|
پادشاهی اردشیر بابكان چهل سال و دو ماه بود |
|
|
|
نویسنده فردوسی
|
|
۲۹ مرداد ۱۳۸۶ |
|
پادشاهی اردشیر بابكان چهل سال و دو ماه بود
| بـه بغداد بنشست بر تخت عاج |
| بـه سر برنـهاد آن دلـفروز تاج |
| کمر بسته و گرز شاهان به دست |
| بياراسـتـه جايگاه نشسـت |
| شهنـشاه خواندند زان پس ورا |
| ز گشتاسپ نشناختي کـس ورا |
| چو تاج بزرگي بـه سر برنـهاد |
| چـنين کرد بر تخـت پيروزه ياد |
| کـه اندر جهان داد گنج منست |
| جهان زنده از بخت و رنج منست |
| کـس اين گنج نتواند از من ستد |
| بد آيد بـه مردم ز کردار بد |
| چو خشنود باشد جـهاندار پاک |
| ندارد دريغ از مـن اين تيره خاک |
| جهان سر به سر در پناه منست |
| پـسـنديدن داد راه منسـت |
| نـبايد کـه از کارداران مـن |
| ز سرهنگ و جنگي سواران مـن |
| بخسـپد کـسي دل پر از آرزوي |
| گر از بـنده گر مردم نيکخوي |
| گشادسـت بر هرکس اين بارگاه |
| ز بدخواه وز مردم نيکخواه |
| همـه انجـمـن خواندند آفرين |
| کـه آباد بادا بـه دادت زمين |
| فرسـتاد بر هر سوي لشـکري |
| که هرجا که باشد ز دشمن سري |
| سر کينـهورشان بـه راه آوريد |
| گر آيين شـمـشير و گاه آوريد |
|