بنا برفرهنگ اصیل ایران ، درسراسرجهان هستی که خدا و خدایان هم، جزوی ازآن هستند ، این « عمل = ورزیدن » هست که میآفریند و هستی را پدید میآورد . « اولویت عمل ( که ورزیدن باشد) برگفتار»، هزاره ها بنیاد فرهنگ ایران بوده است . خدا، هم ازعملش ، هست و تا عمل نکرده ، نیست . فرهنگ ایران ، درتضاد با ادیان ابراهیمیست که « گفتار» بر« عمل » اولویت دارد . درآغازسفرپیدایش ( تورات ) میآید که « وخدا گفت: روشنائی بشود و روشائی شد » و شیوه خلقت الله درقرآن نیز اینست که « فانّـما یقول له کُن فیکون » . یهوه والله با « گفتن» ، خلق میکنند . گفتار،بر« عمل » اولویت دارد . همین اندیشه ، سرچشمه ِپیدایش کـَهـنه و کشیشها و آخوندها وموبدان ، به کرداربرترین قدرت درجامعه، ونفی وطرد یا کاهش ِ ارزشهائیست که ازمنش ِ کشاورزی درفرهنگ ، جوشیده وزهیده است . به عبارت دقیق تر این اندیشه ، ازمغز یک آخوند وکشیش وموبد، پیدایش یافته است که نمیتواند ، ازخود ، گیتی بکند ، ولی میخواهد به خود، برترین ارزش و ارج را بدهد . ولی این توانائی ، بیان « بی بودی» وکاستی و ضعفیست که درخودش میشناسد ، چون او، خود را نمیتواند تحول بدهد ( به وَرتـد= به ورزد ) و ازخود، خودی بهتردر گیتی بسازد وگیتی را آباد کند . او درگفتارش ، همیشه جهانی، پست تروخوارتروناتوانتر ازخود خلق میکند . درگفته اش ، گوهرخودش ، جان خودش ، به دیگران ، روان نمیشود ، در آفریده هایش ، نمیشکوفد .در گفتارش، خودش « اُفت » میکند، « هبوط» میکند. با اولویت گفتاربرعمل، دروغ ، خلق میگردد .
ولی خدایان ایران ، خدایانی بودند که توانائی آنرا داشتند که ازخود ، گیتی را بسازند ، وخود را دردگر دیسی، تبدیل به گیتی آباد کنند. خدایان ایران ، استواربراصل اولویت « عمل = ورزیدن » بودند . آذر بـرزین(verez-yanh ) ، زهدان وتخمیست که به خود، تحول میدهد ( می ورتـد = می گردد= می ورزد ) و ازخود ، خوشه های جهان هستی میگردد . « برزین = verez-yan» جایگاه وسرچشمه و نیروی « ورز» هست .« بهرام ورجاوند» که با ارتا ، بُن زمان وهستی میباشد ، بهرام « ورزا وند = warzaa-wand » است .
شناخت واژه « ورز» درفلسفه ایران ، وپایداری سازمان سیاسی ایران ، نقش کلیدی دارد . « ورزیدن » ، کلید فلسفه ایست که هزاران سال ،منش مردمان را نیرومند و توانا نگاه داشت، و با وارونه سازی معنای آن ، وبا « دادن اولویت گفتاربرعمل » که بنیاد چیرگی موبدان وآخوندها میباشد ، انحطاط اجتماعی و دینی وسیاسی واقتصادی وحقوقی ایران ، آغازشـد .
« ورزیدن = warzidan» ، همزمان دارای معانی : 1- شخم زدن وکاشتن و2- تولید کردن و 3- اجراکردن 4- عمل کردن 5- کارکردن است . ولی همه این معانی ، ازاصلی نهفته سرچشمه میگیرد که به همه این معانی ، ژرفای شگفت انگیزی میدهد .
« ورزwarz» ، دراصل، همان واژه « ورتwart » است که صفت گوهری ارتا ، خدا یا « بُن و نخستین عنصر» هرجانی وهرانسانی هست .نخستین عنصرهرجانی وهرانسانی درورزیدن ، میگردد ( = ورتـد )، میشود . ارتا ، ارتای فر« ورت » است. این عنصرنخستین « ورتن wartan» است که درهرجانی وهرانسانی ، « ورز» میشود . ورزیدن ، تحول دادن و تحول یافتن است . ارتا ، به خود تحول میدهد، به خود ، صورت های دیگر( دیسیدن ) میدهد . اینست که ورز، بیان نیروی معجزه آسائیست که درعمل هست . بهرام ، که جفت ارتا درهرجانیست ، ورجاوند است ، نه برای آنکه « فـرّ یزدانی» دارد ، بلکه برای آنکه میتواند ، خودش را تحول بدهد ، و ازاین « خود گردانی = ورتـن= وشتن= گشتن » ، باد وسراسرجانوران و انسان بشود. این ، بیان روند آفرینش جهان درفرهنگ ایران بوده است . خدا، درتحوی یافتن ( ورتن ) به باد وجانوروانسان ، تبدیل به گیتی میشده است . دربهرام یشت ، میتوان این « تحول دهی بهرام را به خود، درصورتهای گوناگون » یافت . بیان این تحولها ، افسانه گوئی نیست ، بلکه بیان « روند آفرینش جهان جان ، درتحول دادن بُن گیتی - جفت ارتا وبهرام - به خود هست » . بهرام ، می ورزد ، می ورژد ، می ورجد . بهرام ، در ورزیدن ، ورجاوند میشود . درتورات ، یهوه با« گفتن»، که البته «امرکردن= اظهارقدرت » میباشد، زمین وآسمان وگیاه و جانوران را خلق میکند، تا برآنها حکومت کند. بهرام ، با تحول دادن به خود ( ورتن = ورزیدن ) ، جهان میشود، که بیان مهرورزیست . آذر، ازاین رو « آذربرزین مهر» نامیده میشود، چون درتحول دادن به خود وگیتی شدن ، « مهر، می ورزد » ، وبرگیتی ( جانوران وانسان ) حکومت نمیکند . دردگردیسی بُن جهان یا خدا به گیتی ، گیتی آباد پیدایش می یابد . به همین علت « مهر، ورزیدنی است » . چون ورزیدن ، نیروی تحول دهی معجزآسا میباشد . کشاورز( درورز) یا واستریوش (در یوش= یوغ) یا نسودی ( در سودن ) ، با زمین یا با گیتی ، مهر میورزد . «آذربرزین مهر» نیز، چنین خدائیست . ورزیدن ، تحول دادن به خود ، در تحول یافتن به گیتی و درگیتی هست.
بیسود ماندن ِتلاش یزدانشناسی زرتشتی
برای اولویت دادن دانائی وگفتار، برعمل
چگومه یزدانشناسی زرتشتی
با فرهنگ ارتائی ، سازگارمیشود
برغم کوشش یزدانشناسی زرتشتی برای « اولویت دادن گفتارو دانائی برعمل ، یا ورزیدن » ، رویاروی فرهنگ ایران درپایان تسلیم میگردد ، و ناچاراین اولویت را با اکراه می پذیرد ، هرچند درسیاست واجتماع ، موبدان ، این اولویت را پایمال میکنند و بدینسان انحطاط سیاسی واجتماعی ایران آغازمیگردد .
دربخش چهارم بندهش ( پاره 38 ) دیده میشود که اهورامزدا با امشاسپندان ، هنگام یزش کردن ( ستایش ونیایش، گفتار ) همه آفریدگان را میآفرینند . این بیان تلاش برای اولویت دادن گفتارو دانائی برعمل است . در همین بخش ( پاره 31 ) یزدانشناسی زرتشتی ، خویشکاری اهورامزدا را « آفرینش دراثردانائی » میداند و این دانائی « همه آگاهی وپیشدانی » است . « هرمزرا خویشکاری آفرینش بود ، آفرینش را به دانائی میتوان آفرید » . آفرینش با دانائی میتوان آفرید ، بکلی درتضاد با اندیشه « آفریدن از راه خودرا تحول دادن یا ورزیدن و ورتن » است . این دانش و گفتاراهورامزداست که میآفریند ، و ربطی به « تحول دادن اهورامزدا به گوهرخودش » ندارد. با پیشدانی وگفتارونیایش اهورامزدا ، اهورامزدا به وجود نمیآید . ولی با فرهنگ ارتائی، این اندیشه « ورتن در ورزیدن » چنان در روانها ، ریشه کرده بود که جامعه ایران ، « آفرینش با گفتن » را به آسانی پذیرا نبود . بالاخره یزدانشناسی زرتشتی تن به پذیرش این اندیشه ارتائی میدهد و دربخش نخست بندهش( پاره 8 ) می پذیرد که : « هرمزد، پیش ازآفرینش ، خدای نبود ..... پس ازآفرینش ، خدای شد» . طبعا برغم پیشدانی و همه آگاهی، تا جهان وامشاسپندان ( که خودش هم یکی ازآنهاست ) آفریده نشده اند ، هنوزخدا نیست .
دربخش یازدهم بندهش ، پاره 168 اهورامزدا ، خودش رابا امشاسپندان ولی به شکل آخرین یعنی هفتمین امشاسپند میآفریند . اهورامزدا ، درپایان ، به وجود میآید . این باهم آفرینی ، همان اندیشه « همبغی» هست . .ولی با کمال تردستی، اندیشه « همبغی » با « اهورا مزدا، به کردار تنها آفریننده » مخلوط وطبعا مغشوش ساخته میشود . درهمبغی ، همه باهم آفریننده اند ، و کسی نمیپرسد چه کسی از میان ما، مارا میآفریند . اکنون همه درهمبغی، آفریده شده اند ، ولی اکنون، یکی باید دیگران را آفریده باشد ! پس معنای همبغی، چه شد ؟ دراثر تناقض این دواندیشه باهم ، اهورا مزدا میپرسد که مارا که آفرید. البته هیچکدام جز « اردیبهشت = ارتای خوشه » نمیدانند که ؟ آنهارا آفریده است ، چون او « بُن همه خدایان » است، و طبعا « بُن » همان « بـَرو آخرین » است ، که بازتخم تازه آفرینش میگردد .
درهمین بخش ازبندهش میآید که : « درآغازآفرینش ، چون هرمزد این شش امشاسپند را فرازآفرید ، خود نیز با ایشان ، آن برترین وهفتمین بود. آنگاه از ایشان پرسید که مارا که آفرید ؟ ازایشان یکی نیزپاسخ نکرد. باری دیگروسدیگر به همان گونه پرسید. پس اردیبهشت گفت که مارا تو آفریدی . پس ایشان نیزبه هم پاسخی به همان گونه سخن گفتند. پس اردیبهشت نیز با ایشان بازگفت . نخست خدائی را به هرمزد ، اردیبهشت داد . پس هرمزد، اردیبهشت را بُن همه مینوان فرازگماشت ... » . اردیبهشت که ارتای خوشه باشد، بُن همه مینوان هست، و خدائی را هم به اهورامزدا داده است دیگر نیاز به « گماشته شدن ازسوی اهورامزدا به بُن همه مینوان ندارد » . مسئله اینست که خدای تازه وارد که اهورامزدای زرتشت باشد ، نیازبه پذیرش خدائی خود، از« ارتای خوشه » دارد، واوست که دراثرنخستین عنصربودن ، خوشه فرازین وبرترین نیزهست .
این ارتا هست که باید ازبرترین خدابودن وازبُن بودن ، استعفا بدهد وجای خود را اهورامزدا واگذارد . البته برغم این التقاط ودرهم ریختگی دوجهان بینی ، دانائی وپیشدانی وهمه آگاهی وخواست وگفتار ِ اهورامزدا ، اصل آفرینندگی میگردد، و« اولویت عمل یا ورزیدن » را دراجتماع متزلزل میسازد .
اولویت عمل ، ایجاب میکند که
دانائی ، ازجستجوو آزمایش ، پیدایش یابد
ولی
اهورا مزدا با دانائی ای میآفریند
که ازجستجووآزمایش برنیامده است
اهورامزدای زرتشت با دانائی میآفریند که اولویت عمل ( ورزیدن) را طرد ونفی وانکارمیکند. اولویت عمل درگستره دانائی وشناخت ، ایجاب میکند که دانائی ، ازجستجو و آزمایش پدید آمده باشد، یا به اصطلاحی دیگر« پس - دانشی » باشد ، دانشی باشد که پس از آزمودن وجستجوکردن ، وازخود ِآزمودن وجستجوکردن ، زهیده وجوشیده باشد . اینست که رام یا« وای به » که در واقع « مادرزندگی = جی » و « زمان » است ، در رام یشت میگوید که : « نام من ، جوینده است » . به عبارت دیگر، گوهر« زندگی کردن درزمان » را جستجو میداند، که چیزی جز« جفت شدن وانبازوهمآفرین شدن با پدیده های گیتی» نیست . همینطور، نخستین رسالتی را که سیمرغ ( ارتا ) به زال زر، دررفتن به گیتی میدهد آنست که : « یکی آزمایش کن ازروزگار» . سیمرغ ، زال را ماءمور ابلاغ امرونهی اش نمیکند که فرآورده « همه آگاهی وپیشدانشی او درهمه زمانها » ست . ازاین رو اصل برگزیدن میان ژی و اژی نیز درگاتا ( سرودهای زرتشت ) ، برگزیدن میان دوچیزکاملا روشن ازهمست،ونیازبه جستجووآزمایش ندارد. اهورامزدا با دانائی ( همه آگاهی+ پیش دانشی ) جهان را میآفریند که به کلی برضد « پس - دانشی = دانش تجربی وجستنی » است . با دانائی که ازهمه چیزها و اززمان ، پیشتر، آگاهست و دانشش ، نیاز به جستجو وآزمایش ندارد .
دربخش چهارم بندهش میآید که « هرمزد را خویشکاری آفرینش بود . آفرینش را به دانائی میتوان آفرید و بدین روی جامه دانایان پوشید که اسرونی است » . اهورامزدا با پوشیدن جامه موبدان ، هویت دانش خود را نشان میدهد . این به معنای آنست که در جامعه ، گفتارو دانشی که ازعمل وتجربه برنمیآمد، اولویت می یابد ، و موبدان و آخوندها، برجامعه چیره میگردند . درهمین بخش ، میتوان ازتفاوت رنگ « جامه سپیدِ موبدی واهورامزدائی » و« جامه رنگارنگ وای به که جامه برزیگران یا واستریوشان » شناخت ، به نابود ساخته شدن « اصل اولویت عمل یا ورزیدن » با چیرگی دین زرتشتی پی برد . بلافاصله درهمین بخش ازبندهش دیده میشود که برعکس اهورامزدا و موبدان ، وای نیکو ( وای به = رام ) جامه بس رنگ، یا به عبارت جامه رنگارنگ میپوشد . پوشیدن جامه رنگارنگ ، بیان هویت سیمرغ درپیدایش ازبهمن داشت . روشنائی دراین فرهنگ، اینهمانی با رنگارنگی دارد. جائی که رنگارنگی هست ، روشنی هست . اگرهمه یک رنگ باشند، هیچکدام، روشن نیست . سیمرغ ، رنگین کمان بهمن است و رنگارنگ بودن ، بیان روشنی در غنا وسرشاری وپری میباشد . «پوشیدن جامه بسیاررنگ» ، که بیان بستگی به این فرهنگ سیمرغی- ارتائی بود ، « ژنده پوشی» هم نامیده میشد ، چون ازپاره های گونه گون به هم دوخته میشد وبرزیگران ، چنین جامه ای میپوشیدند و سپس درویش ها همین پیشینه را در« خرقه ِ مرقع » ادامه دادند . ژنده پوشی ، معنای پوشیدن جامه کهنه وفرسوده و تکه پاره نداشت . ولی یزدانشاسی زرتشتی ، روشنائی را فقط با رنگ سپید اینهمانی میداد ، چون میدانست که رنگارنگی ، به اصل « جفتی = پیوند » بازمیگردد . ازاین رو رنگارنگی را، وارونه خرمدینان ، بیان پیوند و مهرو انبازی نمیدانست . «عمل یا ورزش» ، درست برپایه پیوند دادن تجربیات رنگارنگ بنا نهاده میشود . یزدانشناسی زرتشتی ، رنگارنگی را برعکس خرمدینان وارتائیان ، اهریمنی، یا بیان ستیزندگی و جنگ و تضاد میشمرد. اینست که رام دریزدانشناسی زرتشتی ، ارتشتارمیشود، و جامه ارتشتاری میپوشد . دریزدانشناسی زرتشتی ، مادرزندگی وزمان ، اصل جنگ وستیزندگی و تضاد و نا آشتی میگردد . این وای به که « اصل پیوند دادن همه اضداد و رنگارنگیها » بود ، درست ، در یزدانشناسی زرتشتی، نقش واژگونه می یابد .« مهر» ، معنای « ستیزندگی وجنگ وتضاد» پیدامیکند . درست این جامه رنگارنگ را که « ژنده » باشد ، واستریوشان یعنی برزیگران وکشاورزان میپوشیده اند. البته نسبت دادن چنین جامه ای به ارتشتاران ، بیان تلویحی آنست که سپاهیان وسپهداران مانند برزیگران ، دربرابر موبدان ِ« سپیدپوش، وروشن، که جامه اهورامزدا را پوشیده اند » نقش منفی وفرودین دارند و محکوم آخوند وموبد هستند . رنگارنگی ، مستقیما به اصل جفت « دورنگه بودن » بازمیگردد . دورنگه بودن زال هم همین معنی را دارد . دراین فرهنگ ، بینش و دانائی وفروغ ، ازپیوند دورنگیها با هم ، پیدایش می یابد . دانائی ، ازجستجو یا « جفت کردن حواس با پدیده ها ومحسوسات » پیدایش می یابد . خرد که دانائی حواس هست ، جفت جو هست و درجفت شدن وجفت کردن ( انبازوهمبغ کردن ) ، ازاتصال چیزها ، روشن میشود و روشن میکند . ازاین رو« آسن خرد = خردسنگی » خرد یست که درسودن (= سفتن = در جفت کردن) در به هم سائی ( بسودن ، هم بوسی ) روشنی میآفریند .
آنکه پیوند میدهد، روشن میکند
آبادکننده ، روشنگراست
« نسودی» یا «واستریوش » ، آبادکننده گیتی است
وآنکه « گیتی را آباد میکند» ،
گیتی را نیز « سبزو روشن میکند »
اولویت عمل برگفتارو دانش که آبادکننده گیتی است، روشن کننده گیتی است . درفرهنگ ایران، تخم ، اصل روشنی شمرده میشد ، چون« روشن شدن وسبزشدن»، دوروی یک سکه بودند .آنچه سبزوآبادشد، روشن میشود. بُن آفرینندگی گیتی وخورشید، « آبـادیـان » خوانده میشد، که به معنای « نیرو وسرچشمه آبادکننده » است . « پیوند ارتا با بهرام» که « اصل پیوند وجفتی »هست،و « آبادیان » خوانده میشود ، گیتی را درسبزو آبادکردن ، روشن میکند . عمل ِسودن یا جفت شدن وپیوند یافتن باهم ، اصل آبادکننده وروشن کننده هست. این « نسودی یا برزیگریا واستریوش » هست که زمین را درجفت وهمبغ وانبازشدن، در« ورزیدن»، تحول میدهد ومعجزه میکند. اوهست که با زمین ، درسودن وسفتن و مهرورزی باهم ، تخم را میکارند ، و گیتی ازاین پیوند مهری ، آبادمیشود. آبادکردن گیتی ، بزرگترین آرمان اجتماع وجهان آرائی و حقوقی( داد) درایران بوده است . تکرار فراوان ِ این واژه کلیدی درشاهنامه که « آبادکردن گیتی » باشد ، بیان این « آرمان فرهنگ سیاسی ایران » درهزاره ها هست . اینست که هوشنگ( هائوشیان) که کسی جز« بهمن = وهومن = آسن خرد = خرد سامانده و آراینده جهان » نیست و آذرفروز، هست وجشن سده ، جشن بهمنگان ، جشن اوهست ، خردیست که بنیاد گذارداد ( پیش+ داد = بنیاد گذارقانون اساسی ) درگیتی میباشد :
وزآن پس جهان یکسرآبادکرد همه روی گیتی پراز داد کرد
به جوی وبرودآب را راه کرد به فرکئی، رنج کوتاه کرد
چو آگاه مردم ، برو، برفزود پراکنده تخم و کشت ودرود
بسیجیدپس هرکسی نان خویش بورزید وبشناخت سامان خویش..
کزآبادکردن، جهان شادکرد جهانی به نیکی ازاو یادکرد
آرمان خرد بهمنی یا هوشنگی ، درعمل (= ورزیدن ) ، آبادکردن گیتی و شادکردن جهان هست . خردِ آفریننده با زمین یا گیتی ، جفت میگردد وگیتی را « سبزو روشن » میکند . خرد سامانده وآراینده و آفریننده دربُن هرانسانی، برشالوده « اولویت عمل » نهاده شده است.
جداناپذیری دوپدیده ِ سبزی از روشنی ، معنائی ویژه به « دانائی وبینش» میداد ، وهر دانائی وبینش را به نام « روشنی» نمی پذیرفت . دانائی که درپیوند دادن ، آباد وشاد نکند، دانائی نیست . «سبزی» ، که دراصل ، ساپیزج یا سا پیزه وسبکشده آن واژه است ، همان « مهرگیاه» یا « بُن ِ آفرینندگی » است. جائی سبزاست که بُن آفریننده جهان آنجاست . سرسبزی ، گواه برپیدایش بُن آفرینندگی درآنجاست . چون این بُن آفریننده آنجاهست، زندگی وتازگی وطراوت وخرّمی وجوانی و آبادی ودرخشش وروشنی وفروزندگی هست . ازاین رو به بهشت وآسمان ، باغ سبزمیگفتند. بدین علت، آسمان را « سبز» میدانستند . حتا دربندهش اهورامزدای زرتشت نیزتخم یا نطفه ِانسان وجانوران را « از روشنی وسبزی آسمان » میآفریند ( بخش دوم ). البته ، نیازی به آن نیست که اهورامزدا، ازروشنی وسبزی آسمان این تخمه هارا بیافریند، چون انسان وجانوران ، با افشانده شدن خوشه ارتا ازآسمان ،وبا جایگرفتن آنها به شکل « تخم آتش= ارتا » درتن انسان وجانوران ، دراین سودن ( یا سفتن )، خودرا میافزایند . ارتای خوشه ، با این خود افشانی، و دگردیسی ( افتار= اواتاره = ابدال ) برزیگرو آبادکننده گیتی میشد . « نسودی یا واستریوش » ، همبغ وانباز ِ ارتا در آباد کردن گیتی است . اینست که درشاهنامه درباره آنکه جمشید انجمنی ازهمه پیشه ها گرد میکند درباره برزیگران میگوید :
« نسودی » سه دیگر گره راشناس
کجا نیست برکس ازایشان ، سپاس ؟
بکارند و ورزند و خود بدروند بگاه خورش، سرزنش نشنوند
زفرمان ، سرآزاده و ژنده پوش وزآوازبیغاره ، آسوده گوش
تن ، آزاد و، آباد، گیتی بدوی برآسوده ازداور و گفتگوی
چه گفت آن سخن گوی آزاده مرد که آزاده را کاهلی بندکرد
چرا به برزیگر، «نسودی» گفته میشد ؟ نسودی مرکب ازدوبخش « نس + سودن » هست . درگذشته بجای پسوند « آباد وآباده » که امروزه رایج است ، « نسا » میگفته اند . با چیرگی یزدانشناسی زرتشتی ، واژه « نسا » بیشتر برای نعش مرده وجنین سقط شده بکاربرده شد و معنائی بسیارمنفی یافت .ولی دراصل « نس » چنانکه هنوز درپشتو زنده باقی مانده است، به معنای « شکم وزیرشکم « است که اندام زایشی زن باشد . درزبان عربی هم به همین معنی باقیمانده است . ازاین رو نیزبه زنان ، « نسا» میگویند . درفارسی نیز به زمین ، «نسکا» گفته میشود ( برهان قاطع ) . زمین که« تن » وبدن باشد، زهدان وسرچشمه نوآفرینی شمرده میشده است. خاک هم نماد مرگ وفنا نبوده است ، وبهترین گواه خودِ واژه خاکست که به معنای تخم مرغ (هاگ) و خوشه گندم ( آگ = واس )است . زمین ( تن ) وزن ، زهدان ، یا اصل ازنوزنده کننده ورستاخیزنده اند . به همین علت به عدس نیزکه گیاه « دولپه ای دریک نیام » هست و ازنمادهای مهم اصل « جفتی وهمبغی و همآفرینی » هست، « نسک » گفته میشود . برپایه این زمینه اندیشگی، به بخشهای اوستا « نسک » گفته میشود و واژه « نسخ » درعربی نیزازهمین ریشه است . برزیگرکه جفت زمین ( زهدان = نس )است ، آنرا می سفتند . واین « سودن ِ نس = نسودی» ، همان « مهر ورزیدن و ورزیدن » است که ازآن ، گیتی، آباد( نسا ) میشود . بی « ورزیدن » ، که کاهلیست ، انسان آزاده ، بند واسیرمیگردد . آزادی ، پیآیند عمل وکوشش در« پیوند یافتن باهم » است . ما در« نسودی » با تصویر« انسان ورزنده = برزیگر» کارداریم، که خود را جفت وانبازو همبغ زمین ( گیتی) میداند. انسان وزمین ( گیتی ) ، به هم « مهرمیورزند ». سودن ( بسودن ) ، جفت بودنست . ورزندگی ، یا با کاروکوشش ، دگرگونه ودگردیس ساختن گیتی ، آزادگی شمرده میشود . انسان ، وارونه تصویر تورات ، احساس تبعید شدگی درگیتی نمیکند ، تا ازعرق جبین درفراق ازبهشت گمشده ، درد ببرد و روزگارخود را با احساس بیگانگی ازگیتی، به پایان برساند . انسان ازگیتی ، بیگانه نیست بلکه گیتی، جفت اوست .ورزیدن ، یا کارکردن درگیتی ، برایش مهرورزیدنست . همکاری با زمین ، همآفرینی با گیتی وشادی زاهست . اینکه فقط ازکارخود میزید و نیاز به کسی ندارد و نباید ازکسی سپاسگذارباشد، آزادی است ، درحالیکه همه مردم، سپاسگذاراوهستند . مفهوم آزادی ، اینجا گواه بر رفع نیازهای خود ، بی داشتن نیازبه کسی است . این بیان ِ غرور به خود واطمینان ازخود هست که ازخود وبرپای خود میایستد و می زید . این انسان برزیگر، درخود، آباد کننده گیتی را می بیند . این تصویر ، ازانسانی سخن میگوید که روانش ازمفهوم گناه وکاستی ، آلوده نشده است ، چون درعمل خود ، سازندگی و پیشرفت دهندگی و اعتلاء دهندگی می بیند . او برای آن درگیتی میزید تا جفت گیتی باشد . آباد کردن ، غایت ِ هستی انسانست . « خواست ِ زیستن با گیتی » و « خواست آباد کردن گیتی » ، چنان دراو نیرومند و تزلزل ناپذیراست که نیازبه دادن معنائی دیگرو غایتی دیگربه زندگی درگیتی ندارد . او انسانیست که مانند درخت سرسبز برپای خود میایستد، و با عمل ، « هستی » دروجود او پیکرمی یابد