| بدو گفـت رستـم که جنگي منـم |
| بکـشـتي گرفتـن درنـگي منـم |
| شـما را چرا بيم آيد هـمي |
| چرا دل بـه دو نيم آيد هـمي |
| اگر نيستـتان جنگ را زور و دسـت |
| دل مـن بـخيره نـبايد شکسـت |
| گر ايدونـک اين جادوي بيخرد |
| ز پيمان يزدان هـمي بـگذرد |
| شـما را ز پيمان شکستن چـه باک |
| گر او ريخـت بر تارک خويش خاک |
| مـن آکـنون سر ديو پولادوند |
| بـخاک اندر آرم ز چرخ بـلـند |
| وزان پـس بيازيد چون شير چـنـگ |
| گرفـت آن بر و يال جنگي نهـنـگ |
| بـگردن برآورد و زد بر زمين |
| هـمي خواند بر کردگار افرين |
| خروشي بر آمد ز ايران سـپاه |
| تـبيره زنان برگرفـتـند راه |
| بابر اندر آمد دم کرناي |
| خروشيدن ناي و صـنـج و دراي |
| کـه پولادوندسـت بيجان شده |
| بران خاک چون مار پيچان شده |
| گـمان برد رسـتـم کـه پولادوند |
| ندارد بـتـن در درسـت ايچ بـند |
| برخـش دلير اندر آورد پاي |
| بـماند آن تـن اژدها را بـجاي |
| چو پيش صـف آمد يل شيرگير |
| نـگـه کرد پولاد برسان تير |
| گريزان بـشد پيش افراسياب |
| دلـش پر ز خون و رخـش پر ز آب |
| بـخـفـت از بر خاک تيره دراز |
| زماني بـشد هوش زان رزمـساز |
| تـهـمـتـن چو پولاد را زنده ديد |
| همـه دشـت لشـکر پراگـنده ديد |
| دلـش تنـگتر گشـت و لشکر براند |
| جـهانديده گودرز را پيش خواند |
| بـفرمود تا تيرباران کـنـند |
| هوا را چو ابر بـهاران کـنـند |
| ز يک دسـت بيژن ز يک دسـت گيو |
| جـهانـجوي رهام و گرگين نيو |
| تو گفـتي کـه آتـش برافروختـند |
| جـهان را بخنـجر همي سوختـند |
| بلـشـکر چـنين گـفـت پولادوند |
| کـه بيتـخـت و بيگنج و نام بلند |
| چرا سر هـمي داد بايد بـباد |
| چرا کرد بايد هـمي رزم ياد |
| سـپـه را بـپيش اندر افگند و رفت |
| ز رستـم هـمي بند جانش بکفـت |