|
نویسنده لطیف کریمی استالفی
|
|
۲۲ فروردين ۱۳۸۷ |
|
های های ، ای آدمکها ای تبر زنها وتیر زنها ! ننگ می آید مرا از نسل میمون گویمت . بهتر است ، ای لکه ی انسانیت زین صفحه ، با همه عقلانیت با تبر با تیر با خون شویمت .
آهای ، ای آدمکها ای تبر زنها و تیر زنها ! دیده بودید ! جنگل و باغ و نخلستان را نرگس بوستان ، عطر افشان را پُر خط و خال بود ، در سالها ی سال باغ انگورو ا نار و پُرتقال هیچ دیدی ! بی طراوت ، بی جلال یک سپیدار را ز عریانی ملال ؟. دیده بودی ، کاج سرکش سوگوار! لرزشی درقامت سرو و چنار با پریشان حالی و افسرده گی مرغ حق و مرغ آمین در فرار ؟. آه ، یکشب ناله ی مرغ سحر در گلو داشت ، بُغض و پیغام و خبر ناله ی جانکاه او ، دردناک بود از وداع با خانه اش خشمناک بود بی تأمل می بست رخت سفر فوج وحشت می رسیدند با تبر . خوب یادم هست ! تنم از هیجان لرزید سیب از شاخه لغزید قناری پرید . وتو... الله و اکبر گویان ؛ گاهی از ریشه وگاهی کمرم طالبانه ! می بُریدی آخ سرم دید تو می دید ، جلال لایزال در شکست شاخه ها وپیکرم . های ، ای اهل فِتن ! حیف ! سوختی نابهنگام هستی ام در شباب و مستی ام. می بُریدی پنجه هایم آنروز گوهری ناموس تاکستان را ، برگ برگی ، باغ و باغستان را پاس و پاسداری میکردم ؛ می سوختم شام سرما ، سایه بودم روز گرما عاشقانه من ، ترا یاری میکردم .
ولی افسوس و صد افسوس! چه نامردانه بحُکم قاضی کور کور ، کورانه تبر از دسته ی من تیر از دشمن زدی شبخون ، حریم باغ خصمانه . سپردی ام ، بدست خود فروشان به غرب شهر بُردند، چوب تراشان قبای سبز من از تن کشیدند فروختندم به دزدان خراسان!!! سرم را میخکوب کردند وتاختند شبی تابوت و شامی ، تخت ساختند .
خوب یادم هست ! شبی دیو گونه و بد مست طناب زلف شق ماه در دست پری پیکر غزالی بود رمیده اناری سینه هایش نو رسیده گلویش بُغض غم داشت ، شکوه در دل چو می دانست ، که پایش رفته در گِل
الا ننگ بشر، آنشب ! یادت هست ؟ کشیدی کش کشانش ، بر سر ی تخت ! به نام انسان ، ولی چون گرگ تاختی شرافت در هوای نفس ، باختی چراغ معرفت کُشتی خدا نشناختی . وزآن گنجینه ی معصوم ، عفت را ، هیولا گونه ، برداشتی . دلم لرزید ، تنم لرزید سرا تا پا لرزیدم بساط زندگانی را برچیدم . هیچ میدانید ! شیادان شهر دوش ، آن گنجینه غارت شد غُنچه بی بکارت شد یکی بُرد و دگر باخت یکی گُم کرد ، دگر یافت یکی گرگ هوسهایش تسکین کرد ، دگر« گیچ » وباقی « هیچ » .
تو رفتی ، غُنچه ی پرپر ، هم رفت خیال عشق انسان از سرم رفت مرا اندیشه با خود بُرد ، سوی آسمانها بمن ارواح میمون گفت: نفرین باد بر قابیل و بر قانون انسانها . آهای ، ای آدمکها ! قرنها میمون در جنگل جهید جُز از پستان نارگیل ، شیر مکید. هیچ دیدی شاخه ای بشکست و پستانی بُرید ؟.
واویلا ! از قضأ و از قدر باغ را خواهد کویر ، باری دگر قوم لوط آمد روزی مرگبار خاک وخاکستر کنند ، قد چنار با لباس علم یعنی« انتحار» سرفراز ساختند ، کفن کش های پار . باغبان برخیز از خواب گران !! در ره اند یک فوج ، از پخپل سران دشمن دوست اند ، یار دیگران آهای ای باغبان ! اندکی گر فرصتی باقیست شاهد ریختن برگم مباش ناظر مرگم مباش . گر خواهی عزو جاه ویا وقار؛ استوار باش ، استوار باش ، استوار ورنه این قوم ، که آیند به شکار یا تو را از برای من بِِِکُشند یامرا بهر تو چوبۀ دار گر توانی ، ا زاین تبر داران مالکم ! باغ خود نجات بده این درختی که میرود به نزع آب ده ، زود تر حیات بده . هرگز ! با گلهای زرورقی نتوانی زیب باغ کنی یاکه زین باغ ، چشم اشک آلود شب ظلمانیی وداع کنی . |