FarhangIran
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برگ نخست
پیوند با ما
راهنما
جستجوی پیشرفته
تاریخی-فرهنگی
سیاسی-اجتماعی
ترجمه روزنامه ها
شاهنامه فردوسی
شاهنامه خوانی
زرتشت، اوستا، گاتها
سیمرغ در فرهنگ ایران
جشن های ایرانی
خنیاگری
باغ ایرانی
نام های ایرانی
واژه نامه زبان پارسی
آوا و رخشاره
پرسش و پاسخ
یادمان های تاریخی
رو یداد ها
گفتگو ها
 
 
تازه ترین ها
پر بیننده ترین ها
فرستادن به شبکه ها
افزودن به: Del.icoi.us افزودن به: Yahoo افزودن به: Technorati افزودن به: Ma.Gnolia افزودن به: Spurl افزودن به: Google
 
 
 
 
 
 
برگ نخست arrow فرهنگستان ادب پارسی arrow نظامی گنجه ای arrow خسرو و شیرین- رسیدن خسرو به ارمن نزد مهین بانو
خسرو و شیرین- رسیدن خسرو به ارمن نزد مهین بانو چاپ ارسال به دوست
نویسنده نظامی گنجه ای   
۱۹ دي ۱۳۸۷

چو خسرو دور شد زان چشمه آب

ز چشم آب ریزش دور شد خواب

به هر منزل کز آنجا دورتر گشت

ز نومیدی دلش رنجورتر گشت

دگر ره شادمان می‌شد به امید

که برنامد هنوز از کوه خورشید

چو من زین ره به مشرق می‌شتابم

مگر خورشید روشن را بیابم

چو گل بر مرز کوهستان گذر کرد

نسیمش مرزبانان را خبر کرد

عمل‌داران برابر می‌دویدند

زر و دیبا به خدمت می‌کشیدند

بتانی دید بزم افروز و دلبند

به روشن روی خسرو آرزومند

خوش آمد با بتان پیوندش آنجا

مقام افتاد روزی چندش آنجا

از آنجا سوی موقان سر بدر کرد

ز موقان سوی باخرزان گذر کرد

مهین بانو چو زین حالت خبر یافت

به خدمت کردن شاهانه بشتافت

به استقبال شاه آورد پرواز

سپاهی ساخته با برک و با ساز

گرامی نزلهای خسروانه

فرستاد از ادب سوی خزانه

ز دیبا و غلام و گوهر و گنج

دبیران را قلم در خط شد از رنج

فرود آمد به درگاه جهاندار

جهاندارش نوازش کرد بسیار

بزیر تخت شه کرسی نهادند

نشست اوی و دیگر قوم ایستادند

شهنشه باز پرسیدش که چونی

که بادت نو بنو عیشی فزونی

به مهمانیت آوردم گرانی

مبادت درد سر زین میهمانی

مهین بانو چو دید آن دلنوازی

ز خدمت داد خود را سرفرازی

نفس بگشاد چون باد سحرگاه

فرو خواند آفرینها در خور شاه

بدان طالع که پشتش را قوی کرد

پناهش بارگاه خسروی کرد

یکی هفته به نوبت گاه خسرو

روان می‌کرد هر دم تحفه نو

پس از یک هفته روزی کانچنان روز

ندید است آفتاب عالم افروز

به سرسبزی نشسته شاه بر تخت

چو سلطانی که باشد چاکرش بخت

ز مرزنگوش خط نو دمیده

بسی دل را چو طره سر بریده

بساط شه ز یغمائی غلامان

چو باغی پر سهی سرو خرامان

به جوش آمد سخن در کام هر کس

به مولائی بر آمد نام هر کس

به رامش ساختن بی‌دفع شد کار

به حاجت خواستن بی‌رفع شد یار

مهین بانو زمین بوسید و بر جست

به خسرو گفت ما را حاجتی هست

که دارالملک بردع را نوازی

زمستانی در آنجا عیش سازی

هوای گرمسیر است آنطرف را

فراخیها بود آب علف را

اجابت کرد خسرو گفت برخیز

تو میرو کامدم من بر اثر نیز

سپیده دم ز لشگر گاه خسرو

سوی باغ سپید آمد روارو

وطن خوش بود رخت آنجا کشیدند

ملک را تاج و تخت آنجا کشیدند

ز هر سو خیمه‌ها کردند بر پای

گرفتند از حوالی هر کسی جای

مهین بانو به درگاه جهانگیر

نکرد از شرط خدمت هیچ تقصیر

شه آنجا روز و شب عشرت همی کرد

می تلخ و غم شیرین همی خورد

 
 

دریافت آگاهی نامه

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
انتشارات فرهنگ ایران
انتشارات فرهنگ ایران
گاهنامه فرهنگی
گاهنامه فرهنگی
گروه فرهنگ ایران
FaceBookFarhangiran
فرهنگستان ادب پارسی
Farhangestan.jpg
شاهنامه فردوسی
shahnameh
پرچم های ایران
mohamad_shah.jpg
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
RSS های فرهنگ ایران
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Untitled Document
                              

Copyright © 2004, All rights reserved. Created by The Iranian cultural foundation
E-mail: webmaster[at]farhangiran.com