|
بمان ... بمان ...
برای آنان که تاريخ را می سازند ...
بمان که قلّه ی سر سخت ماندگار تويی
جبين نسوده به درگاه روزگار تويی
به روی شانه ی آزادگی ، هميشه ترين
کتيبه ای که بماند به يادگار تويی
غريو خشم خروشان کاوه بر ضحاک ،
ستيزه جويی فرياد مازيار ، تويی
اگر چه بار زمان بر سرت فرود آمد ،
وليک خم نشدی ، کوه استوار تويی
غرور ِ ِ سر به فلک بر کشيده ای ، امّا
فروتنانه ترين دشت بی غبار تويی
تويی ، تويی که سری پايدار خواهی داشت
به پايمردی آن يار ِ سر به دار تويی
بمان که ديده ی بيدار ما به سوی تو گشت
بدان که " ما " تويی و چشم ِ انتظار تويی
سوار خسته ای از راه می رسد روزی
به خواب ديده ام آن راه و آن سوار تويی
نمانده فاصله ای تا سحر ستاره گواست
طنين چاوش آن صبح هوشيار تويی
درخت باور ما بی شعر ِ شمار آورد
که جان زنده ی اين شعر بی شمار تويی ...
|