FarhangIran
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برگ نخست
در باره ما
راهنما
جستجوی پیشرفته
پیوند با ما
فرهنگ باستانی
شاهنامه فردوسی
شاهنامه خوانی
زرتشت ، اوستا و گاتاها
سیمرغ در فرهنگ ایران
جشن های ایرانی
خنیاگری
باغ ایرانی
نام های ایرانی
چامه سرایی
نسک ها و نو یسندگان
نسک خانه
آوا و رخشاره
نسیم شمال
گفتگو ها
جستار ها
رو یداد ها
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
یادمان های تاریخی
واژه نامه زبان پارسی
پرسش و پاسخ
 
 
تازه ترین ها
پر بیننده ترین ها
 
 
 
 
 
 
برگ نخست arrow فرهنگ باستانی arrow فرهنگ باستانی arrow نامه ی جان و خرد - بخش یکم
نامه ی جان و خرد - بخش یکم چاپ ارسال به دوست
نویسنده محمود کویر   
۰۲ مهر ۱۳۸۶
شاهنامه با نام جان و خرد آغاز می شود. آغازی بی مانند در ادبیات ایران. کتابی سراسر داد و دانایی. واژه ها همه، دانه های دانایی اند. شاهنامه یا خداینامک، داستان پهلوانی ها، پیمان داری ها، مهربانی ها، مدارایی ها نیز هست. در این روایت کم مانند ادبیات جهان، خرد و عشق چنان در هم آمیخته است که گویی جهان فردوسی، آمیزه ای از عشق و دانایی است.این فرهنگنامه با ستایش مردم و خرد می آغازد و با برچیده شدن بساط خرد و اندیشه به پایانی تلخ می رسد. سراسر، داستان خرد است و در آویختن و درآمیختن آن با بی خردی. عشق است و کین. با خدایانی برآمده از جان مردمان، همه مهر و مدارا و شادی و شادمانی می آغازد و با بر سر کار آمدن خدایی کینه کش و شمشیر به کف و کف بر دهان به سرانجام شوم خود می رسد.

با برافراشتن پرچم قیام کاوه و کیان بر ستم و بیداد، نخستین داستان شاهنامه رقم می خورد و با دریده شدن درفش کاوه و به خاک افتادن کیانیان به دست عمر و تازیان، آخرین داستان به سرانجام می رسد. اما خون پهلوانان ، دلاوران، شاهان، ایرانیان و انیران ، هم چنان در رگ های من می دود. سیاوش و سهراب، در میدان های کار و زندگی من حضور دارند. کیکاوس ، هزار ه هاست که بر تخت ایران نشسته است! اسفندیار ، هم چنان برای دین و قدرت می جنگد. شاهنامه چونان روی در تاریخ این سرزمین جاری است. شاهنامه چونان خون در رگ های هر ایرانی می دود.

بخش مهمی از این کتاب، دانشنامه و فرهنگ پهلوانی است. پهلوانی نه تنها یک منش و روش، بل یک دستگاه نگرش به هستی است. فرهنگ و اخلاق ایرانیان در سده های تاریخی است. در این راستا برآنم تا در بخشی از این سلسله نوشتار، نگاهی داشته باشم به دانش پهلوانی و پهلوانان ایرانی. و می گشایم این عشق نامه ی بزرگ جهان را با  نامه ی پهلوانی:

نامه ی پهلوان

کلمه ( پهلو) معنای فراخ نگری و مدارایی داشته است. این واژه از خشت و خشتره به معنای آمیزش و مهرورزی و همبستگی آمده و خشتر در فارسی باستان، شاه و پهلوانی است که شهر و کشور و جهان را با مهر و مدارا می آراید. از همین واژه خشت که بنیاد خانه است،وخشت به معنی نی که در دست پادشاهان بر سنگ نگاره ها دیده می شود ، می توان پی برد که پهلوان، شاه جهان آراست:

نشسته بر آن باره خسروی

بپوشیده آن جوشن پهلوی  ( گرشاسب نامه)

کلمه پارت نیز از همین کلمه گرفته شده است و پهلو، پرتوه، پهله و پارت از یک جا آمده است و اشکانیان که همان پارت ها باشند، نامشان از اشک گرفته شده و اشک و خشت و عشق از یک ریشه و همه معنای مدارا و مهر و همبستگی دارد. پس پهلوانی کیش مدارا و مهر بوده است:

تبه کردی آن پهلوی کیش را

چرا ننگریدی پس و پیش را ( اسدی)

در یشت ها و بویژه یشت نهم و دوازدهم و سیزدهم و نوزدهم كه در زمان هخامنشیان و اشكانیان نوشته شده، از پهلوانان ایران یاد شده است.

كتاب یادگار زریر، داستان های دوره ساسانی چون بهرام چوبین، كارنامه اردشیر بابكان، سكسیكین، پیكار، مزدك نامه، التاج، دینكرد، بندهشن، اردای ویراف نامه، مینوی خرد و آیین نامه ها نیز داستان های  پهلوانان ایرانی در آن روزگار را باز می گویند.

پهلوان و پهلوانی در ایران از قاف می آغازد و از همانجا با عرفان پیوند می خورد. كوه و حیوان و انسانی كه در این داستان های پهلوانی می آیند، همه در تاریخ عرفان حضوری چشمگیر دارند.

پهلوانان شاهنامه فرهنگی با خود دارند و آن را نمایش می دهند كه ریشه در كهن ترین آیین های عرفانی دارد. آنان در دستگاه دولت، نقش میانجی و پاسدار حقوق مردم را دارند. این پهلوانان که در دوران گله داری و رمه گردانی، خود کدخدا و فرمانروایی دودمانی بوده اند، سپس نقش رابط بین مردم و دستگاه قدرت را در دفاع از مردم بر عهده می گیرند و چون دین و دولت، بر مردم می تازد، دستگاه پهلوانی برمی خیزد، تا آن آیین و اندیشه كهن را در برابر اتحاد شاه و دین نگه دارد.( رستم در برابر زرتشت و اسفندیار و گشتاسب) و چون سرانجام، به ضرورت تاریخ، از پای در می آید، گشتاسب و زرتشت قدرت می گیرندو شاهی و دین به یكدیگر اندر می شوند. به بند کشیدن رستم به دست  اسفندیار، نماد رویارویی منش پهلوانی یا آیین کهن ایران با دین جدید است.

زبان این پهلوانی، سرود بوده است. سرودهای بزمی و رزمی و پهلوانی شاهنامه، گوشه هایی از آن را به یاد می آورد. در كنار سرود، چامه نیز بوده است. چامه، سراسر ستایش پهلوان است و با ساز و آواز اجرا می شده است. دستگاه های این سرودهای پهلوانی در شاهنامه عبارتند از: خروش مغان. دادآفرید. پیكارگرد. سبز در سبز.

این سرودها بسی كهن تر از شاهنامه اند و بخشی از سرودهای كهن آفرینش اند كه خنیاگران عاشق بر گرد جهان می پراكنده اند. در بخشی از شاهنامه نیز باربد بر فراز درخت، سه سرود می خواند:

پهلوانی سرود در دستگاه دادآفرید. بربط او را آلت ننگ و نبرد خوانده اند. سرودهای دوم و سوم سرودهای غنایی بوده اند. آخرین فرد از نسل این خنیاگران سرود خوان دوره گرد پس از نكیسا و باربد، رودكی بود كه خود گرد جهان گوسانی(کولی گردی) می كرده و از عارفان نامدار ایران است:

تو رودكی را ای ماهرو همی بینی

بدان زمانه ندیدی كه این چنینان بود

بدان زمانه ندیدی كه در جهان رفتی

سرود گویان، گویی هزاردستان بود

در باره گوسانی کردن در منظومه ویس و رامین گرگانی آمده است:

نشسته گرد رامینش برابر

به پیش رام، گوسان نواگر

سرودی گفت گوسان نوایی

در و پوشیده حال ویس و رامین

نام یكی از سرایندگان شاهنامه به گفته فردوسی بلبل بوده است. و بلبل نماد همین خنیاگران دوره گرد و آواز خوانی بوده است. بنگریم كه همین بلبل در مرگ اسفندیار و درماندگی رستم و مرگ سیاوش چگونه می خروشد و شگفت نیست كه آواز بلبل در ادبیات ایران به زبان پهلوی و زبان كهن ایرانی مانند شده است:

نگه كن سحرگاه تا بشنوی

ز بلبل سخن گفتن پهلوی

و زبان بلبل و زبان پهلوی و پهلوانی یكی شمرده شده است:

بلبل به زبان پهلوی با گل زرد

فریاد همی كند كه می باید خورد

×××

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی

می خواند دوش درس مقامات معنوی

مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی

تا خواجه می خورد به غزل های پهلوی

و این خواجه كه چنین دلباخته زبان پهلوی، چونان نمادی از فرهنگ باستانی ایران است، خود پیشوای عارفان و رندان جهان است.

و در باره سماع خسروانی است:

بشنو و نیک شنو نغمه خنیاگران

به پهلوانی سماع و به خسروانی طریق  ( مسعود سعد)

لحن اورامان و بیت پهلوی

زخمه رود و سماع خسروی  ( بندار)

و در باره پهلوانی سرود است:

سخن های رستم به نای و به رود

بگفتند بر پهلوانی سرود

مغنی سحرگاه بر بانگ رود

بیاد آور آن پهلوانی سرود  ( نظامی)

  از دیگر درویشان خانه به دوش جهانگرد كه سرنوشتی رنج بار داشته اند و داستان های ملی را می پراكنده اند، یكی نیز لولیان بوده اند. آنان كه انسان هایی آزاده و وارسته بودند، تنها آواز خوان روح سرگردان انسان بوده و سرگذشت خویش و پدران خود را نیز بر این داستان ها افزوده و در جهان پخش می كردند:

صبا زان لولی شنگول سرمست

چه داری آگهی! چون است حالش

در تاریخ ما نخستین بار بهرام گور از شنگل، پادشاه هند می خواهد تا گروهی از آنان را به ایران بفرستد و چهار هزار تن از این رامشگران در ایران پراكنده می شوند. این لولیان شاید به دلیل سختی زندگی و مشكلات سیاسی نیز خود به ایران كوچیده باشند. به هر روی آنان از هند به ایران و سپس تا اروپا پراكنده شدند و داستان هایی چون رستم را هر جای بردند. امروزه روشن است كه ریشه لولیان اروپای شرقی و كروات ها با ایرانیان كهن و هندیان یكی است. آنان را جادوگر و كولی خوانده و بسیار آزارشان دادند. روح شورشی و دلاور و سرگردان آن ها، همراه با این كه فرهنگ و صنعت و رقص و موسیقی را با خود به هر سو می بردند، بیشتر روحانیون را بر آن داشت تا در میان مردم به بدنامی آنان بكوشند و افسانه ها بر سر زبان ها اندازند. در ایران نیز چنین شد: در فارس آنان را كولی، در غرب ایران، غربتی، در آذربایجان آنان را قراچی از كلمه غرچه به معنی پست و بی شرم لقب دادند. این دلاوران آزاده به آواز خوانی و رامشگری و غربال بندی و فالگیری، روزگار می گذرانیدند.

حیوان پهلوان، اسب است. آریاها به داشتن اسب شهره بودند و پهلوانان پارتی، اسب سوارانی خبره بوده و اسبان شاهنامه چون رخش و سیاه نقش مهمی در این فرهنگ بر عهده داشته اند. اسب در یشت ها نیز ویژه خدایان است و با عرفان و مسایل آیینی نیز پیوند دارد. مهر در یشت، دارنده چهار اسب سفید است و به درارنده اسب های زیبا توصیف شده است. اسب سیاوش در سیر و سلوك كیخسرو به مقام یك عارف بزرگ نقش دارد. اسب سیاوش است كه او را از كوه آتش عبور می دهد و سرفرازی و بی گناهی او را نشان می دهد.رخش رستم با وی سخن می گوید و با دیوان نبرد می كند. اسب سهراب تنها گرده به پهلوان می سپارد و این ها همه نشان آن دارد كه اسب و پهلوان و عارف را پیوندی است. اسب نماد آن حیوان سرفرازی است كه بال پرواز انسان است. اسب همان روح بلندپرواز انسان است.

آریاها این حیوان را اسپ خوانده اند و در سنگ نوشته داریوش چهار بار به کار رفته است. در نام ایت افراد واژه اسب دیده می شود، که همه از پهلوانان کهن ایران هستند: گرشاسب( دارنده اسب لاغر) ارجاسب( درانده اسب گرانبها)لهراسب( تند اسب) تهماسب( دارنده اسب نیرومند).

ارسطاطالیس در سده چهارم پیش از میلاد از اسبان نسایی ستایش کرده است. در میان  سومریان اما، نام اسب دیده نمی شود. در مصر هم گاو و خر گردونه ها را می کشند. در قوانین همورابی نیز، که نام بسیلری لز حیوانات آمده است، نامی از اسب نیست. این ها نشان می دهد که اسب با ایرانی و پهلوان ایرانی به جاهای دیگر جهان آن روز رفته است.

عیاری رفتن و عیاری کردن نیز در فرهنگ پهلوانی است. رستم بارها در شاهنامه به عیاری می رود. جامه می گرداند و در لباس بازرگان به لشکر دشمن می رود. شبانه کمند می گرداند و یکه و تنها از برج و بارو در می گذرد. عیاری کردن نه تنها با گستاخی و کمندو خنجر بر لب ودندان داشتن سر و کار داشت، بلکه با فریب دادن دشمن همراه بود. در داستان رفتن رستم به کوه سپید، وی فریبی به کار می برد. کاروانی به جانب دژ به راه می اندازد و :

به بار نمک در نهان کرد گرز

برافراخته پهلوان یال و برز

ز خویشان تنی چند با خود ببرد

کسانی که بودند هشیار و گرد

به بار شتر در سلیح گوان

نهان کرد آن نامور پهلوان

لب از چاره ی خویش در خند خند

چنین تازیان تا به کوه سپند.


آیین های کهن عرفانی و پهلوانی به هم آمیخته است. نگاه کنیم به آیین سوگند خوردن کیخسرو:

بگویم که بنیاد سوگند چیست

خرد را و جان را به از پند چیست:

بگویی: به دادار خورشید و ماه

به تاج و به تخت و به مهر و کلاه

به یاد فریدون، به آیین و راه

به خون سیاوش، به جان تو، شاه!

به فر و به نیک اختر ایزدی

که هرگز نپیچی به سوی بدی

میانجی نخواهی بجز تیغ و گرز

منش پست داری ز والای برز

 پس کیخسرو، روی به سوی آتش می کند و سوگند یاد می کند به دادار دارنده و به روز سپید و به شب سیاه و:

به خورشید و ماه و به تخت و کلاه

به مهر و به تیغ و به دیهیم شاه

که هرگز نپیچم سر از مهر اوی

نبینم به خواب اندرون چهر اوی

سپس دبیران در کار می آیند و :

یکی خط نوشتند بر پهلوی

به مشک از بر دفتر خسروی

گوا بود دستان و رستم بدین

بزرگان لشگر همه هم چنین

 و سوگند نامه را به رستم می سپارند:

به زنهار در دست رستم نهاد

چنین خط سوگند و آن مهر و داد

پایان بخش آیین سوگند نیز چنین است:

وزآن پس همی خوان و می خواستند

دگرگونه مجلس بیاراستند

ببودند یک هفته با رود و می

بزرگان در ایوان کاوس کی

رویین تن شدن و بی مرگی و جستجوی چشمه آب زندگی یا آب حیات یا چشمه خضر( خدر. خسرو. كسرا. قیصر. كایزر. سزار. همه از نام خسرو یا شاه گرفته شده است) در كهن ترین داستان ها و آیین های عرفانی ایرانی و در شاهنامه دیده می شود.( هم چنین در استوره گیل گمش كه كهن ترین استوره یافته شده بشری است و در غرب ایران  به دست آمده است)

این آرزوی بزرگ بشر سپس به سراسر جهان بال می گشاید.مرگ اما سرانجام کار است. پس هر پهلوان رویین تن نقطه ضعفی دارد که به همسن سبب از پای در می آید. آشیل را هنگامی که در آب فرو می برند تا رویین تن شود، مادرش پاشنه پای او را می گیرد و آن قسمت آبدیده نمی شود و دشمن با پرتاب تیری به پاشنه آشیل او را نابود می کند. اسفندیار نیز هنگام فرو شدن در آب، چشمان خود را می بندد و سرانجام رستم با پرتاب تیری به چشمان او، وی را می کشد.

سلاح پهلوان در نبرد رویارو، گرز، شمشیر، ژوبین، تیروکمان، نیزه، سنان، تبر، درفش، خشت و کمند است. به هنگام عیاری خنجر بر دندان و کمند در چنگ دارد. پس از تازش تازیان چون در زورخانه ها به تمرین جنگ برمی خیزد، وسایل زورخانه چون میل و کباده و تخته شنا را بر مثال تیر و کمان و گرز و سپر می سازد و زورخانه نمادی از میدان زندگی و رزم است.

به هنگام صف آراستن در  میدان جنگ، میدان زندگی را پیش رو دارد: شاه در قلب است و سرداران و سپهبدان در بازو و رستم در بالای همه. درفش ها هرکدام رنگی و نشانی از خدایان و زنخدایان دارند، که دین پهلوان، آیین آزادگی است. درفش زنگه شاوران، هما پیکر است. بر درفش فرامرز، فرزند رستم، اژدهای هفت سر است. درفش توس نشان فیل دارد و سراپرده اش سیاه است. گودرز بر درفش نقش شیری دارد که شمشیری در کف گرفته و سراپرده اش سرخ است. گراز سراپرده ای زرد دارد  و بر درفش او نقش گراز است. بر درفش اشکش نقش پلنگ است. شاه ایران، سراپرده ی رنگارنگ دارد و درفش وی نقش خورشید دارد و بر یالای آن ماهی زرین می درخشد. اما رستم سراپرده ای سبز دارد و در برابر چادرش، درفش کاویانی یا پرچم ملی ایران در اهتزاز است.

افراسیاب چون به میدان نبرد و پهلوانی می آید، از هیبت خویش لرزه بر اندام دشمن می افکند:

که آن ترک در جنگ فر اژدهاست

دم آهنج و در کینه، ابر بلاست

درفشش سیاه است و خفتان سیاه

از آهنش ساعد از آهن کلاه

همه روی آهن گرفته به زر

درفشی سیه بسته بر خود بر

چون پهلوانان ایران را نام نویسی می کنند، نزدیک هفتصد و سی تن را نام می برند:

از خویشان کاوس، صدو ده تن. نوذریان، هشتاد تن. گودرزیان، هفتاد و هشت تن. از تخمه گژدهم، شصت و سه تن. از خویشان میلاد، صد نفر. از تخمه توابه، هفتاد و پنج تن. از تخم پشنگ، سی و سه تن. از خویشان برزین، هفتاد تن. از تخم گرازه، صد و بیست تن.

کیخسرو چون شاهی را رها می کند، فرمانروایی بخش های مختلف ایران را به این سه پهلوان می سپارد: به گیو، قم و اصفهان. به توس، خراسان. به رستم نیز ، زابلستان، کابلستان، هند، غزنین.

پهلوانان از نسل جمشیدند. جمشید همان جم، نخستین انسان روییده از گیاه، همان خدا و همان سیمرغ است. در این بینش، انسان و گیاه و مرغ و خدا، یكی است. درهم و با هم است.

پهلوانان بزرگ از سیستان برخاسته اند و عیاران عارف ایران نیز سیستانی اند. پهلوان مرز و نژاد و برتری نمی شناسد و از همین رو بزرگ ترین پهلوان ایرانی، رستم، چنین نسب دارد:

از ازدواج جمشید با دختر كورنگ زابلی، تور و از او شیدسب، تورگ، ثم، اثرت، گرشاسب، نریمان، سام و از سام، زال زاده می شود تا بنیاد پهلوانی را در این بسرزمین بگذارد. زایش پهلوان اما خود حکایتی دارد. در هنگام زاده شدن رستم با نخستین سزارین تاریخ و به کار بردن داروی بیهوشی برای این کار روبرو هستیم و چون پهلوان از مادر زاده می شود، با آیین ویژه خبر به پدرش می رسانند، که بسیار خواندنی است:

یکی کودکی دوختند از حریر

ببالای آن شیر ناخورده شیر

عروسکی همبالای رستم می دوزند و :

درون اندر آکنده موی سمور

به رخ بر نگاریده ناهید و هور

به بازوش بر اژدهای دلیر

به چنگ اندرش داده چنگال شیر

به زیر کش اندر گرفته سنان

به یک دست کوپال و دیگر عنان

نشاندندش آن گه بر اسب سمند

 به گرد اندرش چاکران نیز چند

آنگاه این عروسک یا آدمک رستم پیکر را غرق در سکه و گل بر می دارند و :

مر آن صورت رستم گرزدار

ببردند نزدیک سام سوار

یکی جشن کردند در گلستان

ز کابلستان تا به زابلستان

اگر زایش پهلوان دلکش و شیرین است، اما مرگ پهلوان دردبار است. چنین است مویه تهمینه بر مرگ سهراب:

بزد چنگ و بدرید پیراهنش

درخشان شد آن لعل زیبا تنش

مر آن زلف چون تابداده کمند

بر انگشت پیچید و از بن بکند

تهمینه سخت می گرید و :

همی خاک تیره به سر بر فکند

بدندان همه گوشت بازو بکند

به سر بر فکند آتش و بر فروخت

همه روی و موی سیاهش بسوخت

سپس بر پیکر سوارش مویه ها می کند و موی ها می کند و بر زین و لگام اسب او بوسه ها می زند و سرانجام:

همان تیغ سهراب را برکشید

بیامد روان دم اسبش برید

به درویش داد آن همه خواسته

زر و سیم و اسبان آراسته

در کاخ بربست و تختش بکند

ز بالا برآورد و خوارش فکند

در کاخ ها را سیه کرد پاک

ز کاخ و ز ایوان برآورد خاک

و چون کاخ و ایوان سیاه می کند و بر باد می دهد، خود به نشان سوک، جامه ی نیلی رنگ بر تن می کند:

بپوشید پس جامه ی نیلگون

همان نیلگون غرق کرده به خون

پهلوانان ایرانی بیشتر نه به وسیله دشمن، بلکه به دست نزدیک ترین کسان خویش و با خیانت و برای قدرت و نام از پای در می آیند:

سهراب را پدرش، رستم می کشد.

رستم، خود به دست برادر کشته می شود.

ایرج را برادرانش می کشند.

منوچهر، نوه ایرج، عموهایش، سلم و تور را می کشد.

سیاوش به خیانت، به دست پدر زن خویش بر تشت خون می نشیند.

در آن نظام حکومتی که در شاهنامه آمده است، سه قدرت در کنار یکدیگر قرار دارند. قدرت سیاسی و قدرت دینی که درهم آمیخته و باهمند و هرم قدرت و ستم را با هم می سازند و برآنند تا بنیاد قدرت سوم را برافکنند:

چو بر دین کند شهریار آفرین

برادر شود پادشاهی و دین

نه بی تخت شاهی بود دین به پای

نه بی دین بود شهریاری به پا

چنین پاسبان یکدیگرند

تو گویی که در زیر یک چادرند

چو دین را بود پادشا پاسبان

تو این هر دو را جز برادر مخوان

اما قدرت سوم، پهلوانی و د ستگاه پهلوانی است. که با مردم است و نگه دار مرز و افتخار ایران زمین است. سلطنت بر بنیاد پدر فرزندی می چرخد و پسر و گاه دختر جانشین پدر می شود، اما پهلوانی از گونه ای دیگر است: پهلوانی به ارث نمی رسد و برپایه توانایی و خرد شکل می گیرد. پهلوان دینی، با دم و دستگاه ندارد. آیین پهلوان، آزادگی و پیمان داری و خرد و داد است. شگفتا که بزرگترین پهلوانان ایرانی از مرزهای دینی و نژادی و ملی درمی گذرند. نگاه کنیم به نسب این پهلوانان و آیا این چه درسی به مامی دهد:

رستم، فرزند زال و رودابه، دختر مهراب کابلی، است.

سهراب، فرزند رستم و تهمینه، دختر پادشاه سمنگان، است.

سیاوش؛ فرزند کاوس و مادرش از خویشان گرسیوز تورانی است.

کیخسرو، فرزند سیاوش و فرنگیس، دختر افراسیاب تورانی، است.

اسفندیار، فرزند گشتاسب و کتایون، دختر قیصر روم، است.

با این درآمد در بخش دوم، نگاهی می کنیم به چند داستان پهلوانی در شاهنامه.


شاد و سبز باشید


 
 

دریافت آگاهی نامه

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
انتشارات فرهنگ ایران
انتشارات فرهنگ ایران
نسک خانه
library
شاهنامه فردوسی
shahnameh
پرچم های ایران
Flag-Iran-7.jpg
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
RSS های فرهنگ ایران
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Untitled Document
                              

Copyright © 2004, All rights reserved. Created by The Iranian cultural foundation
E-mail: webmaster[at]farhangiran.com