|
به خواب دیدن فردوسی دقیقی را |
|
|
|
نویسنده فردوسی
|
|
۲۸ مرداد ۱۳۸۶ |
|
به خواب دیدن فردوسی دقیقی را
| چنان ديد گوينده يک شب به خواب |
| که يک جام مي داشتي چون گلاب |
| دقيقي ز جايي پديد آمدي |
| بران جام مي داسـتانـها زدي |
| بـه فردوسي آواز دادي که مي |
| مـخور جز بر آيين کاوس کي |
| که شاهي ز گيتي گزيدي که بخت |
| بدو نازد و لشگر و تاج و تـخـت |
| شهنـشاه محـمود گيرنده شهر |
| ز شادي به هر کس رسانيده بهر |
| از امروز تا سال هشتاد و پـنـج |
| بـکاهدش رنـج و نکاهدش گنج |
| ازين پس به چين اندر آرد سـپاه |
| همـه مهـتران برگـشايند راه |
| نـبايدش گفتن کسي را درشت |
| همه تاج شاهانش آمد به مشت |
| بدين نامـه گر چند بشـتافـتي |
| کـنون هرچ جستي همه يافتي |
| ازين باره من پيش گفتم سخـن |
| سـخـن را نيامد سراسر به بن |
| ز گشتاسپ و ارجاسپ بيتي هزار |
| بـگـفـتـم سرآمد مرا روزگار |
| گر آن مايه نزد شهنـشـه رسد |
| روان مـن از خاک بر مـه رسد |
| کـنون من بگويم سخن کو بگفت |
| منـم زنده او گشت با خاک جفت |
|