ای سالکان عشق به سر خاک غم زنيد کز شهر عاشقان صنم دلپذير رفت
پرواز مرغ طوفان از آسمان گذشت ز آواز پر او به ثريا صفير رفت
خون سياوش است که شد خاک سرخ از او جادوی " بيدرفش"* گرفت و زريـر رفت
شهر و کوير و بيشه ايران به سوگ اوست کان مير شهر و بيشه و کوه و کوير رفت
نادان رنگ باز سيه کار دون بماند دانای هوشيار و صديق دليـر رفت
افکند تير آرشی از قعر جان و پس سالار باوفا سوی سردار پـيـر رفت
شايد که آرمند شغالان و روبهان کزصحن روزگار، يـل شيرگيــر رفت
آن کاو به دل نبودش، هيچ از خطر خبر عمری خطير زيست و حالی خطير رفت
زد تکيه بر اريکه ايام، دين فروش فرمانروای کشور دل ها، وزيــر رفت
دريای علم و بحر سخائی که مهر او ز اروند تا بدان سوی دريای سير رفت
بر پاپـکان و تنسر موبــد خبر بريد شاپور، فخر سلسلـه اردشير رفت
تنها نرفت نادره سردار بختيــار بوذرجمهر رفت و اميـر کبيـر رفت
سالوس و ابتذال فراتخت اقتدار آيين مهر و داد بزير از سرير رفت
تا عالم سروش، خروش از کتيبه ها بهر تظلم از سوی خلق کثير رفت
بگذشت روزگار ظهور پيمبــران وزخاک، اين سفر، سوی گردون سفير رفت
.............
بن می برد به شاخ، زبر دست زورگوي زين روی گفته اند که خواهد بزير رفت
توفيــد! سيل و طوفان! شوييـد خانه را از لوث اين عفــن که به چرخ اثيــر رفت
شوريد مردمان و بر آريد بيخ شــر از همت شماست که خواهد شرير رفت
کولاک کين خلق چو غــرد، بنای ظلم خواهد به باد همچو حصار حصير رفت
جان ها دلير باد! که کابوس اشک و خون خواهد زخواب مام وطن، ناگزير، رفت
خاک فرنگ! آه ! چه دانی به سينه ات اين نازنين که بود که امشب اسير رفت!
ع. ش. زنـد پاريس، چهاردهم اوت يکهزارونهصدونودويک
* زرير، از پهلوانان شاهنامه، پسر لهراسپ، برادر گشتاسپ و سپهسالارايران در جنگ ايرانيان با ارجاسپ پادشاه توران بود. او در اين جنگ ها، در اثر جادوی « بيد رفش»، پهلوان جادوگر تورانی ملقب به « بيدرفش جادو» به قتل رسيد.