| ازان پـس بـگرز گران دسـت برد |
| بزرگـش هـمان و همان بود خرد |
| چـنان شد در و دشـت آوردگاه |
| کـه شد تنگ بر مور و بر پشـه راه |
| ز بس کشته و خسته شد جوي خون |
| يکي بيسر و ديگري سرنـگون |
| چـنان بخـت تابـنده تاريک شد |
| هـمانا بـشـب روز نزديک شد |
| برآمد يکي ابر و بادي سياه |
| بـشد روشـنايي ز خورشيد و ماه |
| سر از پاي دشمن ندانـسـت باز |
| بيابان گرفـتـند و راه دراز |
| نـگـه کرد پيران بدان کارزار |
| چـنان تيز برگـشـتـن روزگار |
| نـه منشور و فرطوس و خاقان چين |
| نـه آن نامداران و مردان کين |
| درفـش بزرگان نـگونـسار ديد |
| بـخاک اندرون خستـگان خوار ديد |
| بنـسـتيهـن گرد و کلـباد گفت |
| کـه شمـشير و نيزه ببايد نهفت |
| نـگونـسار کرد آن درفـش سياه |
| برفـتـند پويان بـبي راه و راه |
| هـمـه ميمـنـه گيو تاراج کرد |
| در و دشـت چون پر دراج کرد |
| بجست از چپ لشکر و دست راست |
| بدان تا بداند که پيران کـجاسـت |
| چو او را نديدند گـشـتـند باز |
| دليران سوي رسـتـم سرفراز |
| تبـه گشتـه اسپان جنگي ز کار |
| همـه رنـجـه و خستـه کارزار |
| برفـتـند با کام دل سوي کوه |
| تهمـتـن بـپيش اندرون با گروه |
| همـه ترگ و جوشن بخون و بخاک |
| شده غرق و بر گستوان چاک چاک |
| تـن از جنگ خسته دل از رزم شاد |
| جـهان را چنينست ساز و نـهاد |
| پر از خون بر و تيغ و پاي و رکيب |
| ز کشتـه نـه پيدا فراز از نـشيب |
| چـنين تا بشستـن نپرداختـند |
| يک از ديگري باز نـشـناخـتـند |
| سر و تن بشستند و دل شسته بود |
| کـه دشمـن ببند گران بسته بود |