|
نویسنده احسان یغمایی
|
|
۰۸ شهريور ۱۳۸۶ |
|
نه بود نوا ز نايی ، نه صدای پا به راهی
نه به سينه ها اميدی ، نه نوازش نگاهی
نه اثر کند دعايی ز گلوی نيمه جانی
که صدا نباشد آن را که بود به ژرف ِ چاهی
به شبی چنين فسرده ، همه زنده ، ليک مرده
نه بود خبر ز آن کس ، که به روز برده راهی
چو حريق آيد از در ، تر و خشک هر دو يکسر
که حريق ناشناسد ، نه رعيتی ، نه شاهی
همه زار و دل شکسته ، همه لب ز گفته بسته
شده ديده رود اشکی ، شده سينه کوه آهی
چو ز جهل ِ کور مادر ، سپرد پسر به خنجر
ز غريبگان چه داری ، تو توقع پناهی؟
رسدش زمان به آخر ، به قبيله ای ستمگر
که کتاب ها بسوزد ، به حريق اشتباهی
چو کلنگ بُخل کوبد ، هنر گذشتگان را
هنر اين زمان نيارزد ، به جوی ، به پر ّکاهی
همه پنجه ها به خون در ، شده عشق خاک بر سر
نه محبتی ، نه مهری ، نه پيام دلبخواهی
بنگر ز تيغ توفان ، چه شده است اين گلستان !
نه شکوفه ای ، نه برگی ، نه جوانه ی گياهی
چو گذ شت عمر اينسان ، نبود دريغ ای جان
چه تأسفی که روزی شده طی به طول ماهی
نکنم گلايه چندين ، که سزای ما بود اين
که پليدی است آری ، به پيامد گناهی
به پسر سرايم آن را ، که پدر سرود بر من
"بک استعين إ رضی ، بقضاک يا الهی"
يكشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۲
|
|
آخرین بروز رسانی ( ۰۹ شهريور ۱۳۸۶ )
|