| چو کـسري نشست از بر تخـت عاج |
| بـه سر برنـهاد آن دلافروز تاج |
| بزرگان گيتي شدند انـجـمـن |
| چو بـنـشـسـت سالار با رايزن |
| سر نامداران زبان برگـشاد |
| ز دادار نيکي دهـش کرد ياد |
| چـنين گـفـت کز کردگار سـپـهر |
| دل ما پر از آفرين باد و مـهر |
| کزويسـت نيک و بدويسـت کام |
| ازو مـسـتـمـنديم وزو شادکام |
| ازويسـت فرمان و زويسـت مـهر |
| بـه فرمان اويسـت بر چرخ مـهر |
| ز راي وز تيمار او نـگذريم |
| نـفـس جز بـه فرمان او نشـمريم |
| بـه تخـت مهي بر هر آنکس که داد |
| کـند در دل او باشد از داد شاد |
| هر آنکـس کـه انديشـه بد کـند |
| بـه فرجام بد با تـن خود کـند |
| ز ما هرچ خواهـند پاسـخ دهيم |
| بـخواهـش گران روز فرخ نـهيم |
| از انديشـه دل کـس آگاه نيسـت |
| بـه تـنـگي دل اندر مرا راه نيست |
| اگر پادشا را بود پيشـه داد |
| بود بيگـمان هر کـس از داد شاد |
| از امروز کاري بـه فردا مـمان |
| کـه داند کـه فردا چـه گردد زمان |
| گـلـسـتان کـه امروز باشد به بار |
| تو فردا چـني گـل نيايد بـه کار |
| بدانـگـه کـه يابي تـن زورمـند |
| ز بيماري انديش و درد و گزند |
| پـس زندگي ياد کـن روز مرگ |
| چـنانيم با مرگ چون باد و برگ |
| هر آنگـه کـه در کار سستي کـني |
| هـمـه راي ناتـندرسـتي کـني |
| چو چيره شود بر دل مرد رشـک |
| يکي دردمـندي بود بيپزشـک |
| دل مرد بيکار و بـسيار گوي |
| ندارد بـه نزد کـسان آبروي |
| وگر بر خرد چيره گردد هوا |
| نـخواهد بـه ديوانـگي بر گوا |
| بـکژي تو را راه نزديکـتر |
| سوي راسـتي راه باريکـتر |
| بـه کاري کزو پيشدسـتي کـني |
| بـه آيد کـه کندي و سستي کـني |
| اگر جـفـت گردد زبان بر دروغ |
| نـگيرد ز بـخـت سـپـهري فروغ |
| سخـن گـفـتـن کژ ز بيچارگيست |
| بـه بيچارگان بربـبايد گريسـت |
| چو برخيزد از خواب شاه از نخـسـت |
| ز دشـمـن بود ايمـن و تندرسـت |
| خردمـند وز خوردني بينياز |
| فزوني برين رنـج و دردسـت و آز |
| وگر شاه با داد و بخـشايشـسـت |
| جـهان پر ز خوبي و آسايشـسـت |
| وگر کژي آرد بداد اندرون |
| کبـسـتـش بود خوردن و آب خون |
| هر آنکـس که هست اندرين انجمـن |
| شـنيد اين برآورده آواز مـن |
| بدانيد و سرتاسر آگاه بيد |
| هـمـه سالـه با بخـت همراه بيد |
| کـه ما تاجداري بـه سر بردهايم |
| بداد و خرد راي پروردهايم |
| وليکـن ز دسـتور بايد شـنيد |
| بد و نيک بياو نيايد پديد |
| هر آنـکـس کـه آيد بدين بارگاه |
| بـبايسـت کاري نيابـند راه |
| نـباشـم ز دسـتور هـمداسـتان |
| کـه بر مـن بپوشد چنين داسـتان |
| بدرگاه بر کارداران مـن |
| ز لـشـکر نـبرده سواران مـن |
| چو روزي بديشان نداريم تـنـگ |
| نـگـه کرد بايد بـنام و به نـنـگ |
| هـمـه مردمي بايد و راسـتي |
| نـبايد بـه کار اندرون کاسـتي |
| هر آنـکـس کـه باشد از ايرانيان |
| بـبـندد بدين بارگـه برميان |
| بيابد ز ما گـنـج و گـفـتار نرم |
| چو باشد پرسـتـنده با راي و شرم |
| چو بيداد جويد يکي زيردسـت |
| نـباشد خردمـند و خـسروپرسـت |
| مـکافات بايد بدان بد کـه کرد |
| نـبايد غـم ناجوانـمرد خورد |
| شـما دل بـه فرمان يزدان پاک |
| بداريد وز ما مداريد باک |
| کـه اويسـت بر پادشا پادشا |
| جـهاندار و پيروز و فرمانروا |
| فروزنده تاج و خورشيد و ماه |
| نـماينده ما را سوي داد راه |
| جـهاندار بر داوران داورسـت |
| ز انديشـه هر کـسي برترسـت |
| مـکان و زمان آفريد و سـپـهر |
| بياراسـت جان و دل ما بـه مـهر |
| شـما را دل از مـهر ما برفروخـت |
| دل و چشم دشمن بـه ما بربدوخـت |
| شـما راي و فرمان يزدان کـنيد |
| بـه چيزي کـه پيمان دهد آن کـنيد |
| نـگـهدار تا جـسـت و تخـت بلند |
| تو را بر پرسـتـش بود يارمـند |
| همـه تندرسـتي بـه فرمان اوست |
| هـمـه نيکويي زير پيمان اوسـت |
| ز خاشاک تا هـفـت چرخ بـلـند |
| هـمان آتـش و آب و خاک نژند |
| بـه هـسـتي يزدان گوايي دهـند |
| روان تو را آشـنايي دهـند |
| سـتايش هـمـه زير فرمان اوست |
| پرستـش هـمـه زير پيمان اوست |
| چو نوشينروان اين سخـن برگرفـت |
| جـهاني ازو مانده اندر شـگـفـت |
| هـمـه يک سر از جاي برخاستـند |
| برو آفرين نو آراسـتـند |
| شـهـنـشاه دانـندگان را بـخواند |
| سـخـنـهاي گيتي سراسر براند |
| جـهان را بـبـخـشيد بر چار بـهر |
| وزو نامزد کرد آبادشـهر |
| نـخـسـتين خراسان ازو ياد کرد |
| دل نامداران بدو شاد کرد |
| دگر بـهره زان بد قـم و اصـفـهان |
| نـهاد بزرگان و جاي مـهان |
| وزين بـهره بود آذرابادگان |
| کـه بـخـشـش نـهادند آزادگان |
| وز ارمينيه تا در اردبيل |
| بـپيمود بينادل و بوم گيل |
| سيوم پارس و اهواز و مرز خزر |
| ز خاور ورا بود تا باخـتر |
| چـهارم عراق آمد و بوم روم |
| چـنين پادشاهي و آباد بوم |
| وزين مرزها هرک درويش بود |
| نيازش بـه رنـج تـن خويش بود |
| ببـخـشيد آگـنده گـنـجي برين |
| جـهاني برو خواندند آفرين |
| ز شاهان هرآنکس کـه بد پيش ازوي |
| اگر کـم بدش گاه اگر بيش ازوي |
| بجسـتـند بـهره ز کشـت و درود |
| نرستسـت کـس پيش ازين نابسود |
| سـه يک بود يا چار يک بـهر شاه |
| قـباد آمد و ده يک آورد راه |
| زده يک بر آن بد کـه کـمـتر کـند |
| بـکوشد کـه کـهـتر چو مهتر کند |
| زمانـه ندادش بران بر درنـگ |
| بـه دريا بـس ايمن مشو بر نهنـگ |
| بـه کـسري رسيد آن سزاوار تاج |
| بـبـخـشيد بر جاي ده يک خراج |
| شدند انـجـمـن بـخردان و ردان |
| بزرگان و بيداردل موبدان |
| هـمـه پادشاهان شدند انجـمـن |
| زمين را بـبـخـشيد و برزد رسـن |
| گزيتي نـهادند بر يک درم |
| گر اي دون کـه دهـقان نـباشد دژم |
| کـسي را کـجا تـخـم گر چارپاي |
| بـه هـنـگام ورزش نـبودي بجاي |
| ز گنـج شـهـنـشاه برداشـتي |
| وگرنـه زمين خوار بـگذاشـتي |
| بـنا کشـتـه اندر نـبودي سخـن |
| پراگـنده شد رسـمـهاي کـهـن |
| گزيت رز بارور شـش درم |
| بـه خرما سـتان بر همين بد رقـم |
| ز زيتون و جوز و ز هر ميوهدار |
| کـه در مـهرگان شاخ بودي بـبار |
| ز ده بـن درمي رسيدي بـه گـنـج |
| نـبويد جزين تا سر سال رنـج |
| وزين خوردنيهاي خردادماه |
| نـکردي بـه کار اندرون کـس نـگاه |
| کـسي کـش درم بود و دهقان نبود |
| نديدي غـم رنـج و کـشـت و درود |
| بر اندازه از ده درم تا چـهار |
| بـسالي ازو بـسـتدي کاردار |
| کـسي بر کديور نـکردي سـتـم |
| بـه سالي به سه بـهره بود اين درم |
| گزارنده بودي بـه ديوان شاه |
| ازين باژ بـهري بـه هر چار ماه |
| دبير و پرسـتـنده شـهريار |
| نـبودي بـه ديوان کسي زين شـمار |
| گزيت و خراج آنـچ بد نام برد |
| بـسـه روزنامـه بـه موبد سـپرد |
| يکي آنـک بر دسـت گـنـجور بود |
| نـگـهـبان آن نامـه دسـتور بود |
| دگر تا فرسـتد بـه هر کـشوري |
| بـه هر نامداري و هر مـهـتري |
| سـه ديگر کـه نزديک موبد برند |
| گزيت و سر باژها بـشـمرند |
| بـه فرمان او بود کاري کـه بود |
| ز باژ و خراج و ز کـشـت و درود |
| پراگـنده کاراگـهان در جـهان |
| کـه تا نيک و بد زو نـماند نـهان |
| هـمـه روي گيتي پر از داد کرد |
| بـهرجاي ويراني آباد کرد |
| بخـفـتـند بر دشـت خرد و بزرگ |
| بـه آبشـخور آمد همي ميش و گرگ |
| يکي نامـه فرمود بر پـهـلوي |
| پـسـند آيدت چون ز من بـشـنوي |
| نخـسـتين سر نامه کرد از مهست |
| شهـنـشاه کـسري يزدانپرسـت |
| بـه بـهرام روز و بـخرداد شـهر |
| کـه يزدانـش داد از جهان تاج بـهر |
| برومـند شاخ از درخـت قـباد |
| کـه تاج بزرگي بـه سر برنـهاد |
| سوي کارداران باژ و خراج |
| پرسـتـنده شايسـتـه فر و تاج |
| بياندازه از ما شـما را درود |
| هـنر با نژاد اين بود با فزود |
| نخسـتين سخن چون گشايش کنيم |
| جـهانآفرين را سـتايش کـنيم |
| خردمـند و بينادل آنرا شـناس |
| کـه دارد ز دادار کيهان سـپاس |
| بداند کـه هـسـت او ز ما بينياز |
| بـه نزديک او آشـکارسـت راز |
| کـسي را کـجا سرفرازي دهد |
| نـخـسـتين ورا بينيازي دهد |
| مرا داد فرمان و خود داورسـت |
| ز هر برتري جاودان برترسـت |
| بـه يزدان سزد ملک و مهتر يکيسـت |
| کـسي را جز از بندگي کار نيسـت |
| ز مـغز زمين تا بـه چرخ بـلـند |
| ز افـلاک تا تيره خاک نژند |
| پي مور بر خويشـتـن برگواسـت |
| کـه ما بـندگانيم و او پادشاسـت |
| نـفرمود ما را جز از راسـتي |
| کـه ديو آورد کژي و کاسـتي |
| اگر بـهر مـن زين سراي سپـنـج |
| نـبودي جز از باغ و ايوان و گـنـج |
| نجـسـتي دل مـن به جز داد و مهر |
| گـشادن بـهر کار بيدار چـهر |
| کـنون روي بوم زمين سر بـه سر |
| ز خاور برو تا در باخـتر |
| بـه شاهي مرا داد يزدان پاک |
| ز خورشيد تابـنده تا تيره خاک |
| نـبايد کـه جز داد و مـهر آوريم |
| وگر چين بـه کاري بـچـهر آوريم |
| شـبان بدانديش و دشـت بزرگ |
| هـمي گوسفـندان بـماند بـگرگ |
| نـبايد کـه بر زيردسـتان ما |
| ز دهـقان وز دينپرسـتان ما |
| بـه خشـکي به خاک و بکشتي برآب |
| برخـشـنده روز و به هنـگام خواب |
| ز بازارگانان تر و ز خـشـک |
| درم دارد و در خوشاب و مـشـک |
| کـه تابـنده خور جز بداد و به مـهر |
| نـتابد بريشان ز خـم سـپـهر |
| برينگونـه رفـت از نژاد و گـهر |
| پـسر تاج يابد هـمي از پدر |
| بـه جز داد و خوبي نـبد در جـهان |
| يکي بود با آشـکارا نـهان |
| نـهاديم بر روي گيتي خراج |
| درخـت گزيت از پي تـخـت عاج |
| چو اين نامـه آرند نزد شـما |
| کـه فرخـنده باد اورمزد شـما |
| کـسي کو برين يک درم بـگذرد |
| بـبيداد بر يک نـفـس بـشـمرد |
| بـه يزدان کـه او داد ديهيم و فر |
| کـه مـن خود ميانـش ببرم بـه ار |
| برين نيز بادافره کردگار |
| نـبايد کـه چـشـم بد آيد بـه کار |
| هـمين نامـه و رسـم بنـهيد پيش |
| مـگرديد ازين فرخ آيين خويش |
| بـه هر چار ماهي يکي بـهر ازين |
| بـخواهيد با داد و با آفرين |
| بـه جايي کـه باشد زيان مـلـخ |
| وگر تـف خورشيد تابد بـه شـخ |
| دگر تـف باد سـپـهر بـلـند |
| بدان کـشـتـمـندان رساند گزند |
| هـمان گر نـبارد بـه نوروز نـم |
| ز خـشـکي شود دشـت خرم دژم |
| مـخواهيد با ژاندران بوم و رسـت |
| کـه ابر بـهاران بـه باران نشسـت |
| ز تـخـم پراگـنده و مزد رنـج |
| بـبـخـشيد کارندگانرا ز گـنـج |
| زميني کـه آن را خداوند نيسـت |
| بـه مرد و ورا خويش و پيوند نيسـت |
| نـبايد کـه آن بوم ويران بود |
| کـه در سايه شاه ايران بود |
| کـه بدگو برين کار نـنـگ آورد |
| کـه چونين بهانـه بـچـنـگ آورد |
| ز گـنـج آنـچ بايد مداريد باز |
| کـه کردسـت يزدان مرا بينياز |
| چو ويران بود بوم در بر مـن |
| نـتابد درو سايه فر مـن |
| کـسي را کـه باشد برين مايه کار |
| اگر گيرد اين کار دشوار خوار |
| کـنـم زنده بر دار جايي که هسـت |
| اگر سرفرازسـت و گر زيردسـت |
| بزرگان کـه شاهان پيشين بدند |
| ازين کار بر ديگر آيين بدند |
| بد و نيک با کارداران بدي |
| جـهان پيش اسـبسواران بدي |
| خرد را هـمـه خيره بـفريفـتـند |
| بافزوني گـنـج نـشـکيفـتـند |
| مرا گنـج دادسـت و دهقان سـپاه |
| نـخواهيم بدينار کردن نـگاه |
| شـما را جـهان بازجسـتـن بداد |
| نـگـه داشـتـن ارج مرد نژاد |
| گراميتر از جان بدخواه مـن |
| کـه جويد هـمي کشور و گاه مـن |
| سـپـهـبد کـه مردم فروشد به زر |
| نـبايد بدين بارگـه برگذر |
| کـسي را کـند ارج اين بارگاه |
| کـه با داد و مهرست و با رسـم و راه |
| چو بيداردل کارداران مـن |
| بـه ديوان موبد شدند انـجـمـن |
| پديد آيد از گـفـت يک تـن دروغ |
| ازان پـس نـگيرد بر ما فروغ |
| بـه بيدادگر بر مرا مـهر نيسـت |
| پلـنـگ و جفاپيشـه مردم يکيست |
| هر آنکـس که او راه يزدان بجسـت |
| باب خرد جان تيره بـشـسـت |
| بدين بارگاهـش بـلـندي بود |
| بر موبدان ارجـمـندي بود |
| بـه نزديک يزدان ز تخمي که کشـت |
| بـه بايد بـپاداش خرم بـهـشـت |
| کـه ما بينيازيم ازين خواسـتـه |
| کـه گردد بـه نـفرين روان کاستـه |
| گر از پوسـت درويش باشد خورش |
| ز چرمـش بود بيگـمان پرورش |
| پلـنـگي بـه از شـهرياري چنين |
| کـه نـه شرم دارد نه آيين نـه دين |
| گـشادسـت بر ما در راسـتي |
| چـه کوبيم خيره در کاسـتي |
| نـهاني بدو داد دادن بروي |
| بدان تا رسد نزد ما گـفـت و گوي |
| بـه نزديک يزدان بود ناپـسـند |
| نـباشد بدين بارگـه ارجـمـند |
| ز يزدان وز ما بدان کـس درود |
| کـه از داد و مـهرش بود تاروپود |
| اگر دادگر باشدي شـهريار |
| بـماند بـه گيتي بـسي پايدار |
| کـه جاويد هر کـس کـنـند آفرين |
| بران شاه کاباد دارد زمين |
| ز شاهان که با تخـت و افـسر بدند |
| بـه گـنـج و بـه لشکر توانگر بدند |
| نـبد دادگرتر ز نوشينروان |
| کـه بادا هـميشـه روانـش جوان |
| نـه زو پرهـنرتر بـه فرزانـگي |
| بـه تـخـت و بداد و به مردانـگي |
| ورا موبدي بود بابـک بـنام |
| هـشيوار و دانادل و شادکام |
| بدو داد ديوان عرض و سـپاه |
| بـفرمود تا پيش درگاه شاه |
| بياراسـت جايي فراخ و بـلـند |
| سرش برتر از تيغ کوه پرند |
| بـگـسـترد فرشي برو شاهوار |
| نشستـند هرکـس که بود او به کار |
| ز ديوان بابـک برآمد خروش |
| نـهادند يک سر برآواز گوش |
| کـه اي نامداران جـنـگ آزماي |
| سراسر بـه اسـب اندر آريد پاي |
| خراميد يکيک بـه درگاه شاه |
| بـه سر برنـهاده ز آهـن کـلاه |
| زرهدار با گرزه گاوسار |
| کـسي کو درم خواهد از شـهريار |
| بيامد بـه ايوان بابـک سـپاه |
| هوا شد ز گرد سواران سياه |
| چو بابـک سـپـه را همه بنـگريد |
| درفـش و سر تاج کـسري نديد |
| ز ايوان باسـب اندر آورد پاي |
| بـفرمودشان بازگـشـتـن ز جاي |
| برين نيز بـگذشـت گردان سـپـهر |
| چو خورشيد تابـنده بـنـمود چـهر |
| خروشي برآمد ز درگاه شاه |
| کـه اي گرزداران ايران سـپاه |
| هـمـه با سـليح و کمان و کمـند |
| بديوان بابـک شويد ارجـمـند |
| برفـتـند با نيزه و خود و کـبر |
| هـمي گرد لـشـکر برآمد بـه ابر |
| نـگـه کرد بابـک بـه گرد سـپاه |
| چو پيدا نـبد فر و اورند شاه |
| چـنين گـفـت کامروز با مهر و داد |
| هـمـه بازگرديد پيروز و شاد |
| بـه روز سـه ديگر برآمد خروش |
| کـه اي نامداران با فر و هوش |
| مـبادا کـه از لـشـکري يک سوار |
| نـه با ترگ و با جوشـن کارزار |
| بيايد برين بارگـه بـگذرد |
| عرض گاه و ايوان او بـنـگرد |
| هر آنکـس که باشد به تاج ارجمـند |
| بـه فر و بزرگي و تـخـت بـلـند |
| بداند کـه بر عرض آزرم نيسـت |
| سـخـن با مـحابا و با شرم نيست |
| شهنـشاه کـسري چو بگشاد گوش |
| ز ديوان بابـک برآمد خروش |
| بـخـنديد کـسري و مغفر بخواست |
| درفـش بزرگي برافراشـت راسـت |
| بـه ديوان بابـک خراميد شاه |
| نـهاده ز آهـن بـه سر بر کـلاه |
| فروهـشـت از ترگ رومي زره |
| زده بر زره بر فراوان گره |
| يکي گرزه گاوپيکر بـه چـنـگ |
| زده بر کـمرگاه تير خدنـگ |
| بـه بازو کـمان و بزين بر کـمـند |
| ميان را بزرين کـمر کرده بـند |
| برانـگيخـت اسـب و بيفشارد ران |
| بـه گردن برآورد گرز گران |
| عـنان را چپ و راست لختي بـسود |
| سـليح سواري بـه بابـک نـمود |
| نـگـه کرد بابـک پـسـند آمدش |
| شـهـنـشاه را فرمـند آمدش |
| بدو گـفـت شاها انوشـه بدي |
| روان را بـه فرهـنـگ توشـه بدي |
| بياراسـتي روي کـشور بداد |
| ازين گونـه داد از تو داريم ياد |
| دليري بد از بـنده اين گـفـت و گوي |
| سزد گر نـپيچي تو از داد روي |
| عـنان را يکي بازپيچي براسـت |
| چـنان کز هنرمـندي تو سزاسـت |
| دگرباره کـسري برانگيخـت اسـب |
| چـپ و راست برسان آذرگشسـب |
| نـگـه کرد بابـک ازو خيره ماند |
| جـهانآفرين را فراوان بـخواند |
| سواري هزار و گوي دوهزار |
| نـبودي کـسي را گذر بر چـهار |
| درمي فزون کرد روزي شاه |
| بـه ديوان خروش آمد از بارگاه |
| کـه اسـب سر جنـگـجويان بيار |
| سوار جـهان نامور شـهريار |
| فراوان بـخـنديد نوشين روان |
| کـه دولـت جوان بود و خسرو جوان |
| چو برخاسـت بابـک ز ديوان شاه |
| بيامد بر نامور پيشـگاه |
| بدو گـفـت کاي شـهريار بزرگ |
| گر امروز مـن بنده گشتـم سـترگ |
| هـمـه در دلـم راسـتي بود و داد |
| درشـتي نـگيرد ز مـن شاه ياد |
| درشـتي نـمايم چو باشم درسـت |
| انوشـه کـسي کو درشتي نجست |
| بدو گـفـت شاه اي هـشيوار مرد |
| تو هرگز ز راه درسـتي مـگرد |
| تـن خويش را چون مـحابا کـني |
| دل راسـتي را هميبـشـکـني |
| بدين ارز تو نزد مـن بيش گـشـت |
| دلـم سوي انديشـه خويش گشـت |
| کـه ما در صـف کار ننـگ و نـبرد |
| چـگونـه برآريم ز آورد گرد |
| چـنين داد پاسـخ بـه پرمايه شاه |
| کـه چون نو نـبيند نـگين و کـلاه |
| چو دسـت و عـنان تو اي شـهريار |
| بـه ايوان نديدسـت پيکرنـگار |
| بـه کام تو گردد سـپـهر بـلـند |
| دلـت شاد بادا تـنـت بيگزند |
| بـه موبد چـنين گفـت نوشينروان |
| کـه با داد ما پير گردد جوان |
| بـه گيتي نـبايد کـه از شـهريار |
| بـماند جز از راسـتي يادگار |
| چرا بايد اين گـنـج و اين روز رنـج |
| روان بـسـتـن اندر سراي سپنـج |
| چو ايدر نـخواهي هـميآرميد |
| بـبايد چريد و بـبايد چـميد |
| پرانديشـه بودم ز کار جـهان |
| سـخـن را هميداشـتـم در نهان |
| کـه تا تاج شاهي مرا دشمنـسـت |
| هـمـه گرد بر گرد آهرمـنـسـت |
| بـه دل گفتـم آرم ز هر سو سـپاه |
| بـخواهـم ز هر کـشوري رزمـخواه |
| نـگردد سـپاه انجـمـن جز به گنج |
| بـه بي مردي آيد هم از گنـج رنـج |
| اگر بد بـه درويش خواهد رسيد |
| ازين آرزو دل بـبايد بريد |
| هـميراندم با دل خويش راز |
| چو انديشـه پيش خرد شد فراز |
| سوي پـهـلوانان و سوي ردان |
| هـم از پـند بيداردل بـخردان |
| نبشـتـم بـخ هر کـشوري نامهاي |
| بـه هر نامداري و خودکامـهاي |
| کـه هر کس کـه داريد هوش و خرد |
| هـمي کـهـتري را پـسر پرورد |
| بـه ميدان فرسـتيد با ساز جـنـگ |
| بـجويند نزديک ما نام و نـنـگ |
| نـبايد کـه اندر فراز و نـشيب |
| ندانـند چـنـگ و عـنان و رکيب |
| بـه گرز و به شمشير و تير و کـمان |
| بدانـند پيچيد با بدگـمان |
| جوان بيهـنر سـخـت ناخوش بود |
| اگر چـند فرزند آرش بود |
| عرض شد ز در سوي هر کـشوري |
| درم برد نزديک هر مـهـتري |
| چـهـل روز بودي درم را درنـگ |
| برفـتـند از شـهر با ساز جـنـگ |
| ز ديوان چو دينار برداشـتـند |
| بدان خرمي روز بـگذاشـتـند |
| کـنون لاجرم روي گيتي بـمرد |
| بياراسـتـم تا کي آيد نـبرد |
| مرا ساز و لـشـکر ز شاهان پيش |
| فزونـسـت و هم دولت و راي بيش |
| سخـنـها چو بـشـنيد موبد ز شاه |
| بـسي آفرين خواند بر تاج و گاه |
| چو خورشيد بـنـمود تابـنده چـهر |
| در باغ بـگـشاد گردان سـپـهر |
| پديد آمد آن توده شـنـبـليد |
| دو زلـف شـب تيره شد ناپديد |
| نـشـسـت از بر تخت نوشين روان |
| خـجـسـتـه دلـفروز شاه جوان |
| جـهاني بـه درگاه بـنـهاد روي |
| هر آنـکـس کـه بد بر زمين راهجوي |
| خروشي برآمد ز درگاه شاه |
| کـه هر کس کـه جويد سوي داد راه |
| بيايد بدرگاه نوشين روان |
| لـب شاه خـندان و دولـت جوان |
| بـه آواز گـفـت آن زمان شـهريار |
|