FarhangIran
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برگ نخست
در باره ما
پیوند با ما
راهنما
جستجوی پیشرفته
یاد داشت روز
سیاسی-اجتماعی
ترجمه روزنامه ها
تاریخی-فرهنگی
شاهنامه فردوسی
شاهنامه خوانی
زرتشت، اوستا، گاتها
سیمرغ در فرهنگ ایران
جشن های ایرانی
خنیاگری
باغ ایرانی
نام های ایرانی
واژه نامه زبان پارسی
پرسش و پاسخ
یادمان های تاریخی
رو یداد ها
گفتگو ها
طنز
 
 
تازه ترین ها
پر بیننده ترین ها
 
 
 
 
 
 
برگ نخست arrow تاریخی-فرهنگی arrow جستار های سیاسی- اجتماعی arrow نگاهی مختصر برمفهوم عقل دینی
نگاهی مختصر برمفهوم عقل دینی چاپ ارسال به دوست
نویسنده کاظم رنجبر   
۰۵ شهريور ۱۳۸۶
فلسفه سیاسی ، یا فلسفه روضه خوانی !؟نگاهی مختصر  برمفهوم  عقل دینی و عقل فلسفی .(بخش نهم )

پیشگفتار: در این بخش ،  نگاهی داریم  بر مفاهیم عقل انسانی ، هم از زاویه  دینی ،و هم از زاویه  فلسفی .این بحث فلسفی ، در نهایت کمکی خواهد کرد ،که ما بتوانیم به زوایای فکری و اندیشگی روحانیون حکومتی ،وهم پیمانان با لقوه آنان یعنی  «روشنفکران دینی » که در  استقرار استبداد دینی  ،وتحمیق وتخدیر  ملت  با عنوان های دانشگاهی ؛ نقش فعال دارند ، بشناسیم.اگرچه بعضی از صاحبان قلم ، حاکمیت استبداد دینی در ایران را ساخته و پرداخته قدرت های خارجی ،و در رًاس آن استعمار انگلیس و آمریکا  را می دانند ،و آن تز « همه کار ها زیر دست انگلیسی ها است ...» را بیرون می کشند ، اماواقعیت امر ، بسیار پیچیده تر از آن است ،که بتوان با این نوع تز های با سمه ای و ساده اندیشی ، از کنار آن گذشت .دین و باور به قدرت های ماوراء طبیعی ، در تمام جوامع بشری ،تا امروز بوده،و بعد از این هم خواهد بود . دین زرتشت ،و بعد از آن اسلام  در مجموع حد اقل  بیش از سه هزار سال   است که در فرهنگ و تاریخ ایران جای  دارند ، در صورتیکه ، قدرت استعماری و نفوذ انگلستان در نقاط مختلف عالم ، بیش از400 سال تاریخ ندارد.روحانیون حکومتی ایران ، مثل همه ایرانیان ،ایرانی و متعلق به تاریخ و فرهنگ این مرزو بوم هستند ،و در بطن همین جامعه رشد و پرورش یافته اند . اگر امروز مشاهده می کنیم که فلسفه اسلامی ،و محتوی فکری ، علمی ، فقهی و شرعیت اسلا م و دستگاه های  آموزشی و حوزه های دینی  نمی توانند جوابگوی مسائل  واقعیت های زمان معاصر باشند ؛ همچنانکه دستگاه روحانیت  مسحیت در قرون گذشته  نتوانست واقعیت های عصر خود را درک بکند ،دلیل آن را باید در نظام های حکومتی حاکم  و دستگاه فکری غالب در این جوامع  جستجو کرد . آگر آیت الله خمینی ، یا آیت الله مطهری عوض اینکه در خمین ،و یا فریمان ، دو قصبهً کوچک و فاقد امکانات تحصیلی علوم جدید وآثار تمدن امروز بودند ، در تهران و در خانواده های فلان الدوله و یا فلان السلطنه بدنیا می آمدند ، چه بسا ، هرکدام در رشته های مختلف علوم جدید ، چون پزشکی ، فیزیک ،فیزیک کیهانی  ،فیزیک اتمی ، ریاضیات ، مهندسی آب و برق ،و غیره تحصیل می کردند . وانگهی داشتن تحصیلات در علوم جدید ، با مدارک معتبرعلمی  ، از دانشگاه های معتبر دنیا نیز ، بنفسه و خود کار،ازاین  فارغ التحصیلان ، انسانهای صاحب ، وجدان معنویت ، پاکدامنی، و  وطن دوست نمی سازد.مگر اطرافیان و وزرای محمد رضا شاه ، شخصیت های تحصیل کرده در دانشگاه های معتبر نبودند؟حس مسئولیت اخلاقی و جدانی نسبت به ملت و مملکت خود و آینده آنها ، ربطی به تحصیلات دانشگاهی و حوزوی ندارند. زمانی که مسیحیان و مسلمان ، با اسب و شتر، مسافرت می کردند ، ساختا ر فکری و عقلی آنان ، همطراز با واقعیت های عینی و ذهنی آن عصر، شکل می گرفتند، و رشد می کردند. امروز که بشر با دسترسی به علوم و تکنولوژی های پیشرفته ،به مسافرت های کیهانی دست می زند ،ساختار فکری و عقلی چنین انسان ها ، در صومعه هاو حوزه های دینی بسته ،و با تعلیم اندیشه های قرون وسطائی ، شکل نگرفته اند .به عبارت دیگر ، برداشت عقلی آیت الله خمینی و یا آیت الله مطهری و سایر آیت الله های امروز ، ساخته و پرداخته خود جامعه ایران هستند ،که در آن عقل به مفهوم قدرت آزاد،  جهت  درک و تمیزقوانین حاکم در  طبیعت و جامعه و پدیده های ناشی از آن جائی ندارند . در ایرانی که قرنها خصوصأ   بعد از به قدرت رسیدن سلسله صفویه ،حوزه های دینی و دروس مربوط به دین و شرعیت ،و روحانیون ، تنها منبع و مراکز علمی و آموزشی  و علمای مملکت بودند، مسلم است ، که در در چنین جوی  عقل به مفهوم دینی و در چهار چوب قوانین واحکام شرعی  آن تدریس و تفهیم می شد،و عقل به مفهوم فلسفی ، یعنی قدرت درک وتشخیص ، آزاد از هرگونه پیش داوری ها،  و معیار های دینی و متافیزیک ، جایگاهی نداشت .هدف این بخش از رساله ،توضیح و تفسیر  عقل دینی و عقل فلسفی ، با تکیه بر داده های تاریخی جامعه ایران امروز است .  قبل از هر چیز یک تعریف بسیار ساده از عقل ویا خرد انسانی ،لازم است اینجا آورده شود   :عقل عبارت  از استعداد و نیروئی است ،که اندیشه ها و اعما ل انسان را در چهار چوب مجموعه قوانین عام و غیر قابل تغییر هدایت می کند..البته این تعریف بسیار ساده ، جدا از بحث هاو جدل های  بسیار پیچیده فلاسفه  عصر روشنگری ، خصو صأ انقلاب کپرنیکی امانوئل کانت در رابطه با  اثر معروف او «نقد عقل ناب »(1) است که به ترتیب ،به دنبال این بحث به آنها  نیز در رابطه با معرفت شناسی کانت  خواهیم رسید . وقتیکه انسان از طریق قوٌه حسی ، مثلأ بینائی چیزی را مشاهده می کند ، تصویر آن شئی ،از طریق حس بینائی ،به مغز منتقل می شود ، این بار مغز برمبنای تجربیات گذشته خود روی آن تصویر از شئی به کمک عقل خود می اندیشد ، ودر نهایت به شناخت آن شئی (البته شناخت نسبی آن شئی . ) موفق می شود .  به شرطی که  فرد از  چنین تجربیاتی برخوردار باشد.کودکان نوزاد وسالم بالقوٌ ه دارای قدرت  درک  هستند ، اما با لفعل فاقد این قدرت اند . انسان این درک با لفعل را با تعلیم و تربیت و تحصیل علوم ،و تجربه کسب میکنند . این اصل شامل انسان های بالغ نیز هست .فرد 50 ساله ایکه مثلأ زبان انگلیسی  یاد نگرفته است ،استعداد و نیروی عقلانی او در مقابل یک متن نوشته شده به زبان انگلیسی ، فاقد قدرت درک است. اما همین فرد ،می تواند ، بعد از آموختن آن زبان ، از محتوی آن متن  آگاه باشد.قدرت درک ما ، به کمک عقل نیز نسبی است .برای درک این اصل ، مثالی را که گاستون باشلارد  فیزیک دان و فیلسوف معروف فرانسه (2) آورده است ، بطور خلاصه اینجا  نقل می کنم.گاستون با شلارد  شناخت  رابه دوبخش تقسیم میکند  بخش اول را پیش شناخت (prénotion) و بخش دوم را شناخت (notion) می نامد .باشلاردبرای تفسیر و توضیح نظریه خود   مثال بظاهر ساده را می آورد ، که آن شناخت  دو منبع  تولید نور و روشنائی است ،  که ما در زندگی روزانه آنرا مشاهد و تجربه می کنیم .این مثال  مقایسه مکانیزم و قوانینفیزیکی و شیمیائی  تولید نور و روشنائی شمع و روشنائی لامپ الکتریسته است .در اولین برخورد ،ما به این اصل دقت می کنیم که شمع روشن ،و لامپ روشن هردو ،  نورو روشنائی ایجاد میکنند . امٌا اگر  به مکانیزم و قوانینی که در هردو منبع تولید  نور رعایت می شود ،دقیق بشویم ، ملاحظه خواهیم کرد ،که درست  کاملأاین  قوانین در این دو عا مل تولید روشنائی ، در تضاد هستند . در شمع ، روغنی را بوسیله فتیله ، به کمک اکسیژن هوا می سوزانیم ،و در اثر سوختن روغن و فتیله شمع همراه با اکسیژن هوا ، روشنائی  تولید می کند ،و در عین حال ناشی از این سوختن ، گاز کربنیک نیز ایجاد می شود . در صوریتکه برای ایجاد روشنائی از طریق  الکتریسیته ، لازم است  لامپی ساخته بشود ،که نه تنهاباید   لامپ خالی از هوا باشد ، بلاوه فیلامان ،یا تار های لامپ ، باید از فلزی تهیه شود ،که در مقابل حرارت ناشی از جریان برق ، ذوب نشود ،و به حالت التهاب در آید . برای اینکار ، ازفلزی بنام  تنگستن و یا آلیاژ ی ازآن  استفاده می کنند ،که در حالت التهاب ناشی از حرارت بالاتر ،از خود روشنائی تولید می کند .مقایسه این دو موٌلد نور ، که در یکی باید فتیله بسوزد تا نور تولید بشود ،و در دیگری درست برعکس ازسوختن و ذوب شدن    فیلمان ها ،و یا تار های لامپ باید جلوگیری بشود تا  نور حاصل شود ، این دو مثال ، ،نشان می دهند ،که شناخت ما ، حتی شناخت بسیار ابتدائی ما ، احتیاج  به عقل و شعوری دارد که در طول زمان از طریق علوم مختلف ،و تجربه شکل گرفته است . شناخت های های ما ، خصوصأ شناخت های سطحی  و فاقد تجربه علمی،و عملی  ،عقل ما را از درک واقعیت ها باز می دارد  ما را به گمراهی می کشند در دنبله این بحث ، این بار به یک واقعیت مهم تاریخی وطن مان نظر می اندازیم ،که این واقعیت عینی را دو ایرانی ، یکی با عقل فلسفی ،و دیگری  با عقل دینی تحلیل و تفسیر می کردند .بعداز گذشت 28 سال از انقلاب ، وصدمات ایکه صاحبان قدرت ، یعنی روحانیون حکومتی انحصار طلب ،و فاقد علم ودانش سیاسی ، همراه با « روشنفکران دینی !»، با بینش عقل دینی ، به جامعه و و مملکت زده اند ،این بار به قضاوت بنشینند. عقل دینی آیت الله خمینی در تقابل با عقل فلسفی دکتر مصطفی رحیمی ونتایج ویرانگر آن در ایران امروز.چون این برخورد عقل فلسفی ،با عقل دینی در رابطه با انقلاب 1357 ملت ایران است ، لازم میدانم برای روشن شدن ذهن خوانندگان قبل از شروع  اصل مطلب ، به چند روز تاریخی اشاره بکنم.1 –در26  دیماه 1357 ،محمد رضا شاه ،زیر فشار انقلاب تودهً ملت  ایران،مجبور به ترک کشور شد.  2- در 12 بهمن 1357 ، آیت الله خمینی به ایران برگشت ،و هنوز کسی او را امام خمینی خطاب نمی کرد.3- در 10 دیماه 1357 ، زمانی که هنوز شاه در ایران ،و آیت الله خمینی در پاریس بود، زنده یاد دکتر مصطفی رحیمی ،(* )  نامه سرگشاده ای در 9 صفحه  به آیت الله خمینی ، با این عنوان می نویسد :چرا با جمهوری اسلامی مخالفم ؟این نامه در آن روز در روزنامه آیندگان و همچنین در خارج از کشور در نشریه ایران شهر ، با سردبیری زنده یاد احمد شاملو چاپ و منتشر شد.از محتوی نامه معلوم می شود ،که دکتر مصطفی رحیمی ،مثل روحانیون حکومتی ،که هر از چند روز امام زمان را در خواب می بینند !،در هنگام نوشتن آن  نامه معروف  نه امام زمان را در خواب دیده بود   ،و نه مثل «روشنفکران  دینی !» از آیت لله خمینی ، امام سیزدهم ساخته بود ،ونه چون دکتر عبدالکریم سروش ، از آیت الله خمینی با  عنوان کیمیای دیروز و آفتاب امروز یاد کرده است . اما  آنچه را که در این نامه در رابطه با ماهیت نظام حکومتی و خطر آن به جامعه ایرانی و مملکت ، بنام «جمهوری اسلامی !» که آیت الله خمینی ، خصوصأ اطرافیان تشته قدرت و ثروت ، به قد و قوارهً ملت دوخته بودند ،دکتر رحیمی  به کمک عقل و دانش و تجربیات تاریخی دنیا آگاه است  ،از همان اولین روز استقرار حاکمیت مطلقه قشر روحانی ، یا به عبارت دیگر ، جانشین کردن  ولایت  استبداد شاهنشاهی ، با ولایت فقیه و استبداد شیخ شاهی ، به ملت هشدار می دهد . سئوال این جا است  این قدرت درک و پیشبینی های   دکتر مصطفی رحیمی که در ظرف چندماه به قدرت رسیدن قشر روحانیون حکومتی  به  واقعیت پیوست  از کجا ناشی می شود ؟در جواب  به این سئوال ، چند پاراگراف از آن نامه معروف را در اینجا می آورم .دکتر رحیمی ، نامه اش را با عنوان  نامه به آیت الله خمینی شروع میکند به سنت فرهنگی ما ایرانیان نیم بیت   از شعر حافظ را با این عنوان  ،بخت خواب آلوده ما بیدار خواهد شد دگر ، زینت بخش آن میکند ، با  محتوی بیم وامید ، هم به آیندهً نقلاب ،  و هم ترس  از آن دارد که : که انقلاب به انحراف کشیده شود و به یک استبداد دینی منتهی گردد،و در نهایت ملا ٌ خورشود !!! با تمام تاٌسف هم چند ماهی طول نکشید ، پیشبینی دکتر رحیمی ، به حقیقت  پیوست .دکتر رحیمی برای آنکه مخالفین فکری اش آنأبه او  انگ لامذهبی نزنند ، در آن چند سطر اول نامه اش می نویسد «..زائد است بگویم که نویسنده این نامه شیعی و شیعی زاده است .ونه تنها همواره احترام اصول ادیان و مذاهب را در نوشته های خود حفظ کرده است ، بلکه به شرحی که خواهد آمد ،دوام جامعه را بدون رکن معنویت و روحانیت محال می داند. چند سطر بعد دکتر رحیمی چنین ادامه می دهد« ...می دانم تا کنون کسی از داخل کشور ،آشکارا به شما ننوشته است.مشکل هنگامی آغاز شد ،که برخی از طرفداران ، مسئله جمهوری اسلامی را به عنوان خواست کلیه مردم این مملکت مطرح کردند.من به عنوان نویسنده و حقوق دان (هردو را با فروتنی عنوان میکنم )با جمهوری اسلامی مخالفم و دلائل مخالفت خود را صمیمانه با شخص شما در میان می گذارم زیرا در مورد کم وبیش مشابه چنین می پندارم که گفتگو با شخص مارکس ، آسانتر از گفتگو با مارکسیست ها ست.علاوه براین به علل زیر مخاطب این نامه، فقط شما می توانید باشید:  –سالهاست به این نتیجه رسیده ام که راه رهائی بشر تلفیق دو اندیشه است:دموکراسی وسوسیالیسم ، که هر دو ظاهرأاز غرب آمده اند.اما معنأهمه ملتها و همه فرهنگ ها در تکوین آن هردو سهم داشتند.امروز آنچه  دموکراسی را از رمق انداخته سرمایه داری است و آنچه سوسیالیسم را به فساد کشانده قدرت عجین شده با کمونیسم است. پس تلقین سوسیالیسم و دموکراسی کار آسانی نیست و رسالت آن به عهده همه اندیشمندان و همه ملتها ست.باید اضافه کنم،که تا کنون در همه نهضت ها ، افراد مردم به طور دردناکی از تحقق بخشیدن به اندیشه ها معاف شده اندو ریشه بسیاری از مصائب در همین است :از دموکراسی بسیار سخن گفته اند، اما عده ای محدود ، همیشه مردم خرده پا کنار بوده اند . البته به میدان کشیده اند.اما هیچگاه طرف گفتگو نبوده اند.یعنی کسی نظر شان را نپرسیده یااگر پرسیده در پرورش آن اقدامی نکرده است...» -«.. شما  (منظور دکتر رحیمی آیت الله خمینی است ) تنها کسی هستید ،که اگر به جای جمهوری اسلامی ، اعلام جمهوری مطلق کنید یعنی به جای حکومت عده ای از مردم ، حکومت و حاکمیت جمهور آنان را بپذیرید،نه تنها در ایران انقلاب معنوی عظیمی ایجاد کرده اید ، بلکه در قرن مادی گرای ما (نه به معنای فلسفی ، بلکه به معنای نفی معنویت ) به روحانیت و معنویت ، بعد عظیمی بخشیده اید و تاریخ مقام شما رادر ردیف گاندی و شاید بالاتر از او ثبت خواهد کرد.زیرا مسئله اصلی  قرن ما ساقط کردن حکومتی فاسد و خادم بیگانه نیست، این کار با همه اهمیت درجه اولی  که امروز برای ما ایرانیان دارد، مسئلهً جهانی نیست.مسئله درحه اول جهانی (که با فاصله پس از سقوط رژیم برای ما نیز مسئله درجه اول خواهد شد)آن است که قرن بیستم ، پس از ترور شدن گاندی معنویت مجسم خود را از دست داده است. اگر شما همچنان از شعارجمهوری اسلامی طرفداری کنید،آن تز مشهور ماتریالیستی (به معنای فلسفی آن )را جان بخشیده اید،که اعلام می دارد تاریخ مدون، تاریخ جنگهای طبقاتی است و اگر گفته شود ،که آیت الله خمینی می خواهد طبقه یا قشر روحانی ایران را در حکومت جانشین طبقه یا قشر دیگری کند،چه جوابی خواهید داد؟ و در این صورت کجاست آن معنویت و اخلاقی که قرن ما در جستجوی آن است ؟خوانندگان اگر خوب  به همین پاراگراف توجه بکنند ، ملاحظه خواهند کرد ،که دکتر رحیمی ،آدم خوش باور نیست ، او نگران آینده ایران و ملت است ، که این بار، قشری ، یا طبقه ای بنام روحانی ، در چهار چوب  افکار واندیشه  های قرون وسطائی خود ، بنام دین و مذهب ، استبداد دینی را برجامعه حاکم بکنند .به همین جهت نیزدر لفافه  به انحراف ایدئولوژی مارکسیسم اشاره می کند و می نویسد « تاریخ مدون تاریخ جنگهای طبقاتی است » .دکتر رحیمی در ضمن جنبهً معنوی یک رهبر انقلاب اشاره می کند و از شخصیت گاندی مثال می آورد ،که شاید آیت اله خمینی ،این مسئله مهم  قرن معاصر را درک بکند ،که جانشین کردن یک نظام با نظام دیگر ، چندان مهم نیست ، بلکه حاکم کردن معنویت در در دستگاه حکومتی مهم است ، خصو صأ وقتی که رهبر انقلاب ، در کسوت روحانیت  ، یا به عبارت دیگر ، معلم اخلاق و معنویت جامعه باشد. منتهادکتر رحیمی شاید نخواسته بودبه روشنی بگوید که من از این امام زاده ، انتظار معجزه ندارم ،برای آنکه گاندی در دانشگاه لندن با موازین عقل فلسفی و علمی رشته  حقوق خوانده بود ، آیت الله خمینی تربیت شده حوزه های دینی با اندیشه های قرون وسطائی بود .  دکتر رحیمی ادامه می دهد «..اگر شما حاکمیت مطلق مردم را بپذ یرید ، مردم ایران که تا کنون تقریبأ در همه قیام های خود بالمال شکست خورده اند و پس از قرنها می توانند نفسی به راحتی بکشند،و در فردای پیروزی جشنی دوگانه (سقوط استبداد سیاه و استقرار حکومت مردم ) برپا سازند.»دکتر رحیمی در ادامه این نامه تاریخی خود ، به یک مسئله بسیار مهم روانشناسی اجتماعی ما ملت ایران اشاره می کند . و از انجائیکه این موضوع به نظر صاحب این قلم ، بسیار با اهمیت است ، چند لحظه روی آن مکث می کنیم.رحیمی ادامه می دهد «... چند قرن است که غربیان می گویند و باز می گویند (و طرفه آن که ، که این بحث در سخن متفکران « کمونیسم اروپائی »صیغه تازه ای یافته است) که ملت های مشرق زمین لیاقت آزادی و دموکراسی بی قید و شرط را ندارندو همیشه باید در پای علم خودکامه ای سینه بزنند . باید به این یاوه ها در میدان عمل پاسخ داد .هند یان بطلان این ادعا راثابت کردند، آیا نوبت ایران نرسید ه است  ؟(منظور رحیمی استقرار دموکراسی در هندوستان به رهبری گاندی و نهرواست  ) در پاراگراف بعد ، دکتر مصطفی رحیمی  در نامه اش چنین مینویسد :«سه هزار سال حکومت استبدادی و بیست و پنج سال اختناق مطلق ، در وجود همه ما (جز نوابغ) دیو مستبدی پرورانده است ،که خواه ناخواه برقسمتی از اعمال و اندیشه های ما سایه می اندازد . چنین است ،که نه تنها توده مردمان نیازمند تربیت  و آموزشی تازه اند ، بلکه هریک از ما نیز نیازمند چنین پرورشی هستیم. اگر این کار صورت نگیردچیزی در عمل تغیر نمی یابد تعصب جای تفکر را می گیرد، مردم به جای تقویت استعداد های نهفته خود متوجه تقویت رهبران خواهند شد.چیزیکه بلمال آنان را زبون و خطر پذیر می سازد.بنابر این ما به تربتیی همه جانبه در سطح سیاسی و فرهنگی نیازمندیم ،که همه دستاوردهای قدیم و جدید جهان فرهنگ را برای مان مطرح کند و بیالاید.این همه ، جز در پرتو دموکراسی مطلق و کامل محق نخواهد شد. واگر روحانی بزرگی رهبر چنین جهادی نشود ،از چه کسی باید انتظار داشت؟به همه این دلایل سفره دل را به پیروی از سنت های گرانبهای اسلام در حضرت شما می گسترم و میگویم به چه دلائلی با جمهوری اسلامی مخالفم .»زنده یاد رحیمی دراین نامه  9 صفحه ای  ،بمانند یک پزشک حاذق و با تجربه ، وجود غده سرطانی  استبداد  مذهبی را درست در اولین روزهای انقلاب ، حتی قبل آمدن رهبر انقلاب به ایران ، در بدن نطفه کودک عجیب الخلقه و معلول راتشخیص می دهد ،که بعدأدر رفراندم 12 فروردین 1358 ، به فرمان آیت الله خمینی  با نام  «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمترو نه یک کلمه بیشتر » به دنیا می آید .آنجا که رحیمی اتفا ق چنین وقایعی را پیشبینی کرده بود ،و چنین می نویسد :ویران کردن بنای کهنه و بر پا ساختن بنای فردا در واقع طرحی است واحد و جدائی ناپذیر ، به عبارت بهتر انقلاب واقعی آن است که خراب کنندگان بنای ستم ، طرح روشنی از جامعه آزاد و عادلانه فردا در پیش چشم داشته باشند.هرچه این طرح آرمان تر باشد و به نسبتی که همه گروه های حق طلب آرمان خود وشرکت واقعی خود را در ساختن این آرمان ،در آینه انقلاب ببینند، انقلاب کامل تر ، موفق تر وآینده تر خواهد بود. والا جانشینی طبقه ای به جای طبقه دیگر سروکار خواهیم داشت و حکایت همچنان باقی ..و همچنان که گفتم حسن نیت و پاکدامنی رهبران طبقه جدید ، در چنبر پیچ واپیچ روابط اجتماعی معجزه زیادی نخواهد کرد قلمرو وتاثیر رهبران اندک نیست . اما تاریخ قوانین خاص خود را دارد .اگر راست است که تاریخ ساخت افراد بشر است، این نیز راست است که همه افراد بشر در وجود رهبران خلاصه  نمی شوند.رحیمی در عین حال که خطر را نه تنها درک می کند و حتی بالاتر از آن خطر را می بیند ، اما نا امید نیست . نه اینکه به آیت الله خمینی امید بسته است ،که حتمأ محتوی فلسفی ، تاریخی و منطقی این نامه را درک خواهد کرد . نه رحیمی اینقدر هم ساده اند یش وخوشباور نیست .امید رحیمی ،به تحولات درونی بطن جامعه ایران و بلوغ سیاسی ملت ایران است ،که محتوی  نامه اش را درک خواهند کرد .ما این درک عمیق و روشن بینی دکتر رحیمی را در آخرین پاراگراف نامه او بطور روشن و آشکار می بینیم . آنجا که خطاب به آیت الله خمینی  نامه را چنین به پایان می برد:«اگر هسته های امید بخش آزادگی و آزاد فکری در گفته های شما نمی بود ، هرگز این نامه را به عنوان آن جناب نمی نوشتم. هراس من از کسانی است که تا دیروز می گفتند، بیائید با کمک مذهب ملت را بر ضد دشمن مشترک به حرکت در آوریم ، فردا هر گروهی در بیان عقاید  خود آزاد خواهد بود، وامروز به جای این که به حرف من و امثال من گوش کنند در فکر دوخت لباس و وکالت و وزارت اند.رحیمی بخش پایانی را در پاراگراف جدا چنین می نویسد:«تردیدی نیست که روزی ، مردم ستم کشیده و اهانت دیده ایران پیوند مبارک سوسیالیزم و دموکراسی را در پرتو اخلاق و معنویت جشن خواهند گرفت ، زیرا بود نی خواهد بود و شد نی خواهد شد.منتها اشاره شما ، به سبب شخصیت بارز  استثنائی تان ، برگزاری این جشن را بسیار به جلو خواهد آورد و ریختن بسیاری اشکها و تلف شدن بسیاری نیروها را مانع خواهد شد.مصطفی رحیمی .دهم دیماه 1357.آیا آیت الله روح الله خمینی ، محتوی عقلا نیت  فلسفی –سیاسی این نامه را توانست درک بکند ؟ متاسفانه جواب  منفی است .نه تنها آیت الله خمینی و جانشینان او در نظام ولایت مطلقه فقیه ، قدرت درک محتوی  این نامه را نداشتند و هنوز هم ندارند. انعکاس آیت الله خمینی نسبت  به زنده یاد رحیمی این بود  که با آن لحن مخصوص و همراه با تمسخر  خودش  در یک سخنرانی  به رحیمی حمله کرد که این آقا جمهوری اش را می خواهد ولی اسلامش را نمی خواهد. بعد از به قدرت رسیدن اسلام ناب محمدی آقای خمینی ، دستگاه امنیت و اطلاعاتی رژیم مدتها رحیمی را در هتل های مخصوص خود ، به باز جوئی کشید ،و در نهایت ممنوع القلم کرد .در فرهنگ سیاسی  ملت فرانسه ، اصطلاحی هست بسیار گویا ، خصوصأ گویای حال آیت الله خمینی است. این اصطلاح چنین می گوید: یک عده از در کوچک وارد  تاریخ  می شوند ، ولی از در بزرگ آن خارج می شوند . به عنوان مثال در تاریخ ایران : مرحوم میرزاتقی خان امیرکبیر است . فرزند یک آشپز پاک و شرافتمند .میرزا تقی خان  وطن دوست و با دانش ،تا بلاترین مقام سیاسی پیش می رود ،و چون به ملت و وطن خود صادقانه علاقه داشت ، تا ایران زنده است ، نام این مرد به نیکی در قلب هر ایرانی حک شده خواهد شد.یک عده از در بزرگ وارد تاریخ می شوند ،و لی از در کوچک آن خارج می شوند. بهترین مثال تاریخی این قسمت  در ایران ، آیت الله خمینی است ، که در عرض چند ماه قبل از انقلاب به چه شهرت جهانی رسید ، اما چه ارثی برای ملت وتاریخ  ایران گذاشت ؟ 28 سال است ملت با آختاپوس فساد مالی ، دروغ ، استبداد  خرافات ، جهل و عقب ماندگی قتل های مختلف  ظلم وبی عدالتی در گیر است . قبل از تفسیر و توضیح این مطلب ،که چرا آیت الله خمینی از محتوی نامه دکتر رحیمی چیزی نفهمید ، برای گسترش بحث ، به یک بخش مهم تاریخ یک قرن و نیم ایران ، بطور مختصر اشاره میکنم ،که چگونه پادشاهان مستبد،و به دنبال آنها روحانیان   مستبد وتمامیت خواه  ایران امروز ، بخاطر تنگ نظری ها و وابستگی های خود، به شهوت قدرت و ثروت ، فرصت ها تاریخی را از دست دادند،و در نهایت با خشم ملت ، از اریکه قدرت به ذلت پائین کشیده شدند ،و یا پائین کشیده خواهند شد . نامه زنده یا دکتر رحیمی در راستای نامه های آقای دکتر علی اصغر حاج سید جوادی ، روشنفکر متعهد و مبارز خستگی ناپذیر ، علیه هرنوع استبداد است .چه بسا خوانندگان نسل جوان بیاد ندارند ، که درست سه سال قبل از انقلاب بهمن  1357 ،در سکوت گورستانی ایران آریامهری ،آن روزهائیکه  حتی مسئولین قدرت های خارجی ، و مطبوعات جهانی ، ایران را جزیره ثبات در خاورمیانه می نامیدند ، این انسان فرهیخته با به خطر انداختن جان خود و خانواده اش ، اولین نامه سرگشاده مشهور  خود را ، در راستای افشاء واقعیت های درون جامعه ایران را در بهمن 1354،خطاب به محمد رضا شاه منتشر کرد. یکسال بعد در دیماه 1355 نامه دوم آقای دکتر علی اصغر حاج سید جوادی، در سطح ایران منتشر شد.این دو  نامه معروف ، در حقیقت ، در آن خاموشی  مطلق، سکوت را شکستند.در این سالها  ، جز مبارزات مسلحانه چریکی ، گروه های چپ مارکسیستی و مجاهدین  خلق ،از روحانیون حکومتی امروز ،که به قول زنده یاد دکتر رحیمی در شروع انقلاب  برتن خود لباس وکالت و وزارت دوخته اند ، چندان خبری نبود ، مگر پخش یکی دو اعلامیه آیت الله خمینی در سالگرد 15 خرداد 1342،و باز داشت های کوتاه مدت آنها از طریق دستگاه امنیت رژیم .هنوز 3 ماه از پیروزی انقلاب توده ملت در بهمن ماه 1357 ،نگذشته بود ، که این بار نیزآقای دکتر حاج سید جوادی ، با درک سریع و عمیق از انحراف آرمانهای انقلاب و انحصار طلبی های روحانیون تمامیت خواه  در 7 اردیبهشت 1358 ،در مقاله ای در نشریه جنبش ، با عنوان :صدای فاشیسم ، زنگ خطر استقرار فاشیسم مذهبی را برای بیداری ملت به صدا در آورد.اما! دور دور  وعدهً های مفت ومجانی آقای خمینی به ملت بود ،که ما آب و برق و اتوبوس را مجانی می کنیم ، خانه های ارزان قیمت برای شما می سازیم ، ما شما را به مقام انسانیت می رسانیم ، مامملکت محمدی می سازیم .نامه های آقای دکتر حاج سید جوادی ،و زنده یاد دکتر مصطفی رحیمی ، به شاه و آیت الله خمینی ،نه تنها کوچکترین تاثیری در سیاست گذاری ومشی  اداره مملکت ، نگذاشتند ، بلکه حتی یک لحظه هم  در مغز این حضرات خطور نکردند،که از خود بپرسند ،که این شخصیت های فرهیخته و صاحب دانش ، که دنبال مقام و ثروت نیستند، فقط به اصطلاح زبان رایج در توده ملت ، درد وطن و ملت دارند، چرا با به خطر انداختن جان خود و خانواده هایشان چنین هشدار می دهند؟  زمان گذشت ، محمد رضا شاه با چشمان گریان در تلویزیون ظاهر شد ،و به قول خودش :صدای انقلاب را شنید. اما دیر شده بود ، تاج و تخت خود را از دست داد و آواره در این جهان پهناورشد .آیت الله خمینی هم مجبور به نوشیدن جام زهر شدو با آن جام زهر از این دنیا رفت . این شهامت و شجاعت اخلاقی این انسانهای فرهیخته ،که در یک مرحله  از تاریخ بسیار حساس ملت و مملکت ظهور می کنند ، در راستای خط آن  بزرگ مرد تاریخ معاصر ایران ، میرزا محمد تقی خان امیر کبیر است . وقتی که میرزا تقی خان ، به شاه مستبد قاجار ، ناصر الدین شاه هشدار می دهد ،که فساد ، روشوه گیری ،  ظلم ، خرافات آخوندی ،نه تنها در نهایت تاج و تخت شما را برباد خواهد داد ، بلکه ملت و مملکت را نیز به نابودی خواهد کشید . شاه قاجار  عوض اینکه ، به این هشدار  چنین انسان شایسته و وطن دوست توجه بکند ، با دسیسیه  نه نه  جون اش (مهد علیا) ،خون امیرکبیر را می ریزد. با این عمل ، نه تنها ننگ ابدی تاریخ را برای خود می خرد ، بلکه جان خود را نیز ازدست می هدو چند سالی بعد ،سلسله قاجار هم به زباله دانی تاریخ ریخته می شود .با این مثال های متعد د تاریخی ، شما فکر می کنید ، شاهان و شیخان حاکم  بلافصل ، چیزی به عنوان تجربه وعبرت در مغز شان خطور کرده است ؟متاسفانه نه .چرا آنگلستان واتحاد جماهیر شوروی در جنگ دوم جهانی ایران راا شغال کردند و مملکت را تا پای تجزیه پیش بردندو آنهمه صدمات انسانی و مالی به کشور  زدند؟ آیا هیچگونه راه حل سیاسی و دیپلماتیک وجود نداشت ؟ آیا حاکمان فعلی در نظام ولایت مطلقه فقیه ، این بخش از تاریخ ایران را درک کرده اند ؟ چرا جمهوری ترکیه ،با آن موقعیت استراتژیک خود در مدیترانه شرقی ، توانست با سیاست بی طرفانه فعال و هوشیارانهً خود  ، تحت رهبری عصمت اینونو ،( معروف به ایکنجی کیشی . یعنی مرد دوم مملکت ،بعداز مرد اول که آتا تورک بود ) که خود نیز نظامی بود ، وطن اش را از آتش جنگ خانمانسور  حفظ بکند ، امٌا رضا شاه نتوانست ؟ رضا شاه با آلمان هیتلری لاس میزد ، حتی همسر خود را همراه با یکی از دختران خود  ، با مقداری از فرشهای گرانقیمت ایران ، به خدمت هیتلر فرستاد .هیتلر چند دقیقه این« مهمانان گرانقدر! » ایرانی را به حضور پذیرفت. در آن موقع  زنده یاد محمد علی جمال زاده نویسندهً معروف  که  در آلمان بود ، به عنوان مترجم ، در این ملاقات تاریخی شرکت داشت. خوانندگان یک لحظه به این رفتار روباه صفت و مکار هیتلر  نسبت به مهمانان عالی رتبه ایرانی!  دقت بکنند،و سادگی و خام بودن ایرانیان را هم در نظر بگیرند.  میهمانان ایرانی ، فرشهای گران قیمت به هیتلر هدیه می کنند ،و هیتلر نیز در مقابل ، یک قطعه عکس خود را امضا ء می کند  ، همراه با این جمله : « من مثل اعلیحضرت پادشاه ایران ثروتمند نیستم ،تنها می توانم  این عکس  شخصی ام را تقدیم شما بکنم.»همه مورخین  بی طرف چه ایرانی و چه بیگانه می دانند ،که رضا شاه گرایش به آلمان هیتلری داشت ، ودر رویا های خیالی خود ، بر این باور بود ،که روزی بتواند با ارتش نوین خود ،و به کمک آلمان ،  17 شهر از دست رفته قفقاز  ایران را از روسیه پس بگیرد. حتی معروف است که در یکی از مانور های( رزم آیش ) ارتش ،که خود رضا شاه  در آن شرکت  و نظارت داشت ، بعد از پایان مانور ، رضا شاه از وابسته  نظامی  سفارت فرانسه که جزو مدعوین بود ، می پرسد : با دیدن این مانور ، به نظر شما ، این ارتش چقدر در مقابل ارتش شوروی مقاومت می کند؟وابسته نظامی در جواب می گوید  حد اکثر دوساعت . معروف است که رضا شاه از شنیدن این سخن خیلی عصبانی می شود . منظور از بیان این مطالب ، این است که رضا شاه با آن رفتار دیکتاتوری و وخود بزرگ بینی اش ، بهترین طعمه ای برای هیتلر بود ،که چه بسا  از ایران و ایرانی برای اهداف خود سوء استفاده بکند.وجود مهندسین  آلمانی و همراه آنان  جاسوسان آن کشور در مناطق مختلف ایران در شروع جنگ با عث نگرانی  انگلستان  و شوروی سابق می شود .انگلستان نگران آن بود که جاسوسان آلمانی صنایع نفت جنوب را منفجر بکنند ،و انگستان از نفت ایران ،که ماده حیاتی برای ادامه جنگ بود محرو م بماند  ،و اتحاد جماهیر شوروی نیز به نفت باکو احتیاج داشت ،و از آن می ترسیبد که ارتش آلمان به چاه های نفت باکو نزدیک بشود.مسلمأ  ، نزدیکی و لاس زدن رضا شاه ، با آلمان نازی ، برای انگلستان و روسیه غیر قابل تحمل بود .شش ماه قبل از اشغال ایران ، سفیر ترکیه در انگلستان ، شخصی بنام  : توفیق رشدی آراس، که در پیمان سعد آباد در 16 تیر ماه 1316 ، برای حل اختلافات مرزی ، نماینده ترکیه بود ،و  به ایران نیز  علاقه داشت و به خاطر دوستی رضا شاه با آتاتورک نیز ، اخلاقأ  خود را موظف می دانست ،که یک مسئله مهم حیاتی رادر رابطه به ایران ،و جنگ ، به گوش مسئولین کشور ما برساند ، در یک ملاقات خصوصی به سفیر ایران می گوید : من چند روز پیش ، در جلسه ای با آنتوان ایدن وزیر امور خارجه   انگلستان بودم (ایدن بعد از جنگ مدتی نخست وزیر انگلستان شد ) ،و در باره ایران چنین می گفت :  اگر ایران  اتباع آلمانی را از کشور خارج نکند، ما وروس ها  مجبور خواهیم شد ،این کشور را اشغال بکنیم  . ونگرانی ما این است که  بعد از پایان جنگ ، روسها ، از ایران خارج نشوند و مشکلات متعددی  برای ایران ایجاد بکنند. سفیر ایران همان وقت این اعلام خطر را به وزارت امور خارجه ایران مخابره می کند . اما ،  گوش شنوائی نبود  ، چه کسی جرائت می کرد  ، به غیر از چاپلوسی از شاه ،حرفی در باره مملکت و خطر هائیکه ممکن است استقلال و تمامیت ارضی کشور را تهدید بکند ، با رضا شاه در میاتن بگذارد؟ فکر نکنید که این اعلام خطر را فقط انگلیسی ها  من غیر مستقیم ،به گوش حاکمان آن زمان ایران فرستادند . دولت شوروی هم  همین سخنان را ، اینبار مستقیم ، از زبان  مولوتوف ، به مرحوم محمد ساعد مراغه ای که سفیر ایران درآن زمان در مسکو بود ،و کاملأ به زبان روسی تسلط داشت  ، اعلام می کند و می گوید : جنگ به شدت در جبهه های غرب روسیه  علیه آلمان های متجاوز ادامه دارد ، ما اگر یک کمی  از جبهه های غرب مطمئن بشویم ، ایران را اشغال خواهیم کرد . وجود جاسوسان آلمانی  در ایران را ما نمی توانیم تحمل بکنیم ، وانگهی ، ما برای دریافت کمک های نظامی  غرب به خط آهن سرتاسری ایران احتیاج داریم. ساعد مراغه ای عین همین سخنان را به وزارت خارجه ایران منتقل می کند.  این سیاستمدار  بر این باور بود که حتمأ وزارت امورخارجه این سخنان را به اطلاع رضا شاه خواهد رساند. بعد از چند روز ، محمد ساعد نامه ای از وزارت امور خارجه ایران دریافت می کند ،خطاب به ساعد ، با این مضمون مکرر: مگر نمی دانید ایران قدرتمند امروز ،ایران ناتوان دیروز نیست؟مگر نمی دانید که ارتش نیرومند شاهنشاهی حافظ مرزهای کشور است؟ مگر نمی دانید که در اثر توجهات ذات اقدس ملوکانه هیچ کشوری جرئت تجاوز به ایران را ندارد؟ ویک دوجین از این قبیل «مگر نمی دانید» ها .وصول این نامه ساعد را سخت پریشان و اندوهناک می کند .تلگرافی  اجازه می خواهد به تهران آمده و اوضاع روز ووخامت وضع را به شرف عرض برساند،که متاسفانه با آن تقاضا موافقت نمی شود. درصورتیکه دولت سوئد که در جنگ دوم جهانی اعلام بی طرفی کرده بود ، با حفظ بی طرفی خود مجبور شد درمقابل  فشار آلمان ، با گرفتن امتیاز از آن کشور ،اجازه عبور مهمات جنگی از سوئد  را به آرتش آلمان بدهد. متفقین هم می دانستند ،که در صورت امتناع  سوئد از این خواست آلمان ، هیتلر حتمأ آن کشور را اشغال می کرد . چنین کار را نیز  دولت ایران با داشتن کادر آگاه و با دانش سیاسی می توانست در مقابل انگلستان و روسیه شوروی انجام بدهد ، اما وشعور و گوش شنوائی وجود نداشت .  پایان ماجرا ی آنروز را ملت می دانند ،که چگونه شیرازه مملکت از هم پاشید ،و کشور تاخطر  تجزیه  پیشرفت وهنوز نیروهای متفقین  از قزوین به طرف تهران  حرکت نکرده بودند ، که موکب ملوکانه رضا شاه در حال فرار شا هانه از خشم ملت ، از اصفهان ، بطرف بوشهر گذشته بود !(نقل به مفهوم از مقاله آقای دکتر پرویز عدل ، سفیر ایران در کانادا در رژیم سابق )مثال همین رجز خوانی ها در شرایط سخت  ایران امروزدر رابطه با خطر احتمال حمله به ایران،  هرروز از طریق سایت های مختلف  ، از قول فرماندهان ارتش و سپاه می شنویم . آیا فکر می کنید که تا امروز  این تجربیات تلخ تاریخ  گذشته ًکشور مان ، در عقل و هوش حاکمان امروزی موثر بودند ؟ متاسفانه  جواب منفی است.این حضرات  در عین حال که خود را انسان های خارق العاده  عالم به تمام امور  دنیای   لاهوت و ناسوت می دانند و اغلب نیز از دوران کودکی هر از چند روزی  امام زمان را در خواب می بینند وبرای خود نیز،  در چهارچوب این جمود عقلی ، رسالتی قائل اند،  حاضر نیستند ، از این عناد به نفع ملت و مملکت  دست بردارند . دراین رابطه ، دنباله این نوشته را در رابطه با عقل دینی از منظر فلسفه تحلیل و تفسیر خواهیم کرد .(ادامه دارد)-به قلم کاظم رنجبر –دکتر درجامعه شناسی سیاسی -اقتباس به طور کامل و یا به اختصار ، با ذکر نام نویسنده و سایت  بلا مانع است ماءخذ.1-یکی از آثار معروف امانوئل کانت در معرف شناسی .2-گاستون باشلارد Gaston Bachelard متولد27 ژوئن1884-مرگ 1962-اثر معروف او –le nouvel esprit scientifique.(*)-خوانند گان برای اطلاع بیشتر از زندگینامه  و آثار زنده یاد دکتر مصطفی رحیمی به سایت آقای عرفان قانعی فرد ، به مقاله سفر ها و دیدارها و- یادی از مصطفی رحیمی ،به این آدرس مراجعه بکنند. http://erphaneganeeifard.blogfa.com 

آخرین بروز رسانی ( ۱۶ مرداد ۱۳۹۰ )
 
 

دریافت آگاهی نامه

نشانی ایمیل شما:  
دریافت آگاهی نامه بیرون رفتن
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
انتشارات فرهنگ ایران
انتشارات فرهنگ ایران
گاهنامه فرهنگی
گاهنامه فرهنگی
گروه فرهنگ ایران
FaceBookFarhangiran
شاهنامه فردوسی
shahnameh
پرچم های ایران
Flag-iran-1.jpg
پوشاک زنان ایرانی
جنگ ابزار های ارتش ایران
RSS های فرهنگ ایران
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Untitled Document
                              

Copyright © 2004, All rights reserved. Created by The Iranian cultural foundation
E-mail: webmaster[at]farhangiran.com