FarhangIran
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برگ نخست
پیوند با ما
راهنما
جستجوی پیشرفته
تاریخی-فرهنگی
سیاسی-اجتماعی
نسک ها و نو یسندگان
ترجمه روزنامه ها
شاهنامه فردوسی
شاهنامه خوانی
زرتشت ، اوستا و گاتها
سیمرغ در فرهنگ ایران
جشن های ایرانی
خنیاگری
باغ ایرانی
نام های ایرانی
واژه نامه زبان پارسی
چامه سرایی
آوا و رخشاره
پرسش و پاسخ
یادمان های تاریخی
رو یداد ها
گفتگو ها
 
 
تازه ترین ها
پر بیننده ترین ها
فرستادن به شبکه ها
افزودن به: Del.icoi.us افزودن به: Yahoo افزودن به: Technorati افزودن به: Ma.Gnolia افزودن به: Spurl افزودن به: Google
 
 
 
 
 
 
برگ نخست arrow چامه سرایی arrow چامه سرایی arrow چه بلايی به سر باغ آمد؟
چه بلايی به سر باغ آمد؟ چاپ ارسال به دوست
نویسنده مسعود سپند   
۰۸ شهريور ۱۳۸۶

چه بلايی به سر باغ آمد؟

که نه برگش سر سبز


نه گل اش شاداب است،


سر آن شاخه که يک روز قناری می خواند،


زير آن بوته که قمری می زيست،

شيون بوم و کلاغ است امروز،


باغ، از درد چه داغ است امروز؟

 
چه بلايی به سر باغ آمد ؟


سرو و سوسنبر و نيلوفر و ياس ،


ريشه در خون دارند ،


قهر کرده خورشيد،


لجن آبشخور بيد، 

 
چه بلايی به سر باغ آمد؟


تاک، اين چشمه ی زاينده ی شور،


روشنی بخش و فزاينده ی نور،


اسکلت گونه فتاده بر خاک ،


می کند شکوه ز قومی سفاک،


می رسد ناله ی او تا افلاک،

می کشند اره به پايت ای تاک؟


جان مستان به فدايت ای تاک. 


چه بلايی به سر باغ آمد ؟


کان اقاقی ی در خانه ی ما هم حتی


که نه شرقی و نه غربی و نه شاه الهی ست،


مشت ها می خورد از بوی شناور در باد،


بوی مردار و کفن،


بوی عمامه و نعلين و سر و ريش و دهن.

 
آن درخت و من و دل


داستان ها داريم


ماه نوروز که از ميکده ی ابر بهار


می نابی می زد ،


مست می شد،


نفس اش بوی محبت می داد،


حرف می زد با من ،


و شروع سخنش ،


بسم بسم الله بود،


من خداوندم را،


از وسط های همان شاخ اقاقی جستم،


آن درخت الله بود،


آن درخت الله بود.

 
آن درخت و من و شب،


داستان ها داريم


امتحانات نهايی و نخوابيدن ها،


دلهره داشتن و بيهوده خنديدن ها،


راستی در دل شب،


پشت آن پنجره ی بالايی،


سايه ی دختر همسايه چه حالی می داد،


آن طرف، دور تر از تير چراغ،


گر هراس از نگهی تند مجالی می داد،


دست هايی که به هم می پيوست،


بوسه هايی که چو گل وا می شد ،


شب و مهتاب و کتاب و گل و می،


عشق ...


آنجاست که پيدا می شد.

 
کوچه باغ از نفس باد صبا محروم است،


ساز و سرنا و دهل محکوم است ،


چون که چوب و دهلش را به فلک می بندند،


دهلی از ستم چرخ و فلک مغموم است، 


چه بلايی به سر باغ آمد؟

باغبان سستی کرد؟


يا که خاکش همه از ريشه و بن مسموم است؟


راستی، 


چه بلايی به سر باغ آمد.

 
 

دریافت آگاهی نامه

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
انتشارات فرهنگ ایران
انتشارات فرهنگ ایران
گاهنامه فرهنگی
گاهنامه فرهنگی
گروه فرهنگ ایران
FaceBookFarhangiran
فرهنگستان ادب پارسی
Farhangestan.jpg
نسک خانه
library
شاهنامه فردوسی
shahnameh
پرچم های ایران
flag_cyrus.jpg
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
RSS های فرهنگ ایران
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Untitled Document
                              

Copyright © 2004, All rights reserved. Created by The Iranian cultural foundation
E-mail: webmaster[at]farhangiran.com