|
فریاد ز دست فلک آینه گون کز جور و جفای او جگر دارم خون روزی به هزار غم به شب میآرم تا خود فلک از پردهچه آرد بیرون تا گرد رخ تو سنبل آمد بیرون صد ناله ز من چون بلبل آمد بیرون پیوسته ز گل سبزه برون میآید این طرفه که از سبزه گل آمد بیرون در راه یگانگی نه کفرست و نه دین یک گام زخود برون نه و راه ببین ای جان جهان تو راه اسلام گزین با مار سیه نشین و با ما منشین گر سقف سپهر گردد آیینهی چین ور تختهی فولاد شود روی زمین از روزی تو کم نشود دان به یقین میدان که چنینست و چنینست و چنین گر صفحهی فولاد شود روی زمین در صحن سپهر گردد آیینهی چین از روزی تو کم نشود یک سر موی حقا که چنینست و چنینست و چنین ای در همه شان ذات تو پاک از شین نه در حق تو کیف توان گفت نه این از روی تعقل همه غیرند و صفات ذاتت بود از روی تحقق همه عین یا رب به رسالت رسول الثقلین یا رب به غزا کنندهی بدر و حنین عصیان مرا دو حصه کن در عرصات نیمی به حسن ببخش و نیمی به حسین بر ذره نشینم بچمد تختم بین موری بدو منزل ببرد رختم بین گر لقمه مثل ز قرص خورشید کنم تاریکی سینه آورد بختم بین هان یاران هوی و ها جوانمردان هو مردی کنی و نگاه داری سر کو گر تیر چنان رسد که بشکافد مو باید که ز یک دگر نگردانی رو دورم اگر از سعادت خدمت تو پیوسته دلست آینهی طلعت تو از گرمی آفتاب هجرم چه غمست دارم چو پناه سایهی دولت تو ای آینه را داده جلا صورت تو یک آینه کس ندید بی صورت تو نی نی که ز لطف در همه آینهها خود آمدهای به دیدن صورت تو جان و دل من فدای خاک در تو گر فرمایی بدیده آیم بر تو وصلت گوید که تو نداری سرما بی سر بادا هر که ندارد سر تو ای گشته جهان تشنهی پرآب از تو ای رنگ گل و لالهی خوشآب از تو محتاج به کیمیای اکسیر توایم بیش از همه عقل گشته سیراب از تو ای شعلهی طور طور پر نور از تو وی مست به نیم جرعه منصور از تو هر شی جهان جهان منشور از تو من از تو و مست از تو و مخمور از تو ای سبزی سبزهی بهاران از تو وی سرخی روی گل عذاران از تو آه دل و اشک بی قراران از تو فریاد که باد از تو و باران از تو
|