FarhangIran
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برگ نخست
پیوند با ما
راهنما
جستجوی پیشرفته
تاریخی-فرهنگی
سیاسی-اجتماعی
ترجمه روزنامه ها
شاهنامه فردوسی
شاهنامه خوانی
زرتشت، اوستا، گاتها
سیمرغ در فرهنگ ایران
جشن های ایرانی
خنیاگری
باغ ایرانی
نام های ایرانی
واژه نامه زبان پارسی
آوا و رخشاره
پرسش و پاسخ
یادمان های تاریخی
رو یداد ها
گفتگو ها
 
 
تازه ترین ها
پر بیننده ترین ها
فرستادن به شبکه ها
افزودن به: Del.icoi.us افزودن به: Yahoo افزودن به: Technorati افزودن به: Ma.Gnolia افزودن به: Spurl افزودن به: Google
 
 
 
 
 
 
رباعیات-41 چاپ ارسال به دوست
نویسنده ابو سیعد ابوالخیر   
۱۵ دي ۱۳۸۷

در کوی خودم مسکن و ماوا دادی

در بزم وصال خود مرا جادادی

القصه به صد کرشمه و ناز مرا

عاشق کردی و سر به صحرا دادی


اول همه جام آشنایی دادی

آخر بستم زهر جدایی دادی

چون کشته شدم بگفتی این کشته‌ی کیست

داد از تو که داد بی‌وفایی دادی


ای شاه ولایت دو عالم مددی

بر عجز و پریشانی حالم مددی

ای شیر خدا زود به فریادم رس

جز حضرت تو پیش که نالم مددی


من کیستم از قید دو عالم فردی

عنقا منشی بلند همت مردی

دیوانه‌ی بیخودی بیابان گردی

لبریز محبتی سرا پا دردی


از چهره همه خانه منقش کردی

وز باده رخان ما چو آتش کردی

شادی و نشاط ما یکی شش کردی

عیشت خوش باد عیش ما خوش کردی


عشقم دادی زاهل دردم کردی

از دانش و هوش و عقل فردم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم

میخواره و رند و هرزه گردم کردی


با فاقه و فقر هم نشینم کردی

بی خویش و تبار و بی قرینم کردی

این مرتبه‌ی مقربان در تست

آیا به چه خدمت این چنینم کردی


ای دیده مرا عاشق یاری کردی

داغم زرخ لاله عذاری کردی

کاری کردی که هیچ نتوان گفتن

الله الله چه خوب کاری کردی


ای دل تا کی مصیبت‌افزا گردی

ای خون شده چند درد پیما گردی

انداختیم دربدر و کوی به کوی

رسوا کردی مرا، تو رسوا گردی


ای آنکه به گرد شمع دود آوردی

یعنی که خط ارچه خوش نبود آوردی

گر دود دل منست دیرت بگرفت

ور خط به خون ماست زود آوردی


ای چرخ بسی لیل و نهار آوردی

گه فصل خزان و گه بهار آوردی

مردان جهان را همه بردی به زمین

نامردان را بروی کار آوردی


ای کاش مرا به نفت آلایندی

آتش بزدندی و نبخشایندی

در چشم عزیز من نمک سایندی

وز دوست جدا شدن نفرمایندی


ای خالق ذوالجلال هر جانوری

وی رهرو رهنمای هر بی خبری

بستم کمر امید بر درگه تو

بگشای دری که من ندارم هنری


دستی نه که از نخل تو چینم ثمری

پایی نه که در کوی تو یابم گذری

چشمی نه که بر خویش بگریم قدری

رویی نه که بر خاک بمالم سحری


هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آیینه‌ی صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

آخرین بروز رسانی ( ۱۵ دي ۱۳۸۷ )
 
 

دریافت آگاهی نامه

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
انتشارات فرهنگ ایران
انتشارات فرهنگ ایران
گاهنامه فرهنگی
گاهنامه فرهنگی
گروه فرهنگ ایران
FaceBookFarhangiran
فرهنگستان ادب پارسی
Farhangestan.jpg
شاهنامه فردوسی
shahnameh
پرچم های ایران
flag_cyrus.jpg
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
RSS های فرهنگ ایران
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Untitled Document
                              

Copyright © 2004, All rights reserved. Created by The Iranian cultural foundation
E-mail: webmaster[at]farhangiran.com