| پذيره شدن را بياراسـت شاه |
| بـسر بر نـهادند گردان کـلاه |
| درفـش شهـنـشاه با کرناي |
| بـبردند با ژنده پيل و دراي |
| چو رستم درفش جـهاندار شاه |
| نـگـه کرد کامد پذيره براه |
| فرود آمد و خاک را داد بوس |
| خروش سـپاه آمد و بوق و کوس |
| سر سرکشان رستم تاج بخـش |
| بـفرمود تا برنـشيند برخـش |
| وزانـجا بايوان شاه آمدند |
| گـشاده دل و نيک خواه آمدند |
| بـه ايرانيان بر گله بـخـش کرد |
| نشسـت تن خويشتن رخش کرد |
| فرسـتاد پيلان بر پيل شاه |
| کـه بر شير پيلان بـگيرند راه |
| بيک هفـتـه ايوان بياراستـند |
| مي و رود و رامشگران خواستـند |
| بـمي رستم آن داستان برگشاد |
| وز اکوان هـمي کرد بر شاه ياد |
| کـه گوري نديدم بخوبي چـنوي |
| بدان سرافرازي و آن رنـگ و بوي |
| چو خنجر بدريد بر تنش پوسـت |
| بروبر نبخشود دشمن نه دوسـت |
| سرش چون سر پيل و مويش دراز |
| دهـن پر زدندانـهاي گراز |
| دو چشمش کبود و لبانـش سياه |
| تـنـش را نشايست کردن نگاه |
| بدان زور و آن تـن نـباشد هيون |
| همه دشت ازو شد چو درياي خون |
| سرش کردم از تن بخـنـجر جدا |
| چو باران ازو خون شد اندر هوا |
| ازو ماند کيخسرو اندر شگـفـت |
| چو بـنـهاد جام آفرين برگرفـت |
| بران کو چـنان پـهـلوان آفريد |
| کـسي اين شگفتي بگيتي نديد |
| کـه مردم بود خود بـکردار اوي |
| بـمردي و بالا و ديدار اوي |
| هـمي گفـت اگر کردگار سپهر |
| ندادي مرا بـهره از داد و مـهر |
| نـبودي بـگيتي چـنين کهترم |
| کـه هزمان بدو ديو و پيل اشکرم |
| دو هفتـه بران گونـه بودند شاد |
| ز اکوان وز بزم کردند ياد |
| سـه ديگر تهمتن چنين کرد راي |
| کـه پيروز و شادان شود باز جاي |
| مرا بويه زال سامست گـفـت |
| چـنين آرزو را نشايد نهـفـت |
| شوم زود و آيم بدرگاه باز |
| بـبايد هـمي کينه را کرد ساز |
| کـه کين سياوش به پيل و گلـه |
| نـشايد چـنين خوار کردن يلـه |
| در گنـج بگـشاد شاه جـهان |
| گرانـمايه چيزي که بودش نهان |
| بياورد ده جام گوهر ز گـنـج |
| بزر بافـتـه جامـه شاه پنـج |
| غـلامان روزمي بزرين کـمر |
| پرسـتـندگان نيز با طوق زر |
| ز گـسـتردنيها و از تخـت عاج |
| ز ديبا و دينار و پيروزه تاج |
| بـنزديک رستـم فرسـتاد شاه |
| کـه اين هديه با خويشتن بر براه |
| يک امروز با ما بـبايد بدن |
| وزان پـس ترا راي رفـتـن زدن |
| بـبود و بـپيمود چـندي نـبيد |
| بـشـبـگير جز راي رفتن نديد |
| دو فرسنـگ با او بشد شـهريار |
| بـپدرود کردن گرفـتـش کـنار |
| چو با راه رستم هم آواز گشـت |
| سـپـهدار ايران ازو بازگشـت |
| جهان پاک بر مهر او گشت راست |
| همي داشت گيتي بر انسان که خواست |
| برين گونـه گردد هـمي چرخ پير |
| گهي چون کمانست و گاهي چو تير |
| چو اين داستان سربسر بشـنوي |
| از اکوان سوي کين بيژن شوي |