| بـشد تيز هومان هـم اندر زمان |
| شده گونـه از روي و آمد دمان |
| بـپيران چنين گفت کاي نيک بخت |
| بد افـتاد ما را ازين کار سخـت |
| کـه اين شيردل رستم زابليست |
| برين لشکر اکنون ببايد گريسـت |
| کـه هرگز نـتابـند با او بجنـگ |
| بخشـکي پلـنـگ و بدريا نهنگ |
| سخن گفت و بشنيد پاسخ بسي |
| هـمي ياد کرد از بد هر کـسي |
| نـخـسـت اي برادر مرا نام برد |
| ز کين سياوش بـسي برشـمرد |
| ز کار گذشـتـه بـسي کرد ياد |
| ز پيران و گردان ويسـهنژاد |
| ز بـهرام وز تـخـم گودرزيان |
| ز هر کـس کـه آمد بريشان زيان |
| بـجز بر تو بر کس نديدمش مـهر |
| فراوان سخن گفت و نگشاد چـهر |
| ازين لشکر اکنون ترا خواستسـت |
| ندانـم کـه بر دل چه آراستست |
| برو تا بـبينيش نيزه بدسـت |
| تو گويي که بر کوه دارد نشسـت |
| ابا جوشـن و ترگ و بـبر بيان |
| بزير اندرون ژنده پيلي ژيان |
| بـبيني که من زين نجستم دروغ |
| هـمي گيرد آتش ز تيغـش فروغ |
| ترا تا نـبيند نـجـنـبد ز جاي |
| ز بهر تو ماندست زان سان بـپاي |
| چو بينيش با او سخـن نرم گوي |
| برهنـه مکـن تيغ و منماي روي |
| بدو گفـت پيران که اي رزمـساز |
| بـترسـم کـه روز بد آيد فراز |
| گر ايدونک اين تيغ زن رستمسـت |
| بدين دشـت ما را گه ماتمسـت |
| بر آتـش بـسوزد بر و بوم ما |
| ندانـم چـه کرد اخـتر شوم ما |