FarhangIran
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برگ نخست
پیوند با ما
راهنما
جستجوی پیشرفته
تاریخی-فرهنگی
سیاسی-اجتماعی
ترجمه روزنامه ها
شاهنامه فردوسی
شاهنامه خوانی
زرتشت، اوستا، گاتها
سیمرغ در فرهنگ ایران
جشن های ایرانی
خنیاگری
باغ ایرانی
نام های ایرانی
واژه نامه زبان پارسی
آوا و رخشاره
پرسش و پاسخ
یادمان های تاریخی
رو یداد ها
گفتگو ها
 
 
تازه ترین ها
پر بیننده ترین ها
فرستادن به شبکه ها
افزودن به: Del.icoi.us افزودن به: Yahoo افزودن به: Technorati افزودن به: Ma.Gnolia افزودن به: Spurl افزودن به: Google
 
 
 
 
 
 
برگ نخست arrow تاریخی-فرهنگی arrow جستار های تاریخی-فرهنگی arrow نامه ی جان و خرد - بخش سوم
نامه ی جان و خرد - بخش سوم چاپ ارسال به دوست
نویسنده محمود کویر   
۰۲ مهر ۱۳۸۶
رستم و سهراب، داستان داستان هاست. داستان همیشگی تاریخ. نقالان و مرشدان در قهوه خانه ها، سالیان دراز با این داستان، اشک در چشم مردمان گردانیده اند. این داستان، حکایت تاریخی ماست. حکایت جان سختی نظام کهنه و واپس مانده در برابر نو. ساختار قبیله ای این جامعه در برابر نو و دگرگونی، از خویش جان سختی ها نشان داده است. در برابر دانش و خرد،زبان و زمان ایستاده است. رستم و سهراب، زبان زمانه هاست.

رستم و سهراب:

 كنون رزم سهراب و رستم شنو

دگرها شنیدستی این هم شنو

یكی داستان است پر آب چشم

دل نازك از رستم آید به خشم

داستان سهراب، ترا ژدی باشكوه رستاخیز انسان نو، نسل نوین و نیروی بالنده در برابر  گذشته و كهنه و واپس مانده است. سهراب نماد و نماینده ی فردا و آینده است.

سهراب خورشیدی است كه در شب تاریك نبردها و دشمنی ها و ستم ها بر بام شاهنامه دمی نور می افشاند ورقصی عاشقانه می كند و در خون می نشیند.

××× 

رستم در پی رخش( شاید به بوی عشق)  به سمنگان می رود . شگفتا كه در حماسه ملی ایران، دختر پادشاه دشمن، بر پهلوان ایران عاشق می شود و عشق همه ی مرزها و سنت ها را در هم می شكند. تهمینه شیر بانویی گستاخ و عاشق است كه دل به رستم ـ سردار دشمن ـ می بازد تا از این عشق

نیروی جوان و بالنده ی شاهنامه برخیزد و قد برافرازد.

چو خندان شد و چهره شاداب كرد

ورا نام، تهمینه، سهراب كرد

سهراب یا سوراب یا سورآو همان بذر و تخم نهال آینده است. او بذر عشق نام دارد. و نام مادرش نیز تخم و زهدان عشق است: تهمینه!

پدر نیز رستم است: تخم افشاننده عشق

نخستین نشان نوآوری و بالندگی سهراب را زمانی می بینیم كه از مادر نشان پدر می خواهد و بر راز ی بزرگ آگاه می شود:

او فرزند رستم است و رستم، جهان پهلوان ایران است

پس از افراسیاب می خواهد كه او را به جنگ ایرانیان بفرستد. اما هدف او از این جنگ چیز دیگری است. او غوغایی در سر دارد كه در میان همه ی داستان های شاهنامه بسی  تازه تر و نوتر و شورافرین تر است:

او به مادر می گوید كه:

برانگیزم از كاخ كاووس را

ببرم از ایران پی طوس را

نه گركین بمانم نه گودرز و گیو

نه گستهم نوذر نه بهرام نیو

پس او می خواهد كه نسل شاهان ایران را براندازد و:

به رستم دهم گرز و اسب و كلاه

نشانمش بر كاخ كاووس شاه

و این پیام نورانی و رخشان سهراب است. او می گوید كه آنگاه به این نیز بسنده نكرده و:

وز ایران به توران شوم جنگجوی

ابا شاه روی اندر آرم به روی

بگیرم سر تخت افراسیاب

سرنیزه بگذارم از آفتاب

ترا بانوی شهر ایران كنم

شگفتا كه این بچه شیر سخنانی بر لب می آورد كه در آن زمان باور نكردنی است. عطر فردا دارد و رنگ خورشید.

وی می خواهد كه بنیاد ستم و جنگ و دشمنی بین ایران و توران را براندازد و عشق و پهلوانی را بر اریكه شاهی بنشاند.

پیداست كه زمانه با او سرناسازگاری دارد و كهنه پرستان و گورزادان و قدرت طلبان كمر به نابودی او خواهند بست، گرچه سردسته این پیران وامانده از گردش روزگار ، پهلوان پیر و سرفراز ایران و پدر او باشد .

تراژدی از همین نقطه آغاز می گردد.

 انبوه مردمان، در برابر قهرمان می ایستند، تا شاید كمی بیشتر در پیله ی كهنه و دلبستگی های روزمره بمانند و چنین می شود كه قهرمان شورشی و گستاخ و نو آور را به كشتارگاه می كشند تا سپس تر گورش را گلباران كنند.

در میانه راه، پهلوان جوان بر شیر دختری عاشق می شود كه در سرزمینی مرد سالار با تاریخی مذكر درمیدان نبرد نیز( آنجا كه مردان نیز خود گریخته اند) باید زن بودن خود را پنهان كند: 

بدو روی بنمود و گفت: ای دلیر

میان دلیران به كردار شیر

دو لشكر نظاره بر این جنگ ما

بدین گرز و شمشیر و آهنگ ما

كنون من گشاده چنین روی و موی

سپاه از تو گردد پر از گفتگوی

كه با دختری او به دشت نبرد

بدین سان به روی اندر آورد گرد

و با این تدبیر، پهلوان تازه سال را فریب می دهد و می گریزد و دل عاشق پهلوان را نیز با خود می برد.

و این عشق كوتاه و پرشتاب چونان ستاره ای در آسمان تیره قد می كشد و می سوزد و خاكستر می شود.

همی جست گرد آفرید و ندید

دلش مهر و پیوند او برگزید

به دل گفت از آن پس دریغا دریغ

كه شد ماه تابنده در زیر میغ

آنگاه كاووس نیز رستم را به كمك می خواهد، تا پدر و پسر نادانسته با هم در آویزند تا قدرت و ستم بر جای بماند.

و شاید بوی فرزند و مهر پدر است كه رستم را در آستانه رفتن در برابر شاه خودكامه به خشم و آشوب می كشاند:

تهمتن برآشفت با شهریار:

كه چندین مدار آتش اندر كنار

همه كارت از یكدگر بد تر است

ترا شهریاری نه اندر خور است

و سپس با خشمی خروشان بر شاه  بانگ می زند كه:

برون شد، به خشم اندر آمد به رخش

منم! گفت شیر اوژن تاج بخش

مرا زور و پیروزی از داور است

نه از پادشاه و نه از لشكر است

و آنگاه یاد آدر می شود كه حتا مردم از او خواسته اند كه شاه ایران باشد و او نپذیرفته است:

دلیران به شاهی مرا خوستند

همان گاه و افسر بیاراستند

سوی تخت شاهی نكردم نگاه

و چون ایرانیان  به پوزش می آیند، می گوید كه:

مرا تخت زین باشد و تاج، ترگ

قبا جوشن و دل نهاده به مرگ

چه كاوس پیشم چه یك مشت خاك

چرا دارم از خشم او ترس و باك

ترا ژدی آغاز شده است، همه ی تدبیرهای سهراب برای یافتن پدر نقش بر آب می شود. رستم پیر برای نخستین بار و

در برابر این نیروی جوان و بالنده شكست می خورد و به فریب روی می آورد و این نخستین فریبكاری رستم، نشان ناتوانی كهنه در  رویارویی با نو است. و سهراب دلیر و جوان و جوانمرد سر بگفتار پیر فرود می آورد و زمینه مرگ خویش را فراهم می كند:

دلیر جوان سر بگفتار پیر

بداد و ببود این سخن دلپذیر

یكی از دلیری، دوم از زمان

سوم از جوانمردیش بی گمان

و پیر از فرصت و فریب استفاده كرده و پهلوی پهلوان جوان را در هم می درد:

سبك تیغ تیز از نیام بركشید

بر شیر بیدار دل بردرید

رستم پیر و پسر كشته اما هنوز امید به كاووس دارد و از او نوشدارو می خواهد تا پسر را از مرگ برهاند. اما كاووس نابكار كه از این مرگ خوشنود نیز هست در پاسخ خواهش جهان پهلوانش می گوید:

ولیكن اگر داروی نوش من

دهم، زنده ماند گو پیلتن

شود پشت رستم به نیرو ترا

هلاك آورد بی گمان مر مر

ستم و سیاهی كه نابودی نیروی جوان را به جشن نشسته است، به درباریان یاد آور می شود كه زنده ماندن این جوان و این پهلوان نوآور و نوین، با مرگ او برابر است:
سخن های سهراب نشنیده ای؟

نه مرد بزرگ جهان دیده ای

كز ایرانیان سر ببرم هزار

كنم زنده كاووس كی را به دار

و بدین سان پهلوان پیر ایران، خود، فرزند جوان خویشرا كه نماد نوآوری و عشق و آزادگی است به دستیاری كاووس ستم نهاد، به كام مرگ می فرستد و ترا ژدی به پایان شوم خویش می رسد.

و آیا این تراژدی روزگار ما نیز نیست!؟

سیاوش:

پایه و مایه ی فرهنگ و دانش و عرفان ایرانی را پس از آن همه تاراج و مسخ در كجا باید جستجوكرد؟

بی گمان امروزه بسیاری از یافته ها به ما در این زمینه كمك می كند.

كهن ترین بخش آن كه به بیش از ده هزار سال می رسد و مربوط به زمان یكحا نشینی ایرانیان و هندیان است و ما آن را دانش اساتیری یا حكمت ایزدانی می خوانیم. به طور عمده در اساتیر هندی و ایرانی و گات ها وبخش كوتاه و اما مهمی از آن را در شاهنامه و دیگر آثار پهلوی و اوستایی می توان یافت.

بخش دوم را دانش پهلوانی می نامیم و بخش بزرگی از آن در خداینامه ها و شاهنامه باید جستجو گردد.

بخش دیگر دانش خسروانی و مربوط به پایان دوران پهلوانی و بخش تاریخی شاهنامه است. اندیشه های جاماسب حكیم و بوزرجمهر و دیگرانی كه بنیاد فلسفه و حكمت اشراق سهرودی و شهرزوری بوده اند از این گروه است.

سپس دوران دانش عیاری و جوانمردی و قلندری فرا می رسد كه حركت و جنبش عرفان و دانش ایرانی در دوران رستاخیز فرهنگی اجتماعی ایرانیان در زمان صفاریان و سامانیان است و در داستان های سمك عیار و فتوت نامه ها و .... رد پای ان را می توان گرفت.

پس از آن دوران سربداری و درویشی است كه دوران مغول و تیمور را در بر می گیردو بازتاب بخشی از آن در اندیشه های حروفیان و نقطویان و جنبش های درویشی در گیلان و مازندران و خراسان مانده است.

زمان حافظ ، روزگار رندی است و دانش و حكمت رندی گسترش می یابد.

تردیدی نیست كه تا روزگار حافظ هنوز این عرفان كهن و آن بینش تابناكی كه پایه فرهنگ انسانی و والای ایرانی است حضور گسترده ای داشته و عاشقان این راه در خانقاه و مدرسه و خرابات ، نزد پیر خرابات و پیر مغان درس عرفان و عشق می خوانده اند و آن همه فریاد عاشقانه و شادمانه مولانا و حافظ و عطار از می و میخانه و خرابات و آن همه اشاره های روشن آنان به فرهنگ ایرانی هم از این روست.

تنها حكومت دین- شاهی صفویان بود كه بنیاد این آیین را با عزا و سركوب و مرگ اندیشی بركند.

به هر روی بخش بسیار مهمی از بنیادهای فرهنگ، اخلاق و اساتیر ایرانی را در شاهنامه باید جست.

شاهنامه نه تنها یك اثر حماسی، بلكه گنجینه ای از دانش و حكمت و فلسفه ایرانی است.

شما به پایان ها و آغازهای داستان ها نگاه كنید! به سخنان جاماسب حكیم گوش فرا دهید! به مناظره های بوزرجمهر بنگرید تا ژرفای دانش و حكمت نهفته در شاهنامه را دریابید.
حال بیا و با ما همسفر شو! در كوچه باغ های رخش و سیاوش! بیا تا بال بر بال سیاوش به آتش عشق در شویم! بیا تا بر سمند رخش،پنجه در كاكل خاطرات به سیستان و زابلستان سفر كنیم! با ما بیا تا با هم به تالار عشق در شویم و عطر پاكیزه عشق را از گیسوان رودابه و رخساره ی تهمینه بشنویم كه:

این جهان عشق است و عشق است و دگر هیچ!

داستان سیاوش، نگاره و صورت اخلاق و فرهنگ ایرانی است. قهرمان و پهلوان اصلی شاهنامه نزد ایرانی، نه رستم، بل سیاوش است. هزاره هاست كه داستان سیاوش كه خود نماد رستاخیز طبیعت است، برای ایرانی به نماد: مهر، پیمان داری، بی گناهی بدل شده است. تا جایی كه قرن ها در مراسم سوگ سیاوش، یاد آن شاهزاده نگون بخت را گرامی داشتند و حتا داستان امام حسین را از روی آن برساختند.

چرا؟ راستی در تاریخ و اساتیر ما چرا این همه نخبه كشی، شاه كشی، وزیر كشان، پسر و پدركشی، رواج داشته است؟ بیشتر شاهان و وزیران و قهرمانان ایرانی به دست دوستان و نزدیكان خویش كشته و نابود شدند. هم این شاهان و هم آن قهرمانان را مردمان آفریدند و سپس خود از اریكه قدرت به زیرشان كشیدند و شگفتا كه باز هم خود مزارشان را گلباران كردند و از آنان شهید ساختند.

چه شد كه آن فرهنگ درخشان كه زن و مرد را برابر و هم بر و هم بالا می دید

كه انسان را خدای خود می دانست

كه جهان را روییدنی و افشاندنی می دانست

كه بر پیشانی آن: داد و مهر و مردمی، گفتار و كردار و پندار نیك نوشته بود

كه كورشش نخستین دادنامه و منشور حقوق بشر را آفریده بود

كه بوزرجمهر و جاماسب و مانی و مزدك و سهروردی و عین القضات و مولانا و حافظ را پرورده بود

تا به آنجا از اسب خویش فرو افتاد كه خود بهتر می دانی.

اساتیر و داستان های كهن، گوشه های پنهان و آن رازهای سر به مهر را بر ما می گشاید.

به راستی در شاهنامه و دیوان حافظ و مولانا به دنبال چه می گردیم؟!

آن ها تا كجا ما را به آن رازها نزدیك می كنند؟

آن بلبل سخنگو  و آن سخنگوی بیدار مغز و آن دهقان دانا در شاهنامه چه رازی را با ما در میان می نهند؟

پیرمغان و ساقی و پیر خرابات ما را در جستجوی چه به گوشه ی میخانه و خاك خرابات می برند؟

آن ها ما را به گنجی نهان در سینه تاریخ و فرهنگ ایران راه می برند. بیایید شاهنامه و حافظ را با این نگاه نیز بخوانیم. با نگاهی در جستجوی بنیادهای فرهنگ و اخلاق ایرانی
سیاوش دارای كدام ویژگی هاست كه ایرانی را چنین شیفته و شیدای خود می سازد. به عبارت دیگر ایرانی چرا چهره ای چنین در اساتیر خلق می كند؟

× سیاوش پرورده ی رستم، جهان پهلوان ایران و نماد و نگاره آزادگی و سرفرازی و سربلندی ایرانی است.

× سیاوش نماد بی گناهی است و دلاورانه برای اثبات آن از كوه آتش می گذرد،آن چنان كه یوسف و ابراهیم و دیگر بی گناهان گذشتند.

ز آتش برون آمد آزاد مرد

لبان پر ز خنده و رخ هم چو ورد

چو او را بدیدند برخاست غو:

كه آمد برون زآتش آن شاه نو

× سیاوش در نبرد با دشمن راه صلح و آشتی را بر می گزیند و در راه نگه داری پیمان، كه از بنیادهای اخلاق پهلوانی و عرفانی است، تا پای جان پیش می رود.

نباشد جز از راستی در جهان

به كینه نبندیم یك تن میان

 و در پاسخ پدر یا شاه می نویسد:

ز فرزند پیمان شكستن مخواه

مگو آن چه اندر خورد با گناه

نهانی چرا گفت باید سخن

سیاوش ز پیمان نگردد ز بن

×او نخستین پناهنده و آواره ایرانی است. ماجرایی كه به سبب مسایل گوناگون در تاریخ همواره با ایرانی بوده است و رنجش داده است.

× چون ایرانیان و تورانیان به بازی روی می آورند وكار بازی به خشونت می گراید، وی با آن همه مهر كه در سینه دارد:

سیاوش غمی گشت از ایرانیان

سخن گفت بر پهلوانی زبان

كه میدان بازی است یا كارزار

بدین بخشش و گردش روزگار

× او نیز مانند بسیاری از قهرمانان تاریخ و استوره قربانی نامردمی ها می شود و مهم آن كه به شكلی فجیع كشته می شود و همان دم به نشانه انتقام و روح انتقام جوی ملتی شكست خورده از خون او گیاهی می روید. باشد كه روزی بر اسب سیاه خویش بیاید و جهان را پر از داد كند و این نیز آرزویی است كه مردمكان هزاره ها با آن دل خوش داشته اند.

او تصویر پاك وفاداری و مهر بانی است. تصویری كه در  چهار چوب آرزوهای مردم آفریده شده است.

و به گمان من آن كه او نخستین آرمان شهر و یا مدینه فاضله و یا شهر آرزوها و یا نخستین بهشت را نه در آسمان بلكه بر زمین می آفریند.

این راز بزرگ سیاوش است. او آمده است تا بر زمین بهشت مردمان را بنا نهد. آرزویی تابناك كه آدمی را هیچگاه از وسوسه خویش رها نكرده است.

 به هفت حاشیه قالی های ایرانی و آنگاه باغ پر از گل و پرنده و در میان آن حوض پر از آب، بنگرید! آیا تصویری از بهشت نیست!

به ساختمان خانه های قدیمی ایرانی، به ویژه در یزد و كرمان و كاشان نگاه كنید!

تالارها و اتاق های دور تا دور خانه همان حجره های بهشت است و سپس باغ و گل و پرنده و در میان خانه نیز همان حوض آب.

و مگر چرا كاخ های هخامنشی را در شمال شیراز نه تخت كورش یا داریوش بلكه تخت جمشید خوانده اند و مگر همین جمشید نخستین انسان و نخستین شاه و آفریننده بهشت بر فراز البز كوه نبود؟ و این كاخ ها نیز بهشتی بوده اند كه درخت هایش از سنگ! بهشتی بر آمده از سنگ!

حال بنگریم بر بهشت سیاوش:

كه چون گنگ د ژ در جهان جای نیست

برآنسان زمینی دلارای نیست

 آنگاه وصف سرزمین و جایگاه بهشت می آید و سپس:

كرین بگذری شهر بینی فراخ

همه گلشن و باغ و ایوان و كاخ

همه شهر گرمابه و رود و جوی

به هر برزنی رامش و رنگ و بوی

همه كوه نخجیر و آهو به دشت

بهشت این چو بینی نخواهی گذشت

تذروان و طاوس و كبك دری

بیابی چو بر كوه ها بگذری

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همه جای شادی و آرام و خورد

نبینی در آن شهر بیمار كس

یكی بوستان از بهشت است و بس

همه آب ها  روشن و خوشگوار

همیشه بر و بوم او چون بهار

این شهر همیشه بهار و این كشور شاید و آرامش و سلامتی ؤ همان بهشت آرزوهای مردمان است كه سیاوش بنا می نهد و این راز بزرگ عشق مردمان به اوست. او شاه قلب ها و سلطان دل هاست.

او سلطنت نمی كند و حكم نمی راند و امر نمی دهد. او فرمان می راند. او برای مردمان مهر و داد و پیمان داری را به ارمغان می آورد و بهشت را بر زمین بنا می نهد:

بسازید جای چنان چون بهشت

گل و سنبل و نرگس و لاله كشت

× سیاوش در فكر حكومتی جهانی است كه در آن جنگ و دشمنی و كینه را، راه نباشد. پس بر دیوار كاخ خویش این آرزوی بزرگ را نقش می كند. جهانی بدون كینه و جنگ كه همه با  یاری یكدیگر آن را بنا نهند:

بیاراست شهری ز كاخ بلند

ز پالیز و از گلشن ارجمند

به ایوان نگارید چندین نگار

ز شاهان و از بزم و از كارزار

نگار سر گاه كاوس شاه

نبشتند با یاره و گرز و گاه

بر تخت او رستم پیلتن

همان زال و گودرز و آن انجمن

ز دیگر سو افراسیاب و سپاه

چو پیران و گرسیوز كینه خواه

به ایران و توران بر راستان

شچ آن شهر خرم یكی داستان

به هر گوشه ای گنبدی ساخته

سرش را به ابر اندر افراخته

نشسته سراینده رامشگران

به هرجا ستاده گوان و سران

سیاوخش گردش نهادند نام

همه مردمان زان به دل شادكام

و بدین سان بار دیگر ستم و سیاهی دست در دست هم می نهند تا این درخت زیبا را از ریشه بركنند. تبه كاران تاریخ كه تاب روییدن درخت سیاوش را ندارند، تبر بر می گیرند تا از پای درش آورند:

جدا كرد از سرو سیمین سرش

همی رفت در طشت، خون از برش

گیاهی برآمد همانگه ز خون

بدانجا كه آن طشت شد سرنگون

گیا را دهم من كنونت نشان

كه خوانی همی خون اسیااوشان

سیاوش نیكخواه و دادگر با دسیسه و بد دلی به كشتارگاه می رود تا ستم و تباهی چند روزی دیگر بر تخت بمانند و فاجعه بار دیگر به پایان تلخ خویش می رسد.

مردمان هنوز كه هنوز است سوگ سیاوشان را بر دل دارند و تا كاوس و افراسیاب در كارند، چنین است.

تاریخ و استوره را به یاد داشته باشیم و ریشه های درد و رنج را بیابیم و آگاهانه پای در ركاب جستجو در هزار راهه ی آینده بگذاریم.

از خون سیاوش گیاهی بر می آید. از سیاوش فرزندی باقی می ماند كه كیخسرو است. كیخسرو همان عارف وارسته و دلاوری است كه راه پدر را پی می گیرد.

بیا تا كیخسرو زمان خویش باشیم.

شاد و سبز باشید

 

 
 

دریافت آگاهی نامه

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
انتشارات فرهنگ ایران
انتشارات فرهنگ ایران
گاهنامه فرهنگی
گاهنامه فرهنگی
گروه فرهنگ ایران
FaceBookFarhangiran
فرهنگستان ادب پارسی
Farhangestan.jpg
شاهنامه فردوسی
shahnameh
پرچم های ایران
Flag-iran-1.jpg
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
RSS های فرهنگ ایران
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Untitled Document
                              

Copyright © 2004, All rights reserved. Created by The Iranian cultural foundation
E-mail: webmaster[at]farhangiran.com