| همي تاخت اسپ اندران پهن دشت |
| چو سه روز و سه شب برو بر گذشت |
| بابـش گرفـت آرزو هـم بـنان |
| سر از خواب بر کوهـه زين زنان |
| چو بگرفتـش از آب روشن شـتاب |
| بـه پيش آمدش چشمه چون گلاب |
| فرود آمد و رخـش را آب داد |
| هـم از ماندگي چشم را خواب داد |
| کـمـندش بـبازوي و بـبر بيان |
| بـپوشيده و تنـگ بسـتـه ميان |
| ز زين کيانيش بـگـشاد تـنـگ |
| بـه بالين نـهاد آن جـناغ خدنـگ |
| چراگاه رخـش آمد و جاي خواب |
| نـمدزين برافـگـند بر پيش آب |
| بدان جايگـه خفت و خوابـش ربود |
| کـه از رنـج وز تاخـتـن مانده بود |
| چو اکوانـش از دور خـفـتـه بديد |
| يکي باد شد تا بر او رسيد |
| زمين گرد بـبريد و برداشـتـش |
| ز هامون بـگردون برافراشـتـش |
| غـمي شد تهمـتـن چو بيدار شد |
| سر پر خرد پر ز پيکار شد |
| چو رستـم بجنـبيد بر خويشتـن |
| بدو گـفـت اکوان کـه اي پيلتـن |
| يکي آرزو کـن کـه تا از هوا |
| کـجات آيد افـگـندن اکـنون هوا |
| سوي آبـت اندازم ار سوي کوه |
| کـجا خواهي افـتاد دور از گروه |
| چو رستـم بگـفـتار او بـنـگريد |
| هوا در کـف ديو واژونـه ديد |
| چـنين گـفـت با خويشتن پيلتن |
| کـه بد نامـبردار هر انـجـمـن |
| گر اندازدم گـفـت بر کوهـسار |
| تـن و اسـتـخوانـم نيايد بـکار |
| بدريا بـه آيد کـه اندازدم |
| کـفـن سينـه ماهيان سازدم |
| وگر گويم او را بدريا فـگـن |
| بـکوه افـگـند بدگـهر اهرمـن |
| هـمـه واژگونـه بود کار ديو |
| کـه فريادرس باد گيهان خديو |
| چـنين داد پاسـخ کـه داناي چين |
| يکي داسـتاني زدسـت اندرين |
| کـه در آب هر کو بر آيدش هوش |
| بـه مينو روانـش نـبيند سروش |
| بزاري هـم ايدر بـماند بـجاي |
| خرامـش نيايد بديگر سراي |
| بـکوهـم بينداز تا بـبر و شير |
| بـبينـند چـنـگال مرد دلير |
| ز رسـتـم چو بـشـنيد اکوان ديو |
| برآورد بر سوي دريا غريو |
| بـجايي بخواهـم فگندنـت گفت |
| کـه اندر دو گيتي بماني نهـفـت |
| بدرياي ژرف اندر انداخـتـش |
| ز کينـه خور ماهيان ساخـتـش |