| بـشد پيش خاقان پر از آب چشم |
| جگر خسته و دل پر از درد و خشم |
| بدو گفـت کاي شاه تندي مکـن |
| که اکنون دگرگونه گشت اين سخن |
| چو کاموس گو را سرآمد زمان |
| هـمانـگاه برد اين دل من گمان |
| کـه اين باره آهنين رستمسـت |
| که خام کمندش خم اندر خمست |
| گر افراسياب آيد اکـنون چو آب |
| نـبينـند جز سهـم او را بخواب |
| ازو ديو سير ايد اندر نـبرد |
| چه يک مرد با او چه يک دشت مرد |
| بزابـلـسـتان چـند پرمايه بود |
| سياوش را آن زمان دايه بود |
| پدروار با درد جـنـگ آورد |
| جـهان بر جـهاندار تـنـگ آورد |
| شوم بنگرم تا چه خواهد هـمي |
| کـه از غـم روانم بکاهد هـمي |
| بدو گـفـت خاقان برو پيش اوي |
| چنانـچون بـبايد سخن نرم گوي |
| اگر آشـتي خواهد و دسـتـگاه |
| چـه بايد برين دشت رنج سـپاه |
| بـسي هديه بپذير و پس باز گرد |
| سزد گر نـجوييم چـندين نـبرد |
| وگر زير چرم پلـنـگ اندرسـت |
| هـمانا که رايش بجنگ اندرست |
| هـمـه يکـسره نيز جنگ آوريم |
| برو دشـت پيکار تـنـگ آوريم |
| همـه پشت را سوي يزدان کنيم |
| بـنيروي او رزم شيران کـنيم |
| هـم او را تن از آهن و روي نيست |
| جز از خون وز گوشت وز موي نيست |
| نـه اندر هوا باشد او را نـبرد |
| دلـت را چه سوزي بـتيمار و درد |
| چنان دان که گر سنگ و آهن خورد |
| هـمان تير و ژوپين برو بـگذرد |
| بـهر مرد ازيشان ز ما سيصدست |
| درين رزمگه غم کشيدن بدسـت |
| هـمين زابـلي نامـبردار مرد |
| ز پيلي فزون نيسـت گاه نـبرد |
| يکي پيلـبازي نـمايم بدوي |
| کزان پس نيارد سوي جنـگ روي |
| هـمي رفت پيران پر از درد و بيم |
| شد از کار رستم دلش بـه دو نيم |