|
نویسنده مردو آناهید
|
|
۱۴ دي ۱۳۸۶ |
|
بخردان شرح نگون بختی ايران شنويد
نای نيکان و ستمکاری دزدان شنويد
مژدهی فروهر از ديدهی گريان شنويد
بانگ نامردمی از ملک دليران شنويد
شرح افسانهی ايران به سخن نتوان کرد
اشک از شمع فرومرده روان نتوان کرد
*** آن زمان دادگری چشمهی بيداران بود
افسر مهر و خرد جلوهگر دوران بود
بند خفت به گريبان ستمکاران بود
ماه و خورشيد نوازشگر دلداران بود
کوروش آزادی جان را به جهان مینفروخت
آتش از سينهی دريا شدهاش میافروخت
*** رسم نيکی به جهان شوک درياوش بود
راستی گوهر شبتاب و دلش آتش بود
ساز رامشگر مردم همه جا دلکش بود
ماه پيکان زد در بازوی آن آرش بود
تخت جمشيد نشان از دل گستردهی اوست
بيستون د فتر اشعار پراکندهی اوست
*** آنچه آسودگی آرد هنر آغاز بساخت
درِ انديشهی خود را به خرد باز بساخت
ماه در ياری سيمرغ به پرواز بساخت
نخبگانی همه زاييد و سرافراز بساخت
آنکه از سنگ، گوهر ساخت جدا ايران بود
بند انديشهی خود کرد رها ايران بود
*** پيشه و کار، نشان و هنر جمشيد است
جشن نوروز سرآغاز ره خورشيد است
فروهر بر چمنش مشک ختن پاشيد است
دشتزارش به تن خاک روان بخشيد است
به ستم، ارّهی تازی، تن جمشيد بريد
مار از شانهی ضحاک روانش نوشيد
***
مام ايران به دلش فرّ فريدون میداشت
کاوه و گرز گران لشکرافزون میداشت
آنکه از کردهی ضحاک دل از خون میداشت
مژدهی فتح و ظفر از مه گردون میداشت
آن زمان داد به بیداد امان مینسپرد
گوی چوگان ز سواران فلک در میبرد
***
رنج ما با دم سيمرغ مداوا میشد
زالِ د لداده، دلش غرق تمنا میشد
خشم بيگانه اگر باز توانا میشد
رستم از بهر پداوند مهيا میشد
ديگه سيمرغ به همياری ما پر نزند
تاج بر تارک هر افسر مهتر نزند
***
ما همه قصهی دارا و سکندر خوانيم
ننگ خود را به ستم بر سر دفتر خوانيم
شور بختی خود از پيک بد اختر خوانيم
ديدهی تنگ دلان را مه بهتر خوانيم
دفتر عشق که در کينهی اسکندر سوخت
آنچه زرتشت ز آموزهی اختر آموخت
***
آن زمان عرصيه جولان زنان تنگ نبود
اشک، آغشتهی خونابهی گلرنگ نبود
جز دل چنگ، خروشندهی آهنگ نبود
همدلان را خبر از کينه و نيرنگ نبود
نيکی اندر به جهان مُرد ز بی داد عرب ***
خنده در غنچه بپژمُرد ز بی داد عرب ***
*** قصّه از دور سرافرازی ايران نکنيم
مهر ايرج به وطن باز فروزان نکنيم
روی بر ديدهی گريان دليران نکنيم
ننگ از کشتن مرغان غزل خوان نکنيم
راز بيچارگی مردم ايران اين است
دفتر رنج اسيران وطن سنگين است
*** سينهی مهر به شمشير خسان رنگين شد
خانهی داد به سرهای جوان آزين شد
گوش آتشکده از بانگ اذان سنگين شد
هنر و راستیی ناموران ننگين شد
مرد پيمان شکن و دزد به بالا بنشست
بی خرد مرد حکومت شد و والا بنشست
*** خشم و بی دادگری شيوهی اسلامی بود
عشق با بی هنری شيوهی اسلامی بود
دزدی و پرده دری شيوهی اسلامی بود
وحشت و دربدری شيوهی اسلامی بود
شيوهای پست که ننگِ بشر آزاد است
چشم آزاددلان خيره به اين بی داد است
***
تيغ تازی همه از خون جوان رنگين بود
خوی درندگی بی خردان ننگـين بود
زور ويرانگر اين بیخبران سنگين بود
زُهره از شرم ز تاراج کنان غمگين بود
به ستم تيغ فرومايه خردمند بکشت
بی هنر سخت بباليد و هنرمند بکشت
***
سينه از مهر تهی گشت و ز نفرت لبريز
جام فرهنگ بخشکيد و ز خفت لبريز
توده از فهم گريزان و ز غفلت لبريز
چشم جمشيد شد از اشک خجالت لبريز
کو خردمند که انديشه کند در غم ما
گرهای باز کند از دل پُر ماتم ما
***
هرچه ارزش عرب اندر نظر آورد بسوخت***
خرمن دادِ بشر، گر گوهر آورد بسوخت
هر که از دفتر دانش خبر آورد بسوخت
آنکه از گلشن ايران هنر آورد بسوخت
جور اسلام به فرهنگ بيان نتوان کرد
آتش جهل به افسانه نهان نتوان کرد
***
قرنها دانش خود را به اسارت داديم
آنچه کوشش بنموديم به غارت داديم
دل که از مهر بريديم به نفرت داديم
جزيه بر آل محمد به حقارت داديم
وقت آنست که با گوهر خود يار شويم
پند نيکان بپذ يريم و به کردار شويم
***
ملک ايران نسپاريم به بد بار دگر
سر فرو مینگذاريم به گفتار دگر
تخم دانش بنشانيم به گلزار دگر
راه بيگانه ببنديم به کردار دگر
تکيه بر عهدِ خر و زاهد و احمق نکنيم
" کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنيم"
***
مردو آناهید
*** ( پوزش: در این سروده کلمهی " عرب" به جای " مجاهدین اسلام" به کار رفته است)
دريافت باز تاب از ديدگاه خوانند گان:
|
|
آخرین بروز رسانی ( ۱۵ دي ۱۳۸۶ )
|