|
هنر نمودن بهرام گور به نخچیر |
|
|
|
نویسنده فردوسی
|
|
۲۸ مرداد ۱۳۸۶ |
|
هنر نمودن بهرام گور به نخچیر
| بـه هشتـم بيامد به دشت شکار |
| خود و روزبـه با سواري هزار |
| همـه دشـت يکسر پر از گور ديد |
| ز قربان کـمان کيان برکـشيد |
| دو زاغ کـمان را بـه زه بر نـهاد |
| ز يزدان پيروزگر کرد ياد |
| بـهاران و گوران شده جفت جوي |
| ز کشتـن بـه روي اندر آورده روي |
| هـمي پوست کند اين ازآن آن ازين |
| ز خونـشان شده لعـل روي زمين |
| هـمي بود بـهرام تا گور نر |
| بـه مستي جدا شد يک از يک دگر |
| چو پيروز شد نره گور دلير |
| يکي ماده را اندر آورد زير |
| بـه زه داشت بهرام جنگي کـمان |
| بـخـنديد چون گور شد شادمان |
| بزد تير بر پـشـت آن گور نر |
| گذر کرد بر گور پيکان و پر |
| نر و ماده را هر دو بر هم بدوخـت |
| دل لشـکر از زخم او بر فروخـت |
| ز لشکر هرانکس که آن زخـم ديد |
| بران شـهريار آفرين گـسـتريد |
| کـه چـشـم بد از فر تو دور باد |
| هـمـه روزگاران تو سور باد |
| بـه مردي تواندر زمانـه نوي |
| که هم شاه و هم خسرو و هم گوي |
|