|
پادشاهی اسكندر چهارده سال بود |
|
|
|
نویسنده فردوسی
|
|
۲۹ مرداد ۱۳۸۶ |
|
پادشاهی اسكندر چهارده سال بود
| سکندر چو بر تخت بنشست گفت |
| کـه با جان شاهان خرد باد جفت |
| کـه پيروزگر در جهان ايزدسـت |
| جـهاندار کز وي نترسد بدسـت |
| بد و نيک هم بـگذرد بيگـمان |
| رهايي نـباشد ز چـنـگ زمان |
| هرانـکـس کـه آيد بدين بارگاه |
| کـه باشد ز ما سوي ما دادخواه |
| اگر گاه بار آيد ار نيمشـب |
| به پاسخ رسد چون گشايد دو لب |
| چو پيروزگر فرهي دادمان |
| در بـخـت پيروز بـگـشادمان |
| همـه زيردسـتان بيابـند بـهر |
| بـه کوه و بيابان و دريا و شـهر |
| نـخواهيم باژ از جهان پنـج سال |
| جز آنکس که گويد که هستم همال |
| بـه دوريش بخشيم بـسيار چيز |
| ز دارنده چيزي نـخواهيم نيز |
| چو اسکـندر اين نيکويها بگفـت |
| دل پادشا گشت با داد جـفـت |
| ز ايوان برآمد يکي آفرين |
| بران دادگر شـهريار زمين |
| ازان پـس پراگنده شد انجمـن |
| جـهاندار بنشـسـت با رايزن |
|