FarhangIran
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برگ نخست
در باره ما
راهنما
جستجوی پیشرفته
پیوند با ما
فرهنگ باستانی
شاهنامه فردوسی
شاهنامه خوانی
زرتشت ، اوستا و گاتاها
سیمرغ در فرهنگ ایران
جشن های ایرانی
خنیاگری
باغ ایرانی
نام های ایرانی
چامه سرایی
نسک ها و نو یسندگان
نسک خانه
آوا و رخشاره
نسیم شمال
گفتگو ها
جستار ها
رو یداد ها
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
یادمان های تاریخی
واژه نامه زبان پارسی
پرسش و پاسخ
 
 
تازه ترین ها
پر بیننده ترین ها
 
 
 
 
 
 
برگ نخست arrow چامه سرایی arrow چامه سرایی arrow در باره شهریار
در باره شهریار چاپ ارسال به دوست
نویسنده سیمین بهبهانی   
۰۸ شهريور ۱۳۸۶
از دوازده سالگي شهريار را مي‌شناختم. غالباً به خانه‌ي ما مي‌آمد؛ هميشه دوستش مي‌داشتم؛ حالا هم براي من زنده و دوست‌داشتني است. از خاطرم نرفته است: با آن سيماي نجيب و پريده‌رنگ، با آن چشم‌هاي سياه و درشت، با آن موهاي صاف و سياه كه هر چه من بزرگ‌تر مي‌شدم تارهاي سپيدش بيشتر مي‌شد.

شعرهايش را از بر مي‌كردم و در مدرسه براي دوستانم مي‌خواندم. به ‌خانه‌ي همسر كه رفتم، به خانه‌ي او نزديك‌تر شدم. خانه‌ي ما در خيابان فخرآباد بود و خانه‌ي او در خيابان زرين نعل - حالا نام اين دو خيابان چيست؟ - نمي‌دانم از آن پس بيش‌تر به خانه‌اش مي‌رفتم، كنار بساط سماورش مي‌نشستم و شعرهايش را برايم مي‌خواند. گاهي هم وادارم مي‌كرد كه شعري برايش بخوانم و مي‌خواندم و تشويقم مي‌كرد.
بعدها كه به دانشكده‌ي حقوق رفتم و به كار تحصيل و تدريس مشغول شدم كم‌تر فرصت ديدارش را به دست مي‌آوردم؛ اما از شعرش هميشه با خبر بودم.
نيمه‌هاي دهه‌ي چهل بود كه به تبريز رفت و براي هميشه تهران را ترك گفت؛ همسر اختيار كرد و بچه‌دار شد. اما عشقي را كه هميشه در شعرش از آن ياد مي‌كرد هرگز به فراموشي نسپرد و ضمن ديدار ديگرباره‌يي از تهران، در تالار بزرگي پر از جمعيت، به صراحت از اين عشق سخن گفت و فاش كرد كه به دوشيزه‌يي از خانواده‌اي بزرگ عاشق بوده و امكان ازدواج او با دختر ميسر نشده و عاشق، اين عشق نا‌كامروا را هميشه محترم مي‌داشته است.
در آن مجلس عبدالعلي‌خان وزيري هم حضور داشت و ترانه‌ي "حالا چرا؟"‌ي شهريار را - كه از معروف‌ترين ترانه‌هاي آن‌روزگار بود- اجرا كرد:
آمدي، جانم به قربانت، ولي حالا چرا
بي‌وفا، حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا؟...
بر روي آن آهنگ گذاشته بودند و عبدالعلي‌خان آن را با صداي كم‌نظير خود، اجرا كرد. بعد از اجراي همين ترانه بود كه شهريار لب گشود و داستان عشق خود را باز‌گفت، اگر چه دوستارانش كمابيش از اين داستان باخبر بودند و اشارات شهريار در غزل‌ها حجاب از آن برگرفته بود.
فرداي آن شب، همين برنامه در تلويزيون هم اجرا شد. چندي بعد شهريار در برنامه‌هاي ديگري درباره‌ي بهترين شعري كه شنيده است اظهار نظري كرد كه همه‌مي‌دانستند شهريار حرف دلش را به زبان نياورده زيرا آن "شعر" شعاري خياباني بود.
مردم مي‌دانستند كه شهريار، علاوه بر آن كه شاعر خوبي است، شعر شناس خوبي هم هست؛ ريا را از شاعر محبوب خود نپسنديدند.
شهريار، دل‌شكستهبه زادگاه خود بازگشت. چندي بعد مردمي كه مي‌خواستند شاعرشان را از ريا مبّرا كنند. داستاني ساختند كه بر سر زبان‌ها افتاد: "شهريار، براي نجات فرزندش از گرفتاري‌، به آن داوري نادرست درباره‌ي شعر، تن در داده است." شايد هم اين داستان واقعيت داشت (گمان مي‌كنم چنين باشد.)
چندي بعد شنيدم كه شهريار سخت بيمار است. او را به تهران آوردند و در بيمارستان مهر بستري شد. فرزندش همراه با پرستاري جوان نيز همراه او بودند. يك روز، نزديك غروب، آقاي مفتون اميني، شاعر گرامي و دوست و همشهري شهريار، به من زنگ زد و گفت شهريار سخت بيمار است و ديشب تا صبح نام تو را بر زبان داشته است و مي‌خواهد تو را ببينيد. خواستم طفره بروم. گفت: ديدار آخر است، پشيمان خواهي شد!
آن شب را تا صبح با آشفتگي به سر بردم. صبح به شادروان اخوان زنگ زدم؛ ماجرا را گفتم و قرار شد كه با هم به ديدن شهريار برويم كه رفتيم.
كنار تختش ايستادم؛ پوستش سفيد و بي‌خون روي دنده‌هايش مي‌سُريد، نفسش به سختي بالا مي‌آمد؛ دستم را پدرانه در دست گرفت. پيشانيش را بوسيدم و هر دو گريه كرديم - نه، هر سه؛ اخوان هم گريه مي‌كرد. نمي‌دانم در آن پريشاني چه گفتم يا چه شنيدم، فرداي آن روز، شادروان حميد مصدق زنگ زد كه شهريار ملاقات ديروز را كافي ندانسته مي‌خواهد در خانه‌ي من با جمعي از شاعران و از جمله شما ملاقات كند. حيرت كردم، مگر اجازه مي‌دادندكه با آن حال به خانه‌ي كسي برود؟ حميد، همسرخانم لاله خشكنابي بود كه برادرزاده‌ي شهريار است. گفت كه شب جمعه اجازه داده‌اند كه براي چند ساعت شهريار با آمبولانس و برانكار و پرستار مخصوص به خانه‌ي حميد و لاله بيايد و ما هم در آن‌جا با شهريار ملاقات داشته باشيم و خاطرات گذشته را تجديد كنيم.
طبق قرار به خانه‌ي حميد رفتم. اخوان، حقوقي، حسامي، خانم ثريا صدر دانش، مجابي، خانم ناستين، مجابي پسرم علي و چند نفر ديگر مهمان شهريار بوديم. شهريار در لباس سفيد بيمارستان بر تختي دراز كشيده بود و با شادي به ما نگاه مي‌كرد. اخوان شعري از ديوان شهريار خواند و من هم غزلي از همان ديوان و شهريار از شادي سر تكان مي‌داد. خودش هم شعر خواند اما صدايش گره مي‌خورد. چند كلمه هم به زبان فرانسه صحبت كرد. شهريار سال ششم پزشكي را ناتمام گذاشته و ترك تحصيل كرده بود، شايد به علت همان عشق ناكامروا، اما زبان فرانسه را از ياد نبرده بود. خاطرات شاد باز گو شد؛ شوخي‌ها به ميان آمد، دو سه ساعت بعد شهريار آرام آرام به خواب رفت و ما به خانه بازگشتيم.
دو روز بعد شهريار چشم از جهان پوشيد و به خواب ابدي رفت. پيكرش را به زادگاهش فرستادند و در ميان شور و هيجان و اندوه و زاري مردم آذربايجان تشييع شد و در آرامگاه خود آرام گرفت. سال بعد سرهنگي، شاعر جوان آذربايجاني، به ديدنم آمد با مكمل ديوان شهريار كه بعد از مرگش به چاپ رسيده بود. گفت در اين ديوان شعري هست كه شهريار براي شما سروده است. ديوان را گرفتم و خواندم و حدس زدم كه پس از ديدار در بيمارستان سروده شده است. تاريخ نداشت، اما نشانه‌ها را شناختم و حيرت كردم از آن همه ظرافت و رواني شعر و تسلط او بر سرودن در هنگامي كه به زحمت نفس مي‌كشيده است.
دريغ از او! دريغ از ياران رفته، كه به قول زنده‌ياد مشيري، جمعشان در آن سوي بيشتر از اين سوي است. 4/شهريور84/

و اينك آن شعر:

سيمين بهبهاني

بنازم نعره‌ي هم‌سنگرم را
كه درهم كوفت ديوار و درم را
به غيظي زد نهيبم بر سر خاك
كه از جا كند سنگ مقبرم را
چنان آسيمه برجستم كه در گور
به سنگ سينه كوبيدم سرم را
ولي برخاستم با آن دم صور
كه برپا داشت شور محشرم را
نهيب از شير و شير اوژن زني بود
كه چشمي باز شد شير نرم را
مسيحم بود بر بالين بيمار
كه برچيد آن بساط و بسترم را

چه شير اوژن زني، شيرين حماسه
كزو اُرجوزه زايد كشورم را
در آن سينه به سيمين آبگينه
سهيلم باز داد و گوهرم را
نه تنها گوهرِ گم‌كرده جُستم
كه با وي مهد گوهر پرورم را
پدر مادر هم از وي ياد كردم
دو هم پيمانه‌ي دانشورم را
من او را دُخت خُردي ديده بودم
كنون مهدي است ماه و اخترم را
من از وي دختري مي‌داشتم چشم
ولي او باخت نقش مادرم را
دلي دلسوز بود و يادم آورد
صداي او صداي همسرم را
صدايي كه در او مي‌يافتم من
هميشه دستِ يار و ياورم را
فلك با داغ همسر بر سرم كوفت
سراي بي در و بي‌پيكرم را
زدم از شهر خود بيرون ولي دل
مجاور خاك كوي دلبرم را
امان يارب از اين ياد جگر سوز
كه اخگر مي‌كند خاكسترم را

چگونه ياوري ياد از من آورد
بنازم ياورِ يادآورم را
خيالش بود و خلوت‌خانه‌ي دل
قُرق كرد از همه دور و برم را
من و او هر دو شاخ يك درختيم
شريكم با وي اين برگ و برم را
چه حس مشترك يا رب كه دريافت
زبان خُشكم و چشم ترم را
بماليدم به چشم و بوسه دادم
دو دست نازنين دخترم را
به شوقش دُرّ اشكي برفشاندم
چه پاداشي دهم تاج سرم را
اگر من اهل ايمانم و گر كُفر
گرفتم از كف او كيفرم را
سر من، سرور من، چون سپارم؟
به هر بيدل سر بي سرورم را

بنازم شير آن پستان نوشين
كه سازد مهدِ شير آبشخورم را
به افسون قلم گويي قلم كرد
نخست آن خامه‌ي افسونگرم را
سپس با آن دمِ غيرت برافروخت
دمادم كوره‌ي آهنگرم را
كه چونين خامه‌ا‌ي چون خنجرم داد
بِتا شمشير سازد خنجرم را
چه‌گويي شهريار از شعر سيمين
كه ديوان در نوشت و دفترم را

(شهريار، ديوان، جلد سوم، رسالت، تبريز، ).1369
آخرین بروز رسانی ( ۰۹ شهريور ۱۳۸۶ )
 
 

دریافت آگاهی نامه

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
انتشارات فرهنگ ایران
انتشارات فرهنگ ایران
نسک خانه
library
شاهنامه فردوسی
shahnameh
پرچم های ایران
flag_shah_safi-2.jpg
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
RSS های فرهنگ ایران
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Untitled Document
                              

Copyright © 2004, All rights reserved. Created by The Iranian cultural foundation
E-mail: webmaster[at]farhangiran.com