| ز لـشـکر بـسي نامور گرد کرد |
| ز خـنـجرگزاران و مردان مرد |
| چـنين گفـت کين مرد جنگي بتير |
| سوار کـمـندافـگـن و گردگير |
| نـگـه کرد بايد که جايش کجاست |
| بـگرد چـپ لشکر و دست راست |
| هـم از شهر پرسد هـم از نام او |
| ازانـپـس بـسازيم فرجام او |
| سواري سرافراز و خـسروپرسـت |
| بيامد بـبر زد برين کار دسـت |
| کـه چنگش بدش نام و جوينده بود |
| دلير و بـه هر کار پوينده بود |
| بـخاقان چـنين گفت کاي سرفراز |
| جـهان را بـمـهر تو بادا نياز |
| گر او شير جنگيست بيجان کـنـم |
| بدانگـه کـه سر سوي ايران کنم |
| بتـنـها تـن خويش جنـگآورم |
| هـمـه نام او زير نـنـگ آورم |
| ازو کين کاموس جويم نخـسـت |
| پـس از مرگ نامش بيارم درسـت |
| برو آفرين کرد خاقان چين |
| بپيشـش بـبوسيد چنگش زمين |
| بدو گـفـت ار اين کينـه بازآوري |
| سوي مـن سر بينياز آوري |
| ببخشمـت چـندان گهرها ز گنج |
| کزان پـس نـبايد کشيدنت رنـج |
| ازان دشت چنگش برانگيخت اسپ |
| هـمي رفـت برسان آذرگشسپ |
| چو نزديک ايرانيان شد بـجـنـگ |
| ز ترکـش برآورد تير خدنـگ |
| چنين گفت کين جاي جنگ منست |
| سر نامداران بچنـگ مـنـسـت |
| کـجا رفـت آن مرد کاموس گير |
| کـه گاهي کمـند افگـند گاه تير |
| کـنون گر بيايد باوردگاه |
| نـمانـم کـه ماند بـنزد سـپاه |
| بـجـنـبيد با گرز رستـم ز جاي |
| همانـگـه برخـش اندر آورد پاي |
| منـم گـفـت شيراوژن و گردگير |
| کـه گاهي کمـند افگنـم گاه تير |
| هـم اکنون ترا همچو کاموس گرد |
| بديده هـمي خاک بايد سـپرد |
| بدو گفت چنگش که نام تو چيست |
| نژادت کدامست و کام تو چيسـت |
| بدان تا بدانـم کـه روز نـبرد |
| کرا ريختم خون چو برخاسـت گرد |
| بدو گفت رستم که اي شوربخـت |
| کـه هرگز مـبادا گل آن درخـت |
| کـجا چون تو در باغ بار آورد |
| چو تو ميوه اندر شـمار آورد |
| سر نيزه و نام من مرگ تـسـت |
| سرت را ببايد ز تن دست شسـت |
| بيامد همانـگاه چنـگـش چو باد |
| دو زاغ کـمان را بزه بر نـهاد |
| کـمان جـفا پيشـه چون ابر بود |
| هـم آورد با جوشـن و گـبر بود |
| سـپر بر سرآورد رسـتـم چو ديد |
| کـه تيرش زره را بـخواهد بريد |
| بدو گـفـت باش اي سوار دلير |
| کـه اکنون سرت گردد از رزم سير |
| نـگـه کرد چنـگـش بران پيلتن |
| بـبالاي سرو سـهي بر چمـن |
| بد آن اسپ در زير يک لـخـت کوه |
| نيامد هـمي از کـشيدن سـتوه |
| بدل گفـت چنگش که اکـنون گريز |
| بـه از با تن خويش کردن سـتيز |
| برانـگيخـت آن بارکش را ز جاي |
| سوي لشـکر خويشتـن کرد راي |
| بـکردار آتـش دلاور سوار |
| برانگيخـت رخـش از پس نامدار |
| همانـگاه رسـتـم رسيد اندروي |
| همه دشت زيشان پر از گفت و گوي |
| دم اسـپ ناپاک چنگـش گرفـت |
| دو لشـکر بدو مانده اندر شگفـت |
| زماني همي داشت تا شد غـمي |
| ز بالا بزد خويشـتـن بر زمي |
| بيفـتاد زو ترگ و زنهار خواسـت |
| تهـمـتـن ورا کرد با خاک راست |
| هـمانـگاه کردش سر از تن جدا |
| هـمـه کام و انديشه شد بينوار |
| هـمـه نامداران ايران زمين |
| گرفـتـند بر پـهـلوان آفرين |
| هـمي بود رستم ميان دو صـف |
| گرفـتـه يکي خشت رخشان بکف |
| وزان روي خاقان غمي گشت سخت |
| برآشـفـت با گردش چرخ و بخت |