|
دل جز ره عشق تو نپوید هرگز جان جز سخن عشق نگوید هرگز صحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی در آن نروید هرگز دانی که مرا یار چه گفتست امروز جز ما به کسی در منگر دیده بدوز از چهره خویش آتشی افروزد یعنی که بیا و در ره دوست بسوز جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز تا پیشتر از مرگ بمیری دو سه روز دنیا زن پیریست چه باشد ار تو با پیر زنی انس نگیری دو سه روز دل خسته و جان فگار و مژگان خونریز رفتم بر آن یار و مه مهرانگیز من جای نکرده گرم گردون به ستیز زد بانگ که هان چند نشینی برخیز الله، به فریاد من بی کس رس فضل و کرمت یار من بی کس بس هر کس به کسی و حضرتی مینازد جز حضرت تو ندارد این بی کس کس ای جملهی بی کسان عالم را کس یک جو کرمت تمام عالم را بس من بی کسم و تو بی کسان را یاری یا رب تو به فریاد من بی کس رس نوروز شد و جهان برآورد نفس حاصل زبهار عمر ما را غم و بس از قافلهی بهار نامد آواز تا لاله به باغ سر نگون ساخت جرس دارم دلکی غمین بیامرز و مپرس صد واقعه در کمین بیامرز و مپرس شرمنده شوم اگر بپرسی عملم یا اکرماکرمین بیامرز و مپرس در دل دردیست از تو پنهان که مپرس تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس با این همه حال و در چنین تنگدلی جا کرده محبت تو چندانکه مپرس ای شوق تو در مذاق چندانکه مپرس جان را به تو اشتیاق چندان که مپرس آن دست که داشتم به دامان وصال بر سر زدم از فراق چندان که مپرس اندر صف دوستان ما باش و مترس خاک در آستان ما باش و مترس گر جمله جهان قصد به جان تو کنند فارغ دل شو، از آن ما باش و مترس ای آینهی ذات تو ذات همه کس مرآت صفات تو صفات همه کس ضامن شدم از بهر نجات همه کس بر من بنویس سیئات همه کس ای واقف اسرار ضیمر همه کس در حالت عجز دستگیر همه کس یا رب تو مرا توبه ده و عذر پذیر ای توبه ده و عذرپذیر همه کس تا در نزنی به هرچه داری آتش هرگز نشود حقیقت حال تو خوش اندر یک دل دو دوستی ناید خوش ما را خواهی خطی به عالم درکش
|