اصطلاحات فرهنگ
سیمرغی ، در معنای اصلیشان ، باقی مانده است . چنانچه در عربی ، « طن »
که همان واژه « تن » است ( هرچند با ط نوشته میشود ) دارای معانی 1- دسته نی 2- پشته ای ازنی وهیزم و 3- بدن انسان
و غیر آن میباشد . و « ثــنـه » درعربی ، که معرب همان
واژه « تنه » است ، « موضعی در رحم است
که جنین در آن جای دارد » . ثنة البطن
، زیر ناف تا فرج از درون شکم است .
این معنا ، معنای اصلی تن است ، چون « تن » ، ازاین رو «
نگاهدارنده زندگی و شکل دهنده به شخص » شمرده میشد ، چون ، «جفت زهدان وجنین
باهم » شمرده میشد . در واژه « تِـن
» درعربی این معنا بخوبی نگاهداشته شده
است . « تِن » به معنای « همزاد و همتا و حریف
و تواءمان است . ازاین رو هست که تن ، اصل زندگی ( ژیمون ، ژی ) شمرده میشد
، چون آنچه جفت و یوغ و سنگ ومر است ، هم شکل به کودک میدهد و هم اورا نگاه میدارد
.
اینهمانی دادن « تـن با نی » که هردو زهدان هستند ، امکان
به گسترش اندیشه میداد ، چون از الیاف وتارهای نی ، جامه وکمربند می بافند . زادن
و آفریدن ، روند پیوند یافتن گوهری زاینده
و آفریننده ، با زاده و آفـریـده بود . الله ، نمی زاید و ازکسی زاده نمیشود ،
به معنای آنست ، که همگوهر هیچ چیزی نیست . تن ، با تارهای وجود خودش ، تن کودکش
را می بافت . او با تارهای وجود خودش ، بینش و معرفت و سرود و اندیشه و گفتارش را
می بافت ( ِشعر، همان شَعـر است ) ، چنانکه
واژه دین ، هم زهدان و هم بینش است . آفریننده در آفریدن ، پیوند گوهری با
آفریننده اش داشت . خـودش ، آفـریده اش میشد ( درآفریده اش ، هیچگاه ، آلـت نمی
دیـد ، بلکه شکل دیگر یافتن ِ خودش را
میدید ) . در فرهنگ سیمرغی ، این
پیوند گوهری آفریننده با آفریده ، گرانیگاه آفریدن بود . آفریدن ، روند
ازگوهرخود ، دیگری را ساختن است . کسی میآفریند که ازگوهر و ذات خود ، خود
را تحول به دیگری میدهد .
فرهنگ ایران ، درشعروسرود و آواز ورقص و عمل و گفتارو بینش
، چنین روندی میدید . انسان ، تن بود
. انسان ، ئوز= نی = ا َز بود . انسان ، کس kasa=
نی بود . انسان ، تن بود. ازاین رو
فرّخی سیستانی میگوید که شعری گفته است که از دل تنیده و ازجان، بافته است : با حله
تنیده زدل ، بافته زجان .
چنین کاری ، خویشکاری خدا ست ، و هرانسانی با تنش ، میتواند
بتند و همین کارخدائی را بکند . عمل وگفته ، برایش آلت نیست . دنیا و اجتماع ، آلتش
نیستند و نباید آلتش بشوند .
با ساختن الات ، این رابطه گوهری انسان با جهان ، به هم
خورد. سازنده بودن ، کم کم آرمان اوشد . او بجای آفریده خود ، که همگوهرش بود ،
آلتی میساخت که گوهرجداگانه داشت ، وبه او شکلی میداد که میخواست، و همیشه آلت او
میماند ، وهیچگاه ، برابر با او نمیشد ، و این آلت ، به خودی خود ، ارزشی نداشت ،
بلکه بهانه برای رسیدن به غایت بود ، و پس از رسیدن با غایت ، آلت ، دور انداخته
میشد . در حدیثی که غالبا عرفا نقل میکنند که الله میگوید که من دوست داشتم شناخته
بشود ، و بدین غایت ، جهان و انسان را خلق کردم ، تا مرا بشناسند . انسان و جهان ،
آلت رسیدن به این غایت هستند . فرهنگ ایران، چنین دوستی ومحبتی را نمی پذیرفت ، و
با جهان بینی اش ، سازگارنبود .
با آرمان صانع بودن ، آرمان وجود زاینده بودن ، وجود پرستند
ه ( پرورنده و پرستاری ) ، ودایه بود ن را کمتر بها نهاد . او دیگر نمیخواست ،
اندیشه وبینش وعمل وگفته خود را ، از تا رهای وجود خود ببافد و بزاید ، بلکه
میخواست آنها را مانند تیشه و اره و تیغ و داس ، « بسازد » . او دیگر نمیخواست ،
دایه و پرستارجهان باشد ، بلکه میخواست ، جهان را با اندیشه اش و عقلش، بسازد ،
انسان را بسازد ، اجتماع را بسازد .
آرمان « گیاه و آب » بودن ، در آرمان خوشزیستی و دیر
زیستی عبارت به خود میگرفت . خرداد که اینهمانی با آب ( همه آبکی ها =
رسه = شیره وجوهرهمه چیزها ) داشت، تصویر« آرمان خوشزیستی » ، و امـرداد که
جفت خرداد ( همداد) ، و اینهمانی با گیاه ( همه جهان وخدا ، گیاه شمرده میشدند ) ،
تصویر « آرمان دیر زیستی و نامیرائی » بود . « گی = جی = ژی » ، پیشوند گیاه ،
معنای زندگی و یوغ و شاهین ترازو و آبگاه ( تالاب ) دارد . پیشوند « امرداد » ،
همان پیشوند « مردم = مر+ تخم » است ، که به معنای انسان میباشد . این همانندی ،
تصادفی نیست ، بلکه این همانندی ، به علت ویژگی ِگوهری ِ« تخم = هاگ = خاک » بوده
است . هم الهیات زرتشتی ، هم اسلام ،
درصدد آن برآمدند که « تخم = خاک » را میرا وفانی سازند ، تا تصویر انسان ( مردم )
را عوض کنند . در داستانهای اسلامی که از خلقت انسان درتفاسیر آمده است ، الله ،
یکبارجبرئیل وسپس میکائیل را میفرستد تا ازخاک مکه ، قدری بیاورند تا او ازآن خاک
، آدم را خلق کند . این دو، موفق نمیشوند ، و این عزرائیل ، فرشته مرگست که این
خاک ( = تخم ) را برای ساختن تن آدم میآورد . بذینسان ، خاک که تخم باشد ،
میرنده میشود . به همین علت ، الهیات زرتشتی ، مجبور بودند ، معنای پیشوند « مردم
و امرداد » را تغییر معنا بدهند . مردم را « مرت + تخم » کرده اند و « ا+ مرت » را
پیشوند « امرداد» کرده اند . این تحریف
معنای اصلی « مر = امر » است که پیوند گوهری خدایان با انسان را نشان میدهد . «
امر» که پیشوند « امرتات » باشد ، درسانسکریت معانی اصلی خود را نگاهداشته است
. امر a-mara یا مر maraدارای
معانی زیرین است :
1-
بیزوال ، بیمرگ ، جاویدان ،
فنا ناپذیر
2-
خدا
3-
درخت کاج ( اینهمانی با
سیمرغ دارد )
4-
زیبق
5-
جایگاه اندر ( اندروای =
خدای ابروهو= سیمرغ )
6-
جـفـت ( یوغ ، همزاد ،
گواز، سنگ ، مر= مار... )
7- عدد 33 ، که عدد خدایان زمانست . هنوز دربرخی ازگویشها
، به عدد سی وسه ، « مر» گفته میشود .
ازاین خوشهِ معانی ، بخوبی گوهر« مردم » یا انسان ، معین
میگردد ، که انسان ، تخم خدا ، تخم خدایان ، یا تخم سیمرغ ( اندروای = رام ) ، یا تخم
جفت ( ییما ) هست ( انسان درخودش، اصل است ) . امرداد و خرداد ، که همان ماروت
و هاروت باشند ، آرمانهای بنیادی فرهنگ ایران ، از« خوشزیستی و دیر زیستی درگیتی» بوده اند ، که امروزه با نام سکولاریته و
لائیسیته ، خواسته میشوند .
آرمان خوشزیستی و دیر زیستی درگیتی ، درهمین دو خدا ،
پیکربه خود می گرفتند ، که در دین زرتشتی ، در گستره جسمانی و زندگی درگیتی اشان ،
بسیار کاسته و تحریف شده اند ، و دراسلام بنام هاروت وماروت ، مطرود واقع گردیده اند
. علت نیز آن بود که ناگهان ، فلزات ، نمودار این آرمان دیرزیستی و بیمرگی
گردیدند ، و تصویر « ِِگل = خاک یا تخم و آب باهم ، طین = تین = همزاد ،
زهدان » را طرد کردند . در بندهش بخش نهم
دیده میشود که ساختار انسانی اندامهای او ، بجای تناظری که با درخت و سرو داشتند ،
ناگهان ، فلزی میشوند . انسان ، دوام دارد (= نمی میرد ) مادامیکه فلزات در اندام او هستند . به
محضی که این فلزات ، ازتک تک این اندام بیرون میروند ، انسان میمیرد . به سخنی
دیگر ، نامیرائی ، دیگر ارتباط با امرداد ( سرشت گیاهی و درختی انسان و جهان
وخدا ) ندارد . وخوشزیستی ، در زندگی که با خون ( آب در تن ) کار داشت ( خرداد )
، « ارزیز » ، جانشین خون میشود . اصل پیوند یابی که تاکنون آبکیها
( خون ، شیر، باده، افشره گیاهان، آب ...) بودند ، آهن میگردد . این آهن است که « می بندد » . بجای پیمان بستن
باهم ، با« نوشیدن همه ازیک جام ویک باده » ، پیمان با دست زدن به هم، برفراز آتش
سوزان، بسته میشود .
برای این تحول یابی آرمان ، ازهمان تصاویر پیشین بهره برده
میشد ولی معنای دیگربه همان تصاویر، داده میشد . سنگ ، که درفرهنگ زنخدائی معنای
امتزاج و اتصال داشت . مثلا درخت مانتراسپنتا
یا مارسپند ، خدای روز 29 که موکل زناشوئی و دوستی است ، سنگ (=
غار= برگ بوی= کافور= رنـد ) هم نامیده میشد . این خدا را الهیات زرتشتی ،
نام « کلام مقدس » داده است تا سخنی از این خدا ، نرود . این بدان معناست که ازاین به بعد، فقط سخنان
زرتشت واهورامزدا ، اصل امتزاج و اتصال هستند .
در میترائیسم ، ازهمین تصویر، که سنگ ( سنگک = سنگ + اک )
باشد ، و به معنای جفت « زهدان ، و جنین باهمدیگر » است ، بجای آنکه کودکی زاده
شود ، میتراس زاده میشود ، که دریکدست شعله آتش گدازنده وسوزان ، و در دست دیگر،
تیغ یا دشنه آهنی برّنده دارد. « سنگ » ، ازاین پس ، زهدان مادر، نیست که
کودک را میزاید ومی تند، یا آب ازآن ،
روان میشود ، بلکه اصل پیدایش « آهن وتیغ برّنده + و آتش گدازنده » شده است . ازهمان اصطلاح « سنگ= آسن » ، معنای
دیگر گرفته میشود . آنچه به حسب ظاهر، یکیست ، درباطن ، ورطه بسیارژرفی با جهان
نگری پیشین دارد . حتا « آهن یا آسن » ،
که همان نام سنگ ( = آسن ) را دارد ، ازاین به بعد ، « بند » میان فلزات شمرده
میشود . آنچه من و تورا به هم می بندد ، جنگ افزاریست که ازآهن ساخته میشود یا به
عبارتی دیگر، رزم مشترک باهم علیه دشمن مشترک ، مارا به هم پیوند میدهد . انسان ، درالهیات زرتشتی ، همرزم اهورا مزدا
ساخته میشود ، یا به عبارت دیگر، آنچه موءمنان و اشون ها را به هم و به اهورا مزدا
می بندد ، جنگ افزارو جهاد است . همین سراندیشه که « خلق موءمن برای همرزمی با
الله علیه کفار باشد » ، امت واحد اسلامی را میسازد . درروندِِ جهاد وکشتن دشمنان
باهم ، « امت واحداسلامی » ، پیدایش می یابد .
خدای صانع و جنگ وقرارداد ( همه روابط ازاین پس ، سوگندی و
قراز دادی هستند . معنای پیمان ، بکلی تغییر میکند ) ، جانشین خدائی میگردد
که از تن خودش ، آفریدگانش را می تند ، می بافد و به سخنی دیگر، رابطه عشقی ومهری
با آنچه میافریند دارد .
آرمان « صانع بودن » ،
نخست ، درتصویر خدا ( میتراس ، الله ، یهوه ) چهره به خود میگیرد ، و بدین ترتیب ، مقدس
میگردد. ولی خدای تازه ، صانع منحصر به فرد میباشد . سده ها ، آرمان « صانع بودن
» در انحصار خدا یان میماند ، ولی این
ایده آل ، یک ایده آل انسانیست ، که در پیکر خدایان ، قداست می یابد .
با مقدس شدن این ایده ال ، « آلت ساختن آنچه درجهانست » ،
شومیش را از دست میدهد . انسانی که دایه چیزها و
پرستارچیزها و پرورنده چیزها بوده است ،
به آسانی نمیتواند آنها را به کردار آلت خود بکار ببرد . « آلت سازی همه
چیزها » ، نیازبه مقدس ساختن صانع دارد . ولی انسان ، این حق انحصاری یهوه و
الله و خدیان نوری را بزودی نادیده میگیرد ، چون میداند که این ایده آلیست که خودش
، نهفته ، دردلش وضمیرش داشته است . فلاسفه ، نقش انحصاری خدا را شکستند ، و این
حق را ازاو گرفتند ، و اورا غاصب حق انسانها دانستند ، و این حق را میان انسانها ،
پخش کردند ، و به « عقل هر انسانی » دادند .
عقل ، درآلت ساختن هرچیزی ، کاری مقدس میکند . ازاین پس ،
دنیا و اجتماع و وقایع ، مواد خام یا هیولا هستند ، وعقل انسانی ، کارش دادن شکل
مطلوب خودش بدانهاست . « موادخام ساختن از دنیا » ، سلب اصالت از دنیاست ، انکار
همگوهری دنیا با انسانست . ادیان نوری ، با تصویر خدایشان ، اصالت را از انسانها
وچیزها میگرفتند ، و فلاسفه با عقل ، اصالت را از انسانها و چیزها میگرفتند .
ازاین روهست که مولوی میگوید که « فکروعقل » را رها کن ، و مرد « صفا » باش .
جوئی زفکرت ، داروی علت
فکرست ، « اصل ِ علت
فزائی »
فکرت ، برون کن ، حیرت ، فزون کن
نی مرد فکری ،
« مـرد صـفـائـی »
عقل ، مرجع مقدسی برای دادن شکل به دنیا و اجتماع و سیاست و
اقتصاد و روابط درقوانین بنا براندیشه و خواست انسان هست . برای چنین عقلی ، همه
چیز، ساختنی است . هرچیزی را میتوان آلت و کالا وماده ساخت . و انسان عاقل ،
انسان صانع است . بدینسان کم کم « انسان ناب صانع » پیدایش می یابد .
با صانع شدن انسان ، انسان ، رقیب الله و یهوه وپدرآسمانی
میگردد ، چون آنها بوده اند که ابتکارصانع بودن را داشته اند
. آنها بوده اند که جهان و انسان و اجتماع و قانون را، « میساختند» . عقل انسان ،
ایده آل خود را ، زمانها در زیرپوست این خدایان ، نهفته بود ، تا قداست پیدا کند ،
و اکنون که میشد بی هیچ شرم و دغدغه وجدانی ، هرچیزی را ماده و آلت خود ساخت ، این
حق انحصاری خدا را بکنارنهاده ، و آنرا حق هرعقلی شمرد . تصویر خدای صانع ، راه
را برای « عقل صانع ، و انسان صانع » گشود.
ولی عقل ، حق خودرا بر ماده و آلت وکالا سازی ، محدود به
حیوانات و فلزات و سنگ و گیاه وطبیعت نمیکند ، بلکه تجاوز به گستره انسان و اجتماع
میکند ، که خدایان نوری ، ملک انحصاری خود کرده بودند . عقل ، این حق انحصاری
خدایان مربوطه را نمیشناسد، و منکروجود چنین خدایانی میگردد ، و فقط هنگامی این
خدایان را تحمل میکند، که دست از این دامنه هم بردارند . عقل انسان ، حق مسلم خود میداند که انسان و
اجتماع را هم مواد برای سازندگی خود بکند ، و به آنها شکلی که میخواهد بدهد . این
تقلیل انسان وبخشهائی ازاجتماع ، و یا کلنی های
خارج از اجتماع خود ، به مواد ی که عقل باید بدان شکل مطلوبه اش را بدهد ،
شروع میشود . حق عقل ، به ماده خام سازی و آلت سازی همه چیزها وکالا سازی از همه چیزها ، یک حق عمومی و مقدس
عقلست ، و کسیکه برضـد آن برخـیـزد ، متهم به « ضد عقل بودن ، و ضد آزادی بودن »
میشود . اینست که سرنوشت این عقل ،
خواه ناخواه بدانجا میکشد که انسانی را که خودش میخواهد بسازد . کار عقل خواه
ناخواه بدانجا میکشد که عقل و اندیشه و روان وضمیر انسانها را ، آنگونه بسازد که
میخواهد . عقل صانع انسان ، درهیچ مرزی ایست نمیکند . عقل صانع ، حق مسلم خود
میداند که خدایان و ادیان را نیز بگونه ای که میخواهد بسازد . کتابهای مقدس
ادیان ، مواد خام عقل صانع میشوند . هر دینی ، ازاین پس ، ماده خام ِ عقل صانع
، برای ساختن « دینهای راستین تازه » میگردد . عقل صانع ، رابطه دیگری با دین دارد
، که « عقل تابع دین » از دین داشت . عقل
صانع ، به هرخدائی ، صورت خودش را میدهد ، و نیازی به رد کردن و انکار هیچ خدائی
ندارد. عقل صانع ، به هیچ روی ، « ماتریالیست » نیست ، بلکه از« هرپدیده ای
، ماده میسازد ».
عقل صانع ، هر خدائی وهر دینی و هر مسلکی و هر ایدئولوژئیی
را آنگاه می پذیرد، که ماده خام او ، و آلت او وکالای او بشود .
رد کردن دین وخدا ، عمل کودکانه وبـدوی ، برای کسی میباشد که « عقل صانع » دارد
. عقل صانع ، با نهایت شادی و با آغوش باز، دین و خدائی را می پذیرد که ، ماده خام
برای او بـشود . این عقل صانع ، هم در آخوندهای هر دینی همیشه درکاربوده
است ، و هم در سیاستمداران . ماده خام و آلت ساختن از« دین و خدا و ایده آل وغایت
» ، رد و انکار دین وخدا وایده آل را ، کاری نامعقول و بی ارزش وبدوی میداند ، چون
با « ماده خام سازی دین وخدا وایده آل » ، دین و خدا و ایده آل ، نقش وارونه اصلشان
را پیدا میکنند ، ودین و خدا وایده آل ، «عبد ومخلوق ِ عـقـل » میگـردنـد . انسان
سازی و اجتماع سازی وخداسازی و ایده آل سازی ، غایت نهائی عقل میگردد .
از روزیکه عقل صانع انسان ، راه ابتکار خود را درگستره دین
وخدا وایده آل یافت ، و توانست که آنهارا « مـواد خام » خود سازد ، دیگر، به پیکار
با ادیان ، و انکارورد خدا ، نمی پردازد ، و چنین کاری را ، کاری برضد گوهرعقلش
میداند. غایت عقل صانع ، ردکردن و
انکارکردن چیزها نیست ، بلکه « ماده خام ساختن ازچیزها » هست .
چیزی نامعقول و ناپذیرفتنی است که قابلیت تبدیل به « مواد خام » او را
ندارد . عقل صانع ، ازمـواد ِ خام ساختن دیـن وخـدا ، کام می برد ، نه از نفی و رد و انکار آنها
. عقل صانع ، اگر درظاهرهم ، نقش تابع دین وخدا را بازی کند ، درباطن ، نقش
ِسازنده و شکل دهندهِ خدا و دین و ایده آل را فراموش نمیکند .
سرانجام کار این عقل صانع ، کار همان اژدها
درافسانه ها ست، که خودش را از دُمـش ، می بلعـد . عقل ، خودش را
میسازد . عقلی که درپی ساختن همه چیزهاست ، درعقلهای انسانها ، مواد خام خود
را می یابد و عقل ها را میسازد ، و به روند« عقل سازی » دراجتماع ، فرهنگ میگوید .
حتا عقل ، خودش را میسازد. انسان ، با عقلش ، خودش را درپایان ، ماده خام ، و
سپس ازآن هم آلت وهم کالا میسازد . صنع و خلق کردن ، جای آفریدن و تنیدن را
میگیرد . عقل صانع ، « خرد زاینده » را ، محکوم به اعدام وتبعید میکند .
«عقل صانع انسانی » ، جانشین « خدای صانع » میگردد . اکنون
عقل صانع ، میگوید که آنچه را خدایان صانع خواستند بکنند ، من خودم به عهده میگیرم
. جنگ و دعوای عقل صانع انسان ، با ادیان
نوری و خدایان صانعش ، برسر حق انحصاری ِ ساختن وصانع بودن است، وگرنه ، هردوباهم
همگوهرند . عقل صانع ، خدا و دین را درواقع ، رد نمیکند ، بلکه میخواهد ، « خدا و
دین » را مصنوع خود کند . جدا کردن حکومت از دین ، طی کردن همین دعوا ، برسر حق
انحصاری صنعتگریست . آن خدایان میگفتند که این مائیم که ، جهان و اجتماع و
انسان را حق داریم بسازیم ، و حالا عقل میگوید که نه ، این منم که جهان و طبیعت و
اجتماع و انسان را میسازم .
ولی مسئله بنیادی چنانچه پنداشته میشود برگزیدن یکی از
دو بدیل ِ« خدای نوری وصانع » یا « عقل
نوری و صانع » نیست . هردو، یک کار میکنند . هردو ، تباهیها و پلشتی ها و
زشتیهای همانند هم ، تولید میکنند و کرده اند و خواهند کرد . مسئله بنیادی ،
برگزیدن « خرد زاینده و تننده » ، و اولویت دادن « خرد زاینده و تننده » بر« عقل
صانع ونوری ، و خدای صانع و نوری » است . مسئله ، نفی اصل ماده سازی و آلت و
کالا و عبد و مخلوق سازی ازجهان و از انسان و ازطبیعت و ازاجتماعست .
خدائی که گوهروسرشت خوشه ای دارد و میتواند از شیره تن خود ،
جهان و انسان و طبیعت و اجتماع را ببافد و بتند ، باید جانشین خدای صانع بشود .
آرمانی که در خدای نوری و صانع، پیکربه خود گرفته است ، باید کنار نهاده شود ، و
آرمانی که در خدائی که از گوهر خودش ، جهان و انسان و اجتماع را می بافد و می تند
، ازسربسیج ساخته شود . آرمانی که پرستش عقل صانع را ایجاد کرد ، باید راه را برای
بازگشت آرمانی بازکند که ، در خرد ِ تننده و زاینده ، پیکر به خود میداد . ما
نیاز به « خردی داریم که ازگوهرجان خود ، بیاندیشد ، و هیچ چیزی را ماده خام برای
تجاوز خود نکند. خلقت و صنعت ، تحمیل اراده خود، به عنف و قهر، برطبیعت و اجتماع و
انسان و برخود است .
این بررسی درگفتار
« شـمع و پـروانه »
یا
« اقتران ماه
با پروین »
« نخستین عشقی» که « نخستین گناه » شد
ادامه دارد
|