|
نگاهی گذرا بر آغاز آموزش نوین در ایران |
|
|
|
نویسنده ت. آذرپناه
|
|
۱۷ مهر ۱۳۸۶ |
یاد آر ز شمع مرده یاد آر
دكتر ت. آذرپناه
ایرانیان امروزی، هر گاه كه واژه «مدرسه» و آموزش و پرورش را می شنوند، ناخودآگاه به یاد دوران آموزش خود افتاده، وبه یاد آوری یادمانهای تلخ شیرینی كه از آن زمان دارند می پردازند. بدرستی می توان گفت، كه بسیاری از آنان تنها نامی از «مكتب خانه» های گذشته شنیده، و از روشهای آموزش در آنها چیز زیادی نمی دانند.
نابسامانی در اداره «مكتب خانه ها» ، روشهای آموزشی نادرست، جور و ستم ملایان مكتب دار به شاگردان و بجز اینها، انگیزه گریز کودکان از گستره علم و دانش شده ،و از این رهگذر آسیب های بی شماری را به جامعه وارد می كرد.
آنچه كه من را وادار به نوشتن این جستار نمود، نه تاریخ نویسی مكتب خانه ها ،و نه بازگو کردن رویداد های آن ، و نه شکافتن روشهای نادرست آموزش و پرورش در آنهاست ، چون بررسی هر یک از اینها ، نیازمند آگاهی های بیشتر و کارشناسانه تر می باشد، که نویسنده به همه آنها آگاه نیست.
هدف از این نوشتار كوتاه ، بررسی بخشی از دشواریهای، برپایی مدارس نوین در ایران، و یاد آوری نام و بزرگداشت مقام، بزرگمردی است، كه در راه برپایی روشهای نوین آموزشی ، در ایران تلاش بسیاری کرد و خون دلهای فراوانی از دست ملایان نادان و مردم فریب خورد.
شوربختانه امروز بیشتر ما گرچه دست پرورده های، نوآوریها وروشهای پسندیده او می باشیم - و از این روی حق بزرگی بر گردن ما دارد - ولی در جامعه ایرانی و بدرستی می توان گفت، حتا در میان جامعه علمی هم نام زیادی از او برده نمی شود. و ارزش کوشش های او چنان که باید در میان ما شناخته شده نیست. امروز تنها یک میدان، و آنهم نه میدانی چندان بزرگ و با ارزش ، در گوشه شهر تهران ، به نام او نامگذاری شده كه به هیچ روی شایسته جایگاه ویژه و والایی این بزرگمرد تاریخ آموزش و پرورش نوین ایران نمی باشد.
در «مكتب خانه» های گذشته چه می گذشت؟
آنچه كه باید در آغاز دانست، این است كه در زمان گذشته گذراندن آموزش ، و بهره مند شدن از دانش را، نیاز همگانی نمی دانستند. و تنها بخشی از مردم، فرزندان خود را به فراگیری دانش ، وامی داشتند.
تاریخ دان بزرگ ایران، احمد كسروی، می نویسد:
«نخست باید دانست كه جز از اعیان و توانگران و بازرگانان، فرزندان خود را به درس خواندن نفرستادندی و اینان جز خواندن و نوشتن كه در دربار و بازار به كارشان آید، نخواستندی. دانشهایی كه امروز هست نبودی و توده انبوه به درس نیاز ندیدی...» (كسروی، ص 19)
گفتگو در مورد چگونگی آموزش در مكتب خانه های گذشته، جستار بسیار درازی است، كه از شکیبایی خوانندگان این نوشتار بیرون است، و ما را از هدف این جستار دور می دارد.
اما به هر روی ، از آنجا كه آرمان بنیانگذار آموزش نوین در ایران ، دگرگونی ساختار مكتب خانه ها ، و جایگزین كردن آن با ساختاری نوین بود، بایسته است که به کوتاهی به آن پرداخته شود.
آموزش و پرورش در ایران گذشته ، به سه گونه انجام می شد :
- مكتبخانهها
- آموزش شاگردان در خانه ها
- حوزههای علمیه.
در این نوشتار کوتاه ،هدف پرداختن به مکتب خانه ها است . آموزش و آموختن در خانه ها و حوزه های علمیه کنار گذاشته شده است.
« آموزش در مكتبخانهها با خواندن قرآن و احكام مذهبی شروع شده و بیشتر دانش آموزان به یادگیری صرف و نحو عربی، ادبیات قدیم همچون غزلیات حافظ، گلستان سعدی، مثنوی معنوی مولوی، خمسه نظامی، دیوان سنایی و خلاصهالحساب شیخ بهایی میپرداختند. این مدارس، عموما در منازل معلمان و مساجد تشكیل میشد. بیشترین اهتمام به خواندن كتابهایی مانند مثنوی و گلستان سعدی صرف میشد» (فارسانی، ص 10)
در كنار برخی از مكتب خانه های پسرانه، مكتب خانه های دخترانه هم بود، كه البته بیشتر ویژه فرزندان بلند پایگان جامعه بود.
در مكتبخانهها آموزگار(معلم) بر روی تشك جای می گرفت و كودكان پیش روی او بر زمین مینشستند. گاهی دخترهای خردسال ،پیش از اینكه به سن شش سالگی برسند ،در كنار پسرها دیده میشدند.
مونسالدوله ، ندیمه حرم ناصرالدین شاه قاجار، یكی از مكتب خانه های دخترانه را چنین توصیف میكند:
«درهر شهری بخصوص در تهران، مكتبخانههای زنانه بود. معلمه و مدیره این مكتبخانهها پیرزنی بود كه او را "میرزا باجی خانم" میگفتند. دخترها هر روز صبح كتاب قرآن و چاشتهبندی، یعنی دستمال بسته ناهار، خود را برمیداشتند و چادر و چاقچور میكردند و روبنده میزدند و همراه پدر یا برادرشان تا در مكتبخانه زنانه میآمدند. (در مكتبخانه زنانه همیشه بسته بود كه مبادا مردی سرزده وارد شود.)... « دختر به محض ورود » چادر و چاقچور و روبنده خودش را برمیداشت، چادر نماز سر میكرد و توی اتاق مكتبخانه میرفت. هردختر یك تكه گونی یا پلاس داشت كه روی آن مینشست و پیش خلیفه، یعنی دختر بزرگتر درس خودش را روان میكرد. بعد، پای تشكچه ملاباجی میرفت و درس خودش را پس میداد. كتاب درسی دخترها اول از همه قرآن مجید بود ...» (سعدوندیان، ص 155-156)
درمكتب خانه ها، ناآگاهی آموزگاران بروش های آموزشی و تربیتی نوین، برخورد های ناهنجار ، همین فراگیری اندك دانشی، را نیز با دشواری هایی روبرو می کرد.
نخست خود ملای مکتب دار بود، که از گروه روحانیون بشمار می رفت ، وبجز مکتبداری کار های پر درآمد دیگری هم داشت ، بنابراین زمان و توان کمتری ، برای آموزش دانش آموزان می داشت، و کوشش می کرد، با روشهای ناهنجار و تند خویی و چوب و فلک ها ، كاستی های آموزشی خود را پوشیده نگاه دارد.
یحیی دولت آبادی ، در باره دیگر پیشه های ملای مكتبداری، كه نزد اوآموزش می دیده ، چنین می نویسد:
«معلم ما قیم شرعی می شده از جانب پدرم بر اطفالی كه بی ولی باشند و تصرف در مال آنها وظیفه حاكم شرع است. از این راه مكتب خانه ما به صرافخانه كوچكی شباهت داشت كه غالبا در آنجا معاملات و داد و ستد می شد. معلم از نقدینه صغیران كه نزد او جمع می گشت و یا از ذخیره خودش به اسم مال صغیر به مردم می داد و ملك و خانه بگرو می گرفت...» (دولت آبادی، ص 13)
دشواری بزرگتر در راه آموزش کودکان، روشهای نادرست آموزشی بود ، كه فراگیری را بسیار سخت می نمود. عبدالله مستوفی كه یكی از دولتمردان خوشنام دوران پایانی قاجار، و آغاز دوران پهلوی است ، در باره گرفتاری های خودش در مكتب خانه چنین می گوید:
« معلم ... طوطی وار به من آموخت. من هم بدون اینكه اشكال را با آنچه می گویم تطبیق كنم جمله عربی و شعر فارسی را تكرار می كردم. بعد از یكی دو روز الفبا شروع شد... هیچیك از آنها با مثالی توام نبود و من نمی دانستم الف زبر «آ» و جز آن را برای چه می خوانم و به چه درد من می خورد؟ وقتی كه به «ه» و «ع » مربع و «غ» مربع رسید كار مشكلتر شد. همینكه به «مد» را بكشم، «جزم» را برهم زنم، «تشدید» را سخت بگویم، «الف همزه» را به جای «الف» بشناسم و... رسیدم معمای درست و حسابی بود زیرا اگرچه این علائم را در عم جز رسم كرده بودند ولی چون توضیح شفاهی در مقابل نداشت، برای من بالمره لاینحل بود... من به الحمد رسیدم ولی هجای عربی برای بچه ای كه هنوز از زبان مادری خود یك حرف نیاموخته است! چه كار مشكلی؟!! تا حالا طوطی وار یك چیزی آخوند می گفت من هم ضبط می كردم. ایجا دیگر طوطی وار به درد نمی خورد...» (مستوفی، ص 218)
گزارش کوتاهی از زندگینامه رشدیه
میرزا حسن - كه سپس به نام یكی از دبستانهایش به رشدیه نامور شد- در کوی چرنداب تبریز دیده به جهان گشود . پدرش حاج میرزا مهدی تبریزی از روحانیون تبریز و مادرش سارا، نوه صادق خان شقاقی بودند. پدرش، میرزا حسن را، پس از رسیدن به سن رشد به مکتب خانه فرستاد. او در همان ماه های نخست با داشتن هوش و درک زیاد ، خلیفه مکتب خانه ،یا به گفته امروزی ، شاگرد اول و مبصر کلاس شد. ملای مکتب دار، فردی بی سواد و تند خوی بود، بر شاگردان خود سخت می گرفت ، و آنان را می آزرد،و به دست آویز های گوناگون، پای آنان را به چوب و فلك می بست. شاید اندازه نگرانی و ترس كودكان مكتبی آنروز ، برای ما در یافتنی نباشد ، ولی از بررسی برخی از خاطرات و اشعار مردمی، تا اندازه ای می توان به این ترس و اهمه کودکان پی برد:
چهارشنبه کنم فکری / پنجشنبه کنم شادی / جمعه می کنم بازی
ای شنبه ناراضی /پاها فلک اندازی / چوب های آلبالو / پاهای خون آلو
در دوران آموزش در مكتب خانه، میرزا حسن که می دید ، همشاگردیها درس را یاد نمی گیرند، و ملای مكتبدار نیزنمی تواند به آن ها چیز زیادی بیاموزد، اندیشید تا خود به یاری آنها برخیزد. پس هر روز بامداد زودتر به مکتبخانه می آمد ، و درس را به شاگردان یاد می داد. این تجربه در آینده برای او بسیار سودمند بود ، و از اینرو همواره در جست و جوی راهکار های نو، و روشهای آسان برای آموزش کودکان ایرانی بود.
رشدیه پس از آموختن صرف و نحو و فقه و احکام و عربی و ادبیات، پیشنماز یکی از مسجدهای تبریز شد. ولی روح ناآرام وکنجکاو واندیشه های نوگرایانه اش وی را وادار به آموختن بیشتر می کرد، ودرپی آن بود که برای دانش پژوهی به نجف برود .
ولی با خواندن جستاری در روزنامه اختر، که شمار ایرانیان با سواد را از هر 1000 نفر، یک نفر یاد کرده بود ، از رفتن به نجف چشم پوشیده و به بیروت رفت. در سال 1298 ق. در دانشسرای آموزگاری (دارالمعلمین) آن شهر به فراگرفتن شیوه های نوین آموزش پرداخت.
در سال 1300 ق. با هدف بنیان نهادن مدرسه به شیوه نوین آن روزگار، بیروت را ترک کرد، و به سرزمین عثمانی رفت. زمانی را درعثمانی گذراند و پس از آن به ایروان رفت و در سال 1301 ق. نخستین مدرسه به روش نوین را برای کودکان مسلمان قفقاز بنیان نهاد. و با شیوه الفبای آوایی خود آغاز به آموزش کرد. او برای آموزش، کتاب وطن دیلی (زبان وطن) را به ترکی چاپ کرد، و توانست با روش نوین خود، در زمان کوتاهی به نوآموزان خواندن و نوشتن بیاموزد. گفته اند کتاب وطن دیلی او تا سالها در همه مدرسه های مسلمانان قفقاز و ترکستان کتاب کلاس اول ابتدایی بوده است .
ناصرالدین شاه در سر راه بازگشت از سفر سوم خود به اروپا، مدتی را در ایروان ماند، و پس از بازدید از مدرسه رشدیه، از او خواست برای برپایی دبستان هایی به شیوه نو با او به ایران برود، اما کارشکنی ها و دسیسه های درباریان ، نه تنها شاه را از رای خود باز داشتند ،و حتا دست آویزی شد تا مدرسه رشدیه ایروان نیز بسته شود.
پس از آمدن شاه به تهران، با تلاش ومیانجیگری برخی نیک اندیشان و دانش دوستان، رشدیه پروانه یافت به ایران بازگشته و در تبریز آموزشگاهی باز کند . درسال های بین 1305 - 1306 ق. نخستین دبستان همگانی را درکوی ششگلان تبریز بر پا کرد.
کارشکنی ها در برابر آموزشگاههای نوین
میرزا حسن رشدیه با هزاران امید و آرزو برای نوباوگان ایرانی، نخستین دبستان را در شهر تبریز گشود، و مردم و توانمندان (اعیان) را برای نام نویسی فرزندانشان در آنجا فراخواند. تا پایان سال نخست از آنجا كه هم خود او با هشیاری بسیاررفتار كرده بود و هم ملایان از روشهای آموزشی در این آموزشگاهها نا آگاه بودند، دشواری بزرگی درست نکردند ولی در ربیع الاول سال 1305 ق رشدیه اشتباه بزرگی انجام داد. او برای نشان دادن ارزشهای بیشمارشیوه های آموزش نوین ، و میزان فراگیری دانش آموزان، بر آن شد، تا آزمونی از دانش آموزان در برابربزرگان و علما ی شهر برگزار كند.
برآیند برگزاری این آزمون ، وارونه اندیشه نیک او، به بسته شدن دبستانش انجامید. و از سوی رییس السادات که از روحانیون سر شناس شهر بود مهدورالدم (محکوم به اعدام) شناخته شد. و به ناچار شبانه به مشهد گریخت.
ولی ششماه پس از آن تاریخ و پس از مردن رییس السادات، به تبریز بازگشت و دوباره آموزشگاه دیگری بر پا کرد. ولی بگفته نویسنده كتاب سوانح عمر:
« طلبه های علوم دینی ساكن مدرسه صادقیه، دانستن شاگردان مدرسه ، مجهولات طلاب چندین ساله را، هتك شرف عام عنوان كرده و در صدد انحلال مدرسه برآمدند. فردای آنروز اجابر و اوباش مدرسه را غارت و رشدیه را تهدید به قتل كردند. رشدیه از راه روسیه عازم مشهد شد و پس از چندی به تبریز مراجعه نمود...» (رشدیه، ص 31)
داستان اینكه رشدیه چند بار، در تبریز دبستانی گشود، و هر بار پس از کارشکنی علما و تكفیر آنان ناچار به گریز شد، به درازا می كشد. تنها همین اندازه می نویسم كه بار پایانی كه رشدیه با بی پروایی دبستانی باز کرد ، با پیشواز بی همتای مردم روبرو شد، و شمار شاگردانش نزدیک به چهارصد و هفتاد تن رسید.
این بار دیگر شکیبایی ملایان به پایان رسیده ،و با همدستی اوباش به دبستانش ریخته و پس از ویران کردن و غارت آنجا ، یكی از كودكان را هم كشتند.
این بار رشدیه كه توانسته بود با پیکری زخمی از این جار و جنجال بگریزد، بر آن شد كه دبستانی در مشهد بگشاید ، و می اندیشید که می تواند، از پشتیبانی علمای آن شهر كه گفته می شد از علمای بزرگ هستند، برخوردار باشد. دنباله داستان را از زبان فرزند او می خوانیم:
«... جریانهای تبریز به گوش طلبه های مشهد رسیده بود. جمعیت زیادی از اجابر و اوباش و عوام ریختند. رشدیه تا ساعتی كه چماق به ساق دستش نرسیده بود، مات و مبهوت متوجه اطراف بود و با صد ملایمت و تضرع مردم را نصیحت می كرد و از وحشیگری باز می داشت. پس از تناول ناز شصت اوباش، از حال رفته و از خود بی خود افتاده و مدرسه به باد غارت رفت...» (رشدیه، ص 32)
ولی پرسشی بنیادی که در اندیشه هر خواننده ای می گذرد، اینست که انگیزه این همه کارشکنی و ستیز ملایان در برابر نماد های پیشرفت و تمدن در چیست؟
در پایان این جستار ،برای یافتن این چیستان ، به سرنوشت آخرین مدرسه ای كه رشدیه در تبریز گشود می پردازیم
پس از درگیری های مشهد، یكبار دیگر رشدیه به تبریز آمد و این بار کوشش كرد تا با برخوردار شدن از پشتیبانی برخی ملایان كار خود را دنبال كند و از اینرو در پی همراه کردن آنان با خود با پرداخت پول بر آمد.
و توانست دبستانی بر پا کند و به پایان برساند. در برگزاری آزمون از دانش آموزان یكی از علما گفت:« كه من دوام و بقای این مدرسه را شرعی نمی دانم زیرا اطفالی كه با این سرعت پیش می روند به جایی میرسند كه نباید برسند و نباید به آن حدود قدم بگذارند». هر چه كه رشدیه و دیگر آموزگاران از این آقا (آیت الله آقا سید علی آقای یزدی) پرسیدند كه آن «حدود» كجاست و این گفته شما بر چه پایه ای استوار است؟ ایشان چیزی نگفت و تنها گفت كه:
« اگر بنا باشد اطفال به این كوچكی مطالب به این بزرگی را به این خوبی بدانند و كتاب میراث فارس را اینطور محیط باشند البته به سن علما كه می رسند البته و هزار البته كه از این دین بیرون می روند و دین دیگری اختیار می كنند...» (رشدیه، ص33)
بهر روی هر چه كه رشدیه و دیگران تلاش كردند، نتوانستند این آقا را خوشنود کنند، و ساعتی بعد آگاهی رسید ، كه عده ای از مردم کوچه و بازار (عوام الناس)، از مسجد آقا سید علی آقای یزدی، به سوی دبستان رشدیه می آیند .
رشدیه و دیگر آموزگاران تنها توانستند کودکان را برهانند. ساعتی پس از آن، از دبستان ویران و غارت شده تنها تلی از خاك بر جای مانده بود، چون اینبار افزون بر غارت ، ساختمان آنرا نیزمنفجر كردند.
رشدیه پس این رویداد تلخ، زمانی را در گوشه گیری بسربرد، و حتا بر آن شد که برای همیشه از دنبال کردن این کار دست بر دارد .ولی پشتیبانی میرزا علی خان امین الدوله ، در تبریز از رشدیه نقطه آغازینی بر کوششهای فرهنگی او شد. رشدیه با برخورداری از این پشتیبانی كار خود را از سر گرفت، و برای اینكه پشتیبان های دیگری هم بدست آورد، بر آن شد که به تهران رفته و كار را در آنجا دنبال کند.
بازگویی خدمات و دستاورد های رشدیه در تهران و کارهایی كه در آنجا با كمك برخی دیگر از فرهنگ دوستان انجام داد، نیاز به نوشتار دیگری دارد كه می بایست در آینده بدان پرداخت.
سخن پایانی
با نگرش به پیشرفتهای شگفت انگیز، در درازای تاریخ ، بویژه سده های 18 و 19 میلادی در اروپا که در همه زمینه های علمی و فرهنگی رخ داده ، ملت ایران به دلایل گوناگون از همه این پیشرفتها و نوآوریها ی ناآگاه و بدور بودند.
ملایان ، همچنان خودشان را در زمینه های گوناگون علمی و فرهنگی ، جانشینان شایسته ، هوشمند و بی همتا ی ، رازی ها و پورسینا ها می دانستند .
ایرانیان با آغاز و گسترش پیوند های بازرگانی و فرهنگی، میان خود و دیگر مردم کشور های جهان، در سده 19 میلادی بود، که در یافتند تا چه اندازه از كاروان علم و دانش پس مانده اند .
یاد آوری فر و شکوه نیاکان ایرانیان در گذشته ها، و دیدن این جایگاه پایین در میان دیگر مردمان جهان در همه زمینه ها ،برخی از آزاد اندیشان را بر آن داشت، تا در پی چگونگی این واپس ماندگی ها رفته، و تا اندازه ای این کمبود ها را از میان بردارند، ولی همواره با کار شکنی هایی در برابر این کوشش ها روبرو می شدند که یا پیشرفتها را کند، و یا بی سرانجام می کرد .
یكی از برجسته ترین زمینه های واپس ماندگی ایرانیان درهمه جا ، ناهنجاری های روشهای آموزشی گذشته بود، که سده ها بی هیچ دگرگونی و با همان روشهای سنتی دنبال می شد.
میرزا حسن رشدیه، یكی از كسانی بود، كه نیاز دگرگونی در روشهای آموزشی را در یافته بود، و با کوشش و پایمردی فراوان و آشنا شدن با روشهای آموزش در دیگر كشورها، روشی نوین بنیاد نهاد و امیدوار بود، كه با خشنودی وپذیرش مردم روبرو شود.
اما آنچه كه در آغاز از یاد برده بود و یا چندان برای وی با ارزش نبود، دشمنی و پی ورزی ملایان واپسگرا و سود جویی بود ،كه هستی خود را، در واپسگرایی جامعه، و ناآگاهی و بی دانشی مردم می دیدند. و بر آن بودند، تا در برابر گسترش و پیشرفت دانش نوین و شهریگری در ایران، با هر دستاویزی سد ی بسازند.
رشدیه سنگ بنایی استوار گذاشت ، که توانست در برابر سیل بنیان كن واپس ماندگی ، دروغ و مردم فریبی و نادانی دوام آورد، آتشی افروخت که توانست در این تند باد ها فروزان بماند.
ولی هنوز راه بس درازی در پیش رو بود، تا مدارس نوین گسترش یافته و از سوی همه لایه های گوناگون مردم پذیرفته شود.
بن مایه ها:
رشدیه، شمس الدین، سوانح عمر، نشر تاریخ ایران، تهران، 1362
دولت آبادی، یحیی، حیات یحیی، انتشارات عطار، ج اول،تهران ، 1361
مستوفی، عبدالله، شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه، انتشارات زوار، ج اول، تهران، 1377
كسروی، احمد، تاریخ مشروطه ایران، انتشارات امیر كبیر، تهران، 1376
فارسانی، سهیلا، اسنادی از مدارس دختران از مشروطه تا پهلوی، انتشارات سازمان اسناد ملی ایران پژوهشكده اسناد، تهران، 1378
مونسالدوله، خاطرات مونسالدوله ندیمه حرمسرای ناصرالدین شاه، به كوشش سیروس سعدوندیان، انتشارات زرین، تهران،1380
|
|
آخرین بروز رسانی ( ۱۷ مهر ۱۳۸۶ )
|