|
نامه ی جان و خرد - بخش دوم |
|
|
|
نویسنده محمود کویر
|
|
۰۲ مهر ۱۳۸۶ |
|
شاهنامه، فراخوانی است به سوی: مهر، مدارا، خرد و داد.
پهلوانان شاهنامه، پیامبران آشتی و مهر و شادی هستند.
آنان می رزمند، تا صلح و آرامش و پیمان و خرد را پاس دارند.
در هیچ اثر حماسی جهان، چنین فرهنگ و بینشی روشن و تابناک دیده نمی شود. بنگریم که چگونه، شاهنشاهی در برابر دیگران سخن می گوید:
جز از کهتری نیست آیین من
نباشد به جز مردمی دین من!
و سپس رو به تمام انسان های جهان بانگ بر می دارد که:
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است!
داستان و دستان پهلوانی با نام ایرج می آغازد. فریدون، کشور خویش را بین سه پسر خود تقسیم می کند: سلم. تور. ایرج. در این میانه، ایران به پسر کوچک، اما خردمند، یعنی ایرج می رسد. در برادر بزرگ با یکدیگر بر آن می شوند تا ایرج را از میان بردارند، اما در برابر پرخاش و دشمنی و بیش طلبی آنان، ایرج راهی را بر می گزیند و سخنی می گوید که بیانیه و فرمان پهلوانی است. این نخستین پیام پهلوانی به انسان هاست:
بدو گفت: ای مهتر نام جوی
اگر کام دل خواهی، آرام جوی!
نه تاج کئی خواهم اکنون، نه گاه
نه نام بزرگی، نه ایران سپاه
من ایران نخواهم، نه خاور، نه چین
نه شاهی، نه گسترده روی زمین
بزرگی که فرجام او تیرگی ست
بدان برتری، بر بباید گریست
سپهر بلند ار کشد زین تو
سرانجام، خشت ست بالین تو
مرا تخت ایران اگر بود زیر
کنون گشتم از تاج و از تخت سیر
سپردم شما را کلاه و نگین
مدارید با من شما هیچ کین
مرا با شما نیست جنگ و نبرد
نباید به من هیچ دل رنجه کرد
زمانه نخواهم به آزارتان
وگر دور مانم ز دیدارتان
جز از کهتری نیست آیین من
نباشد به جز مردمی دین من!
و سپس رو به تمام انسان های جهان بانگ بر می دارد که:
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است!
زال زال بنیان گذار دانش، حكمت و دبستان پهلوانی است.
زایش و پرورش وی در هاله ای از رازهای عرفانی نهان است.
عشق، خرد و فضیلتی عرفانی، همواره با اوست.
نیمی خدا و نیمی انسان است.
هنگام زاده شدن ، سپید موی است و این نشان خردمندی او و سروش كه خدای زایمان روشنی و نور و سحرگاهان و شادمانی و عشق است، پیام آور تولد اوست.
زال، آن نیمه ی نورانی و رخشان و خردمند درون هر انسانی است.
او نیز مانند بسیاری از قهرمانان عرفانی به كوه انداخته می شود و سیمرغ كه آشیان بر البرز دارد او را پرورش می دهد.
او فرزند سیمرغ است. سیمرغ خداست و او شیره ی جان خدا را می نوشد و خدا و آدمی در هم می شوند. این است ارج و مقام آدمی در عرفان ایرانی. این است آیین و دین مولانا و حافظ و عطار و ....
البرز آن كوه مقدسی است كه جز سیمرغ را بر فراز آن راه نیست. البرز، دژ عاشقان جهان است.
البرز، مركزجهان، سرحد نور و تاریكی، قرارگاه مهر است.
البرز، قله ی درون ماست. انسان كوه است. كوهی كه عشق و مهر و داد و خرد بر آن آشیان دارد.
زال نیمی در اساتیر و نیمی در حماسه می زید.
زال( خرد تابناك درون هر انسانی) گشاینده تمام قفل ها و رازهای عرفانی است:
زمانی در اندیشه بد زال زر
برآورد یال و بگسترد پر
وزان پس زبان را به پاسخ گشاد
همه پرسش موبدان كرد یاد:
بخست از ده و دو درخت بلند
كه هر یك همی شاخ سی بركشند
به سالی ده و دو بود ماه نو
چو شاه نو آیین ابرگاه نو
به سی روز مه را سرآید شمار
برین سان بود گردش روزگار
كنون آن كه گفتی ز كار دو اسب
فروزان به كردار آذرگشسب
سپید و سیاهست هردو زمان
پس یكدگر تیز هر دو دوان
شب و روز باشد كه می بگذرد
دم چرخ بر ما همی بشمرد
و دیگر كه گفتی از آن سی سوار
كجا بر گذشتند بر شهریار
شمار مه نو بر این گونه دان
چنین كرد فرمان خدای جهان
نگفتی سخن جز ز نقصان ماه
كه یك شب كم آید همی گاه گاه
كنون از نیام این سخن بركشیم
ز دو سرو كان مرغ دارد نشیم
ز برج بره تا ترازو جهان
همی تیرگی دارد اندر جهان
چو زین باز گردد به ماهی شود
بدان تیرگی و سیاهی شود
دو سرو آن دو بازوی چرخ بلند
كزوییم شادان و زو مستمند
جهان را بدو بیم و امید دان
داستان عشق شورانگیز زال و رودابه كه همه ی سنت های موجود را زیر پا می نهند، نیز ازقسمت های دلكش شاهنامه است. عشق جان و جهان زال است. عشق با زال هزار چهره می گیرد و چونان رنگین كمانی بر بام ایران قد برمی افرازد. كه جهان از عشق زاده می شود و عشق جهان را می زاید.
زال در تمام دوران پهلوانی شاهنامه با ماست. پیری زال، زوال قدرت پهلوانان و برتخت نشستن دولتی دینی و پایان حماسه است.
رستم:
بخش بزرگی از فرهنگ پهلوانی ایران با نام رستم و داستان های او پیوند دارد، چون: سیمرغ. البرزكوه. تیرگز. هفت خان. نوشدارو.
رستم با سوگنامه های سیاوش و سهراب و اسفندیارو افراسیاب در هم تنیده است.
رستم با كاوس و كیخسرو و دیگر شاهان نیز همزمان و همراه است.
رستم با نخستین عمل سزارین ، از بر مادر و با داروی بی هوشی و به یاری سیمرغ، زاده می شود. كودكی كه آمده است تا تاریخ و سرنوشت و فرهنگ و اخلاق ملتی را رقم زند.
رستم، تخم ازادگی است. رستم را هیچ قدرتی نمی تواند از میان بردارد، زیرا كه نماد روح ملت است و شگفتا كه سرانجام نیز، نه به دست دشمن، كه در چاه نابرادر ازپای درمی آید.
رستم از سیستان و از دیار سكاها در ده هزار سال پیش تا ایرلند و چین می تازد.
همه این عناصر در عرفان ایرانی سرریز است و سهرودی به آشكار اشاره می كند كه با نام پهلوانانی چون رستم و كیخسرو، دو پهلوان عرصه عشق و خرد، گوهرپاك عرفان پهلوانی بنیاد نهاده می شود.
رستم نمونه برجسته یك پهلوان عارف است. سربلند و با افتخار همه ی صحنه های نبرد با دشمنان را در می نوردد و سر در برابر هیچ قدرتی خم نمی كند و حتا در برابر فرستاده دین و دولت، اسفندیار رویین تن و بی مرگ، دست به بند نمی دهد و می خروشد كه:
كه گفتت: برو! دست رستم ببند!
نبندد مرا دست، چرخ بلند!
اسفندیار در حقیقت نماینده قدرت و دین آور و رسول است و رستم، نماینده آزادگی و عرفان و آیین كهن و متهم به الحاد و بت پرستی!
پس، شاه كه خود را دین آور می نامد، به فرمان زرتشت و برای نابودی آیین های كهن و آزاده، به مركز مخالفان كه سیستان باشد می تازد:
به زاولستان شد به پیغمبری
كه نفرین كند بر بت آذری
اسفندیار آمده است تا آن نظام دمكراتیك دودمانی و عرفانی را كه رستم نماینده آن است، در هم شكند و از نماینده دین نیز فتوا در دست دارد كه:
چو آن جا رسی، دست رستم ببند
بیارش به بازو فكنده كمند
این رستم، نماد پهلوانی و آزادگی است كه باید به بند كشیده شود.
او نجات دهنده دربندان و گرفتاران( بیژن ازچاه. كاوس از زنجیر و جادو و...)و رهاننده دانش و خرد از بند جادوان است.( در كوه مازندران و از دست اكوان و دیو سفید)
سیمرغ به او پیام می دهد كه اگر دست به بند ندهد و با اسفندیار بجنگد، به ضرورت تاریخ و سرنوشت، خود و خاندانش نابود خواهند شد. رستم آگاهانه، نابودی خود و خانواده را می پذیرد و آن فرستاده رویین تن را با تیری از پا می افكند، تا انسانیت و مردمی و آزادی سرفراز بماند و رستم در ادب و فرهنگ ایرانی به نماد آزادگی بدل گردد.
اسفندیار جوان و جویای نام و قدرت و بازیچه دستان اهریمنی پدر باهر چه رستمد است سر دشمنی دارد، چنانكه در خان چهارم، جفت سیمرغ را كه زنخدای بزرگ ایران است و نماد مردمی و آزادگی است، می كشد.
برخی پژوهشگران، پهلوانانی چون رستم را با افراد واقعی در دوران اشكانی یكی دانسته اند. رستم را نیز از شاهزادگان اشكانی قلمداد كرده و گودرز شاهنامه را همان گودرز یكم اشكانی می دانند. دوران اشكانی، دوران پهلوانی است و یاد و خاطره پهلوانان اشكانی با یادمان های دوران كهن در هم آمیخته و این پهلوانان از تاریخ به استوره و افسانه پركشیده اند.
این پهلوانان كوشیدندتا با دستگاه ستم و دین شاهی ساسانی نبرد كنند و به همین سبب، چون ساسانین به قدرت رسیدند، یاد و نام آنان را نابود كردند و فردوسی خود می گوید:
از آنان بجز نام نشنیده ام
به همین جهت نام زال و رستم در هیچ یك از كتاب های دینی پهلوی نیامده است.
داستان عشق رست و تهمینه از بخش های زیبای شاهنامه است. عشق در این داستان همه ی مرزهای ملی را در می نوردد و مرز نمی شناسد و رستم كه پهلوان بزرگ ایران است به شاهزاده ای از سرزمین دشمن دل می بازد تا از آشتی میان دشمنان، كوك فردا(سهراب) زاده شود.
رستم نماینده بی رقیب دستگاه پهلوانی ایران است و همه' منش های آنان را در خود دارد. در جایی بر شاه قدر قدرت كه او را به جنگ فرا می خواند، چنین می تازد:
همه كارت از یكدگر بدتر است
ترا شهریاری نه اندر خور است
چه می گوید رستم؟ به ما چه درسی می دهد؟ نقش انسان در برابر خودكامگی چیست! مگر شاه و دیگر قدرتمداران، این قدرت از كه گرفته اند؟
برون شد به خشم اندر آمد به رخش
منم! گفت شیراوژن تاج بخش
چو خشم آورم، شاه كاوس كیست
چرا دست یازد به من! توس كیست!
این است آن اخلاق و منش پهلوانی كه از ما گم شده است!
رستم اندیشه های پهلوانی و عرفانی خود را چنین باز می گوید:
مرا زور و فیروزی از داور است
نه از پادشاه و نه از لشگر است
سر نیزه و گرز یار منند
دو بازو و دل، شهریار منند
كه آزاد زادم! نه من بنده ام
یكی بنده آفریننده ام
این پیام رستم كه نماد منش و كنش پهلوانی است را باید بر دل و پیشانی هر انسانی نگاشت!
شگفتا كه مردم به وی پیشنهاد شاهی می كنند و این دلاور عاشق آن را نمی پذیرد. زیرا كه تخت سلطنتش بر دل های مردمان است:
دلیران به شاهی مرا خواستند
همان گاه و افسر بیاراستند
سوی تخت شاهی نكردم نگاه
نگه داشتم رسم و آیین راه
در سوگنامه رستم و سهراب، این بار اما، سهراب نماینده نسل جوان عرفان است كه آمده است تا بنیاد ستم و شاه و دین را بركند و حكومت پهلوانی را از نو برپا دارد. او نشان از رستم و سیاوش با هم دارد.او فرزند رستم و تهمینه است. می گوید كه من به ایران می روم تا:
برانگیزم از تخت كاوس را
از ایران ببرم پی توس را
به رستم دهم تخت و گرز و كلاه
نشانمش بر گاه كاوس شاه
چورستم پدر باشد و من پسر
نباید به گیتی كسی تاجور
و كاوس كه این همه را خوب می داند، گدر را به جنگ پسر می فرستد و رستم، كه از پس این نوپهلوان بر نمی آید، برای نخستین بار با فریب، پورجوان را پلو می درد و چون برای درمان وی از كاوس طلب نوشدارو می كند. كاوس به فرستاده می گوید كه اگر نوشدارو بدهم و سهراب نجات پیدا كند:
شود پشت رستم به نیروترا
هلاك آورد بی گمانی مرا
با مرگ رستم به دست هم خون و برادر، در چاه خیانت،برای نام و قدرت، هزاره سوم پایان می گیرد.
همزمان، پادشاهی كیانی نیز به آخر می رسد.
دوران حماسه و پهلوانی غروب می كند.
آرامش و اسایش ایران به پایان می رسد.
فرزندان اسفندیار به ایران و سیستان می تازند و دمار از مردمان بر می آورند.
سیستان ویران و غارت می شود.
دین نو به آیین سراسری و اجباری مردمانی آزاده بدل می شود:
كشیدند شمشیر و گفتند اگر
كسی باشد اندر جهان سربسر
كه نپسندد او را به پیغمبری
سر اندر نیارد به فرمانبری
به شمشیر جان از برش بر كنیم
سرش را به دار برین برزنیم
و دین تازه به قدرت رسیده به نام آیین نو چه می كند!:
جهان بینی آن گاه گشته كبود
زمین پر ز آتش، هوا پر ز دود
بسی بی پدر گشته بینی پسر
بسی بی پسر گشته بینی پدر
شكسته شود چرخ و گردونه ها
بیالاید از خونشان جوی ها سرانجام زال نیز به بند می افتد و سوكنامه با جنون رودابه، پایان شوم خود را باز می یابد.
ایرج، كاوه، منوچهر و آرش نیز از بنیاد گذاران عرفان پهلوانی هستند كه جداگانه به آن ها خواهم پرداخت.
رستم و زال، پدران سنت های پهلوانی و عرفانی ایران هستند. گوهر و بنیاد فرهنگ ایران در آنان است.
این سنت ها با آمدن و رفتن سلسله ها از میان نمی رود.
همانند های رستم و زال در ادبیات دیگر مردمان نیز یافت می شود، اما هیچكدام آن بار عاطفی و عرفانی ژرف شاهنامه را ندارند. شاهنامه، تصویری پرشكوه از پهلوانی های انسان های عارف و عاشق آن روزگار است.
|